تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۳۴
با باده نشین، که مُلْکِ محمود این است،
وَزْ چنگ شنو، که لحنِ داوود این است؛
از آمده و رفته دگر یاد مکن،
حالی خوش باش، زان‌که مقصود این است.
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۳۵
امروز تو را دسترس فردا نیست،
و اندیشهٔ فردات به جز سودا نیست،
ضایع مکن این دم اَر دلت بیدار است،
کاین باقیِ عمر را بقا پیدا نیست!
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۳۶
* دوْرانِ جهان بی می و ساقی هیچ است،
بی زمزمهٔ نایِ عراقی هیچ است؛
هر چند در احوال جهان می‌نگرم،
حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است.
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۳۷
تا کی غمِ آن خورم که دارم یا نه؛
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه،
پر کن قدح باده، که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم بر آرم یا نه.
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۳۸
تا دست به اتفاق بر هم نزنیم،
پایی ز نشاط بر سر غم نزنیم،
خیزیم و دمی زنیم پیش از دمِ صبح،
کاین صبح بسی دمد که ما دَم نزنیم!
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۳۹
لب بر لب کوزه بردم از غایت آز،
تا زو طلبم واسطهٔ عمرِ دراز،
لب بر لب من نهاد و می‌گفت به راز:
می خور، که بدین جهان نمی‌آیی باز!
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۴۰
خیام، اگر ز باده مستی، خوش باش؛
با لاله‌رخی اگر نشستی، خوش باش؛
چون عاقبتِ کار جهان نیستی است،
انگار که نیستی، چو هستی خوش باش.
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۴۱
فردا علم نفاق طی خواهم‌کرد،
با موی سپید قصد می‌خواهم‌کرد،
پیمانهٔ عمر من به هفتاد رسید،
این دم نکنم نشاط، کی خواهم‌ کرد؟
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۴۲
گردون نِگَری ز قدّ‌ِ فرسودهٔ ماست،
جیحون اثری ز اشکِ پالودهٔ ماست،
دوزخ شَرَری ز رنجِ بیهودهٔ ماست.
فردوس دمی زِ وقتِ آسودهٔ ماست.
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۴۳
عمرت تا کی به خود‌پرستی گذرد،
یا در پیِ نیستی و هستی گذرد؛
می خور که چُنین عمر که غم در پی اوست
آن بِهْ که به خواب یا به مستی گذرد.

پایان
شاطرعباس صبوحی : دوبیتی‌ها
فال قهوه
چون قهوه بدست گیرد آن حب نبات
از عکس رُخش قهوه شود آب حیات
عکس رُخ او به قهوه دیدم گفتم
خورشید برون آمده است از ظلمات
شاطرعباس صبوحی : دوبیتی‌ها
ناله
چشمان تو با فتنه بجنگ آمده است
ابروی تو غارت فرنگ آمده است
هرگز به دل تو ناله تأثیر نکرد
اینجاست که تیر ما به سنگ آمده است
شاطرعباس صبوحی : دوبیتی‌ها
خون سیاوش
ابروی تو رفته رفته تا گوش آمد
گیسوی تو حلقه حلقه تا دوش آمد
از لعل لبت خون سیاوش چکید
زان خون سیاوش دلم جوش آمد
شاطرعباس صبوحی : دوبیتی‌ها
دود سیه
در آب پر غراب افتاده مگیر
یا تودهٔ مشک ناب افتاده مگیر
پیچیده به روی آب دود سیهی
آتش به میان آب افتاده مگیر
شاطرعباس صبوحی : دوبیتی‌ها
گهر
هر روز گرفت خانهٔ کعبه شرف
از مولد شیر حق، شهنشاه نجف
جز ذات محمّدی نیامد به وجود
یکتا گهری چو ذات حیدر ز صدف
شاطرعباس صبوحی : دوبیتی‌ها
ماکو
خیّاط پسری بود به دستش ماکو
گفتم که دلی که برده ای از ماکو
گفتا که دل تو در کف من خون شد
از او اثری اگر بخواهی ماکو
شاطرعباس صبوحی : دوبیتی‌ها
عاقبت به خیر
ترسا پسرا مسیح سیرم کردی
من شیخ بدم راهب دیرم کردی
از کعبه کشیدی سوی بتخانه مرا
صد شکر که عاقبت به خیرم کردی
شاطرعباس صبوحی : دوبیتی‌ها
سپیده دم
برداشت سپیده دم حجاب از طرفی
بگرفت نگار من نقاب از طرفی
گر نیست قیامت از چه رو گشته عیان
ماه از طرفی و آفتاب از طرفی
شاطرعباس صبوحی : دوبیتی‌ها
چشم تر
ای دلبر عیسی نفس ترسائی
خواهم به برم شبی تو بی ترس آئی
گه پاک کنی با آستین چشم ترم
گه بر لب خشک من لب تر سائی
باباافضل کاشانی : رباعیات
رباعی ۱ - گر با توام از تو جان دهم آدم را
گر با توام از تو جان دهم آدم را
از نور تو روشنی دهم عالم را
چون بی تو شوم قوت آنم نبود
کز سینه به کام دل برآرم دم را