تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
خیام : گردش دوران [۵۶-۳۵]
رباعی ۵۴
آن قصر که بهرام درو جام گرفت،
آهو بچه کرد و روبَهْ آرام گرفت؛
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر،
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟
خیام : گردش دوران [۵۶-۳۵]
رباعی ۵۵
مرغی دیدم نشسته بر بارهٔ توس،
در چنگ گرفته کلّهٔ کیکاوس،
با کلّه همی‌گفت که: افسوس، افسوس!
کو بانک جَرَس‌ها و کجا نالهٔ کوس؟
خیام : گردش دوران [۵۶-۳۵]
رباعی ۵۶
آن قصر که بر چرخ همی‌زد پهلو،
بر درگهِ او شهان نهادندی رو،
دیدیم که بر کنگره‌اش فاخته‌ای
بنشسته همی‌گفت که: «کوکو، کوکو؟»
خیام : ذرات گردنده [۷۳-۵۷]
رباعی ۵۷
از تن چو برفت جان پاک من و تو،
خشتی دو نهند بر مَغاکِ من و تو؛
و آنگه زِ برایِ خشتِ گورِ دگران،
در کالبدی کشند خاکِ من و تو.
خیام : ذرات گردنده [۷۳-۵۷]
رباعی ۵۸
* هر ذره که بر روی زمینی بوده‌است،
خورشید‌رُخی، زُهره‌جَبینی بوده‌است،
گَرْد از رخِ آستین به آزَرْم فشان،
کان هم رخِ خوب نازنینی بوده‌است.
خیام : ذرات گردنده [۷۳-۵۷]
رباعی ۵۹
ای پیرِ خردمند پِگَهْ‌تر برخیز،
وان کودکِ خاک‌بیز را بنگر تیز،
پندش ده و گو که، نرم‌نرمک می‌بیز،
مغزِ سرِ کیقباد و چشمِ پرویز!
خیام : ذرات گردنده [۷۳-۵۷]
رباعی ۶۰
بنگر ز صبا دامن گل چاک شده،
بلبل ز جمال گُل طَرَبناک شده؛
در سایهٔ گل نشین که بسیار این گل،
از خاک برآمده‌است و در خاک شده!
خیام : ذرات گردنده [۷۳-۵۷]
رباعی ۶۱
ابر آمد و زار بر سرِ سبزه گریست،
بی بادهٔ گُلرنگ نمی‌شاید زیست؛
این سبزه که امروز تماشاگه ماست،
تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست!
خیام : ذرات گردنده [۷۳-۵۷]
رباعی ۶۲
چون ابر به نوروز رخِ لاله بشست،
بر خیز و به جامِ باده کن عزمِ درست،
کاین سبزه که امروز تماشاگه توست،
فردا همه از خاک تو برخواهد رُسْت!
خیام : ذرات گردنده [۷۳-۵۷]
رباعی ۶۳
هر سبزه که بر کنار جویی رُسته‌است،
گویی ز لبِ فرشته‌خویی رسته‌است؛
پا بر سر هر سبزه به خواری ننهی،
کان سبزه ز خاک لاله‌رویی رسته‌است.
خیام : ذرات گردنده [۷۳-۵۷]
رباعی ۶۴
می خور که فلک بهر هلاک من و تو،
قصدی دارد به جانِ پاک من و تو؛
در سبزه نشین و میِ روشن می‌خور؛
کاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو!
خیام : ذرات گردنده [۷۳-۵۷]
رباعی ۶۵
دیدم به سرِ عمارتی مردی فرد،
کاو گِل به لگد می‌زد و خوارش می‌کرد،
وان گِل به زبانِ حال با او می‌گفت:
ساکن، که چو من بسی لگد خواهی‌خورد!
خیام : ذرات گردنده [۷۳-۵۷]
رباعی ۶۶
بردار پیاله و سبو ای دل‌جو،
برگَرْد به گِردِ سبزه‌زار و لبِ جو؛
کاین چرخ بسی قَدّ‌ِ بُتانِ مَهْرو،
صد بار پیاله کرد و صد بار سبو!
خیام : ذرات گردنده [۷۳-۵۷]
رباعی ۶۷
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی،
سرمست بدم چو کردم این اوباشی؛
با من به زبانِ حال می‌گفت سبو:
من چون تو بُدَم، تو نیز چون من باشی!
خیام : ذرات گردنده [۷۳-۵۷]
رباعی ۶۸
زان کوزهٔ میْ که نیست در وی ضرری،
پُر کن قَدَحی بخور، به من دِهْ دگری،
زان پیشتر ای پسر که دررَهْگُذری،
خاک من و تو کوزه کند کوزه‌گری.
خیام : ذرات گردنده [۷۳-۵۷]
رباعی ۶۹
* بر کوزه‌گری پریر کردم گذری،
از خاک همی‌نمود هر دَم هنری؛
من دیدم اگر ندید هر بی‌بصری،
خاک پدرم در کف هر کوزه‌گری.
خیام : ذرات گردنده [۷۳-۵۷]
رباعی ۷۰
* هان کوزه‌گرا بپای اگر هشیاری،
تا چند کنی بر گِل مردم خواری؟
انگشتِ فریدون و کَفِ کیخسرو،
برچرخ نهاده‌ای، چه می‌پنداری؟
خیام : ذرات گردنده [۷۳-۵۷]
رباعی ۷۱
در کارگه کوزه‌گری کردم رای
بر پلهٔ چرخ دیدم استاد به‌پای
می‌کرد دلیر کوزه را دسته و سر
از کَلّهٔ پادشاه و از دست گدای!
خیام : ذرات گردنده [۷۳-۵۷]
رباعی ۷۲
این کوزه چو من عاشق زاری بوده‌است،
در بندِ سرِ زلفِ نگاری بوده‌است؛
این دسته که بر گردن او می‌بینی:
دستی است که بر گردن یاری بوده‌است!
خیام : ذرات گردنده [۷۳-۵۷]
رباعی ۷۳
در کارگهِ کوزه‌گری بودم دوش،
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش؛
هر یک به زبانِ حال با من گفتند:
«کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه‌فروش؟»