تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۹۹ - شمع آمد و گفت: ماندهام بیخور و خَفْت
شمع آمد و گفت: ماندهام بیخور و خَفْت
وز آتش تیز در بلای تب و تفت
گرچه بنشانند مرا هر سحری
هم بر سر پایم که بمی باید رفت
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۱۰۰ - شمع آمد و گفت: سخت کوشم امشب
شمع آمد و گفت: سخت کوشم امشب
وز آتش دل هزار جوشم امشب
دی شیر ز پستان عسل نوشیدم
شیر از آتش چگونه نوشم امشب
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۱۰۱ - شمع آمد وگفت: جان من میببرند
شمع آمد وگفت: جان من میببرند
وز من همه دوستان من میببرند
ناگفتنیی نگفتهام در همه عمر
پس از چه سبب زبان من میببرند
عطار نیشابوری : باب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانه
شماره ۱ - پروانه به شمع گفت: ای در سر سوز
پروانه به شمع گفت: ای در سر سوز
هر لحظه مرا به شیوهٔ دیگر سوز
گر کارِ مرا هیچ سری پیدا نیست
پیداست سرِ کارِ تُرا کمتر سوز
عطار نیشابوری : باب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانه
شماره ۲ - پروانه به شمع گفت: چند افروزی
پروانه به شمع گفت: چند افروزی
خوش سوزی اگر سوز ز من آموزی
هر لحظه سری دگر برآری در سوز
ای شمع برو که سرسری میسوزی
عطار نیشابوری : باب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانه
شماره ۳ - پروانه به شمع گفت: «از روزِ نخست
پروانه به شمع گفت: «از روزِ نخست
چون کشته شوم بر سرت از عهد درست
زنهار به اشکِ خود بشویی تو مرا»
شمعش گفتا: «شهید رانتوان شست»
عطار نیشابوری : باب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانه
شماره ۴ - پروانه به شمع گفت: عیدِ تو خوش است
پروانه به شمع گفت: عیدِ تو خوش است
قربانم کن که من یزیدِ تو خوش است
هم وعدهٔ تو خوش و وعید تو خوش است
تو شاهدِ ما و ما شهیدِ تو خوش است
عطار نیشابوری : باب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانه
شماره ۵ - پروانه به شمع گفت: یارم باشی
پروانه به شمع گفت: یارم باشی
گفتا که اگر کشتهٔ زارم باشی
دَرْ رو به میان آتش و پاک بسوز
گر میخواهی که در کنارم باشی
عطار نیشابوری : باب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانه
شماره ۶ - پروانه به شمع گفت: من بیش از تو
پروانه به شمع گفت: من بیش از تو
خون میگریم به درد بر خویش از تو
چون تو سر زندگی نداری اینجا
در پای تو مُردم و شدم پیش از تو
عطار نیشابوری : باب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانه
شماره ۷ - پروانه به شمع گفت: چون خوش افتاد
پروانه به شمع گفت: چون خوش افتاد
حالی که مرا با چو تو سرکش افتاد
گویند که در سوخته افتد آتش
این سوختهٔ تو چون در آتش افتاد
عطار نیشابوری : باب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانه
شماره ۸ - پروانه به شمع گفت: کیفر بردیم
پروانه به شمع گفت: کیفر بردیم
وز دستِ تو جان یک ره دیگر بردیم
شمعش گفتا: کنون مترس از آتش
کان آتشِ سینه سوز با سر بردیم
عطار نیشابوری : باب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانه
شماره ۹ - پروانه به شمع گفت: گرینده مباش
پروانه به شمع گفت: گرینده مباش
شمعش گفتا: ز من پراکنده مباش
کاتش بسرم چو اشک در پای افتاد
سر میفکنندم که سر افکنده مباش
عطار نیشابوری : باب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانه
شماره ۱۰ - پروانه به شمع گفت: میسوزم خویش
پروانه به شمع گفت: میسوزم خویش
شمعش گفتا که نیستی دور اندیش
یک لحظه تو سوختی و رستی از خویش
من شب تا روز سوختن دارم پیش
عطار نیشابوری : باب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانه
شماره ۱۱ - پروانه به شمع گفت: میسوزم زار
پروانه به شمع گفت: میسوزم زار
شمعش گفتا که سوختن بادت کار
زان میسوزی که میپرستی آتش
آتش مپرست و کافری دست بدار
عطار نیشابوری : باب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانه
شماره ۱۲ - پروانه به شمع گفت: چندی سوزم
پروانه به شمع گفت: چندی سوزم
شمعش گفتا: سوختنت آموزم
تو پر سوزی به یکدم و من همه شب
میسوزم و میگریم و میافروزم
عطار نیشابوری : باب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانه
شماره ۱۳ - پروانه به شمع گفت: آخر نظری
پروانه به شمع گفت: آخر نظری
شمعش گفتا: ز من نداری خبری
پروانهٔ شمعی دگرم من همه شب
تو میسوزی از من و من از دگری
عطار نیشابوری : باب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانه
شماره ۱۴ - پروانه به شمع گفت: کم سوز مرا
پروانه به شمع گفت: کم سوز مرا
شمعش گفتا: شیوه میاموز مرا
شب میسوزم تا برهم روز آخر
چون روز آید خود برسد روز مرا
عطار نیشابوری : باب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانه
شماره ۱۵ - پروانه به شمع گفت: دمسازی من
پروانه به شمع گفت: دمسازی من
میبینی و میکنی سراندازی من
با این همه گر چه نیست با جان بازی
در عشق تو کس نیست به جانبازی من
عطار نیشابوری : باب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانه
شماره ۱۶ - پروانه به شمع گفت: غم بیشستی
پروانه به شمع گفت: غم بیشستی
گر سوز من و تو را نه در پیشستی
هرچند سرِ منت نبودست دمی
ای کاش که یک دمت سرِ خویشستی
عطار نیشابوری : باب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانه
شماره ۱۷ - پروانه که شمع دلگشایش افتاد
پروانه که شمع دلگشایش افتاد
دلبستگی گره گشایش افتاد
گردِ سرِ شمع پایکوبان میگشت
جان بر سرش افشاند و به پایش افتاد