عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۳۶۴ - خون می‌خورد کریم ز مهمان سیرچشم
خون می‌خورد کریم ز مهمان سیرچشم
داغ است عشق از دل بی‌آرزوی من
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۳۷۲ - من و سیری ز عقیق لب خوبان، هیهات
من و سیری ز عقیق لب خوبان، هیهات
خشکتر می‌شود از می‌ لب پیمانهٔ من
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۳۷۴ - رفتی و رفت روشنی از چشم و دل مرا
رفتی و رفت روشنی از چشم و دل مرا
با میهمان ز خانه صفا می‌رود برون
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۳۹۷ - از زاهدان خشک مجو پیچ و تاب عشق
از زاهدان خشک مجو پیچ و تاب عشق
ابروی بی اشارهٔ محراب را ببین
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۳۹۸ - خون مرا به گردن او گر ندیده‌ای
خون مرا به گردن او گر ندیده‌ای
در ساغر بلور، می‌ ناب را ببین
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۰۶ - نمی‌دانم کجا آن شاخ گل را دیده‌ام صائب
نمی‌دانم کجا آن شاخ گل را دیده‌ام صائب
که خونم را به جوش آورد رنگ آشنای او
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۱۴ - درین راه به دل نزدیک، گمراهی نمی‌باشد
درین راه به دل نزدیک، گمراهی نمی‌باشد
که جای سبزه خیزد خضر از صحرای عشق تو
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۱۹ - حقّ ما افتادگان را کی توان پامال کرد؟
حقّ ما افتادگان را کی توان پامال کرد؟
بوسهٔ من کارها دارد به خاک پای تو!
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۲۱ - در جبههٔ ستارهٔ من این فروغ نیست
در جبههٔ ستارهٔ من این فروغ نیست
یارب به طالع که شدم مبتلای تو؟
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۲۸ - حرف گفتن در میان عشق و دل انصاف نیست
حرف گفتن در میان عشق و دل انصاف نیست
صاحب منزل ازو، منزل ازو، اسباب ازو
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۳۹ - سوگند می‌دهم به سر زلف خود ترا
سوگند می‌دهم به سر زلف خود ترا
کز من اگر شکسته‌تری یافتی بگو
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۶۰ - هر چند برآوردهٔ آن جان جهانم
هر چند برآوردهٔ آن جان جهانم
چون خانه ندارم خبر از صاحب خانه
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۹۷ - تویی در دیده‌ام چون نور و محرومم ز دیدارت
تویی در دیده‌ام چون نور و محرومم ز دیدارت
نمی‌دانم ز نزدیکی کنم فریاد، یا دوری
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۰۰ - لب نهادم به لب یار و سپردم جان را
لب نهادم به لب یار و سپردم جان را
تا به امروز به این مرگ نمرده‌ست کسی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۳۶ - کمند زلف در گردن گذشتی روزی از صحرا
کمند زلف در گردن گذشتی روزی از صحرا
هنوز از دور گردن می‌کشد آهوی صحرایی
حافظ : اشعار منتسب
شماره ۱ - ما برفتیم، تو دانی و دل غمخور ما
ما برفتیم، تو دانی و دل غمخور ما
بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما
از نثار مژه چون زلف تو در زر گیرم
قاصدی کز تو سلامی برساند بر ما
به دعا آمده‌ام هم به دعا دست بر آر
که وفا با تو قرین باد و خدا یاور ما
فلک آواره به هر سو کندم می‌دانی؟
رشک می‌آیدش از صحبت جان پرور ما
گر همه خلق جهان بر من و تو حیف برند
بکشد از همه انصاف ستم داور ما
روز باشد که بیاید به سلامت بازم
ای خوش آن روز که آید به سلامی بر ما
به سرت گر همه آفاق به هم جمع شوند
نتوان برد هوای تو برون از سر ما
تا ز وصف رخ زیبای تو ما، دم زده‌ایم
ورق گل خجل است از ورق دفتر ما
هر که گوید که کجا رفت خدا را حافظ
گو به زاری سفری کرد و برفت از بر ما
حافظ : اشعار منتسب
شماره ۲ - صبح دولت می‌دمد کو جام همچون آفتاب
صبح دولت می‌دمد کو جام همچون آفتاب
فرصتی زین به کجا باشد بده جام شراب
خانه بی‌تشویش و ساقی یار و مطرب نکته‌گوی
موسم عیش است و دور ساغر و عهد شباب
از پی تفریح طبع و زیور حسن طرب
خوش بود ترکیب زرین جام با لعل مذاب
از خیال لطف می مشاطهٔ چالاک طبع
در ضمیر برگ گل خوش می‌کند پنهان گلاب
شاهد و مطرب به دست‌افشان و مستان پایکوب
غمزهٔ ساقی ز چشم می‌پرستان برده خواب
تا شد آن مه مشتری درهای حافظ را به نقد
می‌رسد هر دم به گوش زهره گلبانگ رباب
حافظ : اشعار منتسب
شماره ۳ - اگر به لطف بخوانی مَزید الطاف است
اگر به لطف بخوانی مَزید الطاف است
وگر به قهر برانی درون ما صاف است
بیان وصف تو گفتن نه حد امکان است
چرا که وصف تو بیرون ز حد اوصاف است
ز چشم عشق توان دید روی شاهد غیب
که نور دیدهٔ عاشق ز قاف تا قاف است
چو سرو سرکشی ای یار سنگدل با ما
چه چشمهاست که از روی تو بر اطراف است
تو را که مایهٔ خلد است نیاز همتا نیست
از این مثال گزینم روان در اطراف است
ز مُصحَف رخ دلدار آیتی بر خوان
که آن بیان مقامات کشف کشّاف است
عدو که منطق حافظ طمع کند در شعر
همان حدیث هُما و طریق خطّاف است
حافظ : اشعار منتسب
شماره ۵ - هوس باد بهارم به سوی صحرا برد
هوس باد بهارم به سوی صحرا برد
باد بوی تو بیاورد و قرار از ما برد
هرکجا بود دلی چشم تو برد از راهش
نه دل خسته بیمار مرا تنها برد
آمد و گرم ببرد آب رخم اشک چو سیم
زر به زر داد کسی کامد و این کالا برد
دل سنگین ترا اشک من آورد به راه
سنگ را سیل تواند به لب دریا برد
دوش دست طربم سلسلهٔ شوق تو بست
پای خیل خردم لشکر غم از جا برد
راه ما غمزهٔ آن ترک‌کمان ابرو زد
رخت ما هندوی آن سرو سهی بالا برد
جام می پیش لبت دم ز روان‌بخشی زد
آب وی آن لب جان‌بخش روان‌افزا برد
بحث بلبل بر حافظ مکن از خوش سخنی
پیش طوطی نتوان نام هزارآوا برد
حافظ : اشعار منتسب
شماره ۸ - کارم ز دور چرخ به سامان نمی‌رسد
کارم ز دور چرخ به سامان نمی‌رسد
خون شد دلم ز درد، به درمان نمی‌رسد
با خاک ره ز روی مذلت برابرم
آب رخم همی‌رود و نان نمی‌رسد
پی‌پاره‌ای نمی‌کنم از هیچ استخوان
تا صدهزار زخم به دندان نمی‌رسد
سیرم ز جان خود به سر راستان ولی
بیچاره را چه چاره چو فرمان نمی‌رسد
از آرزوست گشته گر انبار غم دلم
آوخ که آرزوی من ارزان نمی‌رسد
یعقوب را دو دیده ز حسرت سپید گشت
وآوازه‌ای ز مصر به کنعان نمی‌رسد
از حشمت اهل جهل به کیوان رسیده‌اند
جز آه اهل فضل به کیوان نمی‌رسد
از دستبرد جور زمان اهل فضل را
این غصه بس که دست سوی جان نمی‌ رسد
حافظ صبور باش که در راه عاشقی
هر کس که جان نداد به جانان نمی‌رسد