تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۸۶ - مجمع‌الاهواء
حدیث از مجمع‌الاهوات گویم
ز حب یار بیهمتات گویم
جمال مطلق است آنحسن جامع
هر آن حبی بسوی اوست راجع
بحسن خویش بود او را تعلق
که پیدا گشت در اشیاء تعشق
هواها جمله رشح آن هوایند
مربای همان آب و هوایند
بسر هاشور آن شیرین شعار است
بدلها عشق آن عذرا عذار است
بمجنون او ز عشق خود عنان داد
پی روپوش لیلی را نشان داد
جز او را نیست حسنی یا جمالی
بدلداری و دل بردن کمالی
جز او کبود که تا باشد جمالش
همه او بود حسن بیمثالش
بود چون نیست غیری در میانه
باین و آن محبتها بهانه
از آن غیرت که او بر حسن خود داشت
کجا محبوبی الاخویش بگذاشت
خود این اشیاء که بیرون از حسابند
ز عکس حسن او در عشق و تابند
بعالم هیچ شیئی بیهوا نیست
بدون میل و حب شیئی بپانیست
یکی میلش نهان از چشم ما شد
یکی ظاهر چو کاه و کهربا شد
همه اشیاء ز عالی تا بسافل
بهم ناچار محبوبند و مایل
حقیقت خلق اینعالم بحب شد
که او خود ناظر و منظور خود بد
تجلی کرد و خود بر خویش بنمود
نبد غیری خود او دید و خود او بود
حقایق جمله مجلای کمالند
تجلی گاه انوار جمالند
خود از «احببت ان اعرف» عیانست
که عالم عکس حب دلستالست
ز عشقی کو بحسن ذات خود داشت
جمال خویش در مرآت خود داشت
از آن افتاد عکسی و جهان شد
زمین و آسمان و جسم و جان شد
گلستان شد جهان از عکس رویش
بهر جا تافت رخسار نکویش
بگندم تافت آدم را زره برد
مگو گندم که آنخال سیه برد
نه گندم دانه پیغمبر فریب است
بلای راه ما خال حبیب است
مراد از خال وخط جلوات ذاتست
نمایشهای اسماء و صفاتست
مبادا صورت لفظت زند راه
نئی چون ز اصطلاح قوم آگاه
کمند زلف او شد ظل ممدود
نباشد حلقی از آنحلقه مردود
لبش برد از لطافت هوش مستان
نگاهش بست چشم و گوش مستان
دهانش خلق را در حیرت افکند
که گفتار از کجا بود و شکر خند
میان بست و میانش بستنی بود
بموئنی کاف ونون پیوستنی بود
ببزم آمد یکی بنمود قامت
همی بینی ز پی کاید قیامت
قیامتها جز از بالای او نیست
سری نبود که در سودای او نیست
گره بگوشد از گیسوی پرچین
بهرچین حلقه‌ها بست از مجانین
بموئی بسته از دلهای خسته
شکسته بسته هر سو دسته دسته
به پیش چشم او هر سو فتاده
ز بیماران دل بر مرگ داده
لبش سرچشه آب حیاتست
ز بهر عارف از وی وارداتست
نگنجد لطف لعلش در عبارت
نیاید وصف ذاتش در اشارت
صفی زان لب حیات جاودان یافت
شکرها خضر وقت عارفان یافت
شکرهای لبش چبود لطایف
رسد زان اهل معنی را وظایف
صفی را برد زور باده از دست
نگردد از قدحهای صور مست
کشد ساغر همی زان چشم مخمور
که چشم بد ز چشم او بود دور
کند کسی ساغر و پیمانه مستش
که دل بر آندو چشم می پرستش
ز صورتها نماید سیر معنی
نبیند مرد معنی غیر معنی
توبینی خال و خط،‌من جمع و فرقش
تو بینی زلف و رخ من غرب و شرقش
ز خال تیره بینم وحدتش را
ز خطها هم ظهور کثرتش را
چو اینها پردهای حسن یارند
نقاب آنجمال و آن عذارند
بر آن رخسار روزافزون حجابند
چو گلها کان حجاب روی آبند
حجاب از بهر آن بر روی خود بست
که تا بیند که بی می زو شود مست
شرابش را بدل ریزد نه در خم
بعشق او ز سر خیزد نه از دم
نهان خود را ز چشم مرد و زن ساخت
بجستجوی خود پس انجمن ساخت
عقول انجمن را مختلف کرد
هر آن یک را بجائی معتکف کرد
یکی را ساخت پابند سلاسل
یکی را کرد سرگرم رسائل
یکی را شد فرو در دیده و دل
یکی را راه وصل افتاد مشکل
یکی بارش نکو بر منزل افتاد
یکی راجستجو بیحاصل افتاد
یکی دیدش میان جمع و نشناخت
یکی هم دید و عارف گشت و جان باخت
یکی را چشم بینا داد و نوری
که در جمعش ببیند بی‌قصوری
نباشد هیچ حاجت جستجو را
نشد غایب که تاکس جوید او را
یکی دیدش ولی لب بست و شد گوش
گزید او لب بر این یعنی که خاموش
یکی اندر حقیقت جست رازش
یکی آمد گرفتار مجازش
بحسن او جلوه‌گر در آب و گل شد
هم آدم عشق اورا متحمل شد
زمین و آسمان از وی ابا کرد
مگر آدم که حمل این بلا کرد
چون انسانرا نبود آندیده و حد
که ببنندش همه آنسان که باید
بنادر شد که بیند بیوسایط
یکی رو نکویش در روابط
لهذا ما سوارا کرد اسباب
که پوید سوی او هر کس ازین باب
به بیند روی خوبش را در آئین
چو روی آب صاف اندر ریاحین
بهر شیئی ز حسن بیمثالش
نشانی هشت بهر اتصالش
صفا بر گل لطافت بر سمن داد
بسرو اندام و بر سنبل شکن داد
چو ز اشیاء بود انسان جمله جامع
در او شد جمع کل حسن صانع
ز ملک عقل تا شهر هیولا
ز صورت باز هم تا جمع اسما
که هست از حسن او هر یک دلایل
در اسنان جلوه‌گر گشت آنشمایل
یکی در دید خود کامل نظر بود
شراری هم ز عشقش بر جگر بود
بعالمهای معنی ره سپر گشت
بر او شاه عوالم جلوه گر گشت
نگاری از حقیقت جلوه‌گر گشت
عیان اندر مرایای صور گشت
صور هم ز اوست لیکن در صناعت
مکن بر صورت ار مردی قناعت
بنزد اهل معنی حب اکمل
نزیبد جز که بر محبوب اول
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۸۷ - مجمع‌الاضداد
هویت مجمع‌الاضداد باشد
که از کل قیود آزاد باشد
تخالفها در آنجا شد مرافق
همه اطراف دور از هم معانق
بسابق ذکر شد کاین اختلافات
در اشیاء هست ز اسماء بی‌منافات
چو اسماء مختلف بودند بالاصل
حقایق مختلف گردید در فصل
شود رفع اختلاف کل اسماء
در آنحضرت که نبود اسم راجا
خط و خال از پی اظهار حسن است
شئون زیبنده بازار حسن است
در آنخلوت که مستور است دلدار
فکنده پرده اندر پیش رخسار
نه حاجت بر شئون خط و خال است
نه بر آیات زلف و رخ مجال است
بود یک حسن و آنهم در کمونست
باو راجع ظهروات شئون است
بدریا دجله و شط مجتمع گشت
نزاع خال با خطر مرتفع گشت
اگرچه در عیان هم بی‌نزاعند
بکار حسن در یک انتفاعند
مراد از فعل خط و شیوه خال
نمود حسن باشد هم بتمثال
شئونات نکوئی در مجامع
باصل حسن باشد جمله راجع
اگرهم بین اسماء اختلاف است
بدینسان است وین خود بیخلافست
بود پس مجمع الاضداد اصلی
که اشیاء راست مرجع دون فصلی
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۸۸ - محبت‌الاصلی
محبت کوست اصلی حب ذاتست
بذات خویش مطلق از جهانست
بدون اعتبار امر زاید
که باشد در میان شیئی مشاهد
محبت در دو تن شد کز مراتب
بهم باشند در معنی مناسب
بذات و وصف و رتبه و فعل و حالی
تناسب را بود در حب مجالی
نبد در حب اصلی غیر موجود
محبت ذات را بر ذات خود بود
محبت داشت بر خود ذات واحد
نبد شیئی که باشد امر زاید
باو بدحب او بی‌نقش چون ذات
بثانی ریخت طرح این محبات
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۸۹ - المحفوظ
بود محفوظ آنعبدی که شاهش
بخود دارد ز لغزشها نگاهش
ز حفظ حق مخالفها نهاده
که آن در قول و فعل است و اراده
کند کاری که حق راضی بر آنست
بافعال و اراده حق نشانست
مراد و قصد و حالش جز بحق نیست
ز قصد خویش حرفش در ورق نیست
مقام آمد که از عصیان آدم
تو را گویم گر آن داری مسلم
که با حفظ الهی او بدرگاه
چرا عصیان نمود و گشت گمراه
زأکل گندم از حکم حقیقت
بود افعال آدم بر طبیعت
بهشت عقل از حق گشت جایش
طبیعت شد بگندم رهنمایش
ز نهی گندم اینمعنی است منظور
که ز آثار طبیعت او شود دور
تقاضای طبیعت لیک آن بود
که بر وی فر و زور خویش بنمود
خود این جبریست کاصل اختیار است
چه هر شیئی بجای خود بکار است
جهانرا بر طبیعت چون مدار است
ز حق شاید گرش این اقتدار است
نباشد گر طبیعت عالمی نیست
به «کرمنا» مخاطب آدمی نیست
پس آدم خورد گر گندم ز غفلت
منافی نیست آن با عقل و عصمت
چه او در اکل گندم بود مجبور
زوجهی منهی از صد وجه مأمور
ز یک ره کرد ترک امر حضرت
بباطن گر چه آنهم بود طاعت
ز یک ره اکل گندم شد و بالش
ز صد ره گشت باعث بر کمالش
برون از جنتش انداخت در خاک
که در خاکش کند سلطان لولاک
نمود از حله‌های جنتش دور
که پوشد حله‌اش از رحمت و نور
لباس مغفرت از حله بهتر
نگاه رهبر از صد چله بهتر
ز گندم یافت آدم ره بعالم
بمعنی حکم حق بود آن بآدم
نبود ار امر حق در عین واقع
کجا آدم بگندم بود طامع
خود او را بهر دنیا کرد خلق او
از آنرو داد بروی بطن و حلق او
نبد مقصود ز آدم و ز سرشتش
که جا پیوسته باشد در بهشتش
بدنیا می‌شد او بیشک روانه
ازو اغوای شیطان بد بهانه
نکوتر گویمت از عالم عقل
کند بردار ناسوت آدمی نقل
که بعد از نظم اقلیم طبیعت
بثانی رخت بندد بر حقیقت
رهد از تیه ظلمت نور گردد
عوالم جمله زو معمور گردد
بدون باعثی از ملک تجرید
شود کی نفس کی بند تقیید
بود باعث تقاضای کمالش
که بر اکل شجر آمد مثالش
ز مبدء بعد او ظلم است و عصیان
کند این ظلم بر خود نفس انسان
خود این ظلم ار چه از حکم قضا بود
ادب را یک گویم آن ز ما بود
از آنرو آدم اظهار خطا کرد
بحق «انا ظلمنا» را دعا کرد
خطا هم جز که در فعل بشر نیست
بکون وحدت از عصیان خیر نیست
در این عصیان هم آدم را کمال است
که غفران حق از پی لامحال است
بحق فتوح گردد راه آدم
ز رحمت کایدش والله اعلم
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۹۰ - محوارباب الظاهر
اگر داری تو سیری در ظواهر
شنو محوی زمن زار باب ظاهر
بود آن رفع هر اوصاف و عادات
پس اثبات اقامت در عبادات
نمودن سعی در ترک رذایل
بکسب علم و اخلاق و فضایل
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۹۱ - محوارباب السرائر
شنو از محو ارباب سرائر
بعین محو دل را دار حاضر
از اله آن ز آفات و علل دان
مواصلها پس از وی ماحصل دان
رسوم عبد و اخلاق و صفاتش
شد اینجا رفع در عین ثباتش
باخلاق و صفات و فعل اول
شود اخلاق و اوصافش مبدل
شود حق در تجلی چشم و گوشش
خطاب از حق رسد نی از سروشش
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۹۲ - مجمع‌الجمع
دگر بشنو حدیث از مجمع‌الجمع
پی محق حقیقی‌دار هم سمع
رجوع خلق اندر حضرت حق
فنای کثرت اندر وحدت حق
وصل قطرها بر بحرالله
رجوع ذره‌ها بر مهر و بر ماه
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۹۳ - محوالعبودیه و محو عین‌العبد
گرت محو عبودیت بود فهم
بری از محوعین عبد هم سهم
وی اسقاط اضافت از وجود است
سوی اعیان که بودی بی نمود است
بود اعیان شئون ذات حضرت
که ظاهر گشت اندر واحدیت
در آنحضرت بحکم عالمیت
هویدا گشت از غیب هویت
خود اعیانند معدومات مطلق
در آن گردید ظاهر هستی حق
وجود حق در آن ظاهر بذاتست
بعلم آثارعین ممکنات است
بصورتها خود اعیانست معلوم
هم اعیان نیست الا کون معدوم
وجود محض الا عین حق نیست
اضافه غیر نسبت در نسق نیست
مر او را نیست در خارج وجودی
که باشد فعل و تأثیرش ببودی
همه افعال و تأثیرات تابع
بود بهر وجود اندر مصانع
نه خود معدوم را فعل است و تأثیر
نه موجود است غیر از حق بتقدیر
پس او عابد بود با نسبت عبد
تقید یافت چون در صورت عبد
چه آنهم هست شانی از شئونات
شئوناتی که باشد صادر از ذات
بود معبود هم از حیث اطلاق
بهر عبدی از این حیث است مشتاق
تو عین بد باقی در عدم دان
عدم را کون علمی در رقم دان
بود پس عبد ممحو و عبودت
بذات و وصف در عین حقیقت
بود تند ار در اینمعنی کمیت
دلیل آمد رمیت ما رمیت
سه تن را حق بنحوی نیست ثالث
دو صد شرک از ثلاثه گشت حادث
سه تن را ور بود رابع خطا نیست
چو او اندر شما ر ماسوا نیست
بود پاک از شمار ماسوی الله
ولیکن باشمار جمله همراه
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۹۴ - المحق
بود محق آن فنای عبد در حق
فنای هستیش در ذات مطلق
فعالش چون فنا در ذات حق شد
خود آنرا محو اگر گفتند حق بد
دگر طمس آن فنای فی‌الصفاتست
صفاتش منظمس در وصف ذاتست
بحق اندر وجود او حق گزیند
وجود شیئی جز للحق نبیند
بمحو از شیئی فعلی در نظر نیست
بجز للحق فعالی جلوه‌گر نیست
بطمس ارباز دانی مدعا را
نمی‌ماند صفاتی جز خدا را
فناهای ثلاث اندر مراتب
بمحق و محو و طمس آمد مناسب
فنای محقت از حیث وجود است
فنای محو فعلی در نمود است
فنای طمس از وجه صفاتست
نه وصفی ظاهر الاوصف ذاتست
در اینجا وصف خلقیت بدل شد
صفات عبد رفت و لم یزل شد
صفات حق چو آمد در عیانت
کجا ماند از صفات خود نشانت
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۹۵ - المحاضره
محاضر با اضافه تا محقق
حضور قلب درویش است با حق
ز اسماء باشد اندر استقاضت
و زان اسمی کزو دارد افاضت
همان اسمی که در سیر مظاهر
مراندل را بخود فرموده حاضر
ز نامش کار اهل دل بکام است
حضور قلب از وی مستدام است
دلی کآید زنار عشق در جوش
شود جز نام دلدارش فراموش
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۹۶ - المحاذات
محاذاتت حضور وجه یار است
همان وجهی که بروی انتظار است
سوای او شود از فکر زایل
نبیند غیر او را در شواغل
بجمعیت اگر باشی مراقب
سوای وجهش از فکر است غایب
چو فکر تام این باشد که جائی
نماند در ضمیرت ما سوائی
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۹۷ - المحادثه
محادث با اضافه تا خطاب است
که سوی عبد وارد ز آنجنابست
نیوشد آن بصورت نیک‌بختی
چو موسی کان نیوشید از درختی
کسی کانرا شنید و گفت حق بود
میانچی گر بصورت ما خلق بود
حدیثش را یکی از گوش سریافت
یکی از سمع ادراک و نظر یافت
خطابی را که موسی از شجر یافت
صفی آثارش از هر خشک و تر یافت
زبان ماسوا ناطق بر این است
هر آن شیئی خطاب رب دینست
ولی در این مقام از گوش ظاهر
خطابش را نیوشد مرد سایر
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۹۸ - المخدع
تو مخدع موضع قطب جهان دان
ز کل واصلین آنرا نهان دان
مقامی هست بهر قطب مختص
که آن بر واصلین نبود مشخص
عزیز است ار چه هر لعلی و مرغوب
بتاج شه ولی لعلی است منصوب
از این حیثیت او قدرش فزونست
هم اجلی از گهرها در شئون است
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۹۹ - المدد الوجودی
مددهای وجودی در نزولش
بود محتاج ممکن بر وصولش
بود محتاج آن در هستی خویش
نماند ورنه باقی لحظه‌ئی بیش
رسد بروی مددها بالتوالی
بود جای وجودش ورنه خالی
رساند حق مدد پس بر وجودش
ز رحمانی نفس وز اوست بودش
وجودش بر عدم تا راجع آید
دم رحمن بر او پیوسته شاید
تو با قطع نظر از موجود او
عدم گردانی او راهست نیکو
عدم چون مقتضای ذات بودش
بدون موجد او کی بد وجودش
بامداد وجود از موجد او
مرجع دان وجود فاقد او
دم رحمن پس او را دمبدم شد
وجودش تا مرجح بر عدم شد
بتحلیل آنچه رفت از وی بدل یافت
در ابدان از غذا وین خود محل یافت
بدانسان کاین نفس‌ها از هواها
مدد یابد هم اقسام فواها
هوا را آنچنان که هست محسوس
بامداد نفس حق داشت مأنوس
جمادات آنچه باشد نزد ادراک
هم از اشیاءء روحانی و افلاک
دوامی کش برجحان وجود است
بنزد عقل برهان وجود است
جز آندم کش بهستی متصل بد
نه زاو تحلیل رفت و نی بدل شد
خلاف جسم حیوانی که تبدیل
بیابد از غذا رفت آنچه تحلیل
بود مشهود هر ممکن که دیدی
بهر آنی بود خلق جدیدی
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۰۰ - المراتب الکلیه
مراتب نزد صوفی غیر شش نیست
جز این ترتیب بر دل منتقش نیست
خود این شش هست کلی از مراتب
بود بر وصف کلیت مناسب
یکی ذات الاحد پس واحدیت
که ثانی از مراتب شد بر تبت
سیم رتبه است ارواح مجرد
نفوس عامله پس رابع آمد
که موسوم از عوالم بر مثال است
دگر ملکوتش ار خوانی مجال است
به پنجم عالم ملک و شهادت
که ناسوت است بی‌نقص و زیادت
ششم گشت از مراتب کون جامع
که انسان است و حق در عین واقع
بمعنی مجلی کل مجالی
بصورت جامع آنذات عالی
مجالی پنج و شش باشد مراتب
یکی از سته باشد ذات واجب
بذات او جلوه‌گر شد در مجالی
بآثار جمالی و جلالی
دگر بعضی بر این گشتند قائل
که هشت است این مراتب نزد کامل
نخستین عالم ملک است از آن
دگر ملکوت و پس جبروت و اعیان
پس اسمای الهیه به برتر
صافت پاک سبحانیه دیگر
کز آن تعبیر شد بر واحدیت
دگر هم بر احد از حیث رتبت
بهفتم وحدت ذات الهی
بهشتم ذات حق بی‌تناهی
صفی خود هفت داند این مراتب
شهادت را بود اول مناسب
که آنملک است و در ثانی مثال است
سیم ملکوت کارواح از کمال است
دگر جبروت و اعیانست و اسما
بهفتم ذات حق بحت یکتا
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۰۱ - مرآت الکون
دگر مرآت کون بیخلاف است
که وحدانی وجود است و مضافست
خود اکوان با همه اوصاف واحکام
نشد ظاهر جز اندر روی بهرنام
بود مخفی ظهور او برؤیت
چو روی آینه مخفی بصورت
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۰۲ - مرآت الحضره
بود مرآت حضرت بالعلاین
تعینها که شد منسوب باطن
شئون باطنی راهست منسوب
صورها زان با کوانست محسوب
پس آمد آن شئون مرآت حضرت
که در اکوان صور را داد رتبت
باینمعنی که صورتهای اکوان
شئون باطنی را ظاهر است آن
وجود با تعین بی‌مغایر
بصورتهای اکوان گشت ظاهر
ز مرآت به خود این مرایا
حکایت می‌کنند از دون و والا
زوجه واحدند اینجمله مرآت
تعینهای باطن هم شئونات
شئون مرآت و اکوان ظاهر اوست
نمایان زین مرا یا جمله یکروست
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۰۳ - مرآت الحضرتین
دگر مرآت پاک حضرتینت
که امکان ووجوبست آن بعینت
بود انسان کامل کوست مظهر
باسماء وصفات و ذات یکسر
در او دارد تجلی وجه واجب
رسد زو فیض واجب بر جوانب
بود هم واسطه ممکن خود از حق
مقید را رساند تا بمطلق
بشر بود احمد اما در معانی
«رأی الحق» گفت بعد از «من رآنی»
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۰۴ - المسامره
مسامر با اضافه تاست صحبت
که حق در سر کند با اهل وحدت
بعرفست آن سخت در لیل گفتن
بیاری رازها از میل گفتن
بود صحبت بشب نیکو مناسب
خصوصا گر بود یاری مصاحب
تو را گر بوده وقتی هم نشینی
نگاری گلعذاری مه جبینی
که خاطر باویت خوش بوده باشد
بشبهایت سخن فرموده باشد
خود آگاهی ز حال اهل اسرار
گرفتاران شب تا صبح بیدار
صفی ار واقف از حال آنزمانی
که شبها با بتی هم داستانی
بصحبت در کنارت خفته باشد
سخنها در ضمیرت گفته باشد
برون از فکر ماه و هفته باشی
ز هوش از صحبت او رفته باشی
ز خود پیش دهان او شوی گم
که گوی بیدهان کرد او تکلم
بوهم افتی که هیچ او را دهان نیست
وگر باشد دهان بین در میان نیست
هر آنکس آندهان دید از میان رفت
از او اندیشه نام و نشان رفت
کسی کو ترک جان با آن دهن گفت
تواند از دهان او سخن گفت
لب او در تکلم شد لب یار
که بس بشنیده شبها مطلب یار
سخن می‌گفت او و بن میشد از خود
به پیش لعل نوشش بیخود از خود
بحرفش بد صفی سر تا بپا سمع
همه اسباب از خود رفتنش جمع
شبم بد روشن از وی بیچراغی
ز چشمش مست بودم بی‌ایاغی
چراغ اندر میان بیگانه بود
خود او شمع وصفی پروانه بود
سخن می‌گفت او با من نهانی
من از خود می‌شدم همواره فانی
ز زلف خود بدل افسانه می‌گفت
حدیث از بند با دیوانه می‌گفت
بچشمش گر من از دنبال رفتم
نبودم اختیار از حال رفتم
پریشان گر سخن گویم عجب نیست
مریض و مست و مجنون را ادب نیست
گریبانم بدست گلعذاریست
که هر دم با منش حالی و کاریست
گهی گوید ز مویم داستان گو
گهی بندد کمر را میان گو
من از موی و میانش ناتوانم
بحیرت زان کلام و زان دهانم
که آرد هر دم از حرفی بحرفم
همی مواج خواهد بحر ژرفم
خود او گوید سخن کس در میان نیست
بکس در صحبتی همداستان نیست
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۰۵ - مسالک جوامع الاثنیه
مسالک از جوامع اثنیه چیست
ثنای ذات بالاسماءء ذاتیست
بذات آن اسمها اصلیه باشد
بجز وصفه و فعلیه باشد
بود خود ذکر این اسم مسالک
جوامع اثنیه در نزد سالک
بود با معرفت هم با شهودی
نه آن ذکری که باشد از جمودی
چو ذات مطلق اصل جمله اسماست
بجا از بهر تعظیمش ثناهاست
ز هر تعظیم اعظم بهر مطلق
ثنا باشد بهر وصفش محقق
ثنای او بوصف علم و قدرت
بآن قید است خود تعظیم حضرت
وگر بر اسم قدوس و سلامش
بخوانی کرده‌ئی ذکر تمامش
همه اسماء ذاتی اینچنین است
نه تنها این دو نام دلنشین است