تعداد ۸۸۱۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۲۴ - عالمی پر شده از پرتو خورشید رخش
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۳۲ - کشتی ام بسکه کند موج صفت رم ز کنار
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۳۳ - در صف حشر، چو بیند کرمت عرض گناه
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۳۶ - خانه تن، چو بسیل اجل از هم ریزد
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۴۲ - شست گل دفتر خود، تا خط او خوانا شد
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۴۳ - حرف بالای تو گفتم، سخنم گشت بلند
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۴۵ - مختصر تا نبود حرف، نگردد مقبول
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۵۹ - تا نبینند دمی روی خوشی، مال جهان
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۶۰ - نرم خواهی که شود خصم، تو در گرمی کوش
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۸۳ - طرفه شهدی است خموشی، که ز شیرینی آن
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۹۰ - روزگاری که منش سر بقدم میسودم
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۹۷ - بخشم و شهوت و حرص، اینقدر مده خود را
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۰۲ - نفست از طول امل چند بود در تک و تاز؟
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۰۸ - آریم بر سر حرف و، نشوی حرف نیوش
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۰۹ - باشد از خلق چه پوشیده، ز فقر است چه باک؟
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۲۲ - شعله بیرون نتواند شدن از جاده شمع
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۳۳ - آشنا نیست بهم ظاهر و باطن ما را
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۴۱ - غم بدل های مشوش چه تواند کردن؟
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۴۲ - از تو ای حادثه ارباب فنا را چه زیان؟
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۲ - گر بسنجند به حشر اجر شب هجران را
گر بسنجند به حشر اجر شب هجران را
غالب آن است که شاهین شکند میزان را
شد زبون زنخت قامت چوگانی من
گوی بنگر که همی زخمه زند چوگان را
کفر زلفت اگر این است برآنک که به عنف
صادر جزیه به گردن فکند ایمان را
گر به یعقوب رسد نکهت پیراهن تو
به صبا باز دهد بوی مه کنعان را
شاه ترکان خجل آید ز صف آرائی خویش
گر به پیرامن چشمت نگرد مژگان را
دل اگر سرکشد از خط تو بسپار به زلف
چاره زنجیر بود بنده ی نافرمان را
بو که از کوتهی رشته رسد دست به دست
گاه می بندم و گه می گسلم پیمان را
مه نکاهیده به خورشید نگردد نزدیک
شاید اربه ز فزونی شمرم نقصان را
عیب یغما مکن ار دمدمه ی شیخ شنید
ناگزیر است بشر وسوسه ی شیطان را
غالب آن است که شاهین شکند میزان را
شد زبون زنخت قامت چوگانی من
گوی بنگر که همی زخمه زند چوگان را
کفر زلفت اگر این است برآنک که به عنف
صادر جزیه به گردن فکند ایمان را
گر به یعقوب رسد نکهت پیراهن تو
به صبا باز دهد بوی مه کنعان را
شاه ترکان خجل آید ز صف آرائی خویش
گر به پیرامن چشمت نگرد مژگان را
دل اگر سرکشد از خط تو بسپار به زلف
چاره زنجیر بود بنده ی نافرمان را
بو که از کوتهی رشته رسد دست به دست
گاه می بندم و گه می گسلم پیمان را
مه نکاهیده به خورشید نگردد نزدیک
شاید اربه ز فزونی شمرم نقصان را
عیب یغما مکن ار دمدمه ی شیخ شنید
ناگزیر است بشر وسوسه ی شیطان را