عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۳۴ - هر جان که از او دلبر ما شادانست
هر جان که از او دلبر ما شادانست
پیوسته سرش سبز و دلش خندانست
اندازهٔ جان نیست چنان لطف و جمال
آهسته بگوئیم مگر جانانست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۳۵ - هر چند به حلم یار ما جورکش است
هر چند به حلم یار ما جورکش است
لیکن زاری عاشقان نیز خوش است
جان عاشق چون گلستان میخندد
تن میلفرزد چو برگ گوئی تبش است
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۴۴ - هر روز به نو برآید آن دلبر مست
هر روز به نو برآید آن دلبر مست
با ساغر پرفتنهٔ پرشور بدست
گر بستانم قرابهٔ عقل شکست
ور نستانم ندانم از دستش رست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۴۶ - هر روز دلم در غم تو زارتر است
هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بیرحم تو بی‌زارتر است
بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۴۷ - هر روز دل مرا سماع و طربیست
هر روز دل مرا سماع و طربیست
میگوید حسن او بر این نیز مه‌ایست
گویند چرا خوری تو با پنج انگشت
زیرا انگشت پنج آمد شش نیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۵۸ - ما را چو ز عشق میشود راست مزاج
ما را چو ز عشق میشود راست مزاج
عشق است طبیب ما و داروی علاج
پیوسته بدین عشق نخواهد رفتن
این عشق ز کس نزاد و نی‌داد نتاج
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۶۹ - آن ذره که جز همدم خورشید نشد
آن ذره که جز همدم خورشید نشد
بر نقد زد و سخرهٔ امید نشد
عشقت به کدام سر درافتاد که زود
از باد تو رقصان چو سر بید نشد
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۷۳ - آن را که خدای ناف بر عشق برید
آن را که خدای ناف بر عشق برید
او داند ناله‌های عشاق شنید
هر جای که دانه دید زانجا برمید
پرید بدان سوی که مرغی نپرید
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۷۴ - آنرا که ز عشق دوست بیداد رسد
آنرا که ز عشق دوست بیداد رسد
از رحمت و فضل اوش امداد رسد
کوتاهی عمر بین به وصلم دریاب
تا پیش از اجل مرا به فریاد رسد
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۷۶ - آن رفت که بودمی من از عشق تو شاد
آن رفت که بودمی من از عشق تو شاد
از عشق تو می نایدم از عشقم یاد
اسباب و علل پیش من آمد همه باد
بر بحر کجا بود ز کهگل بنیاد
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۸۱ - آن روز که عشق با دلم بستیزد
آن روز که عشق با دلم بستیزد
جان پای برهنه از میان بگریزد
دیوانه کسی که عاقلم پندارد
عاقل مردی که او ز من پرهیزد
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۸۳ - آن روز که مهرگان گردون زده‌اند
آن روز که مهرگان گردون زده‌اند
مهر زر عاشقان دگرگون زده‌اند
واقف نشوی به عقل کان چون زده‌اند
کاین زر ز سرای عقل بیرون زده‌اند
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۸۴ - آن سر که بود بی‌خبر از وی خسبد
آن سر که بود بی‌خبر از وی خسبد
آنکس که خبر یافت از او کی خسبد
می‌گوید عشق در دو گوشم همه شب
ای وای بر آن کسی که بی‌وی خسبد
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۸۶ - آن عشق که برق و بوش تا فرق رسید
آن عشق که برق و بوش تا فرق رسید
مالم همه خورد و کار با دلق رسید
آبی که از آن دامن خود میچیدم
اکنون جوشیده است و تا حلق رسید
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۹۰ - آن کس که ترا بیند و خندان نشود
آن کس که ترا بیند و خندان نشود
وز حیرت تو گشاده دندان نشود
چندانکه بود هزار چندان نشود
جز کاهگل و کلوخ زندان نشود
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۹۱ - آن کس که ترا شناخت جان را چه کند
آن کس که ترا شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانهٔ تو هر دو جهان را چه کند
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۹۹ - آن نزدیکی که دلستان را باشد
آن نزدیکی که دلستان را باشد
من ظن نبرم که نیز جان را باشد
والله نکنم یاد مر او را هرگز
زانروی که یاد غایبان را باشد
مولوی : رباعیات
رباعی ۵۰۴ - آنها که دل از الست مست آوردند
آنها که دل از الست مست آوردند
جانرا ز عدم عشق‌پرست آوردند
از دل بنهادند قدم بر سر جان
تا یک دل پر درد بدست آوردند
مولوی : رباعیات
رباعی ۵۰۶ - آن یار که از طبیب دل برباید
آن یار که از طبیب دل برباید
او را دارو طبیب چون فرمایند
یک ذره ز حسن خویش اگر بنماید
والله که طبیب را طبیبی باید
مولوی : رباعیات
رباعی ۵۰۷ - آن یار که عقلها شکارش میشد
آن یار که عقلها شکارش میشد
وان یار که کوه بیقرارش میشد
گفتم که سر زلف بریدی گفتا
بسیار سر اندر سر کارش میشد