تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۸۵ - در دل نگذارمت که افگار شوی
در دل نگذارمت که افگار شوی
در دیده ندارمت که بس خوار شوی
در جان کنمت جای نه در دیده و دل
تا با نفس باز پسین یار شوی
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۸۶ - چون بند ز نامهٔ تو بگشاد رهی
چون بند ز نامهٔ تو بگشاد رهی
بر دستخط تو بوسه‌ها داد همی
شد شاد به وعدهٔ تو دلشاد رهی
دیدار تو را دو چشم بنهاد رهی
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۸۷ - شفتالوی آبدارت ای سرو سهی
شفتالوی آبدارت ای سرو سهی
آمد ز ره بوسه به دندان رهی
سیب زنخت در دل من نار افکند
زین سوخته ناید پس از این بوی همی
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۸۸ - هر گه که به زلف عنبر تر سایی
هر گه که به زلف عنبر تر سایی
بیم‌ست کزو تازه شود ترسایی
تو پای ز همت چرخ برتر سایی
چون است که نزد بنده با ترس آیی
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۸۹ - ای بت به سر مسیح اگر ترسایی
ای بت به سر مسیح اگر ترسایی
خواهم که به نزد ما تو بی‌ترس آیی
گه چشم ترم به آستین خشک کنی
گه بر لب خشک من لب تر سایی
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۹۰ - هان تا به خرابات حجازی نائی
هان تا به خرابات حجازی نائی
تا کار قلندری نسازی نائی
کینجا ره مردان سراندازان است
جانبازانند تا ببازی نائی
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۹۱ - با روی چو نوبهار و با خوی دئی
با روی چو نوبهار و با خوی دئی
با ما چو خمار و با دگر کس چو میی
بخت بد ما همی کند سست پیی
ور نه تو چنین سخت گمان نیز نه‌ای
خیام : راز آفرینش [ ۱۵-۱]
رباعی ۱
هرچند که رنگ و روی زیباست مرا،
چون لاله رخ و چو سَرْو بالاست مرا،
معلوم نشد که در طَرَبخانهٔ خاک
نقّاشِ ازل بهرِ چه آراست مرا؟
خیام : راز آفرینش [ ۱۵-۱]
رباعی ۲
آورد به اِضطرارم اوّل به وجود،
جز حیرتم از حیات چیزی نفزود،
رفتیم به اِکراه و ندانیم چه بود
زین آمدن و بودن و رفتن مقصود!
خیام : راز آفرینش [ ۱۵-۱]
رباعی ۳
از آمدنم نبود گردون را سود،
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود؛
وز هیچ‌کسی نیز دو گوشم نشنود،
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود!
خیام : راز آفرینش [ ۱۵-۱]
رباعی ۴
ای دل تو به ادراکِ معمّا نرسی،
در نکتهٔ زیرکانِ دانا نرسی؛
اینجا ز می و جام بهشتی می‌ساز،
کانجا که بهشت است رسی یا نرسی
خیام : راز آفرینش [ ۱۵-۱]
رباعی ۵
دل سِرّ‌‌ِ حیات اگر کَماهی دانست،
در مرگ هم اسرار الهی دانست؛
امروز که با خودی، ندانستی هیچ،
فردا که ز خود رَوی چه خواهی دانست؟
خیام : راز آفرینش [ ۱۵-۱]
رباعی ۶
تا چند زنم به روی دریاها خشت،
بیزار شدم ز بت‌پرستان و کُنِشْت؛
خیام که گفت دوزخی خواهد بود؟
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت؟
خیام : راز آفرینش [ ۱۵-۱]
رباعی ۷
اسرار اَزَل را نه تو دانی و نه من،
وین حرفِ معمّا نه تو خوانی و نه من؛
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو،
چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من.
خیام : راز آفرینش [ ۱۵-۱]
رباعی ۸
این بحرِ وجود آمده بیرون ز نهفت،
کس نیست که این گوهرِ تحقیق بِسُفْت؛
هرکس سخنی از سَرِ سودا گفته‌است،
زان روی که هست، کس نمی‌داند گفت.
خیام : راز آفرینش [ ۱۵-۱]
رباعی ۹
اَجرام که ساکنان این ایوان‌اند،
اسبابِ تَرَدُّدِ خردمندان‌اند،
هان تا سرِ رشتهٔ خِرَد گُم نکنی،
کانان که مُدَبّرند سرگردان‌اند!
خیام : راز آفرینش [ ۱۵-۱]
رباعی ۱۰
دوری که در [او] آمدن و رفتنِ ماست،
او را نه نهایت، نه بدایت پیداست،
کس می‌نزند دمی درین معنی راست،
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست!
خیام : راز آفرینش [ ۱۵-۱]
رباعی ۱۱
دارنده چو ترکیبِ طِبایع آراست،
از بهرِ چه اوفْکَنْدَش اندر کم‌وکاست؟
گر نیک آمد، شکستن از بهرِ چه بود؟
ور نیک نیامد این صُوَر، عیب کراست؟
خیام : راز آفرینش [ ۱۵-۱]
رباعی ۱۲
آنان ‌که محیطِ فضل و آداب شدند،
در جمعِ کمال شمعِ اَصحاب شدند،
رَه زین شبِ تاریک نبردند به روز،
گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند.
خیام : راز آفرینش [ ۱۵-۱]
رباعی ۱۳
* آنان‌ که ز پیش رفته‌اند ای ساقی،
در خاکِ غرور خفته‌اند ای ساقی،
رو باده خور و حقیقت از من بشنو:
باد است هر آن‌چه گفته‌اند ای ساقی.