تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۱۹ - الزمرده
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۲۰ - الزمان
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۲۱ - الزواهر
زواهر را بدان علم طریقت
زانبا و علوم و اصل و وصلت
چو او اشرف ز انواع علوم است
بحق رهبر ز اقسام رسوم است
همان علمیکه بشنیدی تو نور است
ز خدمت حاصل اهل حضورست
بمحض موهبت ناگه بر دل
شود از حق بلاتحصیل حاصل
همین علم است نی معقول و منقول
که عمریرا بآن گشتی تو مشغول
نکردی حاصل از آن بحث و تدریس
بجز ظلمات لفظ و مکر و تلبیس
غرض باشد زواهر علم توحید
نه توحیدی که از ظن است و تقلید
نه توحید یکه لفظش در نصوص است
ترا حاصل ز اسفار و فصوص است
زانبا و علوم و اصل و وصلت
چو او اشرف ز انواع علوم است
بحق رهبر ز اقسام رسوم است
همان علمیکه بشنیدی تو نور است
ز خدمت حاصل اهل حضورست
بمحض موهبت ناگه بر دل
شود از حق بلاتحصیل حاصل
همین علم است نی معقول و منقول
که عمریرا بآن گشتی تو مشغول
نکردی حاصل از آن بحث و تدریس
بجز ظلمات لفظ و مکر و تلبیس
غرض باشد زواهر علم توحید
نه توحیدی که از ظن است و تقلید
نه توحید یکه لفظش در نصوص است
ترا حاصل ز اسفار و فصوص است
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۲۲ - الزیتون
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۲۳ - الزیت
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۲۴ - باب السین السابقه
کنند از سابقه اهل گواهی
اشارت بر عنایات الهی
عنایتها که او را در ازل بود
باهل صدق و اخلاص عمل بود
عنایاتی که اصلا گفتنی نیست
نهفته است ار چه هم بنعفتنی نیست
بیاران آنچه آن سلطان سر کرد
به پنهان کرد اما منتشر کرد
یکی از یار بیند روی زیبا
یکی لطف و اشارتها و ایما
اگر گویم عنایتهای سابق
دو صد دفتر شود بحرالحقایق
اشارت بر عنایات الهی
عنایتها که او را در ازل بود
باهل صدق و اخلاص عمل بود
عنایاتی که اصلا گفتنی نیست
نهفته است ار چه هم بنعفتنی نیست
بیاران آنچه آن سلطان سر کرد
به پنهان کرد اما منتشر کرد
یکی از یار بیند روی زیبا
یکی لطف و اشارتها و ایما
اگر گویم عنایتهای سابق
دو صد دفتر شود بحرالحقایق
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۲۵ - السالک
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۲۶ - السبخه
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۲۷ - الستر
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۲۸ - الستائر
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۲۹ - الستور
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۳۰ - سجودالقلب
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۳۱ - السحق
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۳۲ - السدره
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۳۳ - السر
شنو از سر و سر حق نگهدار
که هر سر دار گردد زود سردار
بود سر آنکه در ایجاد از وی
بشیئیت بود مخصوص هر شیء
از آن شد نزد اهل حق محقق
که حق را هیچکس نشناخت جز حق
نه او را غیر او کس گشت طالب
محب اوست هم او بیشوائب
هر آن آگه زعین ما خلق شد
بسر ذات خود عارف بحق شد
چو او را طالب الا سر او نیست
محب او جز آنوجه نکونیست
نبی کو را بحق بد تام حبی
عرفت گفت زان ربی بریی
گر این سر یافتی اسرار دانی
بعرفان محرم این آستانی
که هر سر دار گردد زود سردار
بود سر آنکه در ایجاد از وی
بشیئیت بود مخصوص هر شیء
از آن شد نزد اهل حق محقق
که حق را هیچکس نشناخت جز حق
نه او را غیر او کس گشت طالب
محب اوست هم او بیشوائب
هر آن آگه زعین ما خلق شد
بسر ذات خود عارف بحق شد
چو او را طالب الا سر او نیست
محب او جز آنوجه نکونیست
نبی کو را بحق بد تام حبی
عرفت گفت زان ربی بریی
گر این سر یافتی اسرار دانی
بعرفان محرم این آستانی
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۳۴ - سرالعلم
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۳۵ - سرالحال
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۳۶ - سرالحقیقه
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۳۷ - حکایت
مریدی خواست از پیری اجازت
که در کوهی کشد چندی ریاضت
در آن مغازه روی دید ماری
گرفت او را بدست از اختیاری
گزیدش مار و بردندش به تدبیر
ز بیم مرگ او را جانب پیر
بگفتش پیر عقلت از چه شدپست
که بگرفتی تو مار خفته بردست
بگفتا از تو بشنیدم که اشیاء
همه حقند در پنهان و پیدا
بکف زانرو گرفتم اژدها را
که با خود آشنا دیدم خدا را
بگفتش پیر حق در صورت قهر
اگر بینی ازو بگریز صد شهر
بصورتهای لطفی سوی او رو
ز صورتهای قهرش بر حذر شو
چوبی هر صورتش دیدی معادل
ترا سر حقیقت گشته حاصل
که در کوهی کشد چندی ریاضت
در آن مغازه روی دید ماری
گرفت او را بدست از اختیاری
گزیدش مار و بردندش به تدبیر
ز بیم مرگ او را جانب پیر
بگفتش پیر عقلت از چه شدپست
که بگرفتی تو مار خفته بردست
بگفتا از تو بشنیدم که اشیاء
همه حقند در پنهان و پیدا
بکف زانرو گرفتم اژدها را
که با خود آشنا دیدم خدا را
بگفتش پیر حق در صورت قهر
اگر بینی ازو بگریز صد شهر
بصورتهای لطفی سوی او رو
ز صورتهای قهرش بر حذر شو
چوبی هر صورتش دیدی معادل
ترا سر حقیقت گشته حاصل
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۳۸ - سرالتجلی
یکی از بهرت تسکین و تسلی
ترا سازم بیان سر تجلی
چو خورشید وجودت بیز فی شد
شهود کل شیئی در کل شیی شد
خود این در کشف قلبی آن تجلی است
که جمعیت احد را بین اسمی است
تو را اول تجلی شد چو مکشوف
باسماء جمله هر اسمیست موصوف
چو باشد اتحاد جمله بر ذات
شد آن ذاتالاحد جامع در اسمات
تمیزش بر تعینهاست میدان
که ظاهر شد بصورتها در اکوان
پس اریابی در اسماء سر ویرا
ز کل شیء بینی کل شیی را
ترا سازم بیان سر تجلی
چو خورشید وجودت بیز فی شد
شهود کل شیئی در کل شیی شد
خود این در کشف قلبی آن تجلی است
که جمعیت احد را بین اسمی است
تو را اول تجلی شد چو مکشوف
باسماء جمله هر اسمیست موصوف
چو باشد اتحاد جمله بر ذات
شد آن ذاتالاحد جامع در اسمات
تمیزش بر تعینهاست میدان
که ظاهر شد بصورتها در اکوان
پس اریابی در اسماء سر ویرا
ز کل شیء بینی کل شیی را