تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۲۹ - گل روی نمود از چمن ای ساقی
گل روی نمود از چمن ای ساقی
بلبل ز فراق نعره زن ای ساقی
مَیکش که بسی کشند می بی من و تو
ما روی کشیده در کفن ای ساقی
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۳۰ - پر کن شکمی به اشتها ای ساقی
پر کن شکمی به اشتها ای ساقی
از قافِ قرابه تابهها ای ساقی
خون شد دل من به ابتدا باده بیار
تاتوبه کنم به انتها ای ساقی
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۳۱ - تا چند ازین بی خبران ای ساقی
تا چند ازین بی خبران ای ساقی
دل کرده سبک، کیسه گران ای ساقی
تا کی ز خصومت خران ای ساقی
بگذر ز جهانِ گذران ای ساقی
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۳۲ - هرگز نه جهانِ کهنه نو خواهد شد
هرگز نه جهانِ کهنه نو خواهد شد
نه کارِ کسی به کام او خواهد شد
ای ساقی گر تو میدهی ور ندهی
میدان که سرِ جمله فرو خواهد شد
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۳۳ - برخاست دلم، چوباده در خم بنشست
برخاست دلم، چوباده در خم بنشست
وز طلعت گل هزاردستان شد مست
دستی بزنیم با تو امروز به نقد
زان پیش که از کار فرو ماند دست
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۳۴ - وقت است که در بر آشنایی بزنیم
وقت است که در بر آشنایی بزنیم
تا بر گل و سبزه تکیه جایی بزنیم
زان پیش که دست و پا فرو بندد مرگ
آخر کم ازانکه دست و پایی بزنیم
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۳۵ - ترسم که چو پیش ازین کم از کم نرسیم
ترسم که چو پیش ازین کم از کم نرسیم
با هم نفسان نیز فراهم نرسیم
این دم که دریم پس غنیمت داریم
باشد که به عمر خود بدین دم نرسیم
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۳۶ - ای هم نفسان فعل اجل میدانید
ای هم نفسان فعل اجل میدانید
روزی دو سه داد خود ز خود بستانید
خیزید و نشینید که خود بعد از این
خواهید به هم نشستن ونتوانید
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۳۷ - خوش باش دلا که نیک وبد میبرسد
خوش باش دلا که نیک وبد میبرسد
با خلق جهان داد و ستد میبرسد
شادی و طرب چو نعمت و ناز جهان
چون جمله به مرگ میرسد میبرسد
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۳۸ - بر چهرهٔ گل شبنم نوروز خوشست
بر چهرهٔ گل شبنم نوروز خوشست
در باغ و چمن روی دل افروز خوشست
از دی که گذشت هرچه گوئی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوشست
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۳۹ - چون پرتو شمع بر شراب است امشب
چون پرتو شمع بر شراب است امشب
در طبع دلم میل کباب است امشب
جانا! می ده چه جای خواب است امشب
آباد بران چه آن خراب است امشب!
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۴۰ - چون گل بشکفت ساعتی برخیزیم
چون گل بشکفت ساعتی برخیزیم
بر شادی می، ز دست غم بگریزیم
باشد که بهار دیگر ای هم نفسان
گل میریزد ز بار و ما میریزیم
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۴۱ - گر سبز خطی است، گوشهای خالی گیر
گر سبز خطی است، گوشهای خالی گیر
بر مفرش سبزه، رو، کَمِ قالی گیر
اندیشهٔ حال زیر خاکت تا کی
عمر تو چو باد میرود حالی گیر
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۴۲ - بر آب روان و سبزه ای شمع طراز
بر آب روان و سبزه ای شمع طراز
می در ده و توبه بشکن و چنگ بساز
خوش باش که نعره میزند آب روان
میگوید: رفتم که دگر نایم باز
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۴۳ - مهتاب به نور دامن شب بشکافت
مهتاب به نور دامن شب بشکافت
میخور که دمی خوشتر ازین نتوان یافت
خوش باش و بیندیش که مهتاب بسی
خوش بر سر خاک یک به یک خواهد تافت
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۴۴ - چون عهده نمیکند کسی فردا را
چون عهده نمیکند کسی فردا را
یک امشب خوش کن دلِ پر سودا را
مینوش به نور ماه ای ماه که ماه
بسیار بتابد که نیابد ما را
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۴۵ - ای دل چو درین راه خطرناک شوی
ای دل چو درین راه خطرناک شوی
از کار زمین و آسمان پاک شوی
مهتاب بتافت، آسمان سیر ببین!
زان پیش که در زیر زمین خاک شوی
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۴۶ - بر روی گل از ابر گلاب است هنوز
بر روی گل از ابر گلاب است هنوز
در طبع دلم میل شراب است هنوز
در خواب مشو چه جای خواب است هنوز
جانا! می ده که ماهتاب است هنوز
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۴۷ - دل گرچه ز عمر پیش خوردی دارد
دل گرچه ز عمر پیش خوردی دارد
می ده که دلم هنوز گردی دارد
بر زردی آفتاب دَر دِه می سرخ
کاین زردی آفتاب دردی دارد
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۴۸ - روزی که بود روز هلاک من و تو
روزی که بود روز هلاک من و تو
از تن برهد روانِ پاک من و تو
ای بس که نباشیم وزین طاق کبود
مه میتابد بر سر خاک من و تو