تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۷۰ - تا در سرِ زلفت خم و تاب افکندی
تا در سرِ زلفت خم و تاب افکندی
این سوخته را دل به عذاب افکندی
از زلفِ سیاهِ تو جهان تیره از آنست
کان زلفِ سیه بر آفتاب افکندی
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۷۱ - چون مشکِ خط تو سایه ور میافتد
چون مشکِ خط تو سایه ور میافتد
خورشید به زیرِ سایه درمیافتد
زیبندهترست موی و بالا باری
کان موی به بالای تو برمیافتد
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۷۲ - زلف تودگر ز دست نگذارم من
زلف تودگر ز دست نگذارم من
تا بو که دل از شست برون آرم من
گویم که دلِ مرا چراندهی باز
گوئی که برو دلِ تو کی دارم من
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۷۳ - ای پردهٔ دل پرده نوازت بوده
ای پردهٔ دل پرده نوازت بوده
جان هم نَفَسِ پردهٔ رازت بوده
من چون سرِ زلفِ تو به خاک افتاده
دست آویزم زلفِ درازت بوده
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۷۴ - بیچاره دلِ من که غمِ جانش نیست
بیچاره دلِ من که غمِ جانش نیست
در درد بسوخت و هیچ درمانش نیست
گفتم که سرِ زلفِ تو دستش گیرد
در پای فکندی که سر آنش نیست
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۷۵ - گر لعلِ لبِ تو دَرِّ شهوارم داد
گر لعلِ لبِ تو دَرِّ شهوارم داد
زلف تو ز پی شکست بسیارم داد
با لعلِ لبِ تو کارِ ما چون زر بود
زلفت به ستیزه تاب در کارم داد
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۷۶ - تا کی کمرِ عهد و وفا باید بست
تا کی کمرِ عهد و وفا باید بست
زنّارم ازان زلفِ دو تا باید بست
چون کارِ من از لبِ تو مینگشاید
دل در سرِ زلفِ تو چرا باید بست
عطار نیشابوری : باب سی و ششم: در صفت چشم و ابروی معشوق
شماره ۱ - هر روز سرِ زلفِ تو کاری نهدم
هر روز سرِ زلفِ تو کاری نهدم
در حلقهٔ خویش باکناری نهدم
چشم تو که خارِ مژه در جان شکند
هر لحظه ز مژگانِ تو خاری نهدم
عطار نیشابوری : باب سی و ششم: در صفت چشم و ابروی معشوق
شماره ۲ - لعلت به صواب هیچ کس دم نزند
لعلت به صواب هیچ کس دم نزند
رای شکری با همه عالم نزند
وین نادرهتر که چشم تو از شوخی
صد تیر زند که چشم بر هم نزند
عطار نیشابوری : باب سی و ششم: در صفت چشم و ابروی معشوق
شماره ۳ - چشمِ سیهت که فتنهٔ آفاق است
چشمِ سیهت که فتنهٔ آفاق است
جانم ز میان جان بدو مشتاق است
و ابروی تو ریخت آب رویم بر خاک
کابروی تو پیوسته به خوبی طاق است
عطار نیشابوری : باب سی و ششم: در صفت چشم و ابروی معشوق
شماره ۴ - هر دم به حیل زخمِ دگر سانم زن
هر دم به حیل زخمِ دگر سانم زن
وز نرگسِ مست تیرِ مژگانم زن
تیرِ مژه چون کشیدهای در رویم
دل خود بردی بیا و بر جانم زن
عطار نیشابوری : باب سی و ششم: در صفت چشم و ابروی معشوق
شماره ۵ - هم زلف تو از برونِ دل در تاب است
هم زلف تو از برونِ دل در تاب است
هم خطِّ تو از چشمهٔ دل سیراب است
وان نرگسِ نیم مستِ شوریدهٔ تو
گر باده نخوردست چرا پرخواب است
عطار نیشابوری : باب سی و ششم: در صفت چشم و ابروی معشوق
شماره ۶ - در عشقِ تو عقل و هوش مینتوان داشت
در عشقِ تو عقل و هوش مینتوان داشت
جان مست و زبان خموش مینتوان داشت
عقلِ منِ دلسوخته را چشم رسید
کز چشمِ تو عقل گوش مینتوان داشت
عطار نیشابوری : باب سی و ششم: در صفت چشم و ابروی معشوق
شماره ۷ - تا ابروی طاقِ تو کماندار افتاد
تا ابروی طاقِ تو کماندار افتاد
تیرِ مژه جفتِ او سزاوار افتاد
در من نگر و گره بر ابروی مزن
کز ابرویت گره برین کار افتاد
عطار نیشابوری : باب سی و ششم: در صفت چشم و ابروی معشوق
شماره ۸ - دردی که ز تو به حاصلم میآید
دردی که ز تو به حاصلم میآید
دور از رویت دل گسلم میآید
تیرِ مژه از کمانِ ابرو آخر
چند اندازی که بر دلم میآید
عطار نیشابوری : باب سی و ششم: در صفت چشم و ابروی معشوق
شماره ۹ - تا غمزهٔ چشم رهزنت راهم زد
تا غمزهٔ چشم رهزنت راهم زد
صد تیرِ جفا بر دلِ آگاهم زد
بس سنگدل و ستمگرت میبینم
بشتاب که سنگ و سیم را خواهم زد
عطار نیشابوری : باب سی و ششم: در صفت چشم و ابروی معشوق
شماره ۱۰ - چون خطِّ رخت هست روان چندینی
چون خطِّ رخت هست روان چندینی
تا چند کنی قصد به جان چندینی
ابروی تو بر من که کمانی شده ام
از بهرِ چه می کشد کمان چندینی
عطار نیشابوری : باب سی و ششم: در صفت چشم و ابروی معشوق
شماره ۱۱ - زلفِ تو به هم در اوفتاده عجب است
زلفِ تو به هم در اوفتاده عجب است
گه سرکش و گاه سر نهاده عجب است
جانا! مژهٔ من است در آب مدام
تیرِ مژهٔ تو آب داده عجب است!
عطار نیشابوری : باب سی و ششم: در صفت چشم و ابروی معشوق
شماره ۱۲ - چشمِ خوشِ تو که مذهبِ عبهر داشت
چشمِ خوشِ تو که مذهبِ عبهر داشت
بس شور که هر مژهٔ او در سر داشت
تیر و مژهات گرچه به هم میمانست
اما مژهٔ تو مزهٔ دیگر داشت
عطار نیشابوری : باب سی و ششم: در صفت چشم و ابروی معشوق
شماره ۱۳ - از زلفِ شکن بر شکنت میترسم
از زلفِ شکن بر شکنت میترسم
وز نرگسِ مستِ پرفنت میترسم
من میخواهم که راه گیرم در پیش
از غمزهٔ چشمِ رهزنت میترسم