تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال‌الدین اسماعیل : رباعیات
شماره ۸۶۵ - ای بی خبر از عاشق شیدا که تویی
ای بی خبر از عاشق شیدا که تویی
وی عشوه فروش سر و بالا که تویی
آنجا که تویی، درد و غم اینجا، که نیم
و آنجا که نیم، جان و دل آنجا که تویی
کمال‌الدین اسماعیل : رباعیات
شماره ۸۶۶ - ای ترک چرا چهره برافروخته ای
ای ترک چرا چهره برافروخته ای
خود از همه چیز کینه اندوخته ای
این تنگ فرو گرفتنت بر مردم
مانا که ز چشم خویش آموخته ای
کمال‌الدین اسماعیل : رباعیات
شماره ۸۶۷ - ای مشک تو باری زکجا آمده ای؟
ای مشک تو باری زکجا آمده ای؟
بر بوی دو زلف یار ما آمده ای
از مادر اگر نه به خطا آمده ای
از ترکستان سیه چرا آمده ای؟
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۶۱ - ای کرده گرد ماه ز شب خرمن
ای کرده گرد ماه ز شب خرمن
گریان ز حسرت تو چو باران من
آری دلیل قوت بارانست
آنجا که گرد ماه بود خرمن
ای هندوان زلف تو ترک آیین
وی آهوان مهر تو شیر اوژن
تشویر خورده لب تو لاله
و آزاد کرده رخ تو سوسن
بنمای روی و عقل به غارت ده
بگشای زلف و شهر به هم بر زن
من پیش عشق سینه سپر کردم
تا دل بود ز حادثه در مامن
لیکن به پیش ناوک مژگانت
مانع نمی شود سپر و جوشن
ای با زمانه حکم تو آن کرده
کاسیب مهرگان به گل و گلشن
وی دوستان زمهر تو آن دیده
کزکین مقتدای جهان نشمن
فرزانه صدر دین که همی سازند
بر درگهش صدور زَمن مسکن
آن سروری که طوق مرادش را
گردون سر گرفته نهد گردن
در سایه تحکم او کرده
خورشید پای زان سوتر از روزن
وز امتلای نعمتش آتش را
چون آب به فرق آمده از روغن
زین پیش بی ریاضت حکم او
ایام تند بود و فلک توسن
امروز سرو با همه آزادی
در می دهد به بندگیش گردن
ای آستان قدر تورا هرگز
ناگشته هیچ وهم به پیرامن
ای جان جن وانس به تو خرم
وای چشم ماه ومهر به تو روشن
در گوش دشمن تو قضای بد
کرده نفیر حزن که لاتامن
وامال در دماغ مطیع تو
داده ندای امن که لا تحزن
گشتند نیک نام به عهد تو
گردون سفله و فلک ریمن
قهرت چنان بکوفت مخالف را
در هر طریق و هر سخن و هر فن
کامروز اگرچه بر سر غربال ست
صدره توانش بیخت به پرویزن
لعل از نشاط خدمت انگشتت
رخساره برفروخته از معدن
وز شرم باد سرد بد اندیشت
کرده عرق جبین دی و بهمن
جز مدح تو نزاد درین دوران
طبعی که شد ز نابغه آبستن
ز آسیب سنگ و آهن اگر گفتم
کاتش جهد صواب بود این ظن
از صدمت شکوه تو می ریزد
خون از عروق سنگ و دل آهن
تا در کف زمانه کند خرقه
ایام از مُشَهَّره پیراهن
پیراهن بقای تورا بادا
بر فرق روزگارکشان دامن
عیدت خجسته باد که شد دایم
عید عدوی تو ز عنا شیون
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۱ - بی آنک به کس رسید زوری از ما
بی آنک به کس رسید زوری از ما
یا گشت پریشان دل موری از ما
ناگاه برآورد بدین رسوایی
شوریده سر زلف تو شوری از ما
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۲ - چندان زغم انگیخته ام آتش و آب
چندان زغم انگیخته ام آتش و آب
وز دیده و دل ریخته ام آتش و آب
از آرزوی لبش چو رخساره او
در یکدگر آمیخته ام آتش و آب
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۳ - روزی که به دست برنهم جام شراب
روزی که به دست برنهم جام شراب
وز غایت خرمی شوم مست و خراب
صد معجزه پیدا کنم اندر هر باب
زین طبع چو آتش و سخنهای چو آب
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۴ - نتوان ز جفای چرخ گردنده گریخت
نتوان ز جفای چرخ گردنده گریخت
دست ستمش به عقل بر نتوان بیخت
آن طاس نگون به گردن آویخته باد
چون سطل که آب روی مردم همه ریخت
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۵ - شاها،می عمرت فلک از جام بریخت
شاها،می عمرت فلک از جام بریخت
گلبرگ حیاتت نه به هنگام بریخت
خونی که بریخت تیغت از حلق عدو
از دیده دوستانت ایام بریخت
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۶ - باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت
باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت
یار آمد و می در قدح یاران ریخت
زلفش به تلطف آب عطاران برد
چشمش به کرشمه خون میخواران ریخت
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۷ - خصمت چو شکوفه مدتی رنگ آمیخت
خصمت چو شکوفه مدتی رنگ آمیخت
تا همچو شکوفه چرخش از دار آویخت
می زد چو شکوفه دست در هر شاخی
آخر چو شکوفه ناگه از بار بریخت
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۸ - ای باده،کدام دایگان پروردت
ای باده،کدام دایگان پروردت
جانت به سزا بود،که خدمت کردت؟
ای آب حیات،بنده آن خضرم
کز ظلمت آن گور برون آوردت
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۹ - رازی که به گل نسیم سنبل گفته ست
رازی که به گل نسیم سنبل گفته ست
پیداست ندانم که به بلبل گفته ست
از غنچه بسته لب نیاید این کار
گل بود دهن دریده هم گل گفته ست
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۱۰ - چشمی دارم همیشه بر صورت دوست
چشمی دارم همیشه بر صورت دوست
با دیده مرا خوش است چون دوست دروست
از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست
یا اوست به جای دیده یا دیده خود اوست
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۱۱ - دل خیمه غم بر آتش تاب زده ست
دل خیمه غم بر آتش تاب زده ست
خونابه ز دیدگان ره خواب زده ست
این تعبیه بین که دل برون آورده ست
وین رنگ نگر که دیده بر آب زده ست
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۱۲ - بس دل که ز تو خون شده در برمانده ست
بس دل که ز تو خون شده در برمانده ست
بس دست که از هجر تو در سر مانده ست
وی بس سخنان نغز چون گوهر و زر
کز گوش تو همچو حلقه بر در مانده ست
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۱۳ - عناب لبت رنگ زخم بر بوده ست
عناب لبت رنگ زخم بر بوده ست
عنابی چشم من از آن نغنوده ست
عناب که فضله های خون بنشاند
عناب لبت خون دلم بفزوده ست
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۱۴ - شاها،ز تو کار ملک ودین بانسق است
شاها،ز تو کار ملک ودین بانسق است
دریا ز خجالت کفت در عرق است
در عهد تو رافضی و سنی با هم
کردند موافقت که بوبکر حق است
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۱۵ - می را که همیشه با خرد دندان است
می را که همیشه با خرد دندان است
هم اوست که مونس خردمندان است
می در خُم اگر چه سر گرفته است رواست
در شیشه نگر که خرم و خندان است
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۱۶ - دی بر ورقی که آن ز اشعار من است
دی بر ورقی که آن ز اشعار من است
جانی دیدم که آن نه گفتار من است
دل گفت قلم تراش بر گیرو بکن !
گفتم آری کندن جان کار من است!