تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نسیمی : قصاید
شماره ۸ - آ، الف اول امیر و اعلم و اعلا علی است
آ، الف اول امیر و اعلم و اعلا علی است
افتخار اولیاء الله مولانا علی است
ب براه بارگاه کبریا با مصطفی
بر براق برق رو بالاتر از بالا علی است
ت توانا و توانگر، تاج بخش و تخت گیر
تا تن از سرها جدا کرد آن تن تنها علی است
ث ثنایش از خدا در نص قرآن ثابت است
ثابت و اصل ثبات عروة الوثقی علی است
ج جنت جای جاوید است جان را از جمال
جامع و جمعیت و جاوید ما آنجا علی است
ح حسام او حصار دین و حقش حافظ است
حارب حرب احد از حله تا حلا علی است
خ خدایش خواند شیر خویش و خورشید خرد
خواجه قنبر خطیب خطبه اقضا علی است
د دال دولتت در دو درج دین و داد
دولت و یزدان این دنیا و آن دنیا علی است
ذ ذیل ذات پاکش راست ذوالقدر جلیل
ذوالعلا و ذوالعلم ذوالفضل و ذوال . . . علی است
ر رضای حق رضای اوست رحمن الرحیم
راحم رحمان رضای رای مولانا علی است
ز زمین در زیر نعل دلدلش زیر و زبر
زور بازوی زبردستان ز سر تا پا علی است
س سر و سرهنگ و سردار و سپهسالار دین
سامع اسرار سبحان الذی اسری علی است
ش شجاع شرع و دین شمع شب افروز یقین
شهره شهر شهادت شاه شهرآرا علی است
ص صدر صفه صدق و صفا چون مصطفی
صوفی صافی صفات صفة الاصفا علی است
ض ضرب تیغ او شد ضامن فتح و ظفر
ضارب ضحاک و ضیغم در دم هیجا علی است
ط طریق اوست طور طیبین و طاهرین
طایر طوبی نشین طوطی شکرخا علی است
ظ ظفر دادش خدا زان شد مظفر بر عدو
ظاهر ظهر ظهیر و ماحی ظلما علی است
ع عین عالم و عین عنایت عین اوست
عالم علم لدنی اعلم و اعلی علی است
غ غالین غایت دین غرفه نور یقین
غالب و غواص و غوص در هر دریا علی است
ف فرح بخش فراز فاتحه فتح قریب
فخر فاخر فاخر فرخ رخ فتوی علی است
ق قاف قرب عنقا و لقاء قدر قدر
قاضی لوح قضا اقضای ظهر القا علی است
ک کوثر مشرب و کان کرم کهف الوری
گنج کنج «کنت کنزا» (تاج) کرمنا علی است
ل لاف «لم تجد » بعد از نبی مرشد آن
لایق لفظ لطیف و لمعه لعلا علی است
م ممدوح ملک مشکات و مصباح فلک
مالک ملک ملاحت ماه مهرافزا علی است
ن نفس ناطق و نفس نهایت انبیا
نایب نفس نبی امروز و هم فردا علی است
و والی ولایت واحد والا گهر
واقف اوصاف وحی و کلمة التقوی علی است
ه همای همت او سایه بخش چرخ و باز
هدهد هادی در این وادی پرغوغا علی است
ی یمن یمن یمن یاسین ینبوع کرم
یادگار یوسف و یعقوب و هم یحیی علی است
لام الف «لاسیف الا ذوالفقار» او را رسد
لاجرم در شأن ایشان «لافتی الا علی » است
کی شود خوار و خجل در دین و دنیا هر که او
چون نسیمی حفظ جانش «یا محمد یا علی » است
افتخار اولیاء الله مولانا علی است
ب براه بارگاه کبریا با مصطفی
بر براق برق رو بالاتر از بالا علی است
ت توانا و توانگر، تاج بخش و تخت گیر
تا تن از سرها جدا کرد آن تن تنها علی است
ث ثنایش از خدا در نص قرآن ثابت است
ثابت و اصل ثبات عروة الوثقی علی است
ج جنت جای جاوید است جان را از جمال
جامع و جمعیت و جاوید ما آنجا علی است
ح حسام او حصار دین و حقش حافظ است
حارب حرب احد از حله تا حلا علی است
خ خدایش خواند شیر خویش و خورشید خرد
خواجه قنبر خطیب خطبه اقضا علی است
د دال دولتت در دو درج دین و داد
دولت و یزدان این دنیا و آن دنیا علی است
ذ ذیل ذات پاکش راست ذوالقدر جلیل
ذوالعلا و ذوالعلم ذوالفضل و ذوال . . . علی است
ر رضای حق رضای اوست رحمن الرحیم
راحم رحمان رضای رای مولانا علی است
ز زمین در زیر نعل دلدلش زیر و زبر
زور بازوی زبردستان ز سر تا پا علی است
س سر و سرهنگ و سردار و سپهسالار دین
سامع اسرار سبحان الذی اسری علی است
ش شجاع شرع و دین شمع شب افروز یقین
شهره شهر شهادت شاه شهرآرا علی است
ص صدر صفه صدق و صفا چون مصطفی
صوفی صافی صفات صفة الاصفا علی است
ض ضرب تیغ او شد ضامن فتح و ظفر
ضارب ضحاک و ضیغم در دم هیجا علی است
ط طریق اوست طور طیبین و طاهرین
طایر طوبی نشین طوطی شکرخا علی است
ظ ظفر دادش خدا زان شد مظفر بر عدو
ظاهر ظهر ظهیر و ماحی ظلما علی است
ع عین عالم و عین عنایت عین اوست
عالم علم لدنی اعلم و اعلی علی است
غ غالین غایت دین غرفه نور یقین
غالب و غواص و غوص در هر دریا علی است
ف فرح بخش فراز فاتحه فتح قریب
فخر فاخر فاخر فرخ رخ فتوی علی است
ق قاف قرب عنقا و لقاء قدر قدر
قاضی لوح قضا اقضای ظهر القا علی است
ک کوثر مشرب و کان کرم کهف الوری
گنج کنج «کنت کنزا» (تاج) کرمنا علی است
ل لاف «لم تجد » بعد از نبی مرشد آن
لایق لفظ لطیف و لمعه لعلا علی است
م ممدوح ملک مشکات و مصباح فلک
مالک ملک ملاحت ماه مهرافزا علی است
ن نفس ناطق و نفس نهایت انبیا
نایب نفس نبی امروز و هم فردا علی است
و والی ولایت واحد والا گهر
واقف اوصاف وحی و کلمة التقوی علی است
ه همای همت او سایه بخش چرخ و باز
هدهد هادی در این وادی پرغوغا علی است
ی یمن یمن یمن یاسین ینبوع کرم
یادگار یوسف و یعقوب و هم یحیی علی است
لام الف «لاسیف الا ذوالفقار» او را رسد
لاجرم در شأن ایشان «لافتی الا علی » است
کی شود خوار و خجل در دین و دنیا هر که او
چون نسیمی حفظ جانش «یا محمد یا علی » است
نسیمی : اشعار الحاقی
شماره ۲ - نور عینی این چنین در هردو عالم تا که راست
نور عینی این چنین در هردو عالم تا که راست
کو به عرش و فرش حق ما را به حرفی رهنماست
گوییا از معجز عیسی مریم یافته است
این بصارت گرچه از حق هر اولوالابصار راست
چون کند هر مرده ای را زنده از معجز مسیح
در زمان دریابد آن زنده که او روح خداست
نفخه این صیحه واحد در آن کس چون دمد
داند آن کس کاین صدا از صوت فضل کبریاست
سر حشر و نشر حق گردد بر او روشن روان
نامه خود چون بگیرد از خدا بر دست راست
سهل و آسان بگذرد از رحمت فضل خدا
بر صراط مستقیمش آنکه خط استواست
پس کند در صورت (او) نور نطق حق قرار
زان که از هر جنتی این جنتش جای لقاست
این گذر بر هفت خط ام کند از استوا
تا رود در جنتی کان در درخت منتهاست
عز و جاه مادران زین روست ای مادر بدان
کاین چنین جنت ز حق در تحت اقدام امهاست
در چنین جنت «علی » گر بازیابی سجده کن
هم بر ابوابش که ابوابش چو ابواب بقاست
نور بایست که باشد چون ز هفت ابواب ام
پیش را آدم از حق این چنین تحت لواست (؟)
هر که یابد راه در معنی این توحید پاک
پیش او گر آدم و جنت یکی باشد رواست
کو به عرش و فرش حق ما را به حرفی رهنماست
گوییا از معجز عیسی مریم یافته است
این بصارت گرچه از حق هر اولوالابصار راست
چون کند هر مرده ای را زنده از معجز مسیح
در زمان دریابد آن زنده که او روح خداست
نفخه این صیحه واحد در آن کس چون دمد
داند آن کس کاین صدا از صوت فضل کبریاست
سر حشر و نشر حق گردد بر او روشن روان
نامه خود چون بگیرد از خدا بر دست راست
سهل و آسان بگذرد از رحمت فضل خدا
بر صراط مستقیمش آنکه خط استواست
پس کند در صورت (او) نور نطق حق قرار
زان که از هر جنتی این جنتش جای لقاست
این گذر بر هفت خط ام کند از استوا
تا رود در جنتی کان در درخت منتهاست
عز و جاه مادران زین روست ای مادر بدان
کاین چنین جنت ز حق در تحت اقدام امهاست
در چنین جنت «علی » گر بازیابی سجده کن
هم بر ابوابش که ابوابش چو ابواب بقاست
نور بایست که باشد چون ز هفت ابواب ام
پیش را آدم از حق این چنین تحت لواست (؟)
هر که یابد راه در معنی این توحید پاک
پیش او گر آدم و جنت یکی باشد رواست
نسیمی : اضافات
شمارهٔ ۱۰ - ماده تاریخ قتل فضل الله
شرق و غرب از فتنه یأجوج چون شد پرفساد
تی و میم و واو و ری قد کان جبارا عنید
مظهر لطف الهی، هادی انس و ملک
آن که مثلش کس ندید و هم نخواهد نیز دید
چون به ظلم از ملک شروانش طلب کردند و رفت
بر در آلینجه بود آن نطفه شمر و یزید
خوک و خرس و دیو و دد، مردود ملعون نجس
بد فعال و بد سیر بدبخت و مردار پلید
مستحق لعنت حق، مشرک ملعون سگ
آن که نامش بود میران شاه شیطان مرید
روز آدینه که بد عید مساکین از قضا
سادس ماهی که خوانندش به تازی ذوالقعید
رفته از تاریخ هجرت بود ذال و صاد و واو
قل کفی بالله یعنی فضل یزدان شد شهید
تی و میم و واو و ری قد کان جبارا عنید
مظهر لطف الهی، هادی انس و ملک
آن که مثلش کس ندید و هم نخواهد نیز دید
چون به ظلم از ملک شروانش طلب کردند و رفت
بر در آلینجه بود آن نطفه شمر و یزید
خوک و خرس و دیو و دد، مردود ملعون نجس
بد فعال و بد سیر بدبخت و مردار پلید
مستحق لعنت حق، مشرک ملعون سگ
آن که نامش بود میران شاه شیطان مرید
روز آدینه که بد عید مساکین از قضا
سادس ماهی که خوانندش به تازی ذوالقعید
رفته از تاریخ هجرت بود ذال و صاد و واو
قل کفی بالله یعنی فضل یزدان شد شهید
نسیمی : اضافات
شماره ۱۱ - ذات آمد اب اسما، اسم آمد ام فعل
نسیمی : اضافات
شماره ۱۳ - گرچه شیطان الرجیم از راه انصافم ببرد
نسیمی : اضافات
شماره ۱۵ - هرکه باید فیض از «من عنده علم الکتاب »
نسیمی : اضافات
شماره ۱۸ - گر مرا پیش سگانش نیست عزت، دور نیست
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۴ - در حماسه و نکوهش زمامداران ایران هنگام توپ بستن سپاهیان تزاری روس به بارگاه امام هشتم فرماید
تا به دارالملک عزلت گشته ام فرمانروا
تاج فقرم ساخت بر تخت قناعت پادشا
آستین افشاندم از گرد علایق آشکار
تا زدم مردانه بر ملک دو عالم پشت پا
شد دلم آیینه ای اسکندری زاندم که ساخت
جان پاکم چون خضر در آب حیوان آشنا
آن سلیمانم که نی دیوم برد انگشتری
نی ز آصف خواست خواهم تخت بلقیس را سبا
آن خلیفه داودم کاندر پی وصل بتان
دامن شهوت نیالایم به خون اوریا
گوهر از گفتار بارم زرناب از روی زرد
گنجها دارم بکنج عزلت از این کیمیا
زر ستانم از گدایان بخش بر شاهان کنم
هم زرم هم زرطلب هم پادشاهم هم گدا
زر سرخم در خرید عشق و زر خواهم ز دوست
پادشه بر ما سوی اللهم گدا بر اولیا
گوهر و باران و شمس از من تراود چون مراست
بحر در دل ابر در کف آسمان اندر قبا
پیش ارباب هنر باشد تراشه خامه ام
در مقام نفع اجدی من تفاریق العصا
بیخت باد از خامه ام بر موی خرقا غالیه
ریخت نور از خامه ام بر چشم زرقا توتیا
چیره شد بر عقل با دستور من مینای می
جاذب آهن شد از تعلیم من آهن ربا
ژاله بارد بر گل از طبعم هوای فرودین
لاله کارد در چمن از نکهتم باد صبا
گر به گردون پر گشایم ماه گوید آفرین
ور به فردوس اندر آیم حور خواند مرحبا
من سفیر ایزدم بر جمع حیوان و بشر
من خلیفه کردگارم بر جماد و بر گیا
می نجنبد جز به حکم ثابتم دور قدر
می نگردد جز به رأی صائبم دور قضا
حاجب استار عرفانم بدار بندگی
کاتب اسرار ایقانم یار کبریا
با سهیلم همعنان در گردش بالا و پست
با قریشم همسفر در رحله صیف و شتا
آسمانم بلکه یابد آسمان از من علو
آفتابم بلکه گیرد آفتاب از من ضیا
آسمان هشتمم در خاک زندانی شدم
هستی اندر تنگبارم مانده اندر تنگنا
میهمان بر دوستم دل سیر و چشمان گرسنه
میزبان بر دشنم جان تخمه فکرت ناشتا
خصم از جامم خورد گه باده گاهی انگبین
دوست برخوانم نهد گه سرکه گاهی سرکبا
مردا شکمخواره دایم دردمند آید از آنک
معده باشد بیت داء پرهیز شد راس الدوا
آنکه خورد ز خوان یطعمنی و یسقینی نوال
تا آبد سیراب و سیر است از شراب و از غذا
چون صلوة و نسک نی لله رب العالمین
تصدیه باشد درون کعبه حق یامکا
آنکه از دین دور کارش چیست با یعسوب دین
وانکه گمراه از صراط است از چه گوید اهدنا
چون نماز از بهر غیر حق چه زاید زان نماز
جز جنون و صرع یا سرسام و مالیخولیا
رزق از من دور شد چون از حیا بستم نقاب
هم غنی گشتم چو پوشیدم ز استغنا ردا
شیر یزدان گفت ز استغنا غنی گردند خلق
نیز احمد گفت باشد مانع روزی حیا
رزقم آن مولی دهد کو تاج استغنا نهاد
بر سر من ذالک فضل الله یوتی من یشا
تاج شاهان از زر و تاج من است از خاک ره
فرش شاهان عبقری فرش من است از بوریا
موسی عمران مرا داند چون هارون وزیر
عیسی مریم مرا خواند چو شمعون الصفا
چار مادر خود تو پنداری مرا مادندرند
کرد با این مادران شاید ز هفت آبا ابا
کودکانی را که این بد مادران میپرورند
جمله ابناء الدها لیزند و اولاد الزنا
گشته مادر با رقیبان جفت از قحط الرجال
هم پدر تنها به بستر خفته از عرق النسا
چرخ مه را چون خورنق ساختم زین ره بمن
داد چون نعمان بن منذر، سنماری جزا
موکبم را در سفر باریک و سخت آمد طریق
حضرتم را در حضر تاریک و تنگ آمد قضا
خاطرم رنجور از رنج و هموم آسمان
سینه ام گنجور بر گنج علوم انبیا
آنچه در بستان شجر کارم نروید جز شجن
هر چه مروا برگشایم نشنوم جز مرغوا
سهمگین تابد ستاره، خشمگین گردد سپهر
تیر روید از زمین، شمشیر بارد از هوا
اره ای گر در کف نجار بینی بی گمان
هست بهر پیکر جمشید و فرق زکریا
آسیا شد سخره بهر دست شاهان اروپ
آسیائی خرد، همچون دانه اندر آسیا
حال آن مسکین مسافر را خدا داند که چیست
اندران کشتی که عزرائیل باشد ناخدا
هتک و سفک و حرب و هضم و خضم و موت و فوت
حرق و غرق و خرق و لعن و طعن و طاعون و وبا
جملگی تلخند و اندر کام ما چون شکرند
وه چه خوش فرمود اذاعم البلا طاب البلا
در خراسان آتش بیداد و نار فتنه گشت
مشتعل مثل اشتعال النارفی جزل الغزا
چار ارکان جهان را لرزه در پیکر فتاد
تا فتاد از توپ دشمن لرزه بر کاخ رضا
ژرف اگر بینی به هر تیری از آن زخمی رسید
بر دل شیر خدا و سینه خیرالنسا
آنکه در هر راه بود از قارظ عنزی اضل
در طریق فتنه شد امروز اهدی من قطا
حافظ دینند مشتی رهزنان یا للعجب
حارس ملکند جمعی غر زنان یا ویلتا
کینه توز و کینه ورز و کینه خواه و کینه جو
فتنه آر و فتنه بار و فتنه کار و فتنه زا
هوششان مست از خمار و نشأه ی مینای می
گوششان گرم از سرود نغمه زیر وستا
فتنه خسبد برنگیرندش گر این دو نان ز خواب
این مثل دایم شنیدی لوترک نام القطا
تنگ شد بر ما فضا زین قاضیان رشوه خوار
راست گفت آن شه اذا جاء القضا ضاق الفضا
ای قضای آسمان پرداز خاک از قاضیان
تا بیاید از پس سؤ القضا حسن القضا
خوابمان باشد بر آن بستر که بر وی جای داشت
نابغه از بیم پور منذر ماء السما
آسمانا آبی افشان بر زمین کاین مشت خاک
سوخت اندر آتش غم رفت بر باد از جفا
تابش ماه اهست کز آن روشنی یابد زمین
کامران شاهست کز آن کام جان گردد روا
روشنی خواهی از آن چرخ مقرنس خواه هان
کام جان جوئی ازین درگاه اقدس جوی ها
شهریارا هر که صد دارد نودهم پیش اوست
تا زیان گویند کل الصید فی جوف الفرا
من ترا دارم که اندر ملک استغنا و ناز
کا مرا نستی و الاسماء تنزل من سما
من خطیبم بعد اما بعد در هر خطبه لیک
نام پاک تو است مذکور از پس لاسیما
کعبه از رخسار داری زمزم از لعل روان
از مروت مروه باز آری و از صفوت صفا
همچو آبی در خریف و همچو ابری در ربیع
سایه ای در روز صیف و آفتابی در شتا
گفت ارشمیدس زمین را کردمی از جا بلند
با عمود ار بودمی در دست نقطه ی اتکا
بیخبر بود آن حکیم از پایه فرهنگ تو
کاختران را بالشستی آسمان را متکا
اندرین ایام سختی کاب و نان اندر شد است
آن یکی در چنگ شیر این یک به کام اژدها
تشنه کامان آبرو در خاک میرابان برند
بینوایان جان دهند از بهر نان بر نانوا
دیو خباز است و نان ختم خلایق وحش و طیر
شمر میراب است و مردم تشنه تهران کربلا
داستان نان و آب از عز و منعت پیش خلق
داستان ابلق فرداست و حصن عادیا
کوری میراب و مرگ نانوا از فضل خویش
تشنگان را آب دادی بینوایان را نوا
زنده کردی پیکر افسرده را از روح جود
سبز کردی گلشن پژمرده را ز آب سخا
گفت پیغمبر که هرکس تشنه ای را آب داد
هست اجرش چون ولایت بر علی مرتضی
گر چنینستی که آن شه گفته در پاداش کار
بر تو خواهد بود ارزانی کنو زالاولیا
در پی هر قطره ای بحریت بخشد حق از آنک
محسنان را داد خواهد عشرة امثالها
چون تو در حر تموز از ابر جود خویشتن
صد هزاران تشنه را سیراب کردی از عطا
نوح را کردی ز همت غرقه در طوفان فیض
ریختی در جام خضر از فضل خود آب بقا
از ولایت آبشاری ساختی چون سلسبیل
که کند جبریل چون مرغابیان در او شنا
شهریارا غم مخور گر سفله ای با زرق و شید
نام پاکت را به خود بربست و شد فرمانروا
گر گیاهی را پزشکی خواند اکلیل الملک
تاج شاهان را نباشد همسری با آن گیا
مهتری دارد اگر خوبنده اندر بار بند
مهتران دهر را بر وی نباشد اعتنا
چرخ گردون را چه باک از آنکه دارد چرخ نام
دوک و دولاب و گریبان و کمان و آسیا
چون نداند بانگ طاوسان شغال هفت رنگ
بایدش گفتن نه ای طاوس خواجه بوالعلا
جعفری تره نخواهد گشت زر جعفری
آیت احمد نخواهد شد سرود احمدا
کی تواند همچو سلمان گشت سلمانی بجاه
گر زبانش پارسی شد یا نژادش پارسا
گندنا بر ناودان برگ ترب ماند به بیل
لیک ناید کار این هر دو ز ترب و گندنا
خوک خوک است ار بنوشد شیر از پستان شیر
جغد جغد است ار شود پرورده در ظل هما
گر عیاذا بالله اینان را خدا دانند خلق
کافرم من گر نمایم بندگی بر این خدا
شوخ با صابون این شوخان بنزدایم ز تن
که به نرمی همچو لیفند و به سختی سنگ پا
جز نخ اندر ثقبه سوزن کجا باور کنم
قامتی یکتا شود در پیش کژ طبعان دو تا
نیستند اینان بجز مشتی گدایان بر درت
که سرانشان سالها در پیشت استاده به پا
خوانده بر رویت ستایش هم زبانشان هم روان
کرده در بارت نیایش هم پدرشان هم نیا
در طریق سیل هایل چیست دیواری گلین
در گذار باد صرصر کیست مقداری هبا
چوب چوپانی است در پیش شعیب آنکوبدی
پیش جادو اژدها کش پیش فرعون اژدها
شاه بسیار است اندر جمع حیوانات لیک
شاه نحل است آنکس آید وحی و زاید زو شفا
مصطفی شیر خدا را شهریار نحل خواند
گفت یعسوبش بدین کو بود دین را پیشوا
پادشاهی را سلیمان بن داودی سزد
تا کند بر وی وزارت آصف بن برخیا
گوش جان مشتاق ذکر آن شه فرخ فرست
قم حبیبی اسقنی خمرا و قل لی انها
زاد وجدی خیرمازودت من ذکرالحبیب
راح همی نعم مار وحت یاریح الصبا
ماه ماه است اردمد در دشت یا در بوستان
شاه شاه است اربود در شهر یا در روستا
گر دو روزی چرخ ملک از محور خود دور گشت
اکل مردم از قفا شد سیرشان بر قهقرا
آسمان سوگند با دونان نخورده است ای ملک
حق تعالی داد خواهد ناسزایان را سزا
هر که خارج شد ز راه راست بازآید بره
هر چه بیرون شد ز جای خویش برگردد بجا
سالخوردان را گر انجانی فزاید آرزو
خردسالان را جوانمرگی رساند اشتها
کیست جز موسی ید بیضا برآرد ز آستین
کیست جز عیسی دهد بر اکمه و ابرص شفا
آهن تفته بر اشتر مرغ باشد قوت جان
مشک و عنبر زهر باشد در مشام خنفسا
علم سقراطی رسد بر شاکران از شوکران
حکمت بقراطی آرد بر فقیران فیقرا
سود قومی، قوم دیگر را زیان آرد بطبع
هست گرگان را عروسی گوسپندان را عزا
فتنه مشروطه خواهان هوسناک از ستم
ملک را افکند در پستی ملک را در عنا
گفت هر کس شد شبیه قومی از آنان بود
جز بدان چشمی که دارد از بصر کشف الخطا
لاجرم از این تشبه بیگناه است آنکه کشت
هر زمان جای رتیلا صد هزاران دیو پا
هم شبیهند این جماعت بر جهودان از هوس
طبعشان ننمود بر سلوی و برمن اکتفا
هر زمان در حضرت موسی بن عمران می زدند
نغمه یخرج لنا من بقلها قثائها
ای شده اندر لباس میش با چنگال گرگ
هم بلاشرطی تو در مشروطه هم با شرط لا
قلب تاری را بجای نقد روشن برنهی
جوفروشی گشته نزد مشتری گندم نما
شور شوری در سرت سنگ سنا بر سینه ات
نه در این سر هوش داری نه در آن سینه صفا
با حرامی در حرم احرام بستی از دغل
پای کوبان جمره در کف تاختی اندر منا
نه از آن شوری بجز شرمر ترا آمد بکف
نه فروزد ز آن سنا اندر دلت نور و سنا
ز آن سنا باشد وزیران را فروغ اندر چراغ
هم ازین شوری وکیلان را نمک در شوربا
مجلس شورا بهل بزم سنا تعطیل کن
اندرون بسپر به کدبانو برون بر کدخدا
مشنو از شورای حفظ الصحه بشنو از رهی
کز فلوس این خستگان را چاره باید نزسنا
گر فلوس ازد که عطار آری رایگان
ور سنا از مکه دادار داری بی بها
نفع نتواند ز شرب این سنا و این فلوس
کور از حسن بدیع و کر زبانک کرنا
می شناسم من گروهی را که بشناسند نیک
آدمی از لهجه و خیل از نشان مرغ از صدا
در بر ایشان هویدا باشد از انوار حق
عشق از سودا می از افیون تباکی ازبکا
گر شنیدستی بدور اعتضادالسلطنه
داستان محرم، نامحرم و سرمه ی خفا
کان سفاهت سرمه ای در دیده خود کرد و خواست
ناظران را دیده سازد کور چون عین الرضا
شاهزاده خویشتن را بر عمی زد ز آنکه داشت
دیده شاهد فریب و خاطری هوش آزما
گفت با گردان و سالاران یار خویشتن
هر چه گستاخی کند محرم نگوئیدش چرا
خویشتن را کور بنمائید کاین مسکین گول
مدعی باشد که ما را چشم بندد با دعا
من دعایش را همیدون بر تنش نفرین کنم
تا بداند زان دعا حاصل نگردد مدعا
غره شد محرم به سحر خویش و چون دیوان ربود
خاتم جم را که بد ملک سلیمانش بها
پس قلمدان زرین را برد و درج گوهرین
شه تعامی کرد تا یابد خبر زین مبتدا
شوخ چشمی از نصاب افزوده شد وان خیره دست
از گلیم خویش بی اندازه بیرون هشت پا
شه صفیری زد بتندی بر پرستاران و گفت
دزد غیبی آمده است اینجا ندانم از کجا
چشم بندی میکند با ما حریفی شوخ چشم
غافلست از چشم ما وز چشمبندی های ما
چاکران گرد آمدند از چار سوی اندر وثاق
رسته شد شاخ جدال و بسته شد باب صفا
دزدشان در پیش و گفتندی چه شد این راهزن
کاروان همراه و پرسیدندی از بانک درا
رمیة من غیر رام کورکورانه بخشم
میزدندش فرقة بالسیف قوم بالحصا
شربتی از پهلوانان ضربتی از خاک خورد
کوبی اندر مغز وی میرفت و چوبی بر هوا
عاقبت بیچاره شد فریاد زد زاری نمود
کالغیاث ای شه ندانستم خطا کردم خطا
شاه گفتش محرما رو سرمه از چشمان بشوی
ترک کن نامحرمی و اندر حریم جان درآ
روزن خود ار چه بندی از سرای دیگران
روزن بیگانه را بایست بستن از سرا
سرمه را در چشم ناظر کش نه اندر چشم خود
تا شوی پنهان ز دیدار غریب و آشنا
چشم ناظر گر نبندی پرده بر مرئی فکن
تا که سازد سد راه سیر نور از ماورا
پرده پوشی کن که با این سرمه بستن مشکل است
چشمهائی را که دور است از محیاشان حیا
همچو کبکان زیر برف اندر شدی پنداشتی
تو نبینی خصم را او هم نمی بیند ترا
حال این مشروطه خواهان گزافی را بشرح
باز راندم با مثال و شاهد آن برملا
تا بدانند این همه مردم که نتواند گرفت
جای دانش را جهالت جای تقوی را ریا
شهریارا جامه ای زین چامه بس کردم دراز
بلکه باشد طولش اندر قامت مدحت رسا
هر چه افزودم درازی کوته آمد لاجرم
تن زدم آوردم اندر خامشی سر در عبا
بر تو میخواندم دعا و میشنیدم آشکار
در فلک خیل ملک میگفت آمین ربنا
این قصیدت را بدان بحر و روی گفتم که گفت
سالک کرمانشهان استاد مولاناالعطا
عشق را دانم همی بر خویشتن فرمان روا
بنده ی عشقم بر این قولم بود یزدان گوا
تاج فقرم ساخت بر تخت قناعت پادشا
آستین افشاندم از گرد علایق آشکار
تا زدم مردانه بر ملک دو عالم پشت پا
شد دلم آیینه ای اسکندری زاندم که ساخت
جان پاکم چون خضر در آب حیوان آشنا
آن سلیمانم که نی دیوم برد انگشتری
نی ز آصف خواست خواهم تخت بلقیس را سبا
آن خلیفه داودم کاندر پی وصل بتان
دامن شهوت نیالایم به خون اوریا
گوهر از گفتار بارم زرناب از روی زرد
گنجها دارم بکنج عزلت از این کیمیا
زر ستانم از گدایان بخش بر شاهان کنم
هم زرم هم زرطلب هم پادشاهم هم گدا
زر سرخم در خرید عشق و زر خواهم ز دوست
پادشه بر ما سوی اللهم گدا بر اولیا
گوهر و باران و شمس از من تراود چون مراست
بحر در دل ابر در کف آسمان اندر قبا
پیش ارباب هنر باشد تراشه خامه ام
در مقام نفع اجدی من تفاریق العصا
بیخت باد از خامه ام بر موی خرقا غالیه
ریخت نور از خامه ام بر چشم زرقا توتیا
چیره شد بر عقل با دستور من مینای می
جاذب آهن شد از تعلیم من آهن ربا
ژاله بارد بر گل از طبعم هوای فرودین
لاله کارد در چمن از نکهتم باد صبا
گر به گردون پر گشایم ماه گوید آفرین
ور به فردوس اندر آیم حور خواند مرحبا
من سفیر ایزدم بر جمع حیوان و بشر
من خلیفه کردگارم بر جماد و بر گیا
می نجنبد جز به حکم ثابتم دور قدر
می نگردد جز به رأی صائبم دور قضا
حاجب استار عرفانم بدار بندگی
کاتب اسرار ایقانم یار کبریا
با سهیلم همعنان در گردش بالا و پست
با قریشم همسفر در رحله صیف و شتا
آسمانم بلکه یابد آسمان از من علو
آفتابم بلکه گیرد آفتاب از من ضیا
آسمان هشتمم در خاک زندانی شدم
هستی اندر تنگبارم مانده اندر تنگنا
میهمان بر دوستم دل سیر و چشمان گرسنه
میزبان بر دشنم جان تخمه فکرت ناشتا
خصم از جامم خورد گه باده گاهی انگبین
دوست برخوانم نهد گه سرکه گاهی سرکبا
مردا شکمخواره دایم دردمند آید از آنک
معده باشد بیت داء پرهیز شد راس الدوا
آنکه خورد ز خوان یطعمنی و یسقینی نوال
تا آبد سیراب و سیر است از شراب و از غذا
چون صلوة و نسک نی لله رب العالمین
تصدیه باشد درون کعبه حق یامکا
آنکه از دین دور کارش چیست با یعسوب دین
وانکه گمراه از صراط است از چه گوید اهدنا
چون نماز از بهر غیر حق چه زاید زان نماز
جز جنون و صرع یا سرسام و مالیخولیا
رزق از من دور شد چون از حیا بستم نقاب
هم غنی گشتم چو پوشیدم ز استغنا ردا
شیر یزدان گفت ز استغنا غنی گردند خلق
نیز احمد گفت باشد مانع روزی حیا
رزقم آن مولی دهد کو تاج استغنا نهاد
بر سر من ذالک فضل الله یوتی من یشا
تاج شاهان از زر و تاج من است از خاک ره
فرش شاهان عبقری فرش من است از بوریا
موسی عمران مرا داند چون هارون وزیر
عیسی مریم مرا خواند چو شمعون الصفا
چار مادر خود تو پنداری مرا مادندرند
کرد با این مادران شاید ز هفت آبا ابا
کودکانی را که این بد مادران میپرورند
جمله ابناء الدها لیزند و اولاد الزنا
گشته مادر با رقیبان جفت از قحط الرجال
هم پدر تنها به بستر خفته از عرق النسا
چرخ مه را چون خورنق ساختم زین ره بمن
داد چون نعمان بن منذر، سنماری جزا
موکبم را در سفر باریک و سخت آمد طریق
حضرتم را در حضر تاریک و تنگ آمد قضا
خاطرم رنجور از رنج و هموم آسمان
سینه ام گنجور بر گنج علوم انبیا
آنچه در بستان شجر کارم نروید جز شجن
هر چه مروا برگشایم نشنوم جز مرغوا
سهمگین تابد ستاره، خشمگین گردد سپهر
تیر روید از زمین، شمشیر بارد از هوا
اره ای گر در کف نجار بینی بی گمان
هست بهر پیکر جمشید و فرق زکریا
آسیا شد سخره بهر دست شاهان اروپ
آسیائی خرد، همچون دانه اندر آسیا
حال آن مسکین مسافر را خدا داند که چیست
اندران کشتی که عزرائیل باشد ناخدا
هتک و سفک و حرب و هضم و خضم و موت و فوت
حرق و غرق و خرق و لعن و طعن و طاعون و وبا
جملگی تلخند و اندر کام ما چون شکرند
وه چه خوش فرمود اذاعم البلا طاب البلا
در خراسان آتش بیداد و نار فتنه گشت
مشتعل مثل اشتعال النارفی جزل الغزا
چار ارکان جهان را لرزه در پیکر فتاد
تا فتاد از توپ دشمن لرزه بر کاخ رضا
ژرف اگر بینی به هر تیری از آن زخمی رسید
بر دل شیر خدا و سینه خیرالنسا
آنکه در هر راه بود از قارظ عنزی اضل
در طریق فتنه شد امروز اهدی من قطا
حافظ دینند مشتی رهزنان یا للعجب
حارس ملکند جمعی غر زنان یا ویلتا
کینه توز و کینه ورز و کینه خواه و کینه جو
فتنه آر و فتنه بار و فتنه کار و فتنه زا
هوششان مست از خمار و نشأه ی مینای می
گوششان گرم از سرود نغمه زیر وستا
فتنه خسبد برنگیرندش گر این دو نان ز خواب
این مثل دایم شنیدی لوترک نام القطا
تنگ شد بر ما فضا زین قاضیان رشوه خوار
راست گفت آن شه اذا جاء القضا ضاق الفضا
ای قضای آسمان پرداز خاک از قاضیان
تا بیاید از پس سؤ القضا حسن القضا
خوابمان باشد بر آن بستر که بر وی جای داشت
نابغه از بیم پور منذر ماء السما
آسمانا آبی افشان بر زمین کاین مشت خاک
سوخت اندر آتش غم رفت بر باد از جفا
تابش ماه اهست کز آن روشنی یابد زمین
کامران شاهست کز آن کام جان گردد روا
روشنی خواهی از آن چرخ مقرنس خواه هان
کام جان جوئی ازین درگاه اقدس جوی ها
شهریارا هر که صد دارد نودهم پیش اوست
تا زیان گویند کل الصید فی جوف الفرا
من ترا دارم که اندر ملک استغنا و ناز
کا مرا نستی و الاسماء تنزل من سما
من خطیبم بعد اما بعد در هر خطبه لیک
نام پاک تو است مذکور از پس لاسیما
کعبه از رخسار داری زمزم از لعل روان
از مروت مروه باز آری و از صفوت صفا
همچو آبی در خریف و همچو ابری در ربیع
سایه ای در روز صیف و آفتابی در شتا
گفت ارشمیدس زمین را کردمی از جا بلند
با عمود ار بودمی در دست نقطه ی اتکا
بیخبر بود آن حکیم از پایه فرهنگ تو
کاختران را بالشستی آسمان را متکا
اندرین ایام سختی کاب و نان اندر شد است
آن یکی در چنگ شیر این یک به کام اژدها
تشنه کامان آبرو در خاک میرابان برند
بینوایان جان دهند از بهر نان بر نانوا
دیو خباز است و نان ختم خلایق وحش و طیر
شمر میراب است و مردم تشنه تهران کربلا
داستان نان و آب از عز و منعت پیش خلق
داستان ابلق فرداست و حصن عادیا
کوری میراب و مرگ نانوا از فضل خویش
تشنگان را آب دادی بینوایان را نوا
زنده کردی پیکر افسرده را از روح جود
سبز کردی گلشن پژمرده را ز آب سخا
گفت پیغمبر که هرکس تشنه ای را آب داد
هست اجرش چون ولایت بر علی مرتضی
گر چنینستی که آن شه گفته در پاداش کار
بر تو خواهد بود ارزانی کنو زالاولیا
در پی هر قطره ای بحریت بخشد حق از آنک
محسنان را داد خواهد عشرة امثالها
چون تو در حر تموز از ابر جود خویشتن
صد هزاران تشنه را سیراب کردی از عطا
نوح را کردی ز همت غرقه در طوفان فیض
ریختی در جام خضر از فضل خود آب بقا
از ولایت آبشاری ساختی چون سلسبیل
که کند جبریل چون مرغابیان در او شنا
شهریارا غم مخور گر سفله ای با زرق و شید
نام پاکت را به خود بربست و شد فرمانروا
گر گیاهی را پزشکی خواند اکلیل الملک
تاج شاهان را نباشد همسری با آن گیا
مهتری دارد اگر خوبنده اندر بار بند
مهتران دهر را بر وی نباشد اعتنا
چرخ گردون را چه باک از آنکه دارد چرخ نام
دوک و دولاب و گریبان و کمان و آسیا
چون نداند بانگ طاوسان شغال هفت رنگ
بایدش گفتن نه ای طاوس خواجه بوالعلا
جعفری تره نخواهد گشت زر جعفری
آیت احمد نخواهد شد سرود احمدا
کی تواند همچو سلمان گشت سلمانی بجاه
گر زبانش پارسی شد یا نژادش پارسا
گندنا بر ناودان برگ ترب ماند به بیل
لیک ناید کار این هر دو ز ترب و گندنا
خوک خوک است ار بنوشد شیر از پستان شیر
جغد جغد است ار شود پرورده در ظل هما
گر عیاذا بالله اینان را خدا دانند خلق
کافرم من گر نمایم بندگی بر این خدا
شوخ با صابون این شوخان بنزدایم ز تن
که به نرمی همچو لیفند و به سختی سنگ پا
جز نخ اندر ثقبه سوزن کجا باور کنم
قامتی یکتا شود در پیش کژ طبعان دو تا
نیستند اینان بجز مشتی گدایان بر درت
که سرانشان سالها در پیشت استاده به پا
خوانده بر رویت ستایش هم زبانشان هم روان
کرده در بارت نیایش هم پدرشان هم نیا
در طریق سیل هایل چیست دیواری گلین
در گذار باد صرصر کیست مقداری هبا
چوب چوپانی است در پیش شعیب آنکوبدی
پیش جادو اژدها کش پیش فرعون اژدها
شاه بسیار است اندر جمع حیوانات لیک
شاه نحل است آنکس آید وحی و زاید زو شفا
مصطفی شیر خدا را شهریار نحل خواند
گفت یعسوبش بدین کو بود دین را پیشوا
پادشاهی را سلیمان بن داودی سزد
تا کند بر وی وزارت آصف بن برخیا
گوش جان مشتاق ذکر آن شه فرخ فرست
قم حبیبی اسقنی خمرا و قل لی انها
زاد وجدی خیرمازودت من ذکرالحبیب
راح همی نعم مار وحت یاریح الصبا
ماه ماه است اردمد در دشت یا در بوستان
شاه شاه است اربود در شهر یا در روستا
گر دو روزی چرخ ملک از محور خود دور گشت
اکل مردم از قفا شد سیرشان بر قهقرا
آسمان سوگند با دونان نخورده است ای ملک
حق تعالی داد خواهد ناسزایان را سزا
هر که خارج شد ز راه راست بازآید بره
هر چه بیرون شد ز جای خویش برگردد بجا
سالخوردان را گر انجانی فزاید آرزو
خردسالان را جوانمرگی رساند اشتها
کیست جز موسی ید بیضا برآرد ز آستین
کیست جز عیسی دهد بر اکمه و ابرص شفا
آهن تفته بر اشتر مرغ باشد قوت جان
مشک و عنبر زهر باشد در مشام خنفسا
علم سقراطی رسد بر شاکران از شوکران
حکمت بقراطی آرد بر فقیران فیقرا
سود قومی، قوم دیگر را زیان آرد بطبع
هست گرگان را عروسی گوسپندان را عزا
فتنه مشروطه خواهان هوسناک از ستم
ملک را افکند در پستی ملک را در عنا
گفت هر کس شد شبیه قومی از آنان بود
جز بدان چشمی که دارد از بصر کشف الخطا
لاجرم از این تشبه بیگناه است آنکه کشت
هر زمان جای رتیلا صد هزاران دیو پا
هم شبیهند این جماعت بر جهودان از هوس
طبعشان ننمود بر سلوی و برمن اکتفا
هر زمان در حضرت موسی بن عمران می زدند
نغمه یخرج لنا من بقلها قثائها
ای شده اندر لباس میش با چنگال گرگ
هم بلاشرطی تو در مشروطه هم با شرط لا
قلب تاری را بجای نقد روشن برنهی
جوفروشی گشته نزد مشتری گندم نما
شور شوری در سرت سنگ سنا بر سینه ات
نه در این سر هوش داری نه در آن سینه صفا
با حرامی در حرم احرام بستی از دغل
پای کوبان جمره در کف تاختی اندر منا
نه از آن شوری بجز شرمر ترا آمد بکف
نه فروزد ز آن سنا اندر دلت نور و سنا
ز آن سنا باشد وزیران را فروغ اندر چراغ
هم ازین شوری وکیلان را نمک در شوربا
مجلس شورا بهل بزم سنا تعطیل کن
اندرون بسپر به کدبانو برون بر کدخدا
مشنو از شورای حفظ الصحه بشنو از رهی
کز فلوس این خستگان را چاره باید نزسنا
گر فلوس ازد که عطار آری رایگان
ور سنا از مکه دادار داری بی بها
نفع نتواند ز شرب این سنا و این فلوس
کور از حسن بدیع و کر زبانک کرنا
می شناسم من گروهی را که بشناسند نیک
آدمی از لهجه و خیل از نشان مرغ از صدا
در بر ایشان هویدا باشد از انوار حق
عشق از سودا می از افیون تباکی ازبکا
گر شنیدستی بدور اعتضادالسلطنه
داستان محرم، نامحرم و سرمه ی خفا
کان سفاهت سرمه ای در دیده خود کرد و خواست
ناظران را دیده سازد کور چون عین الرضا
شاهزاده خویشتن را بر عمی زد ز آنکه داشت
دیده شاهد فریب و خاطری هوش آزما
گفت با گردان و سالاران یار خویشتن
هر چه گستاخی کند محرم نگوئیدش چرا
خویشتن را کور بنمائید کاین مسکین گول
مدعی باشد که ما را چشم بندد با دعا
من دعایش را همیدون بر تنش نفرین کنم
تا بداند زان دعا حاصل نگردد مدعا
غره شد محرم به سحر خویش و چون دیوان ربود
خاتم جم را که بد ملک سلیمانش بها
پس قلمدان زرین را برد و درج گوهرین
شه تعامی کرد تا یابد خبر زین مبتدا
شوخ چشمی از نصاب افزوده شد وان خیره دست
از گلیم خویش بی اندازه بیرون هشت پا
شه صفیری زد بتندی بر پرستاران و گفت
دزد غیبی آمده است اینجا ندانم از کجا
چشم بندی میکند با ما حریفی شوخ چشم
غافلست از چشم ما وز چشمبندی های ما
چاکران گرد آمدند از چار سوی اندر وثاق
رسته شد شاخ جدال و بسته شد باب صفا
دزدشان در پیش و گفتندی چه شد این راهزن
کاروان همراه و پرسیدندی از بانک درا
رمیة من غیر رام کورکورانه بخشم
میزدندش فرقة بالسیف قوم بالحصا
شربتی از پهلوانان ضربتی از خاک خورد
کوبی اندر مغز وی میرفت و چوبی بر هوا
عاقبت بیچاره شد فریاد زد زاری نمود
کالغیاث ای شه ندانستم خطا کردم خطا
شاه گفتش محرما رو سرمه از چشمان بشوی
ترک کن نامحرمی و اندر حریم جان درآ
روزن خود ار چه بندی از سرای دیگران
روزن بیگانه را بایست بستن از سرا
سرمه را در چشم ناظر کش نه اندر چشم خود
تا شوی پنهان ز دیدار غریب و آشنا
چشم ناظر گر نبندی پرده بر مرئی فکن
تا که سازد سد راه سیر نور از ماورا
پرده پوشی کن که با این سرمه بستن مشکل است
چشمهائی را که دور است از محیاشان حیا
همچو کبکان زیر برف اندر شدی پنداشتی
تو نبینی خصم را او هم نمی بیند ترا
حال این مشروطه خواهان گزافی را بشرح
باز راندم با مثال و شاهد آن برملا
تا بدانند این همه مردم که نتواند گرفت
جای دانش را جهالت جای تقوی را ریا
شهریارا جامه ای زین چامه بس کردم دراز
بلکه باشد طولش اندر قامت مدحت رسا
هر چه افزودم درازی کوته آمد لاجرم
تن زدم آوردم اندر خامشی سر در عبا
بر تو میخواندم دعا و میشنیدم آشکار
در فلک خیل ملک میگفت آمین ربنا
این قصیدت را بدان بحر و روی گفتم که گفت
سالک کرمانشهان استاد مولاناالعطا
عشق را دانم همی بر خویشتن فرمان روا
بنده ی عشقم بر این قولم بود یزدان گوا
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۱۵ - چکامه
شاد باش ای مجلس ملی که بینم عنقریب
از تو آید درد ملت را درین دوران طبیب
شاد باش ای مجلس ملی که از تو چیره گشت
دست مسجد بر کلیسا نور فرقان بر صلیب
شاد باش ای مجلس ملی که ایران از تو یافت
دولت دور شباب اندر پی عهد مشیب
شاد باش ای مجلس ملی که باشد مر تو را
شرع پشتیبان و دولت حافظ و ملت نقیب
شاد باش ای مجلس ملی که هستی بی گزاف
آسمان مهر و ماه و زهره و کف الخضیب
شاد باش ای مجلس ملی که ظلم از تو گریخت
همچو حجاج بن یوسف از غزاله وز شبیب
شاد باش ای مجلس ملی که از تایید تو
عاشق بیچاره شد آسوده از جور رقیب
چشم ها را روی حوری کام ها را طعم شهد
گوش ها را بانگ رودی مغزها را بوی طیب
تا تو برپائی درین کشور نرنجد آشنا
تا تو برجائی درین سامان نفرساید غریب
کس نباشد زین سپس از جور دیوان در شکنج
کس نماند بعد ازین از عدل سلطان بی نصیب
ناله مظلوم آید تا به تخت شهریار
راز محبوبان شود یکباره پیدا بر حبیب
شومی بیداد و جور آید عیان بر دادگر
حالت بیمار گردد آشکارا بر طبیب
کودکان را کس نترساند ز شکل هولناک
عاجزان را کس نلرزاند ز فریاد مهیب
منجنیق آتش نبارد بر سر سکان لبیب
محتکر قحطی نیارد در دل عام خصیب
خاره اندر خاک نستاند طراوت از گهر
غوره اندر تاک نفروشد حلاوت بر زبیب
گول را نبود رقابت با حکیم و هوشمند
سفله نتواند عداوت با اصیل و با نجیب
جبرئیلی کی تواند بعد ازین دیو مرید
پارسائی که نماید زین سپس شیخ مریب
کبک آمد در خرامش کرکس از رفتار ماند
بلبل آمد در ترنم زاغ افتاد از نعیب
بسکه ظالم را بکف شد خون مظلومان خضاب
بسکه روی خستگان از اشک خونین شد خضیب
بسکه هر ملهوف گفت ای رکن من لارکن له
بسکه هر مظلوم برخواند آیت امن یجیب
شهریار دادگر بخشود بر قومی ذلیل
خسرو عادل ترحم کرد بر مشتی کئیب
شه مظفر داور گیتی خدیو کامران
آنکه ذاتش مستطابستی و خلقش مستطیب
آنکه خصمش هر کجا جنبش کند گردد مصاب
آنکه رایش هر کجا تابش کند گردد مصیب
در حدود خصم قهرش همچو نار اندر حدید
در قلوب خلق مهرش همچو آب اندر قلیب
بر رعیت داد شه در مملکت و الطاف وی
بهتر از سال فراح و خوشتر از عام خصیب
عدل این شه را کرام الکاتبین داند حساب
کار این شه را امیرالمؤمنین باشد حسیب
ای درخت شرع ازین فرخنده مجلس جاودان
باد اصلت محکم و فرعت قوی غصنت رطیب
وی سپهداران دین بادا شما را تا ابد
عون حق خیرالمعین و حفظ حق نعم الرقیب
عقل باشد مر شما را مادر و دانش پدر
عدل باشد مر شما را زاده و حکمت ربیب
مسجد از دیدارتان بالد چو بستان از درخت
منبر از گفتارتان نازد چو سرو از عندلیب
بس کرامتها نمودید ای کرامت را نسب
بس شجاعتها نمودید ای شجاعت را نسیب
رنجها بردید کز آن رنجه شد کوهان کوه
کارها کردید کز آن خیره شد هوش لبیب
شکر خوی نیکتان را با مقالی بس شگرف
نعت ذات پاکتان را با لسانی بس عجیب
در فلک کروبیان گویند و در فردوس حور
بر مناره مؤمنان خوانند و در منبر خطیب
گر سخن رانید در این بقعه حق گوید بلی
ور دعا خوانید در این روضه حق باشد مجیب
مرحبا گوید بر این وضع بدیع و رای نیک
آفرین خواند بر این فکر خوش و بزم رحیب
کردگار اندر فراز عرش و پیغمبر به خلد
مرتضی اندر لب تسنیم و قائم در مغیب
بر فراز تخت زرین شاه و بر افلاک ماه
در صف کروبیان جبریل و در محضر ادیب
مجلس ملی ز یاد شاعران برد آنچه بود
از حماسه وز تهانی وز مدیح و از نسیب
اینزمان طرح سخن اینسان سزد نه آنکه گفت
احمد اندر مدح کافور و حسن بهر خصیب
قدسیان فهرست این مجلس بحلق آویختند
همچنان کاندر گلوی کودکان عودالصلیب
از تو آید درد ملت را درین دوران طبیب
شاد باش ای مجلس ملی که از تو چیره گشت
دست مسجد بر کلیسا نور فرقان بر صلیب
شاد باش ای مجلس ملی که ایران از تو یافت
دولت دور شباب اندر پی عهد مشیب
شاد باش ای مجلس ملی که باشد مر تو را
شرع پشتیبان و دولت حافظ و ملت نقیب
شاد باش ای مجلس ملی که هستی بی گزاف
آسمان مهر و ماه و زهره و کف الخضیب
شاد باش ای مجلس ملی که ظلم از تو گریخت
همچو حجاج بن یوسف از غزاله وز شبیب
شاد باش ای مجلس ملی که از تایید تو
عاشق بیچاره شد آسوده از جور رقیب
چشم ها را روی حوری کام ها را طعم شهد
گوش ها را بانگ رودی مغزها را بوی طیب
تا تو برپائی درین کشور نرنجد آشنا
تا تو برجائی درین سامان نفرساید غریب
کس نباشد زین سپس از جور دیوان در شکنج
کس نماند بعد ازین از عدل سلطان بی نصیب
ناله مظلوم آید تا به تخت شهریار
راز محبوبان شود یکباره پیدا بر حبیب
شومی بیداد و جور آید عیان بر دادگر
حالت بیمار گردد آشکارا بر طبیب
کودکان را کس نترساند ز شکل هولناک
عاجزان را کس نلرزاند ز فریاد مهیب
منجنیق آتش نبارد بر سر سکان لبیب
محتکر قحطی نیارد در دل عام خصیب
خاره اندر خاک نستاند طراوت از گهر
غوره اندر تاک نفروشد حلاوت بر زبیب
گول را نبود رقابت با حکیم و هوشمند
سفله نتواند عداوت با اصیل و با نجیب
جبرئیلی کی تواند بعد ازین دیو مرید
پارسائی که نماید زین سپس شیخ مریب
کبک آمد در خرامش کرکس از رفتار ماند
بلبل آمد در ترنم زاغ افتاد از نعیب
بسکه ظالم را بکف شد خون مظلومان خضاب
بسکه روی خستگان از اشک خونین شد خضیب
بسکه هر ملهوف گفت ای رکن من لارکن له
بسکه هر مظلوم برخواند آیت امن یجیب
شهریار دادگر بخشود بر قومی ذلیل
خسرو عادل ترحم کرد بر مشتی کئیب
شه مظفر داور گیتی خدیو کامران
آنکه ذاتش مستطابستی و خلقش مستطیب
آنکه خصمش هر کجا جنبش کند گردد مصاب
آنکه رایش هر کجا تابش کند گردد مصیب
در حدود خصم قهرش همچو نار اندر حدید
در قلوب خلق مهرش همچو آب اندر قلیب
بر رعیت داد شه در مملکت و الطاف وی
بهتر از سال فراح و خوشتر از عام خصیب
عدل این شه را کرام الکاتبین داند حساب
کار این شه را امیرالمؤمنین باشد حسیب
ای درخت شرع ازین فرخنده مجلس جاودان
باد اصلت محکم و فرعت قوی غصنت رطیب
وی سپهداران دین بادا شما را تا ابد
عون حق خیرالمعین و حفظ حق نعم الرقیب
عقل باشد مر شما را مادر و دانش پدر
عدل باشد مر شما را زاده و حکمت ربیب
مسجد از دیدارتان بالد چو بستان از درخت
منبر از گفتارتان نازد چو سرو از عندلیب
بس کرامتها نمودید ای کرامت را نسب
بس شجاعتها نمودید ای شجاعت را نسیب
رنجها بردید کز آن رنجه شد کوهان کوه
کارها کردید کز آن خیره شد هوش لبیب
شکر خوی نیکتان را با مقالی بس شگرف
نعت ذات پاکتان را با لسانی بس عجیب
در فلک کروبیان گویند و در فردوس حور
بر مناره مؤمنان خوانند و در منبر خطیب
گر سخن رانید در این بقعه حق گوید بلی
ور دعا خوانید در این روضه حق باشد مجیب
مرحبا گوید بر این وضع بدیع و رای نیک
آفرین خواند بر این فکر خوش و بزم رحیب
کردگار اندر فراز عرش و پیغمبر به خلد
مرتضی اندر لب تسنیم و قائم در مغیب
بر فراز تخت زرین شاه و بر افلاک ماه
در صف کروبیان جبریل و در محضر ادیب
مجلس ملی ز یاد شاعران برد آنچه بود
از حماسه وز تهانی وز مدیح و از نسیب
اینزمان طرح سخن اینسان سزد نه آنکه گفت
احمد اندر مدح کافور و حسن بهر خصیب
قدسیان فهرست این مجلس بحلق آویختند
همچنان کاندر گلوی کودکان عودالصلیب
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۱۶ - در هنگام ورود سپاه روس تزاری به خراسان و آذربایجان و بدار آویختن احرار ایران فرماید
بامدادان خیل مرغان در چمن با عندلیب
نغمه خوان گشتند با لحنی خوش و صوتی عجیب
شور و فریاد و فغان در صحن باغ انداختند
از صغیر و از نفیر و از هدیر و از نعیب
داستان آمد فراز از حال بدبختان که دهر
کرده با ایشان همی ابرو ترش صورت مهیب
آن کبوتر گفت بدبخت است آن دلداده ای
کو بماند دور از محبوب و مهجور از حبیب
گفت قمری سخت تر زین روزگار عاشقی است
کو ببیند دامن معشوقه در دست رقیب
فاخته گفتا ازین بدبخت تر دانم بدهر
حال بیماری که عزرائیل شد او را طبیب
گفت طوطی زین بتر طفلی است کش مادر پدر
هر دو تن مردند و شد از مال ایشان بی نصیب
آن چکاوک گفت لاوالله که شد بدبخت تر
مادری کز خون فرزندان کند گیسو خضیب
گفت تیهو وای بر مردی کش ایام شباب
در غنی بگذشت و آمد تنگدستی در مشیب
گفت صلصل وای بر روزی که وام خود به خشم
سفله ی نوکیسه خواهد از جوانمردی نجیب
گفت دراج الله الله مرگ سهل است ار شود
همدم و همراز بی مغزان خردمندی لبیب
گفت هدهد زین بتر باشد مسلمانی که دید
شرع مختل امر مهمل حق معطل دین غریب
عندلیبش گفت خوش گفتی بویژه کاین زمان
چیره بر توحید تثلیث است و بر فرقان صلیب
جملگی گفتند زین بدتر نه درد است نه وزر
انه داء عضال انه یوم عصیب
ای مسلمانان گر اینتان روز و اینتان روزگار
نامی از اسلام در گیتی نماند عنقریب
ای دریغا کار پیران با جوانان اوفتاد
فاتقوا یا قوم یوما یجعل الولدان شیب
حکم تربیع صلیب اندر کف تثلیثیان
اندرین بزم مسدس داستانی شد غریب
کاین صلیب چارپر در زیر هر پر عالمی
خفته دارد راست پنداری جهان کشتن ربیب
از دهان توپ و از مهمان بی دعوت شنو
پاسخ دعوات خود از ناله امن یجیب
بسکه از دکان خود سرمایه خوردی ای فقیه
بسکه بر آیات حق پیرایه بستی ای خطیب
خیمه ات منهوب شد عقل از هوی مغلوب شد
پیکرت مصلوب شد تن از صلیب آمد سلیب
پیشوایان در دبستان ناشده مفتی شدند
همچو انگوری که اندر غورگی گردد زبیب
ای کتاب الله ناطق دست برکش ز آستین
رایت نصر من الله گیر با فتح قریب
شوله بین از نیش عقرب آخته خونین سنان
ذات کرسی را نگر نازنده بر کف الخضیب
داشتم کاسی لطیف و پر می از خم حیات
ساختم روضی خصیب و پر گل از غصن رطیب
جای می زهر است وز قوم اندر آن کاس لطیف
جای گل شیح است و قیصوم اندر آن روض خصیب
ای خوشا دوران اصحاب رسول نامدار
کز شمیم کلکشان بر آسمان شد بوی طیب
حبذا عصر بنی مروان و آن شیخان فحل
چون قتیبه چون معلب معن و غضبان و شبیب
یاد ایام بنی العباس و آن میران راد
جعفر و یحیی و طاهر فضل و کافور و حضیب
بود لف قاسم چو قاضی احمد بن بودؤاد
ابن عیسی شیخ اربیل و ابوطاهر نقیب
زیب اندام خلافت بد ز میراث نبی
چتر و توقیع و نگین عمامه و برد و قضیب
آل حمدان در یمن آل دمس اندر عراق
در خراسان آل لیث و آل سامان حسیب
آن صلاح الدین که فرمانش ز حلق آویختند
چون کشیشان را صلیب اطفال را عودالصلیب
عالمان اندلس اعرابی و بن عبد رب
ابن زیدون ابن عبدون و لسان الدین خطیب
فاتحان آل عثمان تاجداران صفی
نادر افشار و شاه زند و خوی مستطیب
شوکت اسلام از ایشان بود در گیتی بپای
ظالمان زایشان پریشان روز و بی دینان کئیب
از صلیب امروز با فرقانیان رفت آنچه کرد
در عراق و شوش و اصطخر از ستم پور فلیب
کرد ایرانی بدور وی سلب ثوب الحداد
جسمشان مصلوب و مقلوب از صلیب اندر قلیب
تک حواری باصحابه غرب با مشرق خصیم
کعبه با بیت المقدس خاچ با فرقان رقیب
گریه بر اسلام دارد ناله بر اسلامیان
با دلی پرآتش و جانی نوان خدی تریب
مشتری در آسمان جبریل در عرش برین
مصطفی در جنت الفردوس و قائم در مغیب
گر همی خواهی که اسلام آید از خواری برون
جان فدا کن گریه را حاصل چه باشد ای ادیب
نغمه خوان گشتند با لحنی خوش و صوتی عجیب
شور و فریاد و فغان در صحن باغ انداختند
از صغیر و از نفیر و از هدیر و از نعیب
داستان آمد فراز از حال بدبختان که دهر
کرده با ایشان همی ابرو ترش صورت مهیب
آن کبوتر گفت بدبخت است آن دلداده ای
کو بماند دور از محبوب و مهجور از حبیب
گفت قمری سخت تر زین روزگار عاشقی است
کو ببیند دامن معشوقه در دست رقیب
فاخته گفتا ازین بدبخت تر دانم بدهر
حال بیماری که عزرائیل شد او را طبیب
گفت طوطی زین بتر طفلی است کش مادر پدر
هر دو تن مردند و شد از مال ایشان بی نصیب
آن چکاوک گفت لاوالله که شد بدبخت تر
مادری کز خون فرزندان کند گیسو خضیب
گفت تیهو وای بر مردی کش ایام شباب
در غنی بگذشت و آمد تنگدستی در مشیب
گفت صلصل وای بر روزی که وام خود به خشم
سفله ی نوکیسه خواهد از جوانمردی نجیب
گفت دراج الله الله مرگ سهل است ار شود
همدم و همراز بی مغزان خردمندی لبیب
گفت هدهد زین بتر باشد مسلمانی که دید
شرع مختل امر مهمل حق معطل دین غریب
عندلیبش گفت خوش گفتی بویژه کاین زمان
چیره بر توحید تثلیث است و بر فرقان صلیب
جملگی گفتند زین بدتر نه درد است نه وزر
انه داء عضال انه یوم عصیب
ای مسلمانان گر اینتان روز و اینتان روزگار
نامی از اسلام در گیتی نماند عنقریب
ای دریغا کار پیران با جوانان اوفتاد
فاتقوا یا قوم یوما یجعل الولدان شیب
حکم تربیع صلیب اندر کف تثلیثیان
اندرین بزم مسدس داستانی شد غریب
کاین صلیب چارپر در زیر هر پر عالمی
خفته دارد راست پنداری جهان کشتن ربیب
از دهان توپ و از مهمان بی دعوت شنو
پاسخ دعوات خود از ناله امن یجیب
بسکه از دکان خود سرمایه خوردی ای فقیه
بسکه بر آیات حق پیرایه بستی ای خطیب
خیمه ات منهوب شد عقل از هوی مغلوب شد
پیکرت مصلوب شد تن از صلیب آمد سلیب
پیشوایان در دبستان ناشده مفتی شدند
همچو انگوری که اندر غورگی گردد زبیب
ای کتاب الله ناطق دست برکش ز آستین
رایت نصر من الله گیر با فتح قریب
شوله بین از نیش عقرب آخته خونین سنان
ذات کرسی را نگر نازنده بر کف الخضیب
داشتم کاسی لطیف و پر می از خم حیات
ساختم روضی خصیب و پر گل از غصن رطیب
جای می زهر است وز قوم اندر آن کاس لطیف
جای گل شیح است و قیصوم اندر آن روض خصیب
ای خوشا دوران اصحاب رسول نامدار
کز شمیم کلکشان بر آسمان شد بوی طیب
حبذا عصر بنی مروان و آن شیخان فحل
چون قتیبه چون معلب معن و غضبان و شبیب
یاد ایام بنی العباس و آن میران راد
جعفر و یحیی و طاهر فضل و کافور و حضیب
بود لف قاسم چو قاضی احمد بن بودؤاد
ابن عیسی شیخ اربیل و ابوطاهر نقیب
زیب اندام خلافت بد ز میراث نبی
چتر و توقیع و نگین عمامه و برد و قضیب
آل حمدان در یمن آل دمس اندر عراق
در خراسان آل لیث و آل سامان حسیب
آن صلاح الدین که فرمانش ز حلق آویختند
چون کشیشان را صلیب اطفال را عودالصلیب
عالمان اندلس اعرابی و بن عبد رب
ابن زیدون ابن عبدون و لسان الدین خطیب
فاتحان آل عثمان تاجداران صفی
نادر افشار و شاه زند و خوی مستطیب
شوکت اسلام از ایشان بود در گیتی بپای
ظالمان زایشان پریشان روز و بی دینان کئیب
از صلیب امروز با فرقانیان رفت آنچه کرد
در عراق و شوش و اصطخر از ستم پور فلیب
کرد ایرانی بدور وی سلب ثوب الحداد
جسمشان مصلوب و مقلوب از صلیب اندر قلیب
تک حواری باصحابه غرب با مشرق خصیم
کعبه با بیت المقدس خاچ با فرقان رقیب
گریه بر اسلام دارد ناله بر اسلامیان
با دلی پرآتش و جانی نوان خدی تریب
مشتری در آسمان جبریل در عرش برین
مصطفی در جنت الفردوس و قائم در مغیب
گر همی خواهی که اسلام آید از خواری برون
جان فدا کن گریه را حاصل چه باشد ای ادیب
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۱۹ - چکامه آفتاب
چند سائی زر بر این پیروزه طاق ای آفتاب
چند بیزی سیم بر نیلی رواق ای آفتاب
ما سوی الله را توئی هم دایه هم مادر پدر
هم چراغ دیده هم شمع وثاق ای آفتاب
شهسوار توسن برقی و تازی بر سپهر
چون شه لولاک بر پشت براق ای آفتاب
کعبه را مانی که بر گرد تو بینم در طواف
دخترانی گلعذار و سیم ساق ای آفتاب
دخترانت را ز خود رانی و اندر دایره
میداوانیشان چو اسبان در سباق ای آفتاب
گوئی از فج عمیق آیند در بیت العتیق
درگه تشریق بر خیل عتاق ای آفتاب
زار و سرگردان همی گردند گردت روز و شب
وز تو مهجورند چون فرزند عاق ای آفتاب
دختران داری که با ایشان ندارد هیچکس
جرات وصل و سر پرس و عناق ای آفتاب
یا نبوده است این عروسان را به گیتی هیچ شوی
یا که شوهرشان همی داده طلاق ای آفتاب
از در بی خانمانی در جهان آواره اند
بی کفاف و بی جهیز و بی صداق ای آفتاب
راستی این دختران یکسر سر بی پیکرند
گشته آویزان بر این پیروزه طاق ای آفتاب
هر که این سرهای بی تن بنگرد یاد آیدش
میوه شاخ درخت و اقواق ای آفتاب
زهره و برجیس همچون امهات المؤمنین
نیز کیوان هست چون ذات النطاق ای آفتاب
آن عطارد چون علاء الحضر می بر لوح وحی
مینگارد ز انفطار و ز انشقاق ای آفتاب
ارض چون افرشته کش حق سرشت از برف و نار
تنش لرزان دل کباب از احتراق ای آفتاب
مه بطافش چون یکی آیینه کز نور تو گشت
گه هلال و گاه بدر و گه محاق ای آفتاب
کوههای آتش افشان چون دل عاشق ز هجر
سر زند او راز اصداع و شقاق ای آفتاب
نیز مریخ است همچون نوعروسی گلعذار
محفلش گلگون ز گلرویان و شاق ای آفتاب
تابد اورانوس و نپتون هر یکی با چند ماه
چون ملایک را بکف کاساء دهاق ای آفتاب
دیده کی دارد مجال استراق آنجا که نیست
سمع را هرگز مجال استراق ای آفتاب
در شگفتم من که از وصل تو این رعنا بتان
محترز هستند با این اشتیاق ای آفتاب
اشتیاق و احتراز ایدون به یکجا از کجا
گشته پیدا حیرتم زین جفت و طاق ای آفتاب
با جریده آفتاب این راز پیش آرم از آنک
هست صادر را ز مصدر اشتقاق ای آفتاب
تو همانا مصدری وان روزنامه صادر است
هم ازین رو با تو دارد التحاق ای آفتاب
زین سپس بر وی خطاب آرم که دانم مر تو را
هست با وی اتحاد و اتفاق ای آفتاب
ای سیاقت نیک و سبکت فرخ از من بیکران
آفرین بادت بر آن سبک و سیاق ای آفتاب
محرم اسرار خلقی کاشف آیات ملک
نیست در قولت گزاف و اختلاق ای آفتاب
خامه ات هر خام نادان را بجوشاند ز پند
منطقت باشد سعادت را نطاق ای آفتاب
این معما را ز هم بشکاف و زین معنی مرا
شادمان کن قلب و شیرین کن مذاق ای آفتاب
اندهی اندر دلم باشد که از تشویر آن
در جگر خون در گلو دارم خناق ای آفتاب
نیشتر دارم درون سینه و چشم و جگر
همچو مستسقی که در ثرب و صفاق ای آفتاب
روزگار اندر عراقم خواند و بدبختانه برد
سوی نیشابور و سمنان از عراق ای آفتاب
هم ز سمنان برد در ساوجبلاغم تا کند
بسته در زنجیر تکلیفات شاق ای آفتاب
خاطرم با عیش همچون خضر با موسی ز خشم
از جگر زد نعره ی هذا فراق ای آفتاب
کاشکی زان پیش کایم در وجود از مام دهر
یافتی زهدان گیتی اختناق ای آفتاب
گر ز مصحف آیه لما تجلی ربه
خوانده ای تا آیه لما افاق ای آفتاب
من یکی طورم که از حب الوطن پر نور شد
وز شراره غیظ دارد احتراق ای آفتاب
من بیاران در وفاقستم ولی یاران من
هیچکاریشان نباشد جز نفاق ای آفتاب
من به غم دست و گریبانم ولیکن همرهان
با مراد خویش دارند اعتناق ای آفتاب
هر چه سایم جبهه اندر خاک ایشان بر زمین
نشنوم جز گفته ی ک . . . رم بطاقای آفتاب
ناله ام بر طاق گردون شد ازیرا بی شمر
هست تحمیلات من مالایطاق ای آفتاب
گفت در قرآن یساق المجرمون فی النار لیک
گشته بی جرمی مرا دوزخ مساق ای آفتاب
محرز است این نکته کاندر نزد ارباب الدول
نیست برهانی قوی تر از چماق ای آفتاب
هر که این برهان ندارد در تحاکم بی گزاف
یابد اندر جمع محکومان لحاق ای آفتاب
قاسم الارزاقم اندر قاسم آباد از قضا
بسته باب رزق و راه ارتزاق ای آفتاب
مسکنی دارم بسان خانه مجنون خراب
نه فضا دارد نه در دارد نه طاق ای آفتاب
خاک می بیزد به تابستان ز بامش بر سرم
برف می بارد به دی مه بر وثاق ای آفتاب
عنکبوت و عقربش چون پیرهن چسبد بتن
مار چون زنجیر می پیچد بساق ای آفتاب
هفت مه بی ماهواره مانده در بیغوله ای
از عطش بریان ز جوع اندر فواق ای آفتاب
جامه ی زفت و سطبر از رشک و رشمیز و شپش
یافته بر سطح جلدم التصاق ای آفتاب
این قبا بر قامتم کوتاه و تنگ و نارسا است
همچو پیراهان عوج بن عناق ای آفتاب
آسمان با خاک یکسان کرده بیت العدل را
تا طرازد از گلش بیت البزاق ای آفتاب
چار مادر خود تو پنداری ز من بیگانه اند
هفت آباء نیز کردستند عاق ای آفتاب
گر نباشم گربه سان با خادم خود چاپلوس
میشود چون شیر بر رویم براق ای آفتاب
هر زمان گوید بترکی «یدی ای در گز میشم
لوت و چیلپاق باش آچق بالین ایاق » ای آفتاب
نه پلاسم وار نه یورغان نه متکا نه توشک
نه خوراکم وار نه پالتار نه یاتاق ای آفتاب
نه یمورطه گور میشم نه ات نه حلوا نه پلو
نه هریسه یمیشم نه قیقناق ای آفتاب
قارنمی دولدور میشم موتدن شلمدن یارمه دن
غاز ایاغی دن کلمدن اسپناق ای آفتاب
لولئین خواهم همی گوید که «ایندی چخمشن »
آب خواهم گویدم «ایچدون بیاق » ای آفتاب
ای عجب شد جای من در قعر هفتم خاکدان
جای بد خواهم، بر از هشتم طباق ای آفتاب
کاسته از عرض تن افزوده بر طولم ز ضعف
چون خط مستوفیان اندر سیاق ای آفتاب
چرخ چون مرد بدیعی بی مراعات نظیر
هست با من در تضادی بی طباق ای آفتاب
روزگارم را که همچون ارده شیرین بود و خوش
ترش و تاری کرد چون آش سماق ای آفتاب
لیس لی فی الارض غیرالله وال او ولی
لیس لی فی الدهر غیرالله واق » ای آفتاب
یا رقیبانی که می نازند بر دنیا بگو
مالکم فان و ما لله باق » ای آفتاب
چند بیزی سیم بر نیلی رواق ای آفتاب
ما سوی الله را توئی هم دایه هم مادر پدر
هم چراغ دیده هم شمع وثاق ای آفتاب
شهسوار توسن برقی و تازی بر سپهر
چون شه لولاک بر پشت براق ای آفتاب
کعبه را مانی که بر گرد تو بینم در طواف
دخترانی گلعذار و سیم ساق ای آفتاب
دخترانت را ز خود رانی و اندر دایره
میداوانیشان چو اسبان در سباق ای آفتاب
گوئی از فج عمیق آیند در بیت العتیق
درگه تشریق بر خیل عتاق ای آفتاب
زار و سرگردان همی گردند گردت روز و شب
وز تو مهجورند چون فرزند عاق ای آفتاب
دختران داری که با ایشان ندارد هیچکس
جرات وصل و سر پرس و عناق ای آفتاب
یا نبوده است این عروسان را به گیتی هیچ شوی
یا که شوهرشان همی داده طلاق ای آفتاب
از در بی خانمانی در جهان آواره اند
بی کفاف و بی جهیز و بی صداق ای آفتاب
راستی این دختران یکسر سر بی پیکرند
گشته آویزان بر این پیروزه طاق ای آفتاب
هر که این سرهای بی تن بنگرد یاد آیدش
میوه شاخ درخت و اقواق ای آفتاب
زهره و برجیس همچون امهات المؤمنین
نیز کیوان هست چون ذات النطاق ای آفتاب
آن عطارد چون علاء الحضر می بر لوح وحی
مینگارد ز انفطار و ز انشقاق ای آفتاب
ارض چون افرشته کش حق سرشت از برف و نار
تنش لرزان دل کباب از احتراق ای آفتاب
مه بطافش چون یکی آیینه کز نور تو گشت
گه هلال و گاه بدر و گه محاق ای آفتاب
کوههای آتش افشان چون دل عاشق ز هجر
سر زند او راز اصداع و شقاق ای آفتاب
نیز مریخ است همچون نوعروسی گلعذار
محفلش گلگون ز گلرویان و شاق ای آفتاب
تابد اورانوس و نپتون هر یکی با چند ماه
چون ملایک را بکف کاساء دهاق ای آفتاب
دیده کی دارد مجال استراق آنجا که نیست
سمع را هرگز مجال استراق ای آفتاب
در شگفتم من که از وصل تو این رعنا بتان
محترز هستند با این اشتیاق ای آفتاب
اشتیاق و احتراز ایدون به یکجا از کجا
گشته پیدا حیرتم زین جفت و طاق ای آفتاب
با جریده آفتاب این راز پیش آرم از آنک
هست صادر را ز مصدر اشتقاق ای آفتاب
تو همانا مصدری وان روزنامه صادر است
هم ازین رو با تو دارد التحاق ای آفتاب
زین سپس بر وی خطاب آرم که دانم مر تو را
هست با وی اتحاد و اتفاق ای آفتاب
ای سیاقت نیک و سبکت فرخ از من بیکران
آفرین بادت بر آن سبک و سیاق ای آفتاب
محرم اسرار خلقی کاشف آیات ملک
نیست در قولت گزاف و اختلاق ای آفتاب
خامه ات هر خام نادان را بجوشاند ز پند
منطقت باشد سعادت را نطاق ای آفتاب
این معما را ز هم بشکاف و زین معنی مرا
شادمان کن قلب و شیرین کن مذاق ای آفتاب
اندهی اندر دلم باشد که از تشویر آن
در جگر خون در گلو دارم خناق ای آفتاب
نیشتر دارم درون سینه و چشم و جگر
همچو مستسقی که در ثرب و صفاق ای آفتاب
روزگار اندر عراقم خواند و بدبختانه برد
سوی نیشابور و سمنان از عراق ای آفتاب
هم ز سمنان برد در ساوجبلاغم تا کند
بسته در زنجیر تکلیفات شاق ای آفتاب
خاطرم با عیش همچون خضر با موسی ز خشم
از جگر زد نعره ی هذا فراق ای آفتاب
کاشکی زان پیش کایم در وجود از مام دهر
یافتی زهدان گیتی اختناق ای آفتاب
گر ز مصحف آیه لما تجلی ربه
خوانده ای تا آیه لما افاق ای آفتاب
من یکی طورم که از حب الوطن پر نور شد
وز شراره غیظ دارد احتراق ای آفتاب
من بیاران در وفاقستم ولی یاران من
هیچکاریشان نباشد جز نفاق ای آفتاب
من به غم دست و گریبانم ولیکن همرهان
با مراد خویش دارند اعتناق ای آفتاب
هر چه سایم جبهه اندر خاک ایشان بر زمین
نشنوم جز گفته ی ک . . . رم بطاقای آفتاب
ناله ام بر طاق گردون شد ازیرا بی شمر
هست تحمیلات من مالایطاق ای آفتاب
گفت در قرآن یساق المجرمون فی النار لیک
گشته بی جرمی مرا دوزخ مساق ای آفتاب
محرز است این نکته کاندر نزد ارباب الدول
نیست برهانی قوی تر از چماق ای آفتاب
هر که این برهان ندارد در تحاکم بی گزاف
یابد اندر جمع محکومان لحاق ای آفتاب
قاسم الارزاقم اندر قاسم آباد از قضا
بسته باب رزق و راه ارتزاق ای آفتاب
مسکنی دارم بسان خانه مجنون خراب
نه فضا دارد نه در دارد نه طاق ای آفتاب
خاک می بیزد به تابستان ز بامش بر سرم
برف می بارد به دی مه بر وثاق ای آفتاب
عنکبوت و عقربش چون پیرهن چسبد بتن
مار چون زنجیر می پیچد بساق ای آفتاب
هفت مه بی ماهواره مانده در بیغوله ای
از عطش بریان ز جوع اندر فواق ای آفتاب
جامه ی زفت و سطبر از رشک و رشمیز و شپش
یافته بر سطح جلدم التصاق ای آفتاب
این قبا بر قامتم کوتاه و تنگ و نارسا است
همچو پیراهان عوج بن عناق ای آفتاب
آسمان با خاک یکسان کرده بیت العدل را
تا طرازد از گلش بیت البزاق ای آفتاب
چار مادر خود تو پنداری ز من بیگانه اند
هفت آباء نیز کردستند عاق ای آفتاب
گر نباشم گربه سان با خادم خود چاپلوس
میشود چون شیر بر رویم براق ای آفتاب
هر زمان گوید بترکی «یدی ای در گز میشم
لوت و چیلپاق باش آچق بالین ایاق » ای آفتاب
نه پلاسم وار نه یورغان نه متکا نه توشک
نه خوراکم وار نه پالتار نه یاتاق ای آفتاب
نه یمورطه گور میشم نه ات نه حلوا نه پلو
نه هریسه یمیشم نه قیقناق ای آفتاب
قارنمی دولدور میشم موتدن شلمدن یارمه دن
غاز ایاغی دن کلمدن اسپناق ای آفتاب
لولئین خواهم همی گوید که «ایندی چخمشن »
آب خواهم گویدم «ایچدون بیاق » ای آفتاب
ای عجب شد جای من در قعر هفتم خاکدان
جای بد خواهم، بر از هشتم طباق ای آفتاب
کاسته از عرض تن افزوده بر طولم ز ضعف
چون خط مستوفیان اندر سیاق ای آفتاب
چرخ چون مرد بدیعی بی مراعات نظیر
هست با من در تضادی بی طباق ای آفتاب
روزگارم را که همچون ارده شیرین بود و خوش
ترش و تاری کرد چون آش سماق ای آفتاب
لیس لی فی الارض غیرالله وال او ولی
لیس لی فی الدهر غیرالله واق » ای آفتاب
یا رقیبانی که می نازند بر دنیا بگو
مالکم فان و ما لله باق » ای آفتاب
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۲۱ - چکامه
در سه موقع کار نتوان با تهور یا شتاب
گر بکوشش رستمی یا در نبرد افراسیاب
آن یکی چون سیلی از کهسار آید در نشیب
خانه ها ویران کند معمورها سازد خراب
وان دگر چون ژنده پیلی در هوای ماده پیل
جنبش آرد با نشاط و پویه گیرد با شتاب
سومین چون عامه در ملکی پی کین تو ختن
متفق باشند از خرد و کبیر و شیخ و شاب
رستم و افراسیاب آنجا فرو مانند لیک
مرد با فرهنگ داند چاره کردن با صواب
خامه را باید درین هنگام هشتن بر زمین
تیغ را باید در اینموقع نهفتن در قراب
ساختن کلکی که گنگی می نیابد در بیان
آختن تیغی که کندی می نبیند در ضراب
چون سکندر تاخت در ایران به کاخ خسروان
داستانش را گمانم خوانده باشی در کتاب
کان سپهداران یونانی بر او طاغی شدند
بسکه بودند از سفر خسته ز جنگ اندر عذاب
شه نه شمشیر آخت نه لشکر کشید و نه گرفت
خامه در کف نه بخشم آمد نه شد در اضطراب
گفت اگر این لحظه با ایرانیان مهر افکنم
به که با یونانیان جویم ره خشم و عتاب
زانک در کوشش حریف عامه نتواند شدن
آنکه کوشد با پلنگ کوهسار و شیر غاب
خواند اسپهدار ایران را و ویرا برنشاند
در صف میران و بر خود ساختش نایب مناب
هم قبای رومیان را ساخت از پیکر برون
هم پرستاران رومی را برون کرد از قباب
پیکر از دیبای شوشتر داد زیور چون سپهر
سر ز دیهیم کیان آراست همچون آفتاب
گفت ایرانی نژادستم ازین پس مر مرا
نه بروم است آشنائی نه بیونان انتساب
عار دارم زانکه با زنهار خواران خو کنم
یا چو در شد بسته جویم از لئیمان فتح باب
چون چنین فرمود از رشک رقابت رومیان
سر همی سودند بر پای شه مالک رقاب
مرد کافی را ز دانش اینچنین باشد نصیب
عقل دانا را به گیتی اینقدر باشد نصاب
ای امیری نامه اسکندری منسوخ شد
چون حدیث سعد و سلمی قصه دعد و رباب
کهنه شد آن داستانها کز تواریخ فرنگ
خوانده ای یا از نگارستان و از تبرالمذاب
چند گوئی از سکندر شمه از کار میر
باز خوان تا جمله گویند انه شیئی عجاب
خیره سازد معجزات میر اولوالالباب را
کاین جهان یکسر قشورند او ز پا تا سر لباب
از غبار دشت خور محجوب گردد روز جنگ
و آفتاب رأی تو هرگز نماند در حجاب
ناف هفته بود و چارم از ربیع دومین
شانزده رفته ز قرن چارده اندر حساب
گر بکوشش رستمی یا در نبرد افراسیاب
آن یکی چون سیلی از کهسار آید در نشیب
خانه ها ویران کند معمورها سازد خراب
وان دگر چون ژنده پیلی در هوای ماده پیل
جنبش آرد با نشاط و پویه گیرد با شتاب
سومین چون عامه در ملکی پی کین تو ختن
متفق باشند از خرد و کبیر و شیخ و شاب
رستم و افراسیاب آنجا فرو مانند لیک
مرد با فرهنگ داند چاره کردن با صواب
خامه را باید درین هنگام هشتن بر زمین
تیغ را باید در اینموقع نهفتن در قراب
ساختن کلکی که گنگی می نیابد در بیان
آختن تیغی که کندی می نبیند در ضراب
چون سکندر تاخت در ایران به کاخ خسروان
داستانش را گمانم خوانده باشی در کتاب
کان سپهداران یونانی بر او طاغی شدند
بسکه بودند از سفر خسته ز جنگ اندر عذاب
شه نه شمشیر آخت نه لشکر کشید و نه گرفت
خامه در کف نه بخشم آمد نه شد در اضطراب
گفت اگر این لحظه با ایرانیان مهر افکنم
به که با یونانیان جویم ره خشم و عتاب
زانک در کوشش حریف عامه نتواند شدن
آنکه کوشد با پلنگ کوهسار و شیر غاب
خواند اسپهدار ایران را و ویرا برنشاند
در صف میران و بر خود ساختش نایب مناب
هم قبای رومیان را ساخت از پیکر برون
هم پرستاران رومی را برون کرد از قباب
پیکر از دیبای شوشتر داد زیور چون سپهر
سر ز دیهیم کیان آراست همچون آفتاب
گفت ایرانی نژادستم ازین پس مر مرا
نه بروم است آشنائی نه بیونان انتساب
عار دارم زانکه با زنهار خواران خو کنم
یا چو در شد بسته جویم از لئیمان فتح باب
چون چنین فرمود از رشک رقابت رومیان
سر همی سودند بر پای شه مالک رقاب
مرد کافی را ز دانش اینچنین باشد نصیب
عقل دانا را به گیتی اینقدر باشد نصاب
ای امیری نامه اسکندری منسوخ شد
چون حدیث سعد و سلمی قصه دعد و رباب
کهنه شد آن داستانها کز تواریخ فرنگ
خوانده ای یا از نگارستان و از تبرالمذاب
چند گوئی از سکندر شمه از کار میر
باز خوان تا جمله گویند انه شیئی عجاب
خیره سازد معجزات میر اولوالالباب را
کاین جهان یکسر قشورند او ز پا تا سر لباب
از غبار دشت خور محجوب گردد روز جنگ
و آفتاب رأی تو هرگز نماند در حجاب
ناف هفته بود و چارم از ربیع دومین
شانزده رفته ز قرن چارده اندر حساب
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۲۲ - زاد فی الطنبور اخری نغمه یعنی ز نو
زاد فی الطنبور اخری نغمه یعنی ز نو
مردم تبریز لحنی ساختند اندر رباب
چند تن اهریمن آسا در لباس مردمان
کادمی صورت بدند اما بسیرت چون دواب
قحط نان را کرده دستاویز از بی دانشی
از بزرگان قدر بردند از کریمان فرو آب
از جوان و پیر و مرد و زن به بازار آمدند
همچو سیل از کوهساران یا چو باران از سحاب
سوقیان بستند دکانها و در ره تاختند
پاره ای از بیم جان برخی بقصد انقلاب
ابتدا در بقعه ی فرزند موسی در شدند
و آهنین حصنی فراهم ساختند از آن جناب
ناله الغوث و واویلاه و یا للمستغاث
برکشیدند از دل و کردند روی از خون خضاب
آن یکی گفتی مرا دی خون دل بودی طعام
وان دگر گفتی مرا نک اشک چشمستی شراب
آن یکی گفتا عیالم را ز غم بوده است قوت
وان دگر گفتا جگر بوده است طفلم را کباب
آن یکی گفتا دریغا نی خدنگی راست رو
وان دگر گفتا شگفتا نی دعائی مستجاب
تا کند جا در دو چشم محتکر مانند تیر
تا شود زه در گلوی مستبد همچون طناب
آن یکی گفتا خدایا از تو می خواهم فرج
و ان دگر گفتا کریما از تو جویم فتح باب
آن یکی گفتا که ایزد خانمانشان برکند
وان دگر گفتا که حق انبارشان سازد خراب
آن یکی گفتا که اندر تابم از سوز درون
وان دگر گفتا که از درگاه ایزد رخ متاب
چون به میر کامیاب این قصه را منهی رساند
سخت پژمان شد درون پاک میر کامیاب
خواند سالاری بحضرت چست و فرمودش برو
نزد این بیدولتان در آن رواق مستطاب
چند تن بگزین و امنیت ده و نزد من آر
تا بدانم از چه کردند این عمل را ارتکاب
رفت و سالار سخندان زود باز آورد چست
چند تن مرد گزین کان قوم کردند انتخاب
میر با ایشان بهنجاری خوش و طرزی نکو
هم زبانی مهربان فرمود از رافت خطاب
کای غلط کاران چرا جستید آیین خطا
وی دغل بازان چرا جستید از راه صواب
تا به کی در دل هوس دارید و اندر سینه کین
تا به کی در سر خمار آرید و اندر دیده خواب
پیش ما هر کار را باد افره و پاداشی است
در حق کافر عقاب و در حق شاکر ثواب
هان و هان زی شکر بشتابید و کفران بس کنید
رخ متابید از صواب و تن مکاهید از عقاب
خود همی دانید من آسایش این خلق را
آنچنان جویم که بر راحت گزیدستم عذاب
تا رعیت را تن آسانی بود در مملکت
نه تن آسانی گزیدم هیچ بهر خورد و خواب
شرم دارید از خدا وز پادشا وز خویشتن
کاندرین دنیا سیه روئید و در عقبی مصاب
بازگردید و مبیزید آب اندر کفچلیز
پند گیرید و مپیمائید با گز ماهتاب
تا فشانم بی توانی سیم و زرگر شد عزیز
تا دهم بی مزد و منت آب و نان گر نیست یاب
در کف مفلس درم در دامن سائل نعم
در دهان گرسنه نان در گلوی تشنه آب
گر پذیرفتید گندمتان دهم از بهر خورد
ورنه سازم خردتان چون گندم اندر آسیاب
چون شنودند این حدیث از میر آن بیدانشان
در جواب اندر فروماندند چون خر در خلاب
عذر مسموعی نشد بیچاره ماندند و خموش
قول مطبوعی نبد فغواره گشتند و مجاب
عهد و پیمان را بر این هنجار کردند استوار
که خمش سازند نار فتنه را از التهاب
پس برفتند و بیان کردند با اصحاب خویش
آنچه شد در حضرت میر از سئوال و از جواب
جاهلان از جا برآشفتند و گفتند این سخن
هست اندر گوش ما همچون مس و روی مذاب
گرچه میدانیم سر پیچیدن از فرمان میر
آنچنان باشد که آیی از فرات اندر سراب
وانکه با فرمان او خاضع شود طوبی له
کش بود در هر دو گیتی عاقبت حسن المآب
لیک ما اینجا پی غوغا نمودیم اجتماع
هر که نی غوغا طلب جوید ز یاران اجتناب
پیشوای ما غرابستی و ما چون بوم شوم
می بتازیم اندران موقع که فرماید غراب
الغرض چون بختشان برگشت و طالع شد زبون
صم و بکم عمی گشتند از قضا شرالدواب
روز دیگر تاختند از بقعه مینو نشان
سوی شارستان چو باد از روزن و آب از تکاب
هر کجا بد زالی از غوغا بماند اندر نهیب
هر کجا شد مالی از یغما برفت اندر نهاب
تاختند اینسان ز نادانی بکاخی کش خدای
بود مردی محتشم از خاندان بوتراب
اختری رخشنده از برج نزار بن معد
گوهری تابنده از درج قصی بن کلاب
عالمی فحل و مدقق سیدی راد و کریم
آگه از هر راز مکنون رازدان از هر کتاب
جامع المعقول والمنقول کز تعلیم وی
بهره یابد خواجه طوس و حکیم فاریاب
آن نظام الملة البیضا که نام و نامه اش
هم رفیع است از فلک هم اشهر است از آفتاب
چون از این هنگامه آگه شد فراز آمد ببام
با نقیبان گفت تا محکم فرو بستند باب
نامه یزدان بکف بگرفت و گفت ای گمرهان
شرمی از این صحف منزل، خوفی از یوم الحساب
نان اگر خواهید اینک گسترانم خوان جود
مال اگر جوئید اینک برفشانم زر ناب
خاندانم را میفروزید آتش در درون
کودکانم را میندازید اندر اضطراب
پاسخش گفتند کاندر ز تو ننیوشیم از آنک
میخ آهن را نشاید کوفت در صم الصلاب
گوش ما امروز با افسانه دیو آشناست
کی شود دیگر ز افسون حکیمان پندیاب
ما بسان مهره نردیم اندر برد و باخت
خصل ما و جنبش ما شد بفرمان کعاب
این خیال از مغزتان آنگه برون خواهد شدن
که رود ماخولیا از بنگ و مستی از شراب
باری از بس خیرگی کردند و سرپیچیدگی
شد دل آن سید والاگهر در پیچ و تاب
داد فرمان تا بر آن اهریمنان انداختند
ز آسمان حضرتش حراقها همچون شهاب
برنشد پاسی که از دود و بخار و گرد و خون
آبنوسین گشت روی چرخ و صندلگون تراب
قصه بر میر مهین بردند کاذر بایگان
این زمان از شورش و غوغا همی گردد خراب
ای معین المله برهان جان گیتی را ز غم
ای شبان گله بستان داد اغنام از ذئاب
چاره ای میر زوتر در علاج اندر گرای
همتی ای خواجه زوتر زی صلاح اندر شتاب
مملکت را چاره موج فتنه چون بر هم زند
کشتی نوح است فضیلت من تولی عنه خاب
میر دریا دل چو این بشنید از جا جست و برد
دست مردی بر عنان و پای همت در رکاب
در میان آنجماعت راند توسن مردوار
چون خلیل الله در آتش یا کلیم الله در آب
دید شهری در هیاهو کشوری در گیر و دار
دید خلقی در تزلزل عالمی در انقلاب
جهل خواند در فضا انی مشیر للفتن
سنگ گوید در هوا انی نذیر للکلاب
از در و دیوار خون بارد همی در کوچه ها
چون بگاه فرودین سیل از جبال اندر شعاب
میر غیرتمند از این رفتار ناهنجار ریخت
بر جبین از شرم خوی چون بر گل سوری گلاب
خواست تا کیفر دهد آنشوربختان را ز تیغ
باز رحم آورد و حلمش را فزون آمد نصاب
بار دیگر برگشود از درج مروارید قفل
برفشاند از گوهر آگین لعل تر در خوشاب
با زبان لطف فرمود ای سفیهان تا بکی
نوعروس عار را در کوچه بردن بی نقاب
باده از افیون نشاید خورد و من از سلع و عشر
اترج از زیتون نشاید بر دو قند از صبر و صاب
هیچ دیدستید نیلوفر بروید از کرفس
یا شنیدستید سیسنبر برآید از سداب
عیب باشد بر رعیت شغل و کار رهزنان
زشت باشد در کهولت ذکر ایام شباب
گرنه بردارید دست از شور و غوغا عنقریب
بر سر دریای خون خواهید بودن چون حباب
ور شما اندر شمر بیشید ما را باک نیست
کز هزاران گوسپند ایدون نترسد یک قصاب
از هزاران گوره خر یک شیر کی پروا کند
وز هزاران صعوه کی اندیشه دارد یک عقاب
چون بیابان شد حدیث میر اعظم آن گروه
هر یکی گفتا بخود الموت ای لی الآن طاب
زان سپس از هم پراکندند عقد اتفاق
کامروی چون بادبیزن بود و آنان چون ذباب
جملگی رفتند و میر از بهر حفظ آن سرای
چند تن بگماشت هم زاسپاهیان هم زاحتساب
گفت چونان کز حضورم این سرا محفوظ ماند
هم بدینسان بادیش محفوظ ماند در غیاب
پس در ایوان رفت و بر مسند نشست و رای زد
گرچه جانش خسته بود از آن ذهاب و این ایاب
نه بشب می نوش کرد و نه سحرگه آرمید
زآنکه از این هر دو باشد ملک و دولت را ذهاب
شکل اهرن داشت اندر دیده اش حور بهشت
طعم حنظل داد اندر ساغرش شهد رضاب
نیم شب آن سید والاگهر تصمیم داد
عزم رفتن را چو باز از آشیان ضیغم زغاب
گفت اگر شب در رکاب نهضت آرم پای عزم
به که اندر روز ریزم خون مردم در رکاب
چون بشد وی پاسبانان جملگی در ره شدند
زانکه چون شهباز و شاهین نی نپوشد کس نکاب
بامدادان خلق نیز آگه شدند از اینک تاخت
آن شریف محتشم چون باد صرصر با سحاب
لاجرم از خانه اش از بهر غارت تاختند
از طلوع صبحدم حتی توارت بالحجاب
شد بیغما گوهرین قندیل وبلورین قمطر
گشت غارت خلخی دیبا و صقلابی ثیاب
نه بجا سیمینه کرسی ماند و نه زرین بساط
نه قدور راسیات و نه جفان کالجواب
از وزیر خلوت سلطان وکیل الملک راد
وز علاء الملک و از خواجه نظام مستطاب
شد به تاراج فنا گنجی که کردند اذخار
شد به یغمای ستم مالی که کردند انتخاب
نه به بستان ماندشان شاخ و نه در اشکوب تیر
نه در ایوان ماندشان خاک و نه در تالاب آب
خانه آنسان شد که از بالا ندانی زیرگاه
باربند آنسان که نشناسی جدارش را ز باب
ذکر احلاس و پلاس و دیگ و دیگ افزار را
برنهم کاینان نگنجند از فزونی در حساب
بار بار اندر بیا کندند دیبای ختن
کیل کیل اندر بپیمودند لؤلؤی خوشاب
سیم صافی با تبنکر زر تابان با تبنک
عنبر سارا بزنبیل و به زنبر مشگناب
در جراب انباشت در و اندر خریطه در و لعل
آنکه سنگ اندر خریطه داشت خاک اندر جراب
با کتابی کی کند کاری که کردن این گروه
با گرامی زاده من عنده علم الکتاب
نز خیال عامه بود این کاربل کز راستی
فارس رام رمی من ذی سلم سهما اصاب
کا دریغا کآشیان باز و بنگاه تذرو
گشت پر شود از نوای جغد و آوای غراب
ای دریغا گلشن آباد و شارستان جم
گشت از بیداد بخت النصر سنگین دل خراب
ای دریغا خیمه زد بهرام در ایوان مه
ای دریغا دست کیوان چیره شد بر آفتاب
منهیان رفتند دربار ولیعهد ملک
کاشکارا شد کنون در وعد ساعت اقتراب
کار سخت افتاده است ایشه علاجی کن که رفت
خانه فرزند پیغمبر به باد انتهاب
دیبه کیخسروی از طحلب آورده است غوک
عنکبوتان خام رستم می ببافند از لعاب
این قضایا فصل کن ای حکمتت گسترده فاش
همچو داود پیمبر مسند فصل الخطاب
شد چو این بشنید فورا خامه و دفتر گرفت
بیخت بر سیمین ورق از کلک زرین مشگناب
بر امیر کامران بنوشت توقیعی که هان
صارم کین را بباید بر کشیدن از قراب
آن سری کز چنبر مالکر قاب آید برون
هست بادافراه او در کیش ما ضرب الرقاب
هان و هان فرصت مجو بشکن ز شیربیشه یشک
هان و هان مهلت مده برکن ز گرگ خیره ناب
جویهای خرد را مگذار دریائی شوند
که نه با کشتی از آن شاید گذر نه با شتاب
کن ز روئین دیگ و کشگنجیر توپ و تیر چرخ
جانهاشان را هلاک و خانه هاشانرا خراب
قول کس منیوش در این داستان از هیچ روی
عذر کس مپذیر در این ماجرا از هیچ باب
پایهاشان را به بند و دستهاشان را به بر
مغزهاشان را بکوب و خانه هاشانرا بکاب
میر اعظم ایدالله تعالی نصرته
بوسه زد توقیع و بر سر هشت و دردم با شتاب
تیر چرخ و توپ و کشگنجیر و روئین دیگ خواست
هم علمها با طراز و هم کمانها با نشاب
داد فرمان تا فرو بارند بر غوغائیان
زان تگرگ آتشین کو بارد از روئین سحاب
زین بلا دیگر خبر گشتند و در سوک آمدند
مهتران شهر و سادات قریش از شیخ و شاب
با زنان و کودکان و سالخوردان عاجزان
جمعی افزون از شمار و خلقی افزون از حساب
کرده پیران دژم از اشک عارض لاله رنگ
کرده زالان نژند از خون دل گیسوخضاب
کودکان با ناخن از رخ برگشوده جوی خون
نوعروسان در گلو افکنده از گیسو طناب
جملگی مصحف بکف رفتند در دربار شه
هر یکی را گشته جاری از بصر خونین زهاب
آن یکی گفتا شها از بی دلان دل بر مگیر
وان دگر گفتا شها از خستگان رخ بر متاب
رحم فرما بر عجوزان و زنان باردار
خستگان اندر فراش و کودکان در مهد خواب
بیگناهان را بتقصیر گنهکاران مسوز
سالخوردان را ببادافراه بر نایان متاب
تو هژیری پوستین از گرگ باید برکنی
کار قصاب است کندن گوسپندان را اهاب
تنگنای شهر و کشگنجیر توپ و تیر چرخ
الله الله دور از انصاف است و بیرون از صواب
زاری مردم چو دید آنشاه بخشود از کرم
بر دل پیران فرتوت و زنان دل کباب
مردم تبریز لحنی ساختند اندر رباب
چند تن اهریمن آسا در لباس مردمان
کادمی صورت بدند اما بسیرت چون دواب
قحط نان را کرده دستاویز از بی دانشی
از بزرگان قدر بردند از کریمان فرو آب
از جوان و پیر و مرد و زن به بازار آمدند
همچو سیل از کوهساران یا چو باران از سحاب
سوقیان بستند دکانها و در ره تاختند
پاره ای از بیم جان برخی بقصد انقلاب
ابتدا در بقعه ی فرزند موسی در شدند
و آهنین حصنی فراهم ساختند از آن جناب
ناله الغوث و واویلاه و یا للمستغاث
برکشیدند از دل و کردند روی از خون خضاب
آن یکی گفتی مرا دی خون دل بودی طعام
وان دگر گفتی مرا نک اشک چشمستی شراب
آن یکی گفتا عیالم را ز غم بوده است قوت
وان دگر گفتا جگر بوده است طفلم را کباب
آن یکی گفتا دریغا نی خدنگی راست رو
وان دگر گفتا شگفتا نی دعائی مستجاب
تا کند جا در دو چشم محتکر مانند تیر
تا شود زه در گلوی مستبد همچون طناب
آن یکی گفتا خدایا از تو می خواهم فرج
و ان دگر گفتا کریما از تو جویم فتح باب
آن یکی گفتا که ایزد خانمانشان برکند
وان دگر گفتا که حق انبارشان سازد خراب
آن یکی گفتا که اندر تابم از سوز درون
وان دگر گفتا که از درگاه ایزد رخ متاب
چون به میر کامیاب این قصه را منهی رساند
سخت پژمان شد درون پاک میر کامیاب
خواند سالاری بحضرت چست و فرمودش برو
نزد این بیدولتان در آن رواق مستطاب
چند تن بگزین و امنیت ده و نزد من آر
تا بدانم از چه کردند این عمل را ارتکاب
رفت و سالار سخندان زود باز آورد چست
چند تن مرد گزین کان قوم کردند انتخاب
میر با ایشان بهنجاری خوش و طرزی نکو
هم زبانی مهربان فرمود از رافت خطاب
کای غلط کاران چرا جستید آیین خطا
وی دغل بازان چرا جستید از راه صواب
تا به کی در دل هوس دارید و اندر سینه کین
تا به کی در سر خمار آرید و اندر دیده خواب
پیش ما هر کار را باد افره و پاداشی است
در حق کافر عقاب و در حق شاکر ثواب
هان و هان زی شکر بشتابید و کفران بس کنید
رخ متابید از صواب و تن مکاهید از عقاب
خود همی دانید من آسایش این خلق را
آنچنان جویم که بر راحت گزیدستم عذاب
تا رعیت را تن آسانی بود در مملکت
نه تن آسانی گزیدم هیچ بهر خورد و خواب
شرم دارید از خدا وز پادشا وز خویشتن
کاندرین دنیا سیه روئید و در عقبی مصاب
بازگردید و مبیزید آب اندر کفچلیز
پند گیرید و مپیمائید با گز ماهتاب
تا فشانم بی توانی سیم و زرگر شد عزیز
تا دهم بی مزد و منت آب و نان گر نیست یاب
در کف مفلس درم در دامن سائل نعم
در دهان گرسنه نان در گلوی تشنه آب
گر پذیرفتید گندمتان دهم از بهر خورد
ورنه سازم خردتان چون گندم اندر آسیاب
چون شنودند این حدیث از میر آن بیدانشان
در جواب اندر فروماندند چون خر در خلاب
عذر مسموعی نشد بیچاره ماندند و خموش
قول مطبوعی نبد فغواره گشتند و مجاب
عهد و پیمان را بر این هنجار کردند استوار
که خمش سازند نار فتنه را از التهاب
پس برفتند و بیان کردند با اصحاب خویش
آنچه شد در حضرت میر از سئوال و از جواب
جاهلان از جا برآشفتند و گفتند این سخن
هست اندر گوش ما همچون مس و روی مذاب
گرچه میدانیم سر پیچیدن از فرمان میر
آنچنان باشد که آیی از فرات اندر سراب
وانکه با فرمان او خاضع شود طوبی له
کش بود در هر دو گیتی عاقبت حسن المآب
لیک ما اینجا پی غوغا نمودیم اجتماع
هر که نی غوغا طلب جوید ز یاران اجتناب
پیشوای ما غرابستی و ما چون بوم شوم
می بتازیم اندران موقع که فرماید غراب
الغرض چون بختشان برگشت و طالع شد زبون
صم و بکم عمی گشتند از قضا شرالدواب
روز دیگر تاختند از بقعه مینو نشان
سوی شارستان چو باد از روزن و آب از تکاب
هر کجا بد زالی از غوغا بماند اندر نهیب
هر کجا شد مالی از یغما برفت اندر نهاب
تاختند اینسان ز نادانی بکاخی کش خدای
بود مردی محتشم از خاندان بوتراب
اختری رخشنده از برج نزار بن معد
گوهری تابنده از درج قصی بن کلاب
عالمی فحل و مدقق سیدی راد و کریم
آگه از هر راز مکنون رازدان از هر کتاب
جامع المعقول والمنقول کز تعلیم وی
بهره یابد خواجه طوس و حکیم فاریاب
آن نظام الملة البیضا که نام و نامه اش
هم رفیع است از فلک هم اشهر است از آفتاب
چون از این هنگامه آگه شد فراز آمد ببام
با نقیبان گفت تا محکم فرو بستند باب
نامه یزدان بکف بگرفت و گفت ای گمرهان
شرمی از این صحف منزل، خوفی از یوم الحساب
نان اگر خواهید اینک گسترانم خوان جود
مال اگر جوئید اینک برفشانم زر ناب
خاندانم را میفروزید آتش در درون
کودکانم را میندازید اندر اضطراب
پاسخش گفتند کاندر ز تو ننیوشیم از آنک
میخ آهن را نشاید کوفت در صم الصلاب
گوش ما امروز با افسانه دیو آشناست
کی شود دیگر ز افسون حکیمان پندیاب
ما بسان مهره نردیم اندر برد و باخت
خصل ما و جنبش ما شد بفرمان کعاب
این خیال از مغزتان آنگه برون خواهد شدن
که رود ماخولیا از بنگ و مستی از شراب
باری از بس خیرگی کردند و سرپیچیدگی
شد دل آن سید والاگهر در پیچ و تاب
داد فرمان تا بر آن اهریمنان انداختند
ز آسمان حضرتش حراقها همچون شهاب
برنشد پاسی که از دود و بخار و گرد و خون
آبنوسین گشت روی چرخ و صندلگون تراب
قصه بر میر مهین بردند کاذر بایگان
این زمان از شورش و غوغا همی گردد خراب
ای معین المله برهان جان گیتی را ز غم
ای شبان گله بستان داد اغنام از ذئاب
چاره ای میر زوتر در علاج اندر گرای
همتی ای خواجه زوتر زی صلاح اندر شتاب
مملکت را چاره موج فتنه چون بر هم زند
کشتی نوح است فضیلت من تولی عنه خاب
میر دریا دل چو این بشنید از جا جست و برد
دست مردی بر عنان و پای همت در رکاب
در میان آنجماعت راند توسن مردوار
چون خلیل الله در آتش یا کلیم الله در آب
دید شهری در هیاهو کشوری در گیر و دار
دید خلقی در تزلزل عالمی در انقلاب
جهل خواند در فضا انی مشیر للفتن
سنگ گوید در هوا انی نذیر للکلاب
از در و دیوار خون بارد همی در کوچه ها
چون بگاه فرودین سیل از جبال اندر شعاب
میر غیرتمند از این رفتار ناهنجار ریخت
بر جبین از شرم خوی چون بر گل سوری گلاب
خواست تا کیفر دهد آنشوربختان را ز تیغ
باز رحم آورد و حلمش را فزون آمد نصاب
بار دیگر برگشود از درج مروارید قفل
برفشاند از گوهر آگین لعل تر در خوشاب
با زبان لطف فرمود ای سفیهان تا بکی
نوعروس عار را در کوچه بردن بی نقاب
باده از افیون نشاید خورد و من از سلع و عشر
اترج از زیتون نشاید بر دو قند از صبر و صاب
هیچ دیدستید نیلوفر بروید از کرفس
یا شنیدستید سیسنبر برآید از سداب
عیب باشد بر رعیت شغل و کار رهزنان
زشت باشد در کهولت ذکر ایام شباب
گرنه بردارید دست از شور و غوغا عنقریب
بر سر دریای خون خواهید بودن چون حباب
ور شما اندر شمر بیشید ما را باک نیست
کز هزاران گوسپند ایدون نترسد یک قصاب
از هزاران گوره خر یک شیر کی پروا کند
وز هزاران صعوه کی اندیشه دارد یک عقاب
چون بیابان شد حدیث میر اعظم آن گروه
هر یکی گفتا بخود الموت ای لی الآن طاب
زان سپس از هم پراکندند عقد اتفاق
کامروی چون بادبیزن بود و آنان چون ذباب
جملگی رفتند و میر از بهر حفظ آن سرای
چند تن بگماشت هم زاسپاهیان هم زاحتساب
گفت چونان کز حضورم این سرا محفوظ ماند
هم بدینسان بادیش محفوظ ماند در غیاب
پس در ایوان رفت و بر مسند نشست و رای زد
گرچه جانش خسته بود از آن ذهاب و این ایاب
نه بشب می نوش کرد و نه سحرگه آرمید
زآنکه از این هر دو باشد ملک و دولت را ذهاب
شکل اهرن داشت اندر دیده اش حور بهشت
طعم حنظل داد اندر ساغرش شهد رضاب
نیم شب آن سید والاگهر تصمیم داد
عزم رفتن را چو باز از آشیان ضیغم زغاب
گفت اگر شب در رکاب نهضت آرم پای عزم
به که اندر روز ریزم خون مردم در رکاب
چون بشد وی پاسبانان جملگی در ره شدند
زانکه چون شهباز و شاهین نی نپوشد کس نکاب
بامدادان خلق نیز آگه شدند از اینک تاخت
آن شریف محتشم چون باد صرصر با سحاب
لاجرم از خانه اش از بهر غارت تاختند
از طلوع صبحدم حتی توارت بالحجاب
شد بیغما گوهرین قندیل وبلورین قمطر
گشت غارت خلخی دیبا و صقلابی ثیاب
نه بجا سیمینه کرسی ماند و نه زرین بساط
نه قدور راسیات و نه جفان کالجواب
از وزیر خلوت سلطان وکیل الملک راد
وز علاء الملک و از خواجه نظام مستطاب
شد به تاراج فنا گنجی که کردند اذخار
شد به یغمای ستم مالی که کردند انتخاب
نه به بستان ماندشان شاخ و نه در اشکوب تیر
نه در ایوان ماندشان خاک و نه در تالاب آب
خانه آنسان شد که از بالا ندانی زیرگاه
باربند آنسان که نشناسی جدارش را ز باب
ذکر احلاس و پلاس و دیگ و دیگ افزار را
برنهم کاینان نگنجند از فزونی در حساب
بار بار اندر بیا کندند دیبای ختن
کیل کیل اندر بپیمودند لؤلؤی خوشاب
سیم صافی با تبنکر زر تابان با تبنک
عنبر سارا بزنبیل و به زنبر مشگناب
در جراب انباشت در و اندر خریطه در و لعل
آنکه سنگ اندر خریطه داشت خاک اندر جراب
با کتابی کی کند کاری که کردن این گروه
با گرامی زاده من عنده علم الکتاب
نز خیال عامه بود این کاربل کز راستی
فارس رام رمی من ذی سلم سهما اصاب
کا دریغا کآشیان باز و بنگاه تذرو
گشت پر شود از نوای جغد و آوای غراب
ای دریغا گلشن آباد و شارستان جم
گشت از بیداد بخت النصر سنگین دل خراب
ای دریغا خیمه زد بهرام در ایوان مه
ای دریغا دست کیوان چیره شد بر آفتاب
منهیان رفتند دربار ولیعهد ملک
کاشکارا شد کنون در وعد ساعت اقتراب
کار سخت افتاده است ایشه علاجی کن که رفت
خانه فرزند پیغمبر به باد انتهاب
دیبه کیخسروی از طحلب آورده است غوک
عنکبوتان خام رستم می ببافند از لعاب
این قضایا فصل کن ای حکمتت گسترده فاش
همچو داود پیمبر مسند فصل الخطاب
شد چو این بشنید فورا خامه و دفتر گرفت
بیخت بر سیمین ورق از کلک زرین مشگناب
بر امیر کامران بنوشت توقیعی که هان
صارم کین را بباید بر کشیدن از قراب
آن سری کز چنبر مالکر قاب آید برون
هست بادافراه او در کیش ما ضرب الرقاب
هان و هان فرصت مجو بشکن ز شیربیشه یشک
هان و هان مهلت مده برکن ز گرگ خیره ناب
جویهای خرد را مگذار دریائی شوند
که نه با کشتی از آن شاید گذر نه با شتاب
کن ز روئین دیگ و کشگنجیر توپ و تیر چرخ
جانهاشان را هلاک و خانه هاشانرا خراب
قول کس منیوش در این داستان از هیچ روی
عذر کس مپذیر در این ماجرا از هیچ باب
پایهاشان را به بند و دستهاشان را به بر
مغزهاشان را بکوب و خانه هاشانرا بکاب
میر اعظم ایدالله تعالی نصرته
بوسه زد توقیع و بر سر هشت و دردم با شتاب
تیر چرخ و توپ و کشگنجیر و روئین دیگ خواست
هم علمها با طراز و هم کمانها با نشاب
داد فرمان تا فرو بارند بر غوغائیان
زان تگرگ آتشین کو بارد از روئین سحاب
زین بلا دیگر خبر گشتند و در سوک آمدند
مهتران شهر و سادات قریش از شیخ و شاب
با زنان و کودکان و سالخوردان عاجزان
جمعی افزون از شمار و خلقی افزون از حساب
کرده پیران دژم از اشک عارض لاله رنگ
کرده زالان نژند از خون دل گیسوخضاب
کودکان با ناخن از رخ برگشوده جوی خون
نوعروسان در گلو افکنده از گیسو طناب
جملگی مصحف بکف رفتند در دربار شه
هر یکی را گشته جاری از بصر خونین زهاب
آن یکی گفتا شها از بی دلان دل بر مگیر
وان دگر گفتا شها از خستگان رخ بر متاب
رحم فرما بر عجوزان و زنان باردار
خستگان اندر فراش و کودکان در مهد خواب
بیگناهان را بتقصیر گنهکاران مسوز
سالخوردان را ببادافراه بر نایان متاب
تو هژیری پوستین از گرگ باید برکنی
کار قصاب است کندن گوسپندان را اهاب
تنگنای شهر و کشگنجیر توپ و تیر چرخ
الله الله دور از انصاف است و بیرون از صواب
زاری مردم چو دید آنشاه بخشود از کرم
بر دل پیران فرتوت و زنان دل کباب
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۵۷ - دوش خواندم در کتابی کز در اندرز و پند
دوش خواندم در کتابی کز در اندرز و پند
گفت با منصور عباسی حکیمی ارجمند
ای که خوانی خویش را قائم مقام مصطفی
گر خلیفه احمدی از کار احمد گیر پند
داشت خیرالمرسلین چوبی چو چوپانان بدست
زانکه او بر خلق چوپان بود و مردم گوسپند
جبرئیل از حق پیام آورد بروی کای رسول
تو دوای هر علیلی داروی هر دردمند
این ید بیضا که داری از عصا مستغنی است
کاژدها را در جوال آری و شیر اندر کمند
رحم کن بر این ضعیفان کز هراس چوب تو
گشته دلها خسته و جانها دژم تن ها نژند
چوب از کف نه، مکن مرعوب، جان خلق را
نیست در خور تلخی از شکر، درشتی از پرند
رحمة للعالمین را دست شد در آستین
وان عصای آسمان فرسا بخاک اندر فکند
چون شنیدی این حکایت گوش ده تا گویمت
نکته ای پاکیزه تر از مشگ و شیرین تر ز قند
گفت در قرآن خدا با مصطفی از روی جد
هر کجا دیدی محارب ای رسول ارجمند
بایدش آویختن بر دار یا راندن ز ملک
یا بریدن دست و پایش را ز مفصل بندبند
گردنش بشکن که شاخ امنیت از بن شکست
ریشه اش برکن که نخل عافیت از ریشه کند
هر کجا گسترده بینی رخت و آسوده تنش
رختش از آن کو تنش زاندر برون باید فکند
هم بدینسان بر کلیم و بر مسیح و زر تهشت
حق تعالی گفته در توریة و انگلیون و زند
با همه پیغمبران این است فرمان خدای
بند نه بر دست و پای بنده چون نشنید پند
هر که با یزدان و پیغمبر محارب شد تنش
خسته با شمشیر به یا بسته در زنجیر و بند
هیچ میدانی محارب کیست آن پتیاره ای
کز نهیبش خستگان را ناله از دل شد بلند
در خبر از حضرت باقر شنیدستم که گفت
شد محارب آنکه یازد خنجر و تازد سمند
آنکه بندد در محلت تیغ و افرازد سنان
یا بزه سازد کمان در کوچه و پیچد کمند
مادگان لرزند از بیمش چو از صرصر درخت
کودکان جنبند از هولش چو بر آتش سپند
مهتران را رو همی بر عرض و جاه آید زیان
کهتران را زو بسی بر مال و جان آید گزند
شاخ طوبی را کند فرسوده از یک تندباد
آب کوثر را کند آلوده با یک زهرخند
این خبر گر راست باشد کشت باید هر دمی
صدهزاران زین ستمکاران زشت خودپسند
هر که مر بیچارگان را ساخت نیلی پیرهن
پرنیانی سرخ باید دوخت بر تنش از پرند
گفت با منصور عباسی حکیمی ارجمند
ای که خوانی خویش را قائم مقام مصطفی
گر خلیفه احمدی از کار احمد گیر پند
داشت خیرالمرسلین چوبی چو چوپانان بدست
زانکه او بر خلق چوپان بود و مردم گوسپند
جبرئیل از حق پیام آورد بروی کای رسول
تو دوای هر علیلی داروی هر دردمند
این ید بیضا که داری از عصا مستغنی است
کاژدها را در جوال آری و شیر اندر کمند
رحم کن بر این ضعیفان کز هراس چوب تو
گشته دلها خسته و جانها دژم تن ها نژند
چوب از کف نه، مکن مرعوب، جان خلق را
نیست در خور تلخی از شکر، درشتی از پرند
رحمة للعالمین را دست شد در آستین
وان عصای آسمان فرسا بخاک اندر فکند
چون شنیدی این حکایت گوش ده تا گویمت
نکته ای پاکیزه تر از مشگ و شیرین تر ز قند
گفت در قرآن خدا با مصطفی از روی جد
هر کجا دیدی محارب ای رسول ارجمند
بایدش آویختن بر دار یا راندن ز ملک
یا بریدن دست و پایش را ز مفصل بندبند
گردنش بشکن که شاخ امنیت از بن شکست
ریشه اش برکن که نخل عافیت از ریشه کند
هر کجا گسترده بینی رخت و آسوده تنش
رختش از آن کو تنش زاندر برون باید فکند
هم بدینسان بر کلیم و بر مسیح و زر تهشت
حق تعالی گفته در توریة و انگلیون و زند
با همه پیغمبران این است فرمان خدای
بند نه بر دست و پای بنده چون نشنید پند
هر که با یزدان و پیغمبر محارب شد تنش
خسته با شمشیر به یا بسته در زنجیر و بند
هیچ میدانی محارب کیست آن پتیاره ای
کز نهیبش خستگان را ناله از دل شد بلند
در خبر از حضرت باقر شنیدستم که گفت
شد محارب آنکه یازد خنجر و تازد سمند
آنکه بندد در محلت تیغ و افرازد سنان
یا بزه سازد کمان در کوچه و پیچد کمند
مادگان لرزند از بیمش چو از صرصر درخت
کودکان جنبند از هولش چو بر آتش سپند
مهتران را رو همی بر عرض و جاه آید زیان
کهتران را زو بسی بر مال و جان آید گزند
شاخ طوبی را کند فرسوده از یک تندباد
آب کوثر را کند آلوده با یک زهرخند
این خبر گر راست باشد کشت باید هر دمی
صدهزاران زین ستمکاران زشت خودپسند
هر که مر بیچارگان را ساخت نیلی پیرهن
پرنیانی سرخ باید دوخت بر تنش از پرند
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۶۲ - در مرثیه قتل ناصرالدین شاه و جلوس مظفرالدین شاه
جای آن دارد که گردون اندرین غم خون ببارد
لیک بر تخت همایون شه نو چون ببارد
در عزای شاه ماضی کایزد از وی باد راضی
نی عجب گر سیل خون از دیده گردون ببارد
لیک باید تهنیت را در جلوس شه مظفر
بر زمین از ماه و اختر لؤلؤ مکنون ببارد
من ندیدم تاکنون کز آسمان بر قلب مردم
شادی و انده شده با یکدیگر معجون ببارد
راست پنداری درختی رسته کز هر شاخه او
ساعتی شکر بجوشد لحظه ای افیون ببارد
شادی اندر غم چو ستردمی و در صبر راحت
گر ندیدستی چنین باران بین کایدون ببارد
غم چه غم چندانکه گرزان ذره ای بر کوه ریزی
کوه گردد ابر و بالا رفته بر هامون ببارد
وه چه شادی آن چنان شادی که گر با هجر لیلی
در دل مجنون نهی وجد از دل مجنون ببارد
تا مه ما در محاق افتاد اشک از دیده مه
از گه تکمیل حتی عاد کالعرجون ببارد
گر نبود این وارث تاج و نگین بایست دایم
خون ز تخت جم سرشک از تاج افریدون ببارد
ابر غم زین پس که شاه نو بایوان اندر آمد
گر ببارد بایدش زین مملکت بیرون ببارد
زین همایون جشن چین از جبهه چنگیز خیزد
زین بشارت ارغوان از چهره ارغون ببارد
زین سپس بر خاک ایران ابر رحمت همچو باران
شادمانی ها از این اقبال روز افزون ببارد
فره یزدانی از آن طلعت زیبا بتابد
شوکت سلطانی از آن قامت موزون ببارد
هر بروزی زیب دیگرگون دهد این شه جهان را
زانکه هردم ابر جودش رشحه دیگرگون ببارد
از کمال این هنر پرور ملک در ملک دایم
فضل رسطالیس و تحقیقات افلاطون ببارد
زر ناب از دست سیمینش چنان بارد که گوئی
از سمن در صحن بستان برگ آذریون ببارد
از کفش قلزم ببالد وز سرش افسر بنازد
از لبش معجز دمد وز خامه اش افسون ببارد
مرغزار ملک را سیراب سازد بخشش شه
همچنان ابری که در تشریق و در کانون ببارد
از تف باس شدیدش قله قارن بلرزد
از کف دست کریمش مخزن قارون ببارد
ابر عدلش بر سر این مملکت چون کله بندد
خرمی بر سبزه ی گردون میناگون ببارد
خسروا بادت مبارک تاج و تخت پادشاهی
ای که از فرخنده رویت فره بیچون ببارد
هیچ میدانی در این موقع که در گیتی حوادث
هر دم از بالا برنگی همچو بوقلمون ببارد
میر دریادل گلوی فتنه را با دست غیرت
آن چنان بفشرد کز شریان و کامش خون ببارد
آنکه امن و راستی از سهم تیغش تا قیامت
زین سپهر کج رو وزین گنبد گردون ببارد
تا لب لعلش شفابخش درون خستگان شد
از حدیثش مردمی وز فکرتش قانون ببارد
داورا میرا مرا در سوگ و سور این دو سلطان
گوهر از ابیات ریزد آتش از مضمون ببارد
تا بشادی خنده از لعل پریرویان برآید
تا بغم اشک از دو چشم مردم محزون ببارد
دایم از بهر نثار بزم شه گردون اطلس
عقد مروارید بر دیبای سقلاطون ببارد
در کنار شه مظفر نعمت بی حد بریزد
بر مزار ناصرالدین رحمت بیچون ببارد
لیک بر تخت همایون شه نو چون ببارد
در عزای شاه ماضی کایزد از وی باد راضی
نی عجب گر سیل خون از دیده گردون ببارد
لیک باید تهنیت را در جلوس شه مظفر
بر زمین از ماه و اختر لؤلؤ مکنون ببارد
من ندیدم تاکنون کز آسمان بر قلب مردم
شادی و انده شده با یکدیگر معجون ببارد
راست پنداری درختی رسته کز هر شاخه او
ساعتی شکر بجوشد لحظه ای افیون ببارد
شادی اندر غم چو ستردمی و در صبر راحت
گر ندیدستی چنین باران بین کایدون ببارد
غم چه غم چندانکه گرزان ذره ای بر کوه ریزی
کوه گردد ابر و بالا رفته بر هامون ببارد
وه چه شادی آن چنان شادی که گر با هجر لیلی
در دل مجنون نهی وجد از دل مجنون ببارد
تا مه ما در محاق افتاد اشک از دیده مه
از گه تکمیل حتی عاد کالعرجون ببارد
گر نبود این وارث تاج و نگین بایست دایم
خون ز تخت جم سرشک از تاج افریدون ببارد
ابر غم زین پس که شاه نو بایوان اندر آمد
گر ببارد بایدش زین مملکت بیرون ببارد
زین همایون جشن چین از جبهه چنگیز خیزد
زین بشارت ارغوان از چهره ارغون ببارد
زین سپس بر خاک ایران ابر رحمت همچو باران
شادمانی ها از این اقبال روز افزون ببارد
فره یزدانی از آن طلعت زیبا بتابد
شوکت سلطانی از آن قامت موزون ببارد
هر بروزی زیب دیگرگون دهد این شه جهان را
زانکه هردم ابر جودش رشحه دیگرگون ببارد
از کمال این هنر پرور ملک در ملک دایم
فضل رسطالیس و تحقیقات افلاطون ببارد
زر ناب از دست سیمینش چنان بارد که گوئی
از سمن در صحن بستان برگ آذریون ببارد
از کفش قلزم ببالد وز سرش افسر بنازد
از لبش معجز دمد وز خامه اش افسون ببارد
مرغزار ملک را سیراب سازد بخشش شه
همچنان ابری که در تشریق و در کانون ببارد
از تف باس شدیدش قله قارن بلرزد
از کف دست کریمش مخزن قارون ببارد
ابر عدلش بر سر این مملکت چون کله بندد
خرمی بر سبزه ی گردون میناگون ببارد
خسروا بادت مبارک تاج و تخت پادشاهی
ای که از فرخنده رویت فره بیچون ببارد
هیچ میدانی در این موقع که در گیتی حوادث
هر دم از بالا برنگی همچو بوقلمون ببارد
میر دریادل گلوی فتنه را با دست غیرت
آن چنان بفشرد کز شریان و کامش خون ببارد
آنکه امن و راستی از سهم تیغش تا قیامت
زین سپهر کج رو وزین گنبد گردون ببارد
تا لب لعلش شفابخش درون خستگان شد
از حدیثش مردمی وز فکرتش قانون ببارد
داورا میرا مرا در سوگ و سور این دو سلطان
گوهر از ابیات ریزد آتش از مضمون ببارد
تا بشادی خنده از لعل پریرویان برآید
تا بغم اشک از دو چشم مردم محزون ببارد
دایم از بهر نثار بزم شه گردون اطلس
عقد مروارید بر دیبای سقلاطون ببارد
در کنار شه مظفر نعمت بی حد بریزد
بر مزار ناصرالدین رحمت بیچون ببارد
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۶۹ - بارها خواندم ز قول مصطفی اندر خبر
بارها خواندم ز قول مصطفی اندر خبر
کاید آن روزی که تابد آفتاب از باختر
ذات پاک مصطفی باشد منزه از دروغ
کش رسالت داده بر خلقان خدای دادگر
گر خدا را، راست گو دانی و پیغامش درست
راست میدان هرچه گوید با تو آن پیغامبر
چون نمی بینی خدا را با دو چشم از صدق دل
گوش ده پیغام و در گفتار پیغمبر نگر
لهجه صدق رسول هاشمی را با یقین
از درون تصدیق دارند اهل فرهنگ و فکر
لیک آنان کاسمانها را همی بشکافتند
تا به پیمودند ابعادش به مقیاس نظر
هم کواکب را بسنجیدند با میزان علم
خط و محور مرکز و قطب و مدار و مستقر
وزن و ثقل و حجم و قطر و عرض و طول و ارتفاع
زاویه سطح عمود و مایل و قوس و وتر
ماهها در مشتری جسته مناطق در زحل
کوهها در زهره دیده بیشها اندر قمر
جمله، در تأویل قول مصطفی در مانده اند
زانکه از دریا نشاید با شنا کردن عبر
اوصیا دانند اسرار علوم انبیا
از پسر باید ترا پرسیدن اسرار پدر
جعفر صادق کند تأویل گفتار رسول
کاهل بیت ادری بما فی البیت باشند ای پسر
راسخ اندر علم داند کشف آیات نبی
کی توان پرسید راز بوتراب از بن حجر
از خراسانی اگر پرسی طریق کعبه را
گویدت راهی که اندر گل فرومانی چو خر
از حجازی پرس رسم کعبه تا واقف شوی
بر مقام و مشعر و خیف و منی رکن و حجر
رازداران کنو ز انبیا اندر ورق
رانده در تأویل این گفتار فصلی مختصر
کافتاب دانش اندر دوره آخر زمان
در صف خاور زمین خواهد زدن از غرب سر
قصه عنقای مغرب نیز اگر بشنیده ای
مرغ دانش دان که باشد قافش اندر زیر پر
راه دانش سوی حق باشد طریقی مستقیم
هر که در این ره روان نامد ز دین آمد بدر
جز بدانش زندگی مردن بود صحت مرض
جز بدانش بندگی ضایع شود طاعت هدر
جز بدانش کی توان تفریق نیک از چیز بد
جز بدانش کی شود تشخیص خیر از کار شر
جز بدانش کی توان بشناخت یزدان ز اهرمن
جز بدانش کی توان پرداخت در خلد از سقر
کیست دانش میرنویان آفتاب مهر و داد
ارفع الدوله پرنس صلح جوی نامور
سال ده زین پیش باز آمد ز قسطنطین بری
همچو جان اندر جسد یا همچو نور اندر بصر
زنده کرد ایران و بر ایرانیان آمد عزیز
زانکه بود ایران چو تن او چون دل و جان و جگر
ساخت بیش از حصر و احصا کرد برتر از قیاس
داد بیرون از حساب و ریخت افزون از ثمر
با خردمندان مروت با هنرمندان کرم
بر یتیمان نان و کسوت بر فقیران سیم و زر
هر که روزی یافت اندر ملک عثمانی مقام
هر که لختی کرد اندر خاک ایتالی سفر
خواند در رومیة الصغری از او چندین کتاب
دید در رویة الکبری از او چندین اثر
معجزات آورده در قفقاز و قسطنطین و روم
نیز خواهد کرد در سقسین و هند و کاشغر
معجزاتش را اگر دانشوران گرد آورند
صد کتاب افزون شود در فن اخلاق و سیر
هر کتابی صد کراسه هر کراسه صد ورق
هر ورق صد سطر و در هر سطر صد شطر از هنر
البشاره کامد اینک بار دیگر سوی ملک
کاب دولت را بجوی آرد همی بار دگر
قرة عین الملک لماراراه انسانه
حل فیه و استوی القی عصاه و استقر
چون دم روح القدس پاکیزه و پاکیزه خوی
چون نسیم فروردین فرخنده و فرخنده فر
آنکه دانش را همی نشناسی از بیدانشی
بین ز دانش رسته در گیتی درختی بارور
شادمانی بیخ و دولت شاخ و بیداریش برگ
کامرانی برگ و رحمت سایه هشیاریش بر
میوه اش از دزد محفوظ است و برگش از خزان
شاخهایش ایمن است از اره بیخش از تبر
مغربی زین غصن در مشرق برد برگ و نوا
خاوری در باختر زین شاخ بر گیرد ثمر
نامه صلحش چو شد در روی عالم منتشر
چامه مهرش چو شد در سطح گیتی مشتهر
جفت کرده جوجه کبک دری را با عقاب
صلح داده شیعه آل علی را با عمر
خامه اش آرد پدید از صنع حق لایزال
فکرتش سازد عیان از فضل حی دادگر
ناقه صالح ز سنگ و طایر عیسی ز گل
خیمه هارون ز ابر و نار موسی از شجر
در سخن از لعل گوهرزا بود محی الرمیم
در نگارش با ید و بیضا کند شق القمر
کوه لرزان از عتابش چون ز نعمان نابغه
ابر گریان از سخایش چون فر ز دق از مطر
بخشش چندانکه گر دریا و کان او را دهی
نه بکان اندر بماند زر نه در دریا گهر
یا چراغ فکرش اندر تیره شب با پای لنگ
کور گردد بی عصا در کوه و هامون رهسپر
این خلایق قالب و تصویر انسانند لیک
اوست روح اندر قوالب اوست معنی در صور
جمله آیات حقند اما بهر جا جمله ایست
او در آنجا مبتدا شد دیگران او را خبر
زین سبب حق ذات پاکش را ز ایران برگزید
همچو نادرشاه از افشار و تیمور از تتر
ای خداوند آنچه من دیدم از این مردم ندید
سبطی از فرعون و اسرائیلی از بخت النصر
حاسدم را آسمان پیش افکند از من و لیک
هر چه واپس تر شوم هستم بسی زو پیشتر
من چو ماهم او ستاره من چولعلم او خزف
من پرندم او نمد من ابره ام او آستر
خود تو میدانی نخستین کس منم کاین خلق را
سوی آزادی شدستم رهنما و راهبر
خود تو میدانی منم کز بانگ من برخاستند
مردگان چون خفتگان از بانگ مؤذن در سحر
خامه ام چون صور اسرافیل افکند از صریر
نفخه اندر کوه و وادی صیحه اندر بحر و بر
ناله ام افروخت اندر مجمر حب الوطن
شعله اندر رطب و یا بس آتش اندر خشک و تر
داشتم در حصن غیرت بهر دفع خصم ملک
خامه تیغ و تن زره سر مغفر و سینه سپر
چون براه اندر شدم می تاخت اندر موکبم
فوجی از دانشوران بیش از ربیعه وز مضر
اینزمان افتاده ام محبوس در ساوجبلاغ
همچو مه در ابر و زر در خاک و لعل اندر حجر
با دهاقینم چو شاه اندر عری پژمرده حال
در رساتیقم چو ماه اندر محاقش مستتر
دیده گریان سینه بریان تن برهنه چون اسیر
دست بر سر جان بلب آتش بدل چون محتضر
خوار اندر خاک خود چون خارم اندر بوستان
پست اندر ملک خود چون خاکم اندر رهگذر
رفت بر باد از کفم مال و حشم گنج و خدم
ریخت بر خاک از تنم صوف و زعب شعر و وبر
حاصل من از هنر گوئی پس از مرگست چون
از لقب طیار را حاصل ز کنبت بوالبشر
بوده ام مانند جمعه اول ماه رجب
گشته ام چون چارشنبه آخر ماه صفر
خود مضارع نیستم تا این رقیبان چون ادات
بر سرم تازند بهر رفع و نصب و جزم و جر
چند تن رفتیم در یک بوستان کشتیم تخم
جمله با هم یار در سود و زیان و نفع و ضر
حاصل من خار دلدوز است وز ایشان یاسمین
بهره من زهر جانسوز است وز آنان نیشکر
جمله بهر مصلحت کردیم در بحری شنا
من شدم چون در بزیر آنان چو خس اندر زبر
شکوه اخوان خوان وطن را در نهان
با تو گفتم چون ندارم جز تو غمخواری دگر
تا بدانی چون عدو آید بخرگاه اندرون
همچو من یاری ندارد جای جز بیرون در
قدر فضلم را تو دانی کاین مثل بس شایع است
قدر زر زرگر شناسد گوهری قدر گهر
کاید آن روزی که تابد آفتاب از باختر
ذات پاک مصطفی باشد منزه از دروغ
کش رسالت داده بر خلقان خدای دادگر
گر خدا را، راست گو دانی و پیغامش درست
راست میدان هرچه گوید با تو آن پیغامبر
چون نمی بینی خدا را با دو چشم از صدق دل
گوش ده پیغام و در گفتار پیغمبر نگر
لهجه صدق رسول هاشمی را با یقین
از درون تصدیق دارند اهل فرهنگ و فکر
لیک آنان کاسمانها را همی بشکافتند
تا به پیمودند ابعادش به مقیاس نظر
هم کواکب را بسنجیدند با میزان علم
خط و محور مرکز و قطب و مدار و مستقر
وزن و ثقل و حجم و قطر و عرض و طول و ارتفاع
زاویه سطح عمود و مایل و قوس و وتر
ماهها در مشتری جسته مناطق در زحل
کوهها در زهره دیده بیشها اندر قمر
جمله، در تأویل قول مصطفی در مانده اند
زانکه از دریا نشاید با شنا کردن عبر
اوصیا دانند اسرار علوم انبیا
از پسر باید ترا پرسیدن اسرار پدر
جعفر صادق کند تأویل گفتار رسول
کاهل بیت ادری بما فی البیت باشند ای پسر
راسخ اندر علم داند کشف آیات نبی
کی توان پرسید راز بوتراب از بن حجر
از خراسانی اگر پرسی طریق کعبه را
گویدت راهی که اندر گل فرومانی چو خر
از حجازی پرس رسم کعبه تا واقف شوی
بر مقام و مشعر و خیف و منی رکن و حجر
رازداران کنو ز انبیا اندر ورق
رانده در تأویل این گفتار فصلی مختصر
کافتاب دانش اندر دوره آخر زمان
در صف خاور زمین خواهد زدن از غرب سر
قصه عنقای مغرب نیز اگر بشنیده ای
مرغ دانش دان که باشد قافش اندر زیر پر
راه دانش سوی حق باشد طریقی مستقیم
هر که در این ره روان نامد ز دین آمد بدر
جز بدانش زندگی مردن بود صحت مرض
جز بدانش بندگی ضایع شود طاعت هدر
جز بدانش کی توان تفریق نیک از چیز بد
جز بدانش کی شود تشخیص خیر از کار شر
جز بدانش کی توان بشناخت یزدان ز اهرمن
جز بدانش کی توان پرداخت در خلد از سقر
کیست دانش میرنویان آفتاب مهر و داد
ارفع الدوله پرنس صلح جوی نامور
سال ده زین پیش باز آمد ز قسطنطین بری
همچو جان اندر جسد یا همچو نور اندر بصر
زنده کرد ایران و بر ایرانیان آمد عزیز
زانکه بود ایران چو تن او چون دل و جان و جگر
ساخت بیش از حصر و احصا کرد برتر از قیاس
داد بیرون از حساب و ریخت افزون از ثمر
با خردمندان مروت با هنرمندان کرم
بر یتیمان نان و کسوت بر فقیران سیم و زر
هر که روزی یافت اندر ملک عثمانی مقام
هر که لختی کرد اندر خاک ایتالی سفر
خواند در رومیة الصغری از او چندین کتاب
دید در رویة الکبری از او چندین اثر
معجزات آورده در قفقاز و قسطنطین و روم
نیز خواهد کرد در سقسین و هند و کاشغر
معجزاتش را اگر دانشوران گرد آورند
صد کتاب افزون شود در فن اخلاق و سیر
هر کتابی صد کراسه هر کراسه صد ورق
هر ورق صد سطر و در هر سطر صد شطر از هنر
البشاره کامد اینک بار دیگر سوی ملک
کاب دولت را بجوی آرد همی بار دگر
قرة عین الملک لماراراه انسانه
حل فیه و استوی القی عصاه و استقر
چون دم روح القدس پاکیزه و پاکیزه خوی
چون نسیم فروردین فرخنده و فرخنده فر
آنکه دانش را همی نشناسی از بیدانشی
بین ز دانش رسته در گیتی درختی بارور
شادمانی بیخ و دولت شاخ و بیداریش برگ
کامرانی برگ و رحمت سایه هشیاریش بر
میوه اش از دزد محفوظ است و برگش از خزان
شاخهایش ایمن است از اره بیخش از تبر
مغربی زین غصن در مشرق برد برگ و نوا
خاوری در باختر زین شاخ بر گیرد ثمر
نامه صلحش چو شد در روی عالم منتشر
چامه مهرش چو شد در سطح گیتی مشتهر
جفت کرده جوجه کبک دری را با عقاب
صلح داده شیعه آل علی را با عمر
خامه اش آرد پدید از صنع حق لایزال
فکرتش سازد عیان از فضل حی دادگر
ناقه صالح ز سنگ و طایر عیسی ز گل
خیمه هارون ز ابر و نار موسی از شجر
در سخن از لعل گوهرزا بود محی الرمیم
در نگارش با ید و بیضا کند شق القمر
کوه لرزان از عتابش چون ز نعمان نابغه
ابر گریان از سخایش چون فر ز دق از مطر
بخشش چندانکه گر دریا و کان او را دهی
نه بکان اندر بماند زر نه در دریا گهر
یا چراغ فکرش اندر تیره شب با پای لنگ
کور گردد بی عصا در کوه و هامون رهسپر
این خلایق قالب و تصویر انسانند لیک
اوست روح اندر قوالب اوست معنی در صور
جمله آیات حقند اما بهر جا جمله ایست
او در آنجا مبتدا شد دیگران او را خبر
زین سبب حق ذات پاکش را ز ایران برگزید
همچو نادرشاه از افشار و تیمور از تتر
ای خداوند آنچه من دیدم از این مردم ندید
سبطی از فرعون و اسرائیلی از بخت النصر
حاسدم را آسمان پیش افکند از من و لیک
هر چه واپس تر شوم هستم بسی زو پیشتر
من چو ماهم او ستاره من چولعلم او خزف
من پرندم او نمد من ابره ام او آستر
خود تو میدانی نخستین کس منم کاین خلق را
سوی آزادی شدستم رهنما و راهبر
خود تو میدانی منم کز بانگ من برخاستند
مردگان چون خفتگان از بانگ مؤذن در سحر
خامه ام چون صور اسرافیل افکند از صریر
نفخه اندر کوه و وادی صیحه اندر بحر و بر
ناله ام افروخت اندر مجمر حب الوطن
شعله اندر رطب و یا بس آتش اندر خشک و تر
داشتم در حصن غیرت بهر دفع خصم ملک
خامه تیغ و تن زره سر مغفر و سینه سپر
چون براه اندر شدم می تاخت اندر موکبم
فوجی از دانشوران بیش از ربیعه وز مضر
اینزمان افتاده ام محبوس در ساوجبلاغ
همچو مه در ابر و زر در خاک و لعل اندر حجر
با دهاقینم چو شاه اندر عری پژمرده حال
در رساتیقم چو ماه اندر محاقش مستتر
دیده گریان سینه بریان تن برهنه چون اسیر
دست بر سر جان بلب آتش بدل چون محتضر
خوار اندر خاک خود چون خارم اندر بوستان
پست اندر ملک خود چون خاکم اندر رهگذر
رفت بر باد از کفم مال و حشم گنج و خدم
ریخت بر خاک از تنم صوف و زعب شعر و وبر
حاصل من از هنر گوئی پس از مرگست چون
از لقب طیار را حاصل ز کنبت بوالبشر
بوده ام مانند جمعه اول ماه رجب
گشته ام چون چارشنبه آخر ماه صفر
خود مضارع نیستم تا این رقیبان چون ادات
بر سرم تازند بهر رفع و نصب و جزم و جر
چند تن رفتیم در یک بوستان کشتیم تخم
جمله با هم یار در سود و زیان و نفع و ضر
حاصل من خار دلدوز است وز ایشان یاسمین
بهره من زهر جانسوز است وز آنان نیشکر
جمله بهر مصلحت کردیم در بحری شنا
من شدم چون در بزیر آنان چو خس اندر زبر
شکوه اخوان خوان وطن را در نهان
با تو گفتم چون ندارم جز تو غمخواری دگر
تا بدانی چون عدو آید بخرگاه اندرون
همچو من یاری ندارد جای جز بیرون در
قدر فضلم را تو دانی کاین مثل بس شایع است
قدر زر زرگر شناسد گوهری قدر گهر
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۷۸ - مطلع دوم
کای همایون تو سنت در حمله چون کحل و عرار
وی درخشان صارمت در شعله چون مزح و عفار
آن یکی تازی نژاد از دودمان ذوالجناح
این یکی هندی نهاد از خاندان ذوالفقار
آن بسان باد در بالا پیچد بر سحاب
وین بشکل آب از دریا برانگیزد غبار
آن یکی شیری است با آهو همی گردیده رام
وین دگر چون آهوئی کز شیر فرماید شکار
آن همایون با بدان بد گشت و با نیکان نکو
وین خجسته جای گل گل گشت و جای خارخار
آن یکی افلاک را از خاک دوزد پیرهن
وین یکی بدخواه را از مرگ پوشاند ازار
آن یکی در پویه از کیمخت ریزد در ناب
وین یکی در حمله بر کافور ساید جلنار
آن یکی چون شیر زرین طوق در سیمین اجم
وین یکی چون آهوی سیمین که در زرین و جار
بی سرانگشت تو کی کوکب برآید زاسمان
بی سنانت کی دل دشمن شکافد روزگار
بی بنان احمدی کی ماه یابد انشقاق
بی عصای موسوی کی سنگ یابد انفجار
جز بدستت نجم دری کی بتابد در فلک
جز بکلکت مشگ داری کی بزاید ناف فار
مرگ چون باشد بامضای سنانت منتظر
مرد عاقل برگزیند مرگ را بر انتظار
تیغ تیزت تا تبار ظالمان از جای کند
گفت یزدان لایزیدالظالمین الا تبار
گر مهار چرخ گردون در کف رادت نبود
تا ابد بودی بریده حبل و بگسسته مهار
تا روان شد جویبار عدلت اندر باغ ملک
ظلم شد اندر کلوخ خشک اندر جویبار
تا دمیده سبزه وار اندر جهان جود گفت
تنگدستی گشته چون بوبکر اندر سبزوار
کردی آذربایجان را چون بهار آذری
گشته درالسلطنه از رأفتت دارالقرار
همچنان کافعی شود کور از نگین زمردین
تیره گون سازی نگین زهره از پیچیده مار
داغگاه توسنت را ای خداوند مهین
فرخی باید که بستاید کنون بیتی هزار
لیک چون نبود در این فرخ زمان آن مرد فحل
من شوم با فرخی مر فرخی را یادگار
فرخی گر بوالمظفرشاه را در داغگاه
مدحتی شایان نمود برد اسبی ده چهار
من مظفرشاه را بستایمی کز فرخی
در رکابش توسن افلاک را باشم سوار
گویم اندر وصف دلکش داغگاه توسنش
کای بهار جاودانه کای بهشت پایدار
آتش اندر تو فروزد وی عجب در باغ خلد
هیچکس نادیده چون دوزخ برافروزند نار
در تو از آتش دمد گلهای گوناگون بسی
تا شود کیمخت اسبان لالهای داغدار
داغها چون باغهای ارغوان در باغ خلد
یا بسان خالهای آتشین بر روی یار
آتشین مکواتها چون پنجه زرین همه
وآن سرینهای سره صافی تر از سیم عیار
راست پنداری که در صحن بلورین برزدند
شاهدان سرخ رو سرپنجهای پرنگار
یا چو عکس ماه بدر افتاده اندر آبگیر
یا چو گلگون لالها اندر میان سبزه زار
هر سمندی در کمندی بسته، چون مرغ دلی
گشته اندر پنجه شهباز طنازی شکار
تا وزد بوی کباب از ران آن آهو تکان
پیلهای مست را از سر برون آید خمار
حبذا زین باد رفتاران که چون نار سموم
حبذا ز این آتشین خویان که چون باد بهار
شاخ سیسنبر دمد از قطره خوی شان بباغ
بوی ریحان بوزد از خویشان در مرغزار
اندر آن پهلو که داع تست از فرط ادب
می نخسبند اندران پهلو بوقت احتضار
کوهساران را بترکی داغ خوانند ای عجب
که تو داغ خویش را بنهاده ای بر کوهسار
داغهائی را که اسبان بر سرین خواهند داشت
قیصر اندر جبهه خواهد سود بهر افتخار
توسنت گردون بود ایشاه و داغت آفتاب
هر صباح این داغ کیا بعد کی باد آشکار
وی درخشان صارمت در شعله چون مزح و عفار
آن یکی تازی نژاد از دودمان ذوالجناح
این یکی هندی نهاد از خاندان ذوالفقار
آن بسان باد در بالا پیچد بر سحاب
وین بشکل آب از دریا برانگیزد غبار
آن یکی شیری است با آهو همی گردیده رام
وین دگر چون آهوئی کز شیر فرماید شکار
آن همایون با بدان بد گشت و با نیکان نکو
وین خجسته جای گل گل گشت و جای خارخار
آن یکی افلاک را از خاک دوزد پیرهن
وین یکی بدخواه را از مرگ پوشاند ازار
آن یکی در پویه از کیمخت ریزد در ناب
وین یکی در حمله بر کافور ساید جلنار
آن یکی چون شیر زرین طوق در سیمین اجم
وین یکی چون آهوی سیمین که در زرین و جار
بی سرانگشت تو کی کوکب برآید زاسمان
بی سنانت کی دل دشمن شکافد روزگار
بی بنان احمدی کی ماه یابد انشقاق
بی عصای موسوی کی سنگ یابد انفجار
جز بدستت نجم دری کی بتابد در فلک
جز بکلکت مشگ داری کی بزاید ناف فار
مرگ چون باشد بامضای سنانت منتظر
مرد عاقل برگزیند مرگ را بر انتظار
تیغ تیزت تا تبار ظالمان از جای کند
گفت یزدان لایزیدالظالمین الا تبار
گر مهار چرخ گردون در کف رادت نبود
تا ابد بودی بریده حبل و بگسسته مهار
تا روان شد جویبار عدلت اندر باغ ملک
ظلم شد اندر کلوخ خشک اندر جویبار
تا دمیده سبزه وار اندر جهان جود گفت
تنگدستی گشته چون بوبکر اندر سبزوار
کردی آذربایجان را چون بهار آذری
گشته درالسلطنه از رأفتت دارالقرار
همچنان کافعی شود کور از نگین زمردین
تیره گون سازی نگین زهره از پیچیده مار
داغگاه توسنت را ای خداوند مهین
فرخی باید که بستاید کنون بیتی هزار
لیک چون نبود در این فرخ زمان آن مرد فحل
من شوم با فرخی مر فرخی را یادگار
فرخی گر بوالمظفرشاه را در داغگاه
مدحتی شایان نمود برد اسبی ده چهار
من مظفرشاه را بستایمی کز فرخی
در رکابش توسن افلاک را باشم سوار
گویم اندر وصف دلکش داغگاه توسنش
کای بهار جاودانه کای بهشت پایدار
آتش اندر تو فروزد وی عجب در باغ خلد
هیچکس نادیده چون دوزخ برافروزند نار
در تو از آتش دمد گلهای گوناگون بسی
تا شود کیمخت اسبان لالهای داغدار
داغها چون باغهای ارغوان در باغ خلد
یا بسان خالهای آتشین بر روی یار
آتشین مکواتها چون پنجه زرین همه
وآن سرینهای سره صافی تر از سیم عیار
راست پنداری که در صحن بلورین برزدند
شاهدان سرخ رو سرپنجهای پرنگار
یا چو عکس ماه بدر افتاده اندر آبگیر
یا چو گلگون لالها اندر میان سبزه زار
هر سمندی در کمندی بسته، چون مرغ دلی
گشته اندر پنجه شهباز طنازی شکار
تا وزد بوی کباب از ران آن آهو تکان
پیلهای مست را از سر برون آید خمار
حبذا زین باد رفتاران که چون نار سموم
حبذا ز این آتشین خویان که چون باد بهار
شاخ سیسنبر دمد از قطره خوی شان بباغ
بوی ریحان بوزد از خویشان در مرغزار
اندر آن پهلو که داع تست از فرط ادب
می نخسبند اندران پهلو بوقت احتضار
کوهساران را بترکی داغ خوانند ای عجب
که تو داغ خویش را بنهاده ای بر کوهسار
داغهائی را که اسبان بر سرین خواهند داشت
قیصر اندر جبهه خواهد سود بهر افتخار
توسنت گردون بود ایشاه و داغت آفتاب
هر صباح این داغ کیا بعد کی باد آشکار
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۷۹ - برسم مطایبه خطاب بوزیر عدلیه وقت
درد پا مربنده ات را ساخت بیحال ای وزیر
گوشمالم داد و از غم کرد پامال ای وزیر
پیکرم از بهر مشق این طبیبان شد چو آن
لوح سیمین کز برای مشق اطفال ای وزیر
گشته انگشتان پایم از ورم سخت و سطبر
چون قضیب نو بلوغان گاه انزال ای وزیر
بسکه از انژکسیون خستند جانم روز و شب
ساق و رانم شد مشبک همچو غربال ای وزیر
درد پا سهل است کز پیچ و فشار روزگار
مقعدم وارون و امعا خسته ز اسهال ای وزیر
طرفه اسهالی که پیچش چون کمند سام یل
لیک زورش چون کمال رستم زال ای وزیر
نفخها اندر دلم باشد که گر تیزی دهم
کر شود از بانگ رعدش گوش طبال ای وزیر
نه بتن جان نه برگ خون نه بسر مانده است هوش
نه بکیسه زر نه اندر مخزنم مال ای وزیر
گشته بیت المال ویران مال تاراج ستم
در کف این مردم بردار و بر مال ای وزیر
پیش هر دکتر چنان خاضع شوم از هول و بیم
کو بود چون مرشد و من کوچک ابدال ای وزیر
میگریزم از غم گردون دون بر اوج چرخ
باز می بینم که آمد غم ز دنبال ای وزیر
مرگ خود را بی امان تقدیر می کردم اگر
بودی اندر دست من تقدیر آجال ای وزیر
شکرلله خر ندارم ورنه با این پای لنگ
هر که میدیدی مرا پنداشت دجال ای وزیر
برنخیزد در تماشای خط و خال بتان
آنکه برمیخواست از آواز خلخال ای وزیر
گرگ بودم میش گفتم شیر بودم بز شدم
اوفتادم مختصر زان یال و کوپال ای وزیر
سختی و ستواری از حمدان و زانو دور گشت
تندی و تیزی شد از دندان و چنگال ای وزیر
جار و جنجال و خدم با خود میاور زینهار
زانکه طبعم رنجه است از قیل و از قال ای وزیر
سر دمم را از دم خود گرم کن مردانه وار
کاین قماری هست اندر پیش پاچال ای وزیر
خود چه باشد گر از آن پانصد که هر مه میبری
عشر آن بر بنده ات فرمائی ارسال ای وزیر
من علیل و گرسنه تو صاحب دخل و رسوم
من شکسته پرتو از غم فارغ البال ای وزیر
تو بهر مه میبری کان زر و گنج گهر
من نبینم روی زر از سال تا سال ای وزیر
گر مواسات و مساوات این بود در روزگار
آفرین بر شیوه ظلام و جهال ای وزیر
راستی بر گو تو تنها جلد و چست و چابکی
یا وزیران جملگی رندند و رمال ای وزیر
ذات پاکت را باستثنا سرودم مدحتی
ز آنکه ممتازی بر اقران غرشمال ای وزیر
سردی یی گر در سخن بینی مرا معذور دار
ز آنکه باشد مسکنم در پشت یخچال ای وزیر
گوشمالم داد و از غم کرد پامال ای وزیر
پیکرم از بهر مشق این طبیبان شد چو آن
لوح سیمین کز برای مشق اطفال ای وزیر
گشته انگشتان پایم از ورم سخت و سطبر
چون قضیب نو بلوغان گاه انزال ای وزیر
بسکه از انژکسیون خستند جانم روز و شب
ساق و رانم شد مشبک همچو غربال ای وزیر
درد پا سهل است کز پیچ و فشار روزگار
مقعدم وارون و امعا خسته ز اسهال ای وزیر
طرفه اسهالی که پیچش چون کمند سام یل
لیک زورش چون کمال رستم زال ای وزیر
نفخها اندر دلم باشد که گر تیزی دهم
کر شود از بانگ رعدش گوش طبال ای وزیر
نه بتن جان نه برگ خون نه بسر مانده است هوش
نه بکیسه زر نه اندر مخزنم مال ای وزیر
گشته بیت المال ویران مال تاراج ستم
در کف این مردم بردار و بر مال ای وزیر
پیش هر دکتر چنان خاضع شوم از هول و بیم
کو بود چون مرشد و من کوچک ابدال ای وزیر
میگریزم از غم گردون دون بر اوج چرخ
باز می بینم که آمد غم ز دنبال ای وزیر
مرگ خود را بی امان تقدیر می کردم اگر
بودی اندر دست من تقدیر آجال ای وزیر
شکرلله خر ندارم ورنه با این پای لنگ
هر که میدیدی مرا پنداشت دجال ای وزیر
برنخیزد در تماشای خط و خال بتان
آنکه برمیخواست از آواز خلخال ای وزیر
گرگ بودم میش گفتم شیر بودم بز شدم
اوفتادم مختصر زان یال و کوپال ای وزیر
سختی و ستواری از حمدان و زانو دور گشت
تندی و تیزی شد از دندان و چنگال ای وزیر
جار و جنجال و خدم با خود میاور زینهار
زانکه طبعم رنجه است از قیل و از قال ای وزیر
سر دمم را از دم خود گرم کن مردانه وار
کاین قماری هست اندر پیش پاچال ای وزیر
خود چه باشد گر از آن پانصد که هر مه میبری
عشر آن بر بنده ات فرمائی ارسال ای وزیر
من علیل و گرسنه تو صاحب دخل و رسوم
من شکسته پرتو از غم فارغ البال ای وزیر
تو بهر مه میبری کان زر و گنج گهر
من نبینم روی زر از سال تا سال ای وزیر
گر مواسات و مساوات این بود در روزگار
آفرین بر شیوه ظلام و جهال ای وزیر
راستی بر گو تو تنها جلد و چست و چابکی
یا وزیران جملگی رندند و رمال ای وزیر
ذات پاکت را باستثنا سرودم مدحتی
ز آنکه ممتازی بر اقران غرشمال ای وزیر
سردی یی گر در سخن بینی مرا معذور دار
ز آنکه باشد مسکنم در پشت یخچال ای وزیر
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۱۲۴ - قطعه
از دو چشمم آب یکسر گشته جاری خون ز یکسو
دست و پایم بسته دین از یکطرف قانون ز یکسو
قامتم را کوژ دارد خون دل از دیده بارد
آن قد موزون ز سوئی و آن رخ گلگون ز یکسو
بسته عهد اتفاق اندر پی تاراج دلها
غمزه جانان ز سوئی گردش گردون ز یکسو
دست و پیمان داده با هم بر سر ویرانی ما
اختر کجرو ز سوئی طالع وارون ز یکسو
هر زمان نقشی عجب بر چهره ما برنگارد
دهر بازیگر ز سوئی چرخ بوقلمون ز یکسو
کارمان افتاده با بیمار مهجوری که جانش
خسته دارد تب ز سوئی تلخی معجون ز یکسو
درد او را چاره نتوان کرد با جلاب و دارو
گر ارسطو کوشد از سوئی و افلاطون ز یکسو
حاصل از رنج طبیبان نیست کو را کشته دارد
دردهای اندرون سوئی غم بیرون ز یکسو
آن مریضی را که عزرائیل فرماید عیادت
حال دیگر شد ز سوئی کار دیگرگون ز یکسو
کی تواند زیست بیماری که جانش را بکاهد
طعنه طاعن ز سوئی حمله طاعون ز یکسو
چون توان رستم ازین سیلاب بنیان کن که دایم
دیده بارد اشک سوئی دل فشاند خون ز یکسو
کشتی ما غرقه در دریا و تن محبوس هامون
باد در دریا ز سوئی سیل در هامون ز یکسو
آفتابا در مدار خویش گردش کن که ترسم
مرکزت از یکطرف ویران شود کانون ز یکسو
از پی تخریب ناموس تو ای خورشید روشن
مشتری از یک طرف طغیان کند نپتون ز یکسو
آبی ام ابر کرم افشان بر این آتش که سوزد
خیمه لیلی ز سوئی پیکر مجنون ز یکسو
ای رسول هاشمی بردار سر اسلام را بین
نالد از عیسی ز سوئی وز حواریون ز یکسو
بر هلاک شیعه آل محمد گشته جازم
لشکر لوقا ز سوئی امت شمعون ز یکسو
وز پی نسخ کتاب ما فراز آرد کتائب
سفر یوحنا ز سوئی صحف انگلیون ز یکسو
دوست از راهی بکین ما و دشمن از طریقی
پطر یکسو در کمین ما و ناپلیون ز یکسو
باد از جائی خرابم می کند باران ز جائی
کنت از سوئی کبابم می کند بارون ز یکسو
هر چه در جیب عجائز بود و در کیس ارامل
راه آهن از طریقی می برد واگون ز یکسو
سرمه یکجا برده هوشم غمزه مشاطه یکجا
غازه از یکسو فریبم می دهد صابون ز یکسو
پاسبان یکجا دل از کف داده و دربان ز جائی
خواجه سوئی مست خواب افتاده و خاتون ز یکسو
سامری گوساله را بر تخت بنشاند چو بیند
غیبت موسی ز سوئی غفلت هارون ز یکسو
وای بر داود از آن ساعت که دید از لشکر خود
باغ دین ویران ز سوئی داغ ایسالون ز یکسو
ای دریغا رفت آن قصری که بود اندر کنارش
دامن قلزم ز سوئی ساحل جیحون ز یکسو
ای دریغا رفت آن گنجی که بروی رشک بردی
دست موسی یکطرف گنجینه قارون ز یکسو
آنچه کالای شرف بد یا متاع آدمیت
چرخ دون پرور ز سوئی برد و خصم دون ز یکسو
زین تجارت آتشم در دل فروزد چونکه بینم
سود سوداگر ز سوئی حسرت مغبون ز یکسو
ای دریغا کرد غارت آنچه بود اندر عمارت
غاصب مردود یکسو صاحب ملعون ز یکسو
مغزهامان را پریشان کرده دلهامان مکدر
سبزه روشن ز سوئی شیره افیون ز یکسو
چشمها گه مست افیونند و گاهی مست باده
گوشها ز افسانه سوئی گرم و از افسون ز یکسو
گر فشانم زنده رود از دیده جا دارد که دارم
غصه اهواز از سوئی غم کارون ز یکسو
گردمان دیواری از بدبختی و غفلت کشیده
فقر بی پایان ز سوئی قرض سی ملیون ز یکسو
ترسم ای ایرانیان تورانیان را قسمت افتد
تخت کیخسرو ز سوئی تاج افریدون ز یکسو
بیستون از یکطرف نالد دل فرهاد یکجا
تخت شیرین یکطرف غلطد سم گلگون ز یکسو
نوعروس ملک را کابین کنند از بهر خصمان
اعتدالیون ز سوئی انقلابیون ز یکسو
ای امیری بر دو چیز امیدواری منحصر شد
همت ملت ز سوئی رحمت بیچون ز یکسو
دست و پایم بسته دین از یکطرف قانون ز یکسو
قامتم را کوژ دارد خون دل از دیده بارد
آن قد موزون ز سوئی و آن رخ گلگون ز یکسو
بسته عهد اتفاق اندر پی تاراج دلها
غمزه جانان ز سوئی گردش گردون ز یکسو
دست و پیمان داده با هم بر سر ویرانی ما
اختر کجرو ز سوئی طالع وارون ز یکسو
هر زمان نقشی عجب بر چهره ما برنگارد
دهر بازیگر ز سوئی چرخ بوقلمون ز یکسو
کارمان افتاده با بیمار مهجوری که جانش
خسته دارد تب ز سوئی تلخی معجون ز یکسو
درد او را چاره نتوان کرد با جلاب و دارو
گر ارسطو کوشد از سوئی و افلاطون ز یکسو
حاصل از رنج طبیبان نیست کو را کشته دارد
دردهای اندرون سوئی غم بیرون ز یکسو
آن مریضی را که عزرائیل فرماید عیادت
حال دیگر شد ز سوئی کار دیگرگون ز یکسو
کی تواند زیست بیماری که جانش را بکاهد
طعنه طاعن ز سوئی حمله طاعون ز یکسو
چون توان رستم ازین سیلاب بنیان کن که دایم
دیده بارد اشک سوئی دل فشاند خون ز یکسو
کشتی ما غرقه در دریا و تن محبوس هامون
باد در دریا ز سوئی سیل در هامون ز یکسو
آفتابا در مدار خویش گردش کن که ترسم
مرکزت از یکطرف ویران شود کانون ز یکسو
از پی تخریب ناموس تو ای خورشید روشن
مشتری از یک طرف طغیان کند نپتون ز یکسو
آبی ام ابر کرم افشان بر این آتش که سوزد
خیمه لیلی ز سوئی پیکر مجنون ز یکسو
ای رسول هاشمی بردار سر اسلام را بین
نالد از عیسی ز سوئی وز حواریون ز یکسو
بر هلاک شیعه آل محمد گشته جازم
لشکر لوقا ز سوئی امت شمعون ز یکسو
وز پی نسخ کتاب ما فراز آرد کتائب
سفر یوحنا ز سوئی صحف انگلیون ز یکسو
دوست از راهی بکین ما و دشمن از طریقی
پطر یکسو در کمین ما و ناپلیون ز یکسو
باد از جائی خرابم می کند باران ز جائی
کنت از سوئی کبابم می کند بارون ز یکسو
هر چه در جیب عجائز بود و در کیس ارامل
راه آهن از طریقی می برد واگون ز یکسو
سرمه یکجا برده هوشم غمزه مشاطه یکجا
غازه از یکسو فریبم می دهد صابون ز یکسو
پاسبان یکجا دل از کف داده و دربان ز جائی
خواجه سوئی مست خواب افتاده و خاتون ز یکسو
سامری گوساله را بر تخت بنشاند چو بیند
غیبت موسی ز سوئی غفلت هارون ز یکسو
وای بر داود از آن ساعت که دید از لشکر خود
باغ دین ویران ز سوئی داغ ایسالون ز یکسو
ای دریغا رفت آن قصری که بود اندر کنارش
دامن قلزم ز سوئی ساحل جیحون ز یکسو
ای دریغا رفت آن گنجی که بروی رشک بردی
دست موسی یکطرف گنجینه قارون ز یکسو
آنچه کالای شرف بد یا متاع آدمیت
چرخ دون پرور ز سوئی برد و خصم دون ز یکسو
زین تجارت آتشم در دل فروزد چونکه بینم
سود سوداگر ز سوئی حسرت مغبون ز یکسو
ای دریغا کرد غارت آنچه بود اندر عمارت
غاصب مردود یکسو صاحب ملعون ز یکسو
مغزهامان را پریشان کرده دلهامان مکدر
سبزه روشن ز سوئی شیره افیون ز یکسو
چشمها گه مست افیونند و گاهی مست باده
گوشها ز افسانه سوئی گرم و از افسون ز یکسو
گر فشانم زنده رود از دیده جا دارد که دارم
غصه اهواز از سوئی غم کارون ز یکسو
گردمان دیواری از بدبختی و غفلت کشیده
فقر بی پایان ز سوئی قرض سی ملیون ز یکسو
ترسم ای ایرانیان تورانیان را قسمت افتد
تخت کیخسرو ز سوئی تاج افریدون ز یکسو
بیستون از یکطرف نالد دل فرهاد یکجا
تخت شیرین یکطرف غلطد سم گلگون ز یکسو
نوعروس ملک را کابین کنند از بهر خصمان
اعتدالیون ز سوئی انقلابیون ز یکسو
ای امیری بر دو چیز امیدواری منحصر شد
همت ملت ز سوئی رحمت بیچون ز یکسو
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۱۲۷ - آفتاب آمد سریر آسمان را پادشاه
آفتاب آمد سریر آسمان را پادشاه
اختران همچون سپاهند و سپهسالار ماه
ماه اگر در شب نتابد کس ز نور اختران
کی تواند ساخت محفل کی تواند جست راه
گفت تهمورث که باشد شه شاهینی قوی
شهپرش میدان سپهسالار و چنگالش سپاه
نیز باشد ملک چون کشتی سپاهش بادبان
ناخدا آمد در این کشتی سپهسالار شاه
تکیه گاه کشتی اندر بحر شد بر بادبان
لیک هوشی ناخدا بر بادبان شد تکیه گاه
گر نباشد بادبان کشتی فرو ماند ز سیر
ور نباشد ناخدا در آب نتواند شناه
این مثلها را بدان آوردمت کاری پدید
حجتی قاطع که در اثباتش ایزد شد گواه
مرد باید بهر کار ایدون نه کار از بهرمرد
هم کله باید برای سر نه سر بهر کلاه
کاروان را پیشوا باید کسی کاندر طریق
صادق از سارق شناسد طرف راه از ژرف چاه
ورنه در بیغوله غول آن کاروان یغما کند
یا شود در رود غرقه یا بچاه اندر تباه
در سپه باید سپهسالار کارآگاه خواست
هم بدین سان ملک را باید وزیری نیکخواه
بی سپهسالار نتوان کار لشکر راست کرد
بی وزیر ایدون نشاید داشت کشور را نگاه
زین سبب ایزد زمام لشکر و کشور سپرد
بر امیری کاردان بر آصفی با فر و جاه
صدر دستوران سپهسالار اعظم کو دمید
در تن این مملکت روحی ز نو روحی فداه
ای خداوندی که بر مسکین و عاصی از کرم
هم ببخشی زر و گوهر هم ببخشائی گناه
هم توئی سالار سالاران شه در کارزار
هم توئی دستور دستوران شه در بارگاه
هر که خواند مر ترا همسنگ این نامردمان
ناروا قولی فرا آورد افضی الله فاه
تو مهی آنان ستاره تو زری آنان نحاس
تو دری آنان خزف تو لاله آنان گیاه
تو چه سیمرغی که نخجیرت همه پیل است و شیر
لیک می بینم رقیبان ترا بی اشتباه
همچو غازانند از دشت آمده در آبگیر
خلق را ز آغاز غاز افکنده اندر قاه قاه
خوانده خود را از عظام اما عظامی بس رمیم
گشته با شوکت ز شوک قنفذو خار عضاه
آنک نشنیده است گوشش بانک کوس اندر نبرد
وآنکه ناورده است تیغش جوی خون ز آوردگاه
چون دهد سامان بکار لشکر و کشور که نیست
نه ز زشتی انفعالش نز تباهی انتباه
شخص آنکه چون کند آیینه را کش نیست چشم
مرد عنین کی برد دوشیزه را کش نیست باه
طبل پنهان چون زنم کز گر سیاره بود
کشتی این مملکت بی ناخدا از دیرگاه
تالی جزار و سلاخ است نی شمشیر زن
کز سنانش در بنان بینی شفا و اندر شفاه
پیکر این ملک عور وگنج خالی از درم
پایها مانده تهی از موزه سرها از کلاه
چون تو گشتی باغبان در باغ ما فی الفور گشت
باغ سرسبز از ریاضی نهر سرشار از میاه
از نظام ملک و سامان سپاه و دفع خصم
کس نیارد در سه قرن آنرا که کردی در دو ماه
پارها ار دوختی با سوزن تدبیر و رای
خصم را کردی بسان رشته در سوزن دو تاه
اندرین کشتی بسان نوح گشتی ناخدا
چون ترا فضل خدا شد یار و تایید آله
کار دولت راست فرمودی بدین حال نژند
درد ملت ساختی درمان بدین روز سیاه
کشوری را امنیت دادی و ملکت را نظام
لشکری را برگ آوردی رعیت را رفاه
زین عجبتر کانچه با شمشیر بستانی ز خصم
هم بتدبیرش برای دوستان داری نگاه
این وزیرانی که فرمودی ز حکمت انتخاب
هر یکی را برتر از خورشید و مه شد پایگاه
ویژه در عدلیه کز داد علاء الملک راد
وارهید از بند بیداد محاکم دادخواه
فرخا سردار منصور آنکه از انوار فضل
او چو خورشید است و ایوان وزارت صبحگاه
کو سپهداری بگیتی همچو سردار کبیر
هم نگهدار سپه هم پاسبان بر تخت و گاه
وان وزیران دگر هر یک ز فکر افروختند
در شب تاری چراغ روشن اندر شاهراه
دولت و اقبال را پیوسته اندر اکتناف
دانش و فرهنگ را همواره اندر اکتناه
تو ز عالم برتری زان رو که اعیان و وجوه
بر درت سایند از طاعت نواحل یا جباه
داورا دانی که من هرگز نگفتم مدح کس
کز مدیح خلق گردد پیل مور و کوه کاه
لیک از مدح تو دارم حرزها بیحد و مر
وز دعایت بسته ام تعویذها بیگاه و گاه
این توئی در مرز رستمدار صد رستم بیار
وین منم اندر فراهان همچو بونصر از فراه
تو بدو معنی ولی من با دو معنی صادقم
یا ولی الصادقین ما را توئی پشت و پناه
گر نگاهی گاه و بیگاه افکنی بر بنده ات
عمر جاویدان دهی مر بنده را از یک نگاه
اعظم ارکان ایران خوانمت چونان که هست
اعظم ارکان ایمان در بر یزدان صلوه
تا نوای بلبل آید در بهار از چار فصل
تا سرود زایل آید از نوا در چارگاه
طره مشکین ببوی و بذله شیرین بگوی
دلبر سیمین بجوی و ساغر زرین بخواه
راهبت در دیر شاکر زاهد اندر صومعه
حاجی اندر کعبه داعی عارف اندر خانقاه
اختران همچون سپاهند و سپهسالار ماه
ماه اگر در شب نتابد کس ز نور اختران
کی تواند ساخت محفل کی تواند جست راه
گفت تهمورث که باشد شه شاهینی قوی
شهپرش میدان سپهسالار و چنگالش سپاه
نیز باشد ملک چون کشتی سپاهش بادبان
ناخدا آمد در این کشتی سپهسالار شاه
تکیه گاه کشتی اندر بحر شد بر بادبان
لیک هوشی ناخدا بر بادبان شد تکیه گاه
گر نباشد بادبان کشتی فرو ماند ز سیر
ور نباشد ناخدا در آب نتواند شناه
این مثلها را بدان آوردمت کاری پدید
حجتی قاطع که در اثباتش ایزد شد گواه
مرد باید بهر کار ایدون نه کار از بهرمرد
هم کله باید برای سر نه سر بهر کلاه
کاروان را پیشوا باید کسی کاندر طریق
صادق از سارق شناسد طرف راه از ژرف چاه
ورنه در بیغوله غول آن کاروان یغما کند
یا شود در رود غرقه یا بچاه اندر تباه
در سپه باید سپهسالار کارآگاه خواست
هم بدین سان ملک را باید وزیری نیکخواه
بی سپهسالار نتوان کار لشکر راست کرد
بی وزیر ایدون نشاید داشت کشور را نگاه
زین سبب ایزد زمام لشکر و کشور سپرد
بر امیری کاردان بر آصفی با فر و جاه
صدر دستوران سپهسالار اعظم کو دمید
در تن این مملکت روحی ز نو روحی فداه
ای خداوندی که بر مسکین و عاصی از کرم
هم ببخشی زر و گوهر هم ببخشائی گناه
هم توئی سالار سالاران شه در کارزار
هم توئی دستور دستوران شه در بارگاه
هر که خواند مر ترا همسنگ این نامردمان
ناروا قولی فرا آورد افضی الله فاه
تو مهی آنان ستاره تو زری آنان نحاس
تو دری آنان خزف تو لاله آنان گیاه
تو چه سیمرغی که نخجیرت همه پیل است و شیر
لیک می بینم رقیبان ترا بی اشتباه
همچو غازانند از دشت آمده در آبگیر
خلق را ز آغاز غاز افکنده اندر قاه قاه
خوانده خود را از عظام اما عظامی بس رمیم
گشته با شوکت ز شوک قنفذو خار عضاه
آنک نشنیده است گوشش بانک کوس اندر نبرد
وآنکه ناورده است تیغش جوی خون ز آوردگاه
چون دهد سامان بکار لشکر و کشور که نیست
نه ز زشتی انفعالش نز تباهی انتباه
شخص آنکه چون کند آیینه را کش نیست چشم
مرد عنین کی برد دوشیزه را کش نیست باه
طبل پنهان چون زنم کز گر سیاره بود
کشتی این مملکت بی ناخدا از دیرگاه
تالی جزار و سلاخ است نی شمشیر زن
کز سنانش در بنان بینی شفا و اندر شفاه
پیکر این ملک عور وگنج خالی از درم
پایها مانده تهی از موزه سرها از کلاه
چون تو گشتی باغبان در باغ ما فی الفور گشت
باغ سرسبز از ریاضی نهر سرشار از میاه
از نظام ملک و سامان سپاه و دفع خصم
کس نیارد در سه قرن آنرا که کردی در دو ماه
پارها ار دوختی با سوزن تدبیر و رای
خصم را کردی بسان رشته در سوزن دو تاه
اندرین کشتی بسان نوح گشتی ناخدا
چون ترا فضل خدا شد یار و تایید آله
کار دولت راست فرمودی بدین حال نژند
درد ملت ساختی درمان بدین روز سیاه
کشوری را امنیت دادی و ملکت را نظام
لشکری را برگ آوردی رعیت را رفاه
زین عجبتر کانچه با شمشیر بستانی ز خصم
هم بتدبیرش برای دوستان داری نگاه
این وزیرانی که فرمودی ز حکمت انتخاب
هر یکی را برتر از خورشید و مه شد پایگاه
ویژه در عدلیه کز داد علاء الملک راد
وارهید از بند بیداد محاکم دادخواه
فرخا سردار منصور آنکه از انوار فضل
او چو خورشید است و ایوان وزارت صبحگاه
کو سپهداری بگیتی همچو سردار کبیر
هم نگهدار سپه هم پاسبان بر تخت و گاه
وان وزیران دگر هر یک ز فکر افروختند
در شب تاری چراغ روشن اندر شاهراه
دولت و اقبال را پیوسته اندر اکتناف
دانش و فرهنگ را همواره اندر اکتناه
تو ز عالم برتری زان رو که اعیان و وجوه
بر درت سایند از طاعت نواحل یا جباه
داورا دانی که من هرگز نگفتم مدح کس
کز مدیح خلق گردد پیل مور و کوه کاه
لیک از مدح تو دارم حرزها بیحد و مر
وز دعایت بسته ام تعویذها بیگاه و گاه
این توئی در مرز رستمدار صد رستم بیار
وین منم اندر فراهان همچو بونصر از فراه
تو بدو معنی ولی من با دو معنی صادقم
یا ولی الصادقین ما را توئی پشت و پناه
گر نگاهی گاه و بیگاه افکنی بر بنده ات
عمر جاویدان دهی مر بنده را از یک نگاه
اعظم ارکان ایران خوانمت چونان که هست
اعظم ارکان ایمان در بر یزدان صلوه
تا نوای بلبل آید در بهار از چار فصل
تا سرود زایل آید از نوا در چارگاه
طره مشکین ببوی و بذله شیرین بگوی
دلبر سیمین بجوی و ساغر زرین بخواه
راهبت در دیر شاکر زاهد اندر صومعه
حاجی اندر کعبه داعی عارف اندر خانقاه