تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۶۳۲ - دیوانه گر نه یی، بخود این دل چه داده یی؟
دیوانه گر نه یی، بخود این دل چه داده یی؟
چون کودکان چرا زپی دل فتاده یی؟!
برخاستن ز خاک، گل خاکساری است
افتادگی بجوی چرا ایستاده یی؟
تحصیل علم ترک علایق، اگر کنی
بس باشد از کتاب ترا لوح ساده یی
زر مینهند بر سر زر، اهل حرص و، تو
ایمان خویش را بسر زر نهاده یی!
چسبیده اند، بسکه بدنیا، ز هر طرف
بر جا نمانده یک دل و دست گشاده یی
بر خود سوار تا نشوی در جهاد نفس
واعظ براه بندگی حق پیاده یی!
چون کودکان چرا زپی دل فتاده یی؟!
برخاستن ز خاک، گل خاکساری است
افتادگی بجوی چرا ایستاده یی؟
تحصیل علم ترک علایق، اگر کنی
بس باشد از کتاب ترا لوح ساده یی
زر مینهند بر سر زر، اهل حرص و، تو
ایمان خویش را بسر زر نهاده یی!
چسبیده اند، بسکه بدنیا، ز هر طرف
بر جا نمانده یک دل و دست گشاده یی
بر خود سوار تا نشوی در جهاد نفس
واعظ براه بندگی حق پیاده یی!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۶۳۴ - با لاف عقل، بازی دنیا چه خورده یی؟
با لاف عقل، بازی دنیا چه خورده یی؟
از هیچ و پوچ این همه بر خود سپرده یی
خوش آیدت حلاوت عیش جهان به کام
حق هست با تو، زهر تأسف نخورده یی!
از باد یاد مرگ نلرزی چو برگ بید
از بس چو ریشه پای درین گل فشرده یی
تا چند مرده نفس نفس پر فسون
امروز زنده باش که فرداست مرده یی!
اهل زمانه عاشق ارباب ثروتمند
معشوق بلبل است گل از بهر خرده یی
گلها شدند شعله ور از دامن سحر
ای آه آتشین، تو چه در دل فسرده یی؟!
هر برگ گل رسد به نوایی ز خوان صبح
ای دل تو هم بگیر نصیبی، چه مرده یی؟!
هر عضو من رود برهی از هجوم ضعف
چون خشت و چوب خانه سیلاب برده یی
در پیری آید از نفسم بوی رفتگی
مانند دود شمع سحرگاه مرده یی
خواهی کشید رخت بسر منزل نجات
واعظ بجرم خویش اگر راه برده یی
از هیچ و پوچ این همه بر خود سپرده یی
خوش آیدت حلاوت عیش جهان به کام
حق هست با تو، زهر تأسف نخورده یی!
از باد یاد مرگ نلرزی چو برگ بید
از بس چو ریشه پای درین گل فشرده یی
تا چند مرده نفس نفس پر فسون
امروز زنده باش که فرداست مرده یی!
اهل زمانه عاشق ارباب ثروتمند
معشوق بلبل است گل از بهر خرده یی
گلها شدند شعله ور از دامن سحر
ای آه آتشین، تو چه در دل فسرده یی؟!
هر برگ گل رسد به نوایی ز خوان صبح
ای دل تو هم بگیر نصیبی، چه مرده یی؟!
هر عضو من رود برهی از هجوم ضعف
چون خشت و چوب خانه سیلاب برده یی
در پیری آید از نفسم بوی رفتگی
مانند دود شمع سحرگاه مرده یی
خواهی کشید رخت بسر منزل نجات
واعظ بجرم خویش اگر راه برده یی
واعظ قزوینی : قصاید
شمارهٔ ۱۰ - وصف بهار و ستایش خسرو جم قدر کامکار شاه عباس ثانی
بر سر ز ابر چتر و، بگلگون گل سوار
خوش میرسد بکوکبه سلطان نوبهار
از هر طرف جبینت گل میکشد نمو
دارد از آن بدست، گل افسار شاخسار
هر سو بدور باشد غم از رهگذر او
فوج شکوفه یی، بود از شاخ چوبدار
گویی ز جنگ لشکر دی بازگشته است
سرها ز ژاله بسته بفتراک، شاخسار
از بس نبرد کرده بخیل سپاه غم
خون لاله لاله میچکد از تیغ کوهسار
گردیده اند گرمی و سردی ز عدل او
باهم چو آب و آتش یاقوت سازگار
امروز بس که کار ترقی گرفته اوج
تا نخل روز قد کشد از فیض نوبهار
نزدیک شد که شب همه گردد بدل بروز
از بس بهار شست کدورت ز روزگار
مانند اخگری که در انگشت افگنند
از مهر روز فربه و، شب میشود نزار
آورد روزگار، ز بس رو بفربهی
از قرص آفتاب، حمل گشت دنبه دار
غم ها دگر بخانه دل پا نمی نهند
صحرا طلب شده است ز بس طبع روزگار
از سیر گل هوای گلستان شده است آب
از دیدن چمن شده چشم شکوفه چار
از بس تری، هوای چمن بحر اخضر است
هر سرو گشته ماهی این بحر بی کنار
بید مولهی شده، هر نخل در چمن
از بس که ریزد آب طراوت ز شاخسار
نبود عجب ز فیض هوا گر چو خط سبز
تار نگاه، ریشه دواند بروی یار
از بس بهار داده بهر خشک وتر نمو
تیر از کمان نجسته، رسد از پی شکار
از بس پر آب کرده هوا چوب خشک را
سوهان چوب سای از او گردد آبشار
از سرعت ترقی هر شاخ سرخ بید
گویی که برق میجهد از ابر سبزه زار
از بس که گرم نشو و نما گشته، همچو دیو
بر آسمان تنوره زنان میرود چنار
دارد هوا ز بس که رطوبت، عجب اگر
فریاد سیل باز نگردد ز کوهسار
چون دانه یی که سبزه سیراب می شود
از بس نمو کنند گره ها، شوند تار
از روزگار یافت ترقی هر آنچه بود
من نیز، کاش بودمی از اهل روزگار
از فیض نوبهار، عجب نیست بشکفد
از شاخ خامه مطلع دیگر شکوفه وار
خوش میرسد بکوکبه سلطان نوبهار
از هر طرف جبینت گل میکشد نمو
دارد از آن بدست، گل افسار شاخسار
هر سو بدور باشد غم از رهگذر او
فوج شکوفه یی، بود از شاخ چوبدار
گویی ز جنگ لشکر دی بازگشته است
سرها ز ژاله بسته بفتراک، شاخسار
از بس نبرد کرده بخیل سپاه غم
خون لاله لاله میچکد از تیغ کوهسار
گردیده اند گرمی و سردی ز عدل او
باهم چو آب و آتش یاقوت سازگار
امروز بس که کار ترقی گرفته اوج
تا نخل روز قد کشد از فیض نوبهار
نزدیک شد که شب همه گردد بدل بروز
از بس بهار شست کدورت ز روزگار
مانند اخگری که در انگشت افگنند
از مهر روز فربه و، شب میشود نزار
آورد روزگار، ز بس رو بفربهی
از قرص آفتاب، حمل گشت دنبه دار
غم ها دگر بخانه دل پا نمی نهند
صحرا طلب شده است ز بس طبع روزگار
از سیر گل هوای گلستان شده است آب
از دیدن چمن شده چشم شکوفه چار
از بس تری، هوای چمن بحر اخضر است
هر سرو گشته ماهی این بحر بی کنار
بید مولهی شده، هر نخل در چمن
از بس که ریزد آب طراوت ز شاخسار
نبود عجب ز فیض هوا گر چو خط سبز
تار نگاه، ریشه دواند بروی یار
از بس بهار داده بهر خشک وتر نمو
تیر از کمان نجسته، رسد از پی شکار
از بس پر آب کرده هوا چوب خشک را
سوهان چوب سای از او گردد آبشار
از سرعت ترقی هر شاخ سرخ بید
گویی که برق میجهد از ابر سبزه زار
از بس که گرم نشو و نما گشته، همچو دیو
بر آسمان تنوره زنان میرود چنار
دارد هوا ز بس که رطوبت، عجب اگر
فریاد سیل باز نگردد ز کوهسار
چون دانه یی که سبزه سیراب می شود
از بس نمو کنند گره ها، شوند تار
از روزگار یافت ترقی هر آنچه بود
من نیز، کاش بودمی از اهل روزگار
از فیض نوبهار، عجب نیست بشکفد
از شاخ خامه مطلع دیگر شکوفه وار
واعظ قزوینی : قصاید
شمارهٔ ۱۱ - تجدید مطلع
دی رفت و، شد ز بند یخ آزاد روزگار
آمد برون ز شیشه پریزاد نوبهار
از خرده زد بجبهه زرک نو عروس گل
از برگ، هر نهال شد ابروی وسمه دار
برهم فتاده غنچه گل های آتشی
افتد چنانکه بر سر هم دانه در انار
از بس که بافته است نمو شاخ گل بهم
گلشن شده است یک سبد گل، در این بهار!
در بوستان سبز فلک هر رگی ز ابر
یک شاخ ارغوان شده از عکس لاله زار
در گوش اهل هوش، نباشد خروش رعد
از جوش گل غریو برآورده روزگار
سرکش سمند باد صبا، نرم میرود
بروی ز بس که نکهت گل کرده اند بار
از فیض آب و خاک گل فتح بشکفد
سازند سر علم اگر از بیل آبیار
فیض هوا رسیده بجایی که دور نیست
گر نخل خامه ریشه کند در خط غبار
از سبزه کوه و دشت، سراسر زبان شده است
بهر دعای خسرو جم قدر کامگار
«عباس شاه ثانی »، کز بیم عدل او
دزدد بخویش، غنچه چو زنبور، نیش خار
چون تند گردد آتش خشمش بر اهل جور
دندان چو ژاله آب شود در دهان مار
از کار خویش فتنه گران در زمان او
برگشته اند جمله چو مژگان چشم یار
ترسند بسکه رخنه گران از سیاستش
زارع باحتیاط زمین را کند شیار
تا گشته شعله خونی پروانه، دور نیست
تا صبح مومیایی شمع ار برد بکار
بابی بود ز دفتر انعام او سحاب
فصلی بود ز نسخه ایام او بهار
خرم ز ابر همت او، گلشن جهان
روشن ز گرد مرکب او، چشم روزگار
باشد هوای میر شکاریش، چرخ را
ز آنش کمر، ز پنجه مهر است بهله دار
آوازه وقارش، اگر پا نهد به کوه
رگ میجهد ز سنگ برون همچو تیر مار
تا حکم شرع پرور او منع باده کرد
تکلیف می، بکس نکند ابر نوبهار
رنگش برنگ باده پرستان چو آشناست
خود را شفق، ز بیم کشیده است برکنار
خم های می بر آمده گویی ز خانه اش
ز آن میکشند خوشه انگور را بدار
امنیت ازوست جهان را که بعد ازاین
سازند همچو خانه زرین، خانه بی حصار
رو آورد بکوه، چو ثعبان رمح او
اژدر زبان عجز شود در دهان غار
واعظ چو حق مدحت او نیست کار تو
برجا گذار خامه و، دست دعا برآر
تا همچو آه، سرو شود در چمن بلند
تا همچو ناله گردن قمریست طوق دار
در پای سرد تیغش، چون قمریان، نهند
گردن بطوق حکمش شاهان روزگار!
آمد برون ز شیشه پریزاد نوبهار
از خرده زد بجبهه زرک نو عروس گل
از برگ، هر نهال شد ابروی وسمه دار
برهم فتاده غنچه گل های آتشی
افتد چنانکه بر سر هم دانه در انار
از بس که بافته است نمو شاخ گل بهم
گلشن شده است یک سبد گل، در این بهار!
در بوستان سبز فلک هر رگی ز ابر
یک شاخ ارغوان شده از عکس لاله زار
در گوش اهل هوش، نباشد خروش رعد
از جوش گل غریو برآورده روزگار
سرکش سمند باد صبا، نرم میرود
بروی ز بس که نکهت گل کرده اند بار
از فیض آب و خاک گل فتح بشکفد
سازند سر علم اگر از بیل آبیار
فیض هوا رسیده بجایی که دور نیست
گر نخل خامه ریشه کند در خط غبار
از سبزه کوه و دشت، سراسر زبان شده است
بهر دعای خسرو جم قدر کامگار
«عباس شاه ثانی »، کز بیم عدل او
دزدد بخویش، غنچه چو زنبور، نیش خار
چون تند گردد آتش خشمش بر اهل جور
دندان چو ژاله آب شود در دهان مار
از کار خویش فتنه گران در زمان او
برگشته اند جمله چو مژگان چشم یار
ترسند بسکه رخنه گران از سیاستش
زارع باحتیاط زمین را کند شیار
تا گشته شعله خونی پروانه، دور نیست
تا صبح مومیایی شمع ار برد بکار
بابی بود ز دفتر انعام او سحاب
فصلی بود ز نسخه ایام او بهار
خرم ز ابر همت او، گلشن جهان
روشن ز گرد مرکب او، چشم روزگار
باشد هوای میر شکاریش، چرخ را
ز آنش کمر، ز پنجه مهر است بهله دار
آوازه وقارش، اگر پا نهد به کوه
رگ میجهد ز سنگ برون همچو تیر مار
تا حکم شرع پرور او منع باده کرد
تکلیف می، بکس نکند ابر نوبهار
رنگش برنگ باده پرستان چو آشناست
خود را شفق، ز بیم کشیده است برکنار
خم های می بر آمده گویی ز خانه اش
ز آن میکشند خوشه انگور را بدار
امنیت ازوست جهان را که بعد ازاین
سازند همچو خانه زرین، خانه بی حصار
رو آورد بکوه، چو ثعبان رمح او
اژدر زبان عجز شود در دهان غار
واعظ چو حق مدحت او نیست کار تو
برجا گذار خامه و، دست دعا برآر
تا همچو آه، سرو شود در چمن بلند
تا همچو ناله گردن قمریست طوق دار
در پای سرد تیغش، چون قمریان، نهند
گردن بطوق حکمش شاهان روزگار!
واعظ قزوینی : قصاید
شمارهٔ ۲۰ - بیان احوال دل و ستایش شاه هردو جهان امیرمؤمنان علی مرتضی «ع »
دل، خانه ایست، یاد خدا کدخدای او
سرد از محبت همه گشتن هوای او
سقفش شکستگی و، زمینش فتادگی
از چار موج حادثه دیوارهای او
طرحش، بهم برآمدگی؛ نقش، سادگی؛
پستی پایه رفعت و، تنگی فضای او
سنگ ملامتست، اساس عمارتش
دست دعاست کنگره عرش سای او
خار بدل خلیده بود، استوانه اش
یکتا شدن ز هر دو جهان، طاقهای او
باشد توکلش بخدا پشتبان وی
اندیشه بهر روزی، سیل فنای او
نگشوده اند روزن او، جز بداغ عشق
ننهاده اند جز بتپیدن بنای او
پوشیدن نظر ز جهان، کنج خلوتش
دیدن ز روی عبرت، مهمانسرای او
از چاکهاست، پنجره روشناییش
از داغهاست، باغچه دلگشای او
فرشش حریر نرمی و، فراش او حضور
لطف خدای عز و جل متکای او
دربان اوست حیرت و، بستر فتادگی
خاشاک ماسوی همه رفتن، صفای او
از مرگ: حرص و آز بود عیش و سور وی
از زادن هوی و هوسها، عزای او
گسترده خوان نعمت او، هست موج خون
هر در ستاده دیده گریان گدای او
از دوده عداوت و، جهلست ظلمتش
شمع محبت آمده ظلمت زدای او
یعنی محبت شه کونین «مرتضی »
کافراشت دست حق علم لافتای او
زخمی ز خار خویش شدی ماهی زمین
پای ثبات چون بفشردی لوای او
بر خر گه حباب، شدی موجها طناب
گر هی زدی بشورش دریا هوای او
گر جذب همتش نکشیدی، فرو شدی
قارون صفت ز لنگر دامن گدای او
شمشیر خصم چیست؟ فشردی اگر قدم
از تیغ کوه باز نگشتی صدای او!
چون صعوه، می پرید ز تن جان دشمنش
تا بال می گشود عقاب لوای او
میدوخت بر مراد دو عالم حصول را
از شست دل نجسته خدنگ دعای او
افگند نام حاتم طی را، چو خس بدور
تا موج خیز گشت محیط عطای او
گردیده است نیلی از آن چهره محیط
کو خورده است سیلی دست سخای او
آیینه ها ز شرم بریزند آب خویش
گر شنوند صورت احوال رای او
بی انقیاد او نتوان رفت زیر خاک
برگشته آفتاب ازین رو برای او
تنها نه زنده داشته شب را ببندگی
عمر دوباره یافته روز از دعای او
گندم الف کشیده برون آید از زمین
از رشک اینکه نان جوین شد غذای او
خالی نمانده عرصه هستی ز نعمتش
چندانکه آب روی بریزد گدای او
از تنگی، آب در دل گوهر خزیده است
باریده است بسکه سحاب عطای او
در مهر او نه هفت زمین ذرگی کند
پر گشته نه فلک چو حباب از هوای او
محروم همچو سایه ز خورشید رحمت است
هرکس که نیست سایه صفت در قفای او
آن سر، بلند نیست، که بر در نسایدش
آن جان، عزیز نیست، که نبود فدای او
دارم چنین عزیز از آن جان خویش را
تا روز واپسین بدهم رونمای او
اندیشه نیست از شب دیجور نامه ام
دارم چو شبچراغ ز در ثنای او
از زهر چشم آتش دوزخ چه غم مرا؟
خندد بروی من چو بهشت رضای او!
نبود نظر بدست کسی چون صدف مرا
چشمم چو در پر است ز آب عطای او
ز آن مدح دیگران نسرایم که نیست کس
قادر بدادن صله ام، جز سخای او
تار گسسته ایست ز قانون گفتگو
هر مصرع خوشی که ندارد نوای او
واعظ خموش، رو بگسستن نهاده است
تار سخن ز لنگر در ثنای او
شد وقت آنکه روی بمحراب دل کنم
منت بخود گذارم و، گویم دعای او
شوقم شتاب دارد و، کوتاه میکنم
این نیم جان سوخته بادا فدای او
سرد از محبت همه گشتن هوای او
سقفش شکستگی و، زمینش فتادگی
از چار موج حادثه دیوارهای او
طرحش، بهم برآمدگی؛ نقش، سادگی؛
پستی پایه رفعت و، تنگی فضای او
سنگ ملامتست، اساس عمارتش
دست دعاست کنگره عرش سای او
خار بدل خلیده بود، استوانه اش
یکتا شدن ز هر دو جهان، طاقهای او
باشد توکلش بخدا پشتبان وی
اندیشه بهر روزی، سیل فنای او
نگشوده اند روزن او، جز بداغ عشق
ننهاده اند جز بتپیدن بنای او
پوشیدن نظر ز جهان، کنج خلوتش
دیدن ز روی عبرت، مهمانسرای او
از چاکهاست، پنجره روشناییش
از داغهاست، باغچه دلگشای او
فرشش حریر نرمی و، فراش او حضور
لطف خدای عز و جل متکای او
دربان اوست حیرت و، بستر فتادگی
خاشاک ماسوی همه رفتن، صفای او
از مرگ: حرص و آز بود عیش و سور وی
از زادن هوی و هوسها، عزای او
گسترده خوان نعمت او، هست موج خون
هر در ستاده دیده گریان گدای او
از دوده عداوت و، جهلست ظلمتش
شمع محبت آمده ظلمت زدای او
یعنی محبت شه کونین «مرتضی »
کافراشت دست حق علم لافتای او
زخمی ز خار خویش شدی ماهی زمین
پای ثبات چون بفشردی لوای او
بر خر گه حباب، شدی موجها طناب
گر هی زدی بشورش دریا هوای او
گر جذب همتش نکشیدی، فرو شدی
قارون صفت ز لنگر دامن گدای او
شمشیر خصم چیست؟ فشردی اگر قدم
از تیغ کوه باز نگشتی صدای او!
چون صعوه، می پرید ز تن جان دشمنش
تا بال می گشود عقاب لوای او
میدوخت بر مراد دو عالم حصول را
از شست دل نجسته خدنگ دعای او
افگند نام حاتم طی را، چو خس بدور
تا موج خیز گشت محیط عطای او
گردیده است نیلی از آن چهره محیط
کو خورده است سیلی دست سخای او
آیینه ها ز شرم بریزند آب خویش
گر شنوند صورت احوال رای او
بی انقیاد او نتوان رفت زیر خاک
برگشته آفتاب ازین رو برای او
تنها نه زنده داشته شب را ببندگی
عمر دوباره یافته روز از دعای او
گندم الف کشیده برون آید از زمین
از رشک اینکه نان جوین شد غذای او
خالی نمانده عرصه هستی ز نعمتش
چندانکه آب روی بریزد گدای او
از تنگی، آب در دل گوهر خزیده است
باریده است بسکه سحاب عطای او
در مهر او نه هفت زمین ذرگی کند
پر گشته نه فلک چو حباب از هوای او
محروم همچو سایه ز خورشید رحمت است
هرکس که نیست سایه صفت در قفای او
آن سر، بلند نیست، که بر در نسایدش
آن جان، عزیز نیست، که نبود فدای او
دارم چنین عزیز از آن جان خویش را
تا روز واپسین بدهم رونمای او
اندیشه نیست از شب دیجور نامه ام
دارم چو شبچراغ ز در ثنای او
از زهر چشم آتش دوزخ چه غم مرا؟
خندد بروی من چو بهشت رضای او!
نبود نظر بدست کسی چون صدف مرا
چشمم چو در پر است ز آب عطای او
ز آن مدح دیگران نسرایم که نیست کس
قادر بدادن صله ام، جز سخای او
تار گسسته ایست ز قانون گفتگو
هر مصرع خوشی که ندارد نوای او
واعظ خموش، رو بگسستن نهاده است
تار سخن ز لنگر در ثنای او
شد وقت آنکه روی بمحراب دل کنم
منت بخود گذارم و، گویم دعای او
شوقم شتاب دارد و، کوتاه میکنم
این نیم جان سوخته بادا فدای او
واعظ قزوینی : مقطعات
شمارهٔ ۱ - در هجا
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۳۹ - در تاریخ فتح خراسان
منت خدای را که ز اقبال شاه ما
شاهنشهی که چرخ نهد روی بر درش
هرکس ز روی صدق سربندگی مدام
برخاک در گهش ننهد، خاک بر سرش
آیینه جمال ظفر، آب تیغ اوست
دندانه کلید در فتح، خنجرش
چشم طمع اگر شود احول، نمیدهد
فرصت عطای او که ببیند مکررش
گرداب سان سفینه نهد ناف بر زمین
کشتی نشین نماید اگر یاد لنگرش
بادا چو چرخ بر سر بدخواه تیغ او
گیرد چو آفتاب جهان نور افسرش
فتحی عجب نمود بتأیید ذوالجلال
خانی که برگزید شه هفت کشورش
نخلی که در ریاض خراسان نشاند شاه
بر لب رسید شکر خدا زود نوبرش
تابید نور فتح و ظفر از جبین او
روزی که شاه داد خطاب مظفرش
آن شیردل که همچو شغال اوزبکان سگ
دزدند دم بخود همه از بیم خنجرش
شیری که، قلب نیزه وران سپاه خصم
مأنوس تر بس ز نیستان بود برش
آن تیغ صف شکاف عدوکش، که قاصر است
تیغ زبان خامه ز تعریف جوهرش
خصمی که مینهاد ز اندوه پابرون
در پای شه فگند بشمشیر کین سرش
باد غرور کرد سر خصم را بچوب
شد چوب جانشین رگ گردن آخرش
میرفت کهنه یابو پریورقه، زآنکه کس
چوبی نکرده بود چنین بر سر خرش
پرکاه کرد کله پرباد خصم را
مغزی بهمرساند چنین عاقبت سرش
سدیست، پیش دشمن یأجوج سیرت او
بسته است بهر حفظ خراسان، سکندرش
دادش خدای خلعت توفیق این ظفر
از بهر خدمت در اولاد حیدرش
پای عدو ز ملک خراسان بریده شد
زین سرکه خورد از اوو، سپاه مظفرش
واعظ نگاشت از پی تاریخ فتح او:
«پای عدو برید از آن ملک چون سرش »!
شاهنشهی که چرخ نهد روی بر درش
هرکس ز روی صدق سربندگی مدام
برخاک در گهش ننهد، خاک بر سرش
آیینه جمال ظفر، آب تیغ اوست
دندانه کلید در فتح، خنجرش
چشم طمع اگر شود احول، نمیدهد
فرصت عطای او که ببیند مکررش
گرداب سان سفینه نهد ناف بر زمین
کشتی نشین نماید اگر یاد لنگرش
بادا چو چرخ بر سر بدخواه تیغ او
گیرد چو آفتاب جهان نور افسرش
فتحی عجب نمود بتأیید ذوالجلال
خانی که برگزید شه هفت کشورش
نخلی که در ریاض خراسان نشاند شاه
بر لب رسید شکر خدا زود نوبرش
تابید نور فتح و ظفر از جبین او
روزی که شاه داد خطاب مظفرش
آن شیردل که همچو شغال اوزبکان سگ
دزدند دم بخود همه از بیم خنجرش
شیری که، قلب نیزه وران سپاه خصم
مأنوس تر بس ز نیستان بود برش
آن تیغ صف شکاف عدوکش، که قاصر است
تیغ زبان خامه ز تعریف جوهرش
خصمی که مینهاد ز اندوه پابرون
در پای شه فگند بشمشیر کین سرش
باد غرور کرد سر خصم را بچوب
شد چوب جانشین رگ گردن آخرش
میرفت کهنه یابو پریورقه، زآنکه کس
چوبی نکرده بود چنین بر سر خرش
پرکاه کرد کله پرباد خصم را
مغزی بهمرساند چنین عاقبت سرش
سدیست، پیش دشمن یأجوج سیرت او
بسته است بهر حفظ خراسان، سکندرش
دادش خدای خلعت توفیق این ظفر
از بهر خدمت در اولاد حیدرش
پای عدو ز ملک خراسان بریده شد
زین سرکه خورد از اوو، سپاه مظفرش
واعظ نگاشت از پی تاریخ فتح او:
«پای عدو برید از آن ملک چون سرش »!
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۴۰ - در زادروز کودک پدرمرده یی سرود
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲ - نبود بری بغیر کدورت شتاب را
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۳ - حاصل ندامت است غرور و شتاب را
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۲ - چربد به زور سختی، زور ملایمت
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۴۵ - تو چشم روزگاری و، از هر کناره یی
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۴۶ - در پیریت بدیده غباری که کرده جا
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۴۷ - پیرانه نیست طور تو، ای شیخ کرده یی
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۴۸ - جانسوزتر کند گل رخسار را حجاب
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۵۳ - دور از تو توشه سفرم درد و محنت است
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۵۴ - گفتار نرم، آب رخ آدمیت است
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۵۵ - بهر وفای وعده، قیامت چه حاجت است؟
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۶۶ - تندی، حریف خوی ملایم نمی شود
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۶۷ - امروز بیتو خاطر صحبت مشوش است