تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب سی و هفتم: در صفت خط و خال معشوق
شماره ۱۴ - اندیشهٔ ابروی تو پیوسته مراست
اندیشهٔ ابروی تو پیوسته مراست
وز حلقهٔ زلفت دل بشکسته مراست
چون خط تو رسته است و دهانت بسته
عشقی است که بر رسته و بر بسته مراست
عطار نیشابوری : باب سی و هفتم: در صفت خط و خال معشوق
شماره ۱۵ - از پستهٔ تو سبزهٔ خط بر رسته است
از پستهٔ تو سبزهٔ خط بر رسته است
یا مغز ز پستهٔ تو بیرون جسته است
بر رسته دگر باشد و بر بسته دگر
این طرفه که بر رستهٔ تو بربسته است
عطار نیشابوری : باب سی و هفتم: در صفت خط و خال معشوق
شماره ۱۶ - تا خط تو بر خون جگر میخوانم
تا خط تو بر خون جگر میخوانم
گوئی که غم دلم زبر میخوانم
از من ببری دلی چو خط آوردی
زیرا که من از خط تو بر میخوانم
عطار نیشابوری : باب سی و هفتم: در صفت خط و خال معشوق
شماره ۱۷ - آن پسته میان مغز چون افتادست
آن پسته میان مغز چون افتادست
یا آن خط فستقی کنون افتادست
یا مغز دران پسته نمیگنجیدست
وز تنگی جایگه برون افتادست
عطار نیشابوری : باب سی و هفتم: در صفت خط و خال معشوق
شماره ۱۸ - دوش آمد و گفت: «آمدهام حور سرشت
دوش آمد و گفت: «آمدهام حور سرشت
تاختم کنم ملکت حوران بهشت»
گفتم: «به خطی سرخ بر آن زیر نویس»
رویش به خطی سبز در آن زیر نوشت
عطار نیشابوری : باب سی و هفتم: در صفت خط و خال معشوق
شماره ۱۹ - از خجلت خط، رخت اگر پر عرق است
از خجلت خط، رخت اگر پر عرق است
بر جملهٔ خوبان جهانت سبق است
گر از ورق گلت خطی پیدا شد
خط را ورقی باید و خط بر ورق است
عطار نیشابوری : باب سی و هفتم: در صفت خط و خال معشوق
شماره ۲۰ - از عشقِ خط تو سرنگون میگردم
از عشقِ خط تو سرنگون میگردم
وز خال تو در میان خون میگردم
تا روی نمود نقطهٔ خال توام
چون پرگاری به سر برون میگردم
عطار نیشابوری : باب سی و هفتم: در صفت خط و خال معشوق
شماره ۲۱ - خال تو که جاودان بدو بتوان دید
خال تو که جاودان بدو بتوان دید
بر روی تو روی جان بدو بتوان دید
گر مردمک دیدهٔ زیبائی نیست
پس چون که همه جهان بدو بتوان دید
عطار نیشابوری : باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق
شماره ۱ - لعلت که خجل کرد گل رعنا را
لعلت که خجل کرد گل رعنا را
از پسته نمود خالِ مشک آسا را
میخواستم از پستهٔ سبزت شکری
تو بر در بسته خط نوشتی ما را
عطار نیشابوری : باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق
شماره ۲ - چون دیده به روی تو نظر بگشاید
چون دیده به روی تو نظر بگشاید
از هر مژهای خون جگر بگشاید
در صد گره‌ام ز زلف خم در خمِ تو
تا پسته به یک تنگ شکر بگشاید
عطار نیشابوری : باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق
شماره ۳ - جانم که به لب از لب لعل تو رسید
جانم که به لب از لب لعل تو رسید
دل تحفه به پیش لب لعل تو کشید
خوی خشک نمیکند زخون چون گل لعل
زان سنبل ترکز لب لعل تو دمید
عطار نیشابوری : باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق
شماره ۴ - زلفِ تو سرِ درازدستی دارد
زلفِ تو سرِ درازدستی دارد
چشمِ تو همه میل به مستی دارد
امّا دهنت که ذرّهای را ماند
یک ذرّه نه نیستی نه هستی دارد
عطار نیشابوری : باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق
شماره ۵ - ای کرده پسند از دو جهان چاره منت
ای کرده پسند از دو جهان چاره منت
حقّا که دریغ دارم از خویشتنت
چون بیخورشید ذرّه را نتوان دید
بیروی تو در چشم کی آید دهنت
عطار نیشابوری : باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق
شماره ۶ - بنگر که دلم چه گونه مظلوم نمود
بنگر که دلم چه گونه مظلوم نمود
گر زلف تو در وجود معدوم نمود
گر زلف ترا حال پریشانی داشت
از رستهٔ دندان تو منظوم نمود
عطار نیشابوری : باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق
شماره ۷ - لعل تو براتِ کامرانی دهدم
لعل تو براتِ کامرانی دهدم
منشور به عمر جاودانی دهدم
بر روی تو صد بار بمردم هر روز
تا لعلِ تو آبِ زندگانی دهدم
عطار نیشابوری : باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق
شماره ۸ - چون توبهٔ تو گناه خواهد افتاد
چون توبهٔ تو گناه خواهد افتاد
بس کس که به تو ز راه خواهد افتاد
ای ماه! به صَدْقَه یک شکربخش مرا
کاین صَدْقه به جایگاه خواهد افتاد
عطار نیشابوری : باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق
شماره ۹ - زانگه که مرا سوی تو آهنگ افتاد
زانگه که مرا سوی تو آهنگ افتاد
صبر از دلِ من هزار فرسنگ افتاد
هر کز دهنِ تو یک شکر کرد سؤال
تا در نگریست در دمی تنگ افتاد
عطار نیشابوری : باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق
شماره ۱۰ - فرسودنِ لعلِ آبدارت بر من
فرسودنِ لعلِ آبدارت بر من
بنمودنِ زلفِ بیقرارت بر من
یک بوسه بخواهم و صدم عشوه دهی
وآنگه گویی ازین هزارت بر من
عطار نیشابوری : باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق
شماره ۱۱ - ای جانِ همه جهان زکوةِ لبِ تو
ای جانِ همه جهان زکوةِ لبِ تو
رسته ز شکر برون نباتِ لبِ تو
دل در ظلماتِ زلفت از دست برفت
آه ار نرسد آبِ حیاتِ لبِ تو
عطار نیشابوری : باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق
شماره ۱۲ - دل نیست کز آن ماه برنجد هرگز
دل نیست کز آن ماه برنجد هرگز
کانجا دل کس هیچ نسنجد هرگز
هرکس سخن دهان او میگوید
لیکن سخنی درو نگنجد هرگز