تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فصیحی هروی : قطعات
شمارهٔ ۱۲ - ماده تاریخ بنای خواجه محمد میرک
در زمان شه والاگهر عرش سریر
شاه عباس شهنشاه سپهر استعداد
بنده شاه جهان خواجه محمد میرک
ساخت این روضه درین گلشن فردوس نهاد
زد قلم ثانی جنت رقم تاریخش
گلشن خلد سر خود به قلم جایزه داد
وین هم از دولت بانی سره تاریخی شد
آفرین بر خرد پاک خردمندان باد
فصیحی هروی : قطعات
شمارهٔ ۲۸ - در جواب هجویه نادم
واله جلوه مستانه حسرت نادم
یا‌رب از خلد تو مردود چو کوثر نشوم
خاک پای طلبی می‌رسدم گر گویم
گر توام سر ندهی لایق افسر نشوم
شمع بزم ادبی ور نبود پرتو تو
همچو ظلمتکده کفر منور نشوم
دوش گفتند به هجوم قلمت رنجه شده‌ست
شبم از لمعه خورشید مکدر نشوم
من که از مدح تو فربه نشدم روز نخست
سزد امروز گر از هجو تو لاغر نشوم
فصیحی هروی : قطعات
شمارهٔ ۳۷ - در تهنیت نوروز و مدح حسین‌خان شاملو
مقدم شاهد نوروز مبارک بادا
راست چون غره سال شهی و خاقانی
بر که؟ بر شاه دگر بر که؟ بر آن بنده شاه
کش بود فخر بدین پایه و ننگ از خانی
خان جم جاه فلک رتبه حسین آنکه گرفت
دولت از خاک درش منصب عالی شأنی
ای به نامت گل اقبال خراسان شاداب
راستی نام تو ابریست به از نیسانی
پیش ابر کف دریا منشت رود بهار
شکوه کرده مگر از آفت بی‌سامانی
قطره‌ای چند بر آن تشنه لب افشاند خرد
گفت آن چهره‌گشای کرم یزدانی
من ازین غافل و رفتم که کنم ز ابر بهار
ناگهم کشتی اندیشه بشد طوفانی
داورا دادگرا ای به هنر مدحت تو
داده کلک خردم را روش حسانی
منم آن مرغ بهشتی که به منقار کشم
خس و خاشاک ز صحن چمن روحانی
آشیان بندم تا طایر معنی از عرش
آید اینجا رهد از آفت سرگردانی
چارده سال فزونست که در مدحت تو
کرده‌ام همچو مه چارده نورافشانی
همه ز اکسیر ثنای تو نفس کردم رنگ
همه بر گلشن مدح تو شدم دستانی
کیمیایی ز مدیح تو به دست آوردم
ساختم مغربی خود ز شب ظلمانی
فکرتم چون گل خورشید نه خودروی گلی‌ست
کرده لطف تو درین مزرعه تخم‌افشانی
دست صبح آبله دیده‌ست ز خورشید که کرد
در زمین دل صادق نفسم روحانی
تار و پود سخنم رشته جان خردست
این سخن را همه دانند تو هم می‌دانی
گر بسیط سخن قدس طرازی بندی
معنی از پرده برون نامده از عریانی
نه خطاییست سخن تا نفس آهسته زنم
دعوتم هست ز سر تا به قدم برهانی
پیش ازین دوخته بودند ز دیبای سخن
بر در معنی صد حله همه سحبانی
لیک چون تخته مدح تو بر آن حله نبود
همه معنی قمری کرده سخن کتانی
عاقبت شیوه خیاطی ازین نادره حسن
داشت دوران به من از همت تو ارزانی
حله‌ای دوختم از مدح تو بر وی صد نقش
حله‌ای جیب افق کرده بر او دامانی
گر ازین دوختمی مصحف معنی بودی
همچنان در حرم جوهر کل زندانی
چندازین لاف سرایی همه اقبال تو بود
هر چه در آینه ناطقه شد جولانی
از لب دولت تو هر چه شنیدم گردد
همچون طوطی بر آیینه روایت خوانی
هر چه بر روی معانی ز نفس یافته‌ام
اینک آورده‌ام ار رد کنی ار بستانی
گر پسندی خردم در حرم حسن قبول
در سجود تو فراموش کند پیشانی
ور معاذالله نپسندی این جنس کساد
همه بر قافله عرش شود تاوانی
تاکه در مه سر سال آورد از خلد به بام
ساعت سعد ترا روی مه کنعانی
باد هر ساعت عمرت ز نکویی زآن‌سان
که برد دل ز کف دولت جاویدانی
فصیحی هروی : ترکیبات
شمارهٔ ۲ - در منقت علی‌بن موسی‌الرضا علیه‌السلام
ناله را بهر تگ و پو چو کمر بربندم
اول از شش جهتش راه اثر بر‌بندم
اضطرابم چو به دریوزه دیدار آرد
روم از رشته جان بال نظر بر‌بندم
زخم بر دل خورم و مضطربش بگذارم
مرهم حوصله بر جای دگر بر‌بندم
جگر از برق تجلی شود ار چشمه نور
آب آن را همه در جوی نظر بر‌بندم
در نظر ار تب حرمان شود آتشکده سوز
برم از دیده و در نار جگر بر‌بندم
دزدم از زلف هوس جان گران جانان را
به فسون بر نفس مرغ سحر بر‌بندم
پاره‌ای معجزه از طره غم وام کنم
برقع شب به رخ شاهر خود بر‌بندم
بعد از آن پرده رخسار خیالت گیرم
نسخه مردمک دیده ز خالت گیرم
دیده را چون حرم روی نکوی تو کنم
بگدازم نگه و پرده روی تو کنم
چون صبا سوی گلستان جمالت از رشک
بی‌مشام آیم و تن نافه بوی تو کنم
شوق هر موی مرا قبله‌نمایی آموخت
لیک کو حوصله تا روی به سوی توکنم
گر به سودای تو بر خلد تجلی گذرم
تا در آن آینه نظاره روی تو کنم
بر گل و سنبل آن باغ فسونی بدمم
همه را شیفته آتش خوی تو کنم
عشقم آتشکده‌ای کرد و به هر دل که رسم
شکوه ز افسردگی جام و سبوی تو کنم
مشت خاکسترم و باد به هر جا بردم
سجده شکر پریشانی موی تو کنم
شعله طور نداند شرف گوهر ما
ورنه پر‌نور کند جیب ز خاکستر ما
از ادب نیست که گرد سر قاتل گردم
غسل در خون کنم و گرد سر دل گردم
هر سر موی مرا خنده زخمی هوس‌ست
چون به یک زخم در‌ین معرکه بسمل گردم
بگشاییدم تعویذ خرد از بازو
سحر عشقم مگذارید که باطل گردم
دیده زخم مرا دجله‌‌ فشان مگذارید
بحر دردم مپسندید که ساحل گردم
شوقم آموخت فسونی که چو محمل برود
آفتابی شوم و سایه محمل گردم
ور کشد ناقه زمام از کف ره‌پیمایی
نو بهاری شوم و ساحت منزل گردم
سوخت رسوایی‌ام اندر چمن خنده گل
چند گه پردگی صوت عنادل گردم
من و نومیدی جاوید به هم بنشینیم
دو سه روزی به مراد دل غم بنشینیم
این دو ویرانه که آباد به خون جگرست
قدمی چند از آن منزل دل پیشترست
دیده زین باغ میالای که هر غنچه او
قدری خون فسرده‌ست که بر نیشترست
آن گلی کز پی نظاره او دیده شکفت
پاره پرتوش از نور نظر بیشترست
و آنچه در حوصله چشم تماشا گنجد
همه اسباب پریشانی نور نظرست
ای خضر چشمه حیوان به هنر نتوان یافت
ورنه هر شعله در آتشکده گنج هنرست
چه هنر خود به از‌ین نیست که در باغ طلب
هر خس از تربیتش طور وفا را شجرست
هفت دریای سپهر ار بشود خشک چه باک
عشق ما دربدر موجه بحر دگرست
در دریای عبودیت و معبود فنا
ید بیضای امامت علی بن موسا
غسل تقدیس کن ای ناطقه در چشمه نور
پس به سر کن چو قلم در حرم نعت عبور
تازه کن بیعت ایمان چو زمدحش هر حرف
لب توحید گشاید به نوای منصور
نی‌خطا کرده‌ام این کار به بازوی تو نیست
گر نفوس ملکی جمله بگیری مزدور
می‌توانی که کنی آیت نعتش تفسیر
ظرف هر نقطه اگر گیرد یک دریا نور
عقل مدهوش نداند مزه مدح ترا
محک نور تجلی نشود جوهر طور
از دلم پرس که تا طره مدح تو گرفت
هر شکن زلف سخن راست بهشتی معمور
چون رود بر فلک مدح تو فکرم از شرم
نور بگدازد بر دیده خورشید شعور
من نگویم که خداوند تویی در دو سرای
لیک مدح تو بود محمدت بار خدای
ای سرا‌پرده تو ترجمه عرش اله
سجد[ه] پرواز کند سوی حریمت ز جباه
شاهدان حرم قدس به ذوق عفوت
رخ توفیق بیارایند از خال گناه
زیب رخساره خورشید شفاعت گردد
هر که چون زلف به عهد تو بود نامه سیاه
ادب ار رخصت نظاره این طور دهد
دیده پیش از نگهش بوسه زند بر درگاه
چشم چون بازکنی تا به حریمش صد جای
دامن از دیده جبریل کشد نور نگاه
ور از‌ین در هوسم جانب فردوس برد
هم ز پیش مژه نظاره بگرداند راه
گفتم از بحر ثنای تو گهر جوی شوم
در بر و دوش خرد سوخت ز بیم تو شناه
ای که آب طرب از چشمه غم بگشایی
یاد ما کن چو در گنج کرم بگشایی
سرورا طبع فصیحی چو کند نعت تو ساز
خامه از شرم ثنای تو درآید به گداز
ادب از بیم تو در لجه خون غوطه زند
چون به مدحت لب جبریل شود وحی طراز
کنگر مدح تو از بس که بلندست شود
در فضایش پر اندیشه تهی از پرواز
بس که پیچد به خود از حیرت کوته‌دستی
غیرت زلف بتانست کمند اعجاز
من کجا حوصله نعت طرازی ز کجا
ای تب عجز به یک شعله زبانم بگداز
معجزه طبع کسی منقبتت را شاید
کش بود هر نقط آبستن صد گلشن راز
غم برای خسم از شعله کفن می‌دوزد
که مگر دور کند چرخم از‌ین گلشن‌ باز
لیک حاشا که تواند بردم زین گلشن
همه صرصر شود ار این فلک شعبده فن
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۴ - خاک آن کوی فصیحی ز جبین رنجه مکن
خاک آن کوی فصیحی ز جبین رنجه مکن
از مه و مهر بیاموز جبین‌سایی را
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۱۴ - سینه بگدازم و دل خون کنم و جان سوزم
سینه بگدازم و دل خون کنم و جان سوزم
شعله شوقم و خاصیت من بسیار است
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۱۵ - ره نمی‌یابد اجل هم بر سر بالین ما
ره نمی‌یابد اجل هم بر سر بالین ما
بس که ماتمخانه ما از غم هجران پر است
نیستم آگه که آتش بر دل شوقم که زد
لیک می‌دانم که بازم سینه از پیکان پر است
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۱۶ - رتبه حسن بلندست چه حاجت به نقاب
رتبه حسن بلندست چه حاجت به نقاب
بهر منع نگهی کز مژه کوتاهتر است
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۱۸ - باز هر شب دل به تنگ از ناله ‌زار خودست
باز هر شب دل به تنگ از ناله ‌زار خودست
سینه‌ام درمانده آه شرربار خودست
دوستان بر بستر مرگم خراب افکند باز
نرگس مستی که خود پیوسته بیمار خودست
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۲۱ - گریه گردیده گدازست فصیحی گله چیست
گریه گردیده گدازست فصیحی گله چیست
کشتی نوح شکستن هنر طوفان است
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۲۶ - بعد عمری که فصیحی شب وصلی رو داد
بعد عمری که فصیحی شب وصلی رو داد
مردم دیده ما در سفر دریا بود
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۲۹ - دهن زخم چو خندان شود افزون گردد
دهن زخم چو خندان شود افزون گردد
یک دم ار شاد نشینم جگرم خون گردد
قامتی دیده‌ام امروز که بی‌منت فکر
هر چه آید به زبانم همه موزون گردد
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۳۱ - بال و پر سوز که تا قوت پروازی هست
بال و پر سوز که تا قوت پروازی هست
به مراد دل خود سیر قفس نتوان کرد
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۳۳ - مصر عصمت چه دیاری‌ست که خوبان آنجا
مصر عصمت چه دیاری‌ست که خوبان آنجا
صورت خویش در آیینه کس نشناسند
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۳۴ - شوق دیدار تو چون چشم مرا باز کند
شوق دیدار تو چون چشم مرا باز کند
مژه پیش از نگهم سوی تو پرواز کند
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۴۷ - جذبه عشق بحدی‌ست میان من و یار
جذبه عشق بحدی‌ست میان من و یار
که اگر من نروم او به طلب می‌آید
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۴۸ - نقش پایی به سر کوی تو دیدم مردم
نقش پایی به سر کوی تو دیدم مردم
که چرا غیر من آنجا دگری می‌آید
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۵۵ - شب که غمهای تو را پرده‌نشین می‌کردم
شب که غمهای تو را پرده‌نشین می‌کردم
از تبسم لب زخمی نمکین می‌کردم
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۵۶ - دوش تقلید جرس کردم و صد قافله سوخت
دوش تقلید جرس کردم و صد قافله سوخت
آه اگر ناله پریشان‌تر از این می‌کردم
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۵۸ - من نه شایسته بسمل نه سزاوار قفس
من نه شایسته بسمل نه سزاوار قفس
به چه امید در این دام گرفتار شدم