عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب سی و یكم: در آنكه وصل معشوق به كس نرسد
شماره ۶۶ - زان روز که حسنت علم عشق افراخت
زان روز که حسنت علم عشق افراخت
هر چیز که دید پردهٔ روی تو ساخت
دادی همه را به یکدگر مشغولی
تا با تو کسی می نتواند پرداخت
عطار نیشابوری : باب سی و یكم: در آنكه وصل معشوق به كس نرسد
شماره ۶۷ - چون گل یابم بوی تو زو میبویم
چون گل یابم بوی تو زو میبویم
چون مه بینم روی تو زو میجویم
چون گوهر وصل تو به کس مینرسد
کم زان نبود تا که ازو میگویم
عطار نیشابوری : باب سی و یكم: در آنكه وصل معشوق به كس نرسد
شماره ۶۹ - هرچند که نیست در رهت دولت یافت
هرچند که نیست در رهت دولت یافت
مردند همه ز آرزوی لذت یافت
چون وصل ترا فراق تو بر اثرست
ذُل در طلب تو خوشتر از عزّت یافت
عطار نیشابوری : باب سی و یكم: در آنكه وصل معشوق به كس نرسد
شماره ۷۰ - در عشق تودل هزار جان تاوان داد
در عشق تودل هزار جان تاوان داد
تن در ستم هاویهٔ هجران داد
چو دید که ره نیست به وصلت هرگز
خون گشت و به صد هزار زاری جان داد
عطار نیشابوری : باب سی و یكم: در آنكه وصل معشوق به كس نرسد
شماره ۷۶ - هم عمر به بوی تو به آخر بردیم
هم عمر به بوی تو به آخر بردیم
هم لوح دل ازنقش جهان بستردیم
ز امید وصال و بیم هجرت هر روز
صد بار بزیستیم و صد ره مردیم
عطار نیشابوری : باب سی و یكم: در آنكه وصل معشوق به كس نرسد
شماره ۷۷ - تا بی رخ یار محرمم بنشسته
تا بی رخ یار محرمم بنشسته
برخاستهای به صد غمم بنشسته
این نادره بین که یار بی تیغ مرا
خود کشته و خود به ماتمم بنشسته
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۱ - نه همچو منت به مهر یاری خیزد
نه همچو منت به مهر یاری خیزد
نه نیز چو من به روزگاری خیزد
من خاک تو و تو میدهی بر بادم
ترسم که میان ما غباری خیزد
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۳ - گر با غم تو مرا شماری نبود
گر با غم تو مرا شماری نبود
دور از تو غم مرا کناری نبود
گر در ره ما هر دو غباری افتاد
شک نیست که راه بیغباری نبود
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۵ - از دل گرمی که در هوای تو مراست
از دل گرمی که در هوای تو مراست
در بندگیت به آتشی مانم راست
چون از آتش فروختن نیست عجب
این بنده کنون فروختن خواهد خواست
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۸ - تا جان دارم سر وفا دارم من
تا جان دارم سر وفا دارم من
ور جان ببری روان روا دارم من
تا کی پرسی که هان چه داری در دل
چون در همه آفاق ترا دارم من
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۹ - تاکی نفسی از سر صد درد زدن
تاکی نفسی از سر صد درد زدن
خونابهٔ اشک بر رخ زرد زدن
چون هست دل چو آهنت بر من سرد
بیهوده بود بر آهن سرد زدن
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۱۵ - چون دل ز غم عشق تو یک ره جان برد
چون دل ز غم عشق تو یک ره جان برد
پنداشت غمت بسر توان آسان برد
و امروز به دستیم برون آمدهای
کاین دست به هیچ رو به سر نتوان برد
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۱۶ - در عشق تو من گرد جنون میگردم
در عشق تو من گرد جنون میگردم
وز دایرهٔ عقل برون میگردم
دیری است که در خون دل من شدهای
در خون توشدی و من به خون میگردم
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۱۷ - گه درد توام ز پرده آرد بیرون
گه درد توام ز پرده آرد بیرون
گاه از غم تو پردهٔ دل گیرد خون
هر روز هزار بار چون بوقلمون
میگرداند عشق توام گوناگون
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۱۸ - دیوانه شدم زلف تو زنجیر کنم
دیوانه شدم زلف تو زنجیر کنم
به زان که هوای عقل دلگیر کنم
در عشق تو هر حیله که میاندیشم
از پیش نمیرود چه تدبیر کنم
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۱۹ - امروز چنین بر سر غوغای توام
امروز چنین بر سر غوغای توام
در پای فتاده مست و شیدای توام
گفتی: «پس ازین کار تو رونق گیرد»
دیدی که گرفت لیک سودای توام
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۲۲ - دل بِهْ ز تو دمساز نیابد هرگز
دل بِهْ ز تو دمساز نیابد هرگز
جان جز ز تو اعزاز نیابد هرگز
با جملهٔ خلق اگردرآمیزی تو
کس شیوهٔ تو باز نیابد هرگز
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۲۹ - در ششدرهٔ غمم بمگداز آخر
در ششدرهٔ غمم بمگداز آخر
لطفی بکن و حجاب بردار آخر
چون شمع بسوختم ز عشقت صد بار
یکبارگیم بسوز یکبار آخر
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۳۱ - تا در دل من آتش عشقِ تو فروخت
تا در دل من آتش عشقِ تو فروخت
از نیک و بد جهان مرا چشم بدوخت
سر جملهٔ کار خود بگویم با تو
درد تو مرا بکشت و عشق تو بسوخت
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۳۲ - تا کی دل و جان دردمندم سوزی
تا کی دل و جان دردمندم سوزی
وز آتش عشق بندبندم سوزی
چون سوخته و فکندهٔ راه توام
چندم فکنی ز چشم و چندم سوزی