تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
باباافضل کاشانی : رباعیات
رباعی ۱۸۲ - ای آن که خلاصهٔ چهار ارکانی
ای آن که خلاصهٔ چهار ارکانی
بشنو سخنی ز عالم روحانی
دیوی و ددی و ملکی، انسانی
با توست هر آنچه می نمایی، آنی
باباافضل کاشانی : رباعیات
رباعی ۱۸۳ - ای ناطق اگر به مرکز جسمانی
ای ناطق اگر به مرکز جسمانی
حاصل نکنی معرفت سبحانی
فردا که علایق از بدن قطع شود
در ظلمت جهل جاودان در مانی
باباافضل کاشانی : رباعیات
رباعی ۱۸۴ - ای نفس گذشت عمر در حیرانی
ای نفس گذشت عمر در حیرانی
خود سیر نمی شوی ز بی سامانی
نه لذت زندگی خود می یابی
نه راحت مردگی تن می‌دانی
باباافضل کاشانی : رباعیات
رباعی ۱۸۵ - گر با تو فلک بدی سگالد، چه کنی؟
گر با تو فلک بدی سگالد، چه کنی؟
ور سوخته‌ای از تو بنالد، چه کنی؟
ور غم زده‌ای شبی به انگشت دعا
اقبال تو را گوش بمالد، چه کنی؟
باباافضل کاشانی : رباعیات
رباعی ۱۸۶ - ای دل ز غبار تن اگر پاک شوی
ای دل ز غبار تن اگر پاک شوی
تو روح مقدسی، بر افلاک شوی
عرش است نشیمن تو، شرمت بادا
کآیی و مقیم خطهٔ خاک شوی
باباافضل کاشانی : رباعیات
رباعی ۱۸۷ - تا خاص خدای را تو از جان نشوی
تا خاص خدای را تو از جان نشوی
بر مرکب عشق مرد میدان نشوی
شیران جهان پیش تو روبه باشند
گر تو سگ نفس را به فرمان نشوی
باباافضل کاشانی : رباعیات
رباعی ۱۸۸ - ای لطف تو دستگیر هر خود رایی
ای لطف تو دستگیر هر خود رایی
وی عفو تو پرده پوش هر رسوایی
بخشای بر آن بنده که اندر همه عمر
جز درگه تو هیچ ندارد جایی
باباافضل کاشانی : رباعیات
رباعی ۱۸۹ - تا دیدهٔ دل ز دیده‌ها نگشایی
تا دیدهٔ دل ز دیده‌ها نگشایی
هرگز ندهند دیده‌ها بینایی
امروز از این شراب جامی در کش
مسکین تو که در امید پس فردایی
باباافضل کاشانی : رباعیات
رباعی ۱۹۰ - زنهار در این راه مجازی نایی
زنهار در این راه مجازی نایی
تا کار حقیقتی نسازی، نایی
این ره ره مردان و سراندازان است
جان بازان اند، تا نبازی نایی
باباافضل کاشانی : رباعیات
رباعی ۱۹۱ - یا رب چو بر آرندهٔ حاجات تویی
یا رب چو بر آرندهٔ حاجات تویی
هم قاضی کافهٔ مهمات تویی
من سّر دل خویش چه گویم با تو
چون عالم سر و الخفیات تویی
باباافضل کاشانی : رباعیات
رباعی ۱۹۲ - ای نسخهٔ نامهٔ الاهی که تویی
ای نسخهٔ نامهٔ الاهی که تویی
وی آینهٔ جمال شاهی که تویی
بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست
از خود بطلب، هر آن چه خواهی که تویی
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۲۵۶ - چه داری؟
ای خواجه به جز سیم و زر چه داری‌؟
چون علم نداری دگر چه داری‌؟
زر وگهرت را اگر ستانند
ای خواجهٔ والاگهر چه داری‌؟
از علم شود خاک بی‌هنر زر
بنگر که ز علم و هنر چه داری‌؟
آن قصرتورا علم بوده معمار
در وی‌ تو به جز خواب و خور چه داری‌؟
وان باغ تو را ذوق بوده طراح
خیره تو در آن گام بر چه داری‌؟
این سیم و زرت مرده‌ریگ بابست
از بابت خوبش ای پسر چه داری‌؟
گویی پدرم داشت علم و دانش
از دانش و علم پدر چه داری‌؟
گر زر ز رواج اوفتد بناگاه
تو بهر خورش ماحضر چه داری‌؟
ورکار به فکر و عمل گراید
از فکر و عمل برگ و بر چه داری‌؟
ور از وطن افتی به شهر غربت
سرمایه در آن بوم و بر چه داری‌؟
این‌زرکه به‌دست اندرست زر نیست
زان زر که بود زبر سر چه داری‌؟
زور تن و اقدام و عزم و مردی
ذوق و فن و هوش و فکر چه داری‌؟
امروز توپی میر و کارفرما
فردا که شدی کارگر چه داری‌؟
از صنعت مردم بری تمتع
خود صنعتی‌، ای نامور چه داری‌؟
زان حرفه و پیشه کاید از آن
نفعی ز برای بشر، چه داری‌؟
داری گهر معدنی فراوان
از معدن دانش گهر چه داری‌؟
داری کتب ارزشی مکرر
زان جمله یکی خط ز بر چه داری‌؟
بی‌علم بشر است شاخ بی‌بر
ای شاخهٔ بی‌بر، اثر چه داری‌؟
بی‌ذوق رجل گلبنی است بی‌گل
ای گلبن بی گل ثمر چه داری‌؟
بر فرق تو هست این کلاه زببا
در زیرکلاه آستر چه داری‌؟
وان‌جامه و رخت تو سخت نغز است
بنمای کز آن نغز تر چه داری‌؟
ای خواجه ز علم و هنر گذشتیم
از دین و مروت نگر چه داری‌؟
از جود و سخا یک به یک چه دانی‌؟
وز مهر و وفا سربسر چه داری‌؟
جز حیلت ومکر و دغل چه خواندی
جز نخوت و عجب و بطر چه داری‌؟
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۹۴ - در هجو «‌بهاء‌» نامی گفته شده
بشنید بها شعر دل‌افزای بهار
گفتا که منم به شعر، همتای بهار
همتای بهار می‌توان بود بها
در کون بها اگر بود پای بهار
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۰۱ - در وصف بینش نامی که مژگانی سفید و چشمانی کم‌ دید داشت
آن چشم‌ سفیدی که بود چشمش کور
درکشور ما گشته به بینش مشهور
بیهوده کنند نام کاکا الماس
برعکس نهند نام زنگی کافور
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۴۸ - و نیز در هجو بها نامی
زین بیش بها مجوی آزردن من
دینی مفکن زهجو برگردن من
تو هجوی‌ و من‌ تو را فزون خواهم کرد
اینست طریقه هجاکردن من
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۶۸ - تازی - ترک - کسروی
ای تازی‌! ترک معنوی از چه شدی
وی ترک محقق نبوی از چه شدی
ور بودی ترک و بعد سید گشتی
ای‌سید ترک‌!کسروی از چه شدی
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۷۲ - به یکی از رقبای سیاسی
آقای جلیل بی‌جلالی و فری
از مردمی و مهر و وفا بی‌خبری
ای کاشی نوخاسته بر خوبش مبال
کز کاشی نو ساخته بی‌قدرتری
ملک‌الشعرای بهار : مستزادها
رباعی مستزاد
پروانه و شمع و گل شبی آشفتند
در طرف چمن
وز جور و جفای دهر با هم گفتند
بسیار سخن
شد صبح‌، نه پروانه به جا بود و نه شمع
ناگاه صبا
برگل بوزبد و هر دو با هم رفتند
من ماندم و من
ملک‌الشعرای بهار : رباعیات
شمارهٔ ۱ - در بیان اقسام سخن
اقسام سخن چهار باشد همه جا
فخر است ‌و مدیح‌ است ‌و نسیب ‌است و هجا
از فخر و نسیب و مدح من بردی سود
وقت است که از هجا نشانمت بجا
ملک‌الشعرای بهار : رباعیات
شماره ۲ - از خصم کشیدن به وفا جور و جفا
از خصم کشیدن به وفا جور و جفا
برهان نزاکت است و دستور صفا
در کشور ما اصل نزاکت این است
واویلا وامصیبتا وا اسفا