تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۴۳ - جواب نوشتن مجنون نامه لیلی را
مجنون چو به نامه در قلم زد
در اول نامه این رقم زد
دیباچه نامه امانی
عنوان صحیفه معانی
جز نام مسببی نشاید
کز وی در هر سبب گشاید
مطلق گردان دست تقدیر
زنجیری ساز پای تدبیر
دارای زمین و آسمان نیز
جان ده جان دار و جان ستان نیز
کوته کن دست بی نصیبان
مونس شو خلوت غریبان
فواره گشای چشمه جود
مطموره نشان کنج نابود
آن را که به وصل چاره سازد
سر برتر از آسمان فرازد
وان را که ز هجر سینه سوزد
صد شعله به خرمنش فروزد
چون بست زبان ازین سرآغاز
گشت از دل ریش راز پرداز
کین هست صحیفه نیازی
زآزرده دلی به دلنوازی
یعنی ز من به خار خفته
نزدیک تو ای گل شگفته
ای همچو بهار تازه خندان
لیکن نه به روی دردمندان
ای باغ ولی نشیمن زاغ
بهر همه مرهم و مرا داغ
ای روی ز من نهفته چون گنج
در دامن دیگران گهرسنج
ابری تو ولی به روزگاران
برق از تو به من رسد نه باران
کشت همه از تو چو بهشت است
خاکم ز تو چون به خون سرشته ست
اینست عنایت از تو بر من
کز برق توام بسوخت خرمن
بر سوخته خرمنان ببخشای
رشحی ز زلال لطف بگشای
ای چشمه آب زندگانی
لیک از پیش تشنه ای که دانی
آن تشنه شده ز چشمه سیراب
من سوخته دل ز صد تف و تاب
خضر است بلی به چشمه در خور
گو تشنه بمیر صد سکندر
ز آبی که سکندر است لب خشک
با سوخته دل چو نافه مشک
کی بهره برد چو من گدایی
در ظلمت هجر مبتلایی
آن دم که رسید نامه تو
پر عطر وفا ز خامه تو
بردیده خونفشان نهادم
در سینه به جای جان نهادم
تعویذ دل رمیده کردم
قوت تن قحط دیده کردم
هر حرف وفا از وی که خواندم
از دیده سرشک خون فشاندم
هر نقش امل ز وی که دیدم
از سینه نوای غم کشیدم
در وی سخنان نوشته بودی
صد تخم فریب کشته بودی
غمخواری من بسی نمودی
غم های مرا بسی فزودی
گفتی که بجاست تا هش از من
هرگز نشوی فرامش از من
زآغوش کسان نباشد انصاف
از عشق کسی دگر زدن لاف
لب از دگریت بوسه آلود
پاکی زبان نداردت سود
گیرم که تو دوری از کم و کاست
ناید به زبان تو به جز راست
مسکین عاشق چه بدگمان است
هر لحظه اسیر صد گمان است
هر شبهه به پیش او دلیلیست
هر پشه مرده زنده پیلیست
کاهی بیند گمان برد کوه
کوهیش آید به سینه ز اندوه
از مور کند توهم مار
صد زخم خورد به جان افگار
مرغی که به بام یار بیند
کو دانه ز بام یار چیند
زان مرغ به خاطرش غباریست
کز غیر به دوست نامه آریست
گفتی که به بوسه دل ندارم
وز فکر کنار برکنارم
این درد نه بس که صبح تا شام
همصحبت توست کام و ناکام
رویی که به سالها نبینم
وان میوه که عمرها نچینم
هر روز هزار بار بیند
هر لحظه به کام خویش چیند
گفتی که ز درد پایمال است
وز غصه به معرض زوال است
خوهد ز میانه زود رفتن
بر باد هوا چو دود رفتن
گر او برود تو را چه کم یار
کالای تو را چه کم خریدار
زانجیر بن ار جدا شود زاغ
صد مرغ دگر ستاده در باغ
ممکن بود از تو کام هر کس
محروم ازان همین منم بس
چون روز امیدم از سفیدی
دور است خوشم به ناامیدی
نومید چه خواهیم در این بار
نبود به امیدواریم کار
گر از من خسته بر کرانی
این بس که به کام دیگرانی
کام دل دشمنان که خواهی
حاصل بادا چنانکه خواهی
چون کام تو هست کام ایشان
بادا کامم به نام ایشان
هر پوست که دوست دانی او را
حیف است که پوست خوانی او را
از دوستی تو پوست مغز است
آن پوست که خوانیش نه نغز است
آن را که تو دوست داری ای دوست
گر دوست ندارمش نه نیکوست
با هر که تو دوستدار اویی
از من نسزد بجز نکویی
عاشق که برای دوست کاهد
آن به که رضای دوست خواهد
از خواش خویش رو بتابد
در راه مراد او شتابد
عشق از طلب مراد دور است
عاشق ز مراد خود نفور است
شادان به غم و غمین ز شادی
خاک است به کوی نامرادی
هر چند که من نه از تو شادم
یک بار نداده ای مرادم
خاطر ز زمانه شاد بادت
گیتی همه بر مراد بادت
دمسازی دوستان تو را باد
ور من میرم تو را بقا باد
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۴۴ - بیمار شدن شوهر لیلی و وفات یافتن وی با داغ محرومی از وصال لیلی
نیرنگ زن بیاض این راز
صورتگری اینچنین کند ساز
کان کعبه بی نظیر منظر
چون صورت چین بدیع پیکر
یعنی لیلی مه حصاری
برج قمر از رخش عماری
با شوهر خود چو سرکشی کرد
پاداش خوشیش ناخوشی کرد
بر درج امل نداد دستش
وز برج امید پر شکستش
با وی ورق مراد نگشاد
سر بر خط انقیاد ننهاد
مسکین زین غم ز پا درافتاد
بیمار به روی بستر افتاد
آن وصل بلای جان او شد
سود اندیشی زیان او شد
وصلی که در آن نه یار یار است
بر عاشق ازان هزار بار است
از دور بهشت عدن دیدن
میوه ز ریاض او نچیدن
بر دوزخیان عیش ناخوش
باشد بتر از عذاب آتش
می بود ز خاطر غم اندیش
بیماری او زمان زمان بیش
از تاب تبش که بود سوزان
شد رشته نبض او فروزان
زان گونه که نبض گیر را دست
چون نبض ز نبض او همی جست
انگشت به نبضش ار نهادی
چون شمع آتش در آن فتادی
آمد به سرش طبیب دانا
بر بردن رنج ها توانا
بر صحت او دلیل می جست
قاروره چو دید دست ازو شست
گلنار فسرده برگ گشتش
قاروره دلیل مرگ گشتش
چون یک دو سه روز بود رنجه
مسکین به شکنج این شکنجه
ناگاه عنایت ازل دست
بگشاد بر او شکنجه بشکست
از کشمکش نفس رهاندش
وز تنگی این قفس جهاندش
شد مرغش ازین مخیم خاک
پروازکنان به عالم پاک
جان داد به درد و جاودان زیست
آن کو ندهد به درد جان کیست
جانی که به درد برنیاید
در قالب مرد درنیاید
باشی به جهان به درد یکچند
وز وی ببری به درد پیوند
در بودن درد و در سفر درد
آوخ ز جهان درد بر درد
زین درد کسی کنار گیرد
کو پیشترک ز مرگ میرد
زین مکمن درد خیز برخیز
زین دشمن پر ستیز بگریز
این رومی صبح و زنگی شام
طرارانند شوخ و خودکام
آنت به درست زر فریبد
وینت به کف گهر فریبد
تا گنج ابد ز تو ستانند
در رنج مؤبدت نشانند
هان تا نخوری فریب ایشان
مغرور به زین و زیب ایشان
لیلی که ز درد و داغ مجنون
می داشت دلی چو غنچه پر خون
از مردن شو بهانه بر ساخت
وز خون دل خویشتن بپرداخت
آهی که به سینه اش گره بود
در خرمن صبر شعله نه بود
در ماتم شو ز سینه بگشاد
واندوه نهان به باد بر داد
در گریه چو دوست دوست گفتی
درها به فراق دوست سفتی
زان دوست غرض نه شوهرش بود
با خویش خیال دیگرش بود
عمری به لباس سوگواری
بنشست به رسم عده داری
شب بستر غم فکنده می داشت
تا روز به گریه زنده می داشت
در روز به درد و سوز می بود
با آه جهان فروز می بود
عشقش به درونه داشت خانه
شد ماتم شوهرش بهانه
عمری به دراز گریه و آه
می کرد و زبان خلق کوتاه
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۴۵ - خبر وفات شوهر لیلی به مجنون رسیدن و گریستن وی از آن خبر و سبب پرسیدن قاصد از آن گریه
آن رفته ز قید عقل بیرون
کامد روزی به سوی مجنون
وز لیلی و عقد او خبر گفت
وان شیفته را ز نو برآشفت
می خواست ز تار مهربافی
آن زخم گذشته را تلافی
چون یافت خبر ز مردن شوی
آورد به سوی کوه و در روی
وان گم شده را بجست بسیار
چون یافت نشانش آخر کار
گفتا که مرا بشارتی هست
گویم به تو گر اشارتی هست
خاری که فتاده در رهت بود
ضربت زن جان آگهت بود
باد اجلش ز راه برداشت
وز وی اثری به راه نگذاشت
یعنی زیبا جوان داماد
زد گام برون ازین غم آباد
درد سر خویشتن برون برد
زین منزل و عمر با تو بسپرد
مجنون ز حدیث مردن او
وز قصه جان سپردن او
بر خود پیچید و زار بگریست
چون ابر به نوبهار بگریست
چندان بگریست کان خبرگوی
از موجب گریه شد خبرجوی
گفت ای به میان عاشقان شاه
زاسرار نهان عشق آگاه
چون قصه عقد او شنیدی
از غصه لباس جان دریدی
از هر مژه سیل خون فشاندی
وز چشم زمانه خون چکاندی
و امروز که ذکر مردنش رفت
وافسانه جان سپردنش رفت
هم گریه زار برگرفتی
وین نوحه گری ز سر گرفتی
با یکدگر این دو حال چون است
کز دانش عقل من برون است
گفتا کان روز گریه زان بود
کان عقد مرا گزند جان بود
آن کز غم جان سرشک نگشاد
سنگی باشد نه آدمیزد
وامروز سرشک ازان فشانم
کافتاد آتش درون جانم
کان کو تنها نه سیم و زر باخت
هر نقد که داشت جمله درباخت
دل از همه طاق جفت او شد
مرغ گل نوشگفت او شد
همخانه و همسرای او بود
روشن نظر از لقای او بود
محروم ز وصلش اینچنین مرد
جان از غم عشقش اینچنین برد
من خسته جگر که با دل تنگ
دورم ز درش هزار فرسنگ
گردم هر روز در دیاری
باشم هر شب به کنج غاری
پیوستن ما به هم خیال است
نزدیکی ما به هم محال است
جز اینکه مقیم یک جهانیم
در دایره یک آسمانیم
ساییم به روی یک زمین پای
داریم درون یک زمان جای
دانی که چگونه زار میرم
بر بستر هجر خوار میرم
در چشم من است آنکه روزی
سر بر زندم ز سینه سوزی
مهجور ز یار و دور از اغیار
افتم به میان خاره و خار
جز آهوی دشت همدمی نه
غیر از دد و دام محرمی نه
در حسرت آن غزال سرمست
از جیب هوس برون کنم دست
آهویی را کشم در آغوش
هویی زنم و ز من رود هوش
جان همره هوش رخت بندد
بر مردن من زمانه خندد
از مرقد آهوان به زورم
آرند به خوابگاه گورم
زان آهوی شوخ در غرامت
من باشم و گور تا قیامت
آن را که بود رهی چنین پیش
جان و دلی از غم چنین ریش
چون رفتن دشمنان کند یاد
حاشا که ز مرگشان شود شاد
رنجی که به خود نمی پسندم
چون بر دگری رسد چه خندم
این چرخ ستمگر جفاکوش
کی نوبت کس کند فراموش
دی کرد به زخم دشمن آهنگ
فردا به سبوی من زند سنگ
شاد از غم کس نزیستن به
بر محنت خود گریستن به
دانا که بود درین غم آباد
آن کز غم کس نمی شود شاد
این گفت و به خیر باد برخاست
وز محنت راه عذر او خواست
آن سوی قبیله بارگی راند
وین با دد و دام خود به جا ماند
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۴۶ - رفتن مجنون به حوالی دیار لیلی و ملاقات و مقالات وی با سگی که در کوی وی دیده بود
گوهر کش سلک این حکایت
در قصه چنین کند روایت
کان داده درین محیط مواج
سرمایه عقل و دین به تاراج
آن کشتی عافیت شکسته
بر تخت شکسته ای نشسته
چون مژده مرگ دشمن خویش
بشنید ز یار مصلحت کیش
دانست که خاست مانع از راه
شد راه به کوی وصل کوتاه
مه در مهد است و پاسبانی نی
گل نوعهد و غم خزانی نی
از قوت شوق کوی جانان
شد ناقه بادپای رانان
چون قوت شوق بارگی وار
بردش به دیار آن وفادار
حیران می گشت وز چپ و راست
از دوست نشانه ای همی خواست
ناگاه ز دور دید یک سگ
افتاده ز پای و مانده از تگ
هم بازوی او ز کار رفته
هم پنجه اش از شکار رفته
داء/الثعلب ببرده مویش
وز زخم ددان فگار مویش
از لاغریش ز پوست هر سو
پیدا شده استخوان پهلو
بود انبانی و استخوان پر
یا خود قربانی از کمان پر
دمش که ز مو نداشت تاری
حلقه زده می نمود ماری
خالیش دهان لقمه فرسای
از دندان های استخوان خای
چون گر سنگیش قصد جان کرد
گویی دندان چو استخوان خورد
پهلوش ز سختی زمین ریش
در ناله ز دست پهلوی خویش
هر ریش به پوستش دهانی
در وی ز وفاکشان زبانی
همچون دندان ازان دهان ها
بنموده سفید استخوان ها
نی نی شده پوستش بر اندام
صد چشمه زیاده بود چون دام
زان دام به جای صید نخجیر
گشته پی قوت خود مگس گیر
روبه با وی به سرفرازی
هر دم گفتی به طنز و بازی
کای شیر پلنگ گیر برخیز
با روبه خسته دل درآویز
تا کی عریان به هر زمینی
خسبی به کف آر پوستینی
مجنون چو بدید روی آن سگ
چون اشک دوید سوی آن سگ
چون سایه به زیر پایش افتاد
صد بوسه به خاک پای او داد
رفتش ته پا به دیده تر
گسترده ز ریگ نرم بستر
بالین سر زانوی خودش ساخت
بر سر سایه ز مهرش انداخت
شستن به دو چشم تر جراحت
خارید تنش به دست راحت
گرد از سر و روی او بیفشاند
وز پهلو و پشت او مگس راند
چون دست ز شغل کار سازی
بگشاد زبان به دلنوازی
کای طوق وفا قلاده تو
شیران جهان فتاده تو
هستی به وفا ز آدمی بیش
وز جمله به راه محرمی پیش
یک لقمه ز دست هر که خوردی
صد سنگ خوری و برنگردی
کار تو شبانه پاسبانی
وآیین تو روزها شبانی
دزد از تو ز کار خویشتن سیر
گرگ از تو اسیر پنجه شیر
بانگت دل شبروان شکسته
دست عسسان به چوب بسته
در معرکه گاه راستکاران
یک موی تو وز عسس هزاران
چون در ره پردلی زنی تگ
با شیری تو عسس کم از سگ
بس گمشده در شبان تاری
کز بانگ خودت به منزل آری
آن را که به شب ز ره برون است
بانگ تو نوای ارغنون است
ور زانکه ز کوی دوست آید
از رشته جان گره گشاید
روزی که بود شکار کارت
سلطان جهان بود شکارت
در بازوی وی بود کمندت
در پنجه وی گشاد و بندت
دلقت ز حریر و خز ملمع
طوقت ز زر و گهر مرصع
از همتگی تو گر بماند
در پیروی تو رخش راند
کار تو به خود کند حواله
وز خوان خودت دهد نواله
چون سر دهدت به صید نخجیر
ناید به دویدن از تو تقصیر
از بس که سبکروی کنی ساز
ماند ز تو سایه در قفا باز
گر مرغ شود شکار یا باد
مشکل ز دم تو گردد آزاد
بس روبه جلد کار دیده
کش زخم تو پوستین دریده
وان را پی دوختن همان روز
داده به دکان پوستین دوز
ناگشته پلنگ رنجه تو
ترسید ز زور پنجه تو
با آن درع و سلاح داری
بر قله کوه شد حصاری
شیر از تو شنید مکر و دستان
از بیم خزید در نیستان
با آن همه انبوهی نیزه
پیچید ز تو سر ستیزه
با زور تو ک آفت گوزن است
آهوی حقیر را چه وزن است
هر گور که زخم خورده از تو
جان با تگ پا نبرده از تو
خرگوش تو را به خواب دیده
از ترس تو خواب ازو رمیده
اینست حکایت جوانیت
تاریخ صفای زندگانیت
واکنون که فلک ز پا فکندت
شد زور ز پای زورمندت
کردند رها تو را به خواری
ناکرده کسیت حقگزاری
تا مرگ نگرددم هم آغوش
حاشا که تو را کنم فراموش
بودی سگ آستان لیلی
شبها شده پاسبان لیلی
هر چند کزان شرف فتادی
وان مرتبه را ز دست دادی
هستم سگ تو من فتاده
از حلقه دم کنم قلاده
دست آر ز دوستی سوی من
کن طوق سعادتم به گردن
بگذار به حرمت وفایت
تا روی نهم به خاک پایت
کین پای به کوی او رسیده ست
گاهی ز قفای او دویده ست
نگرفته شبی ز پاسش آرام
برگردش خیمه اش زده گام
چشمت بوسم که گاه گاهی
کرده ست به روی او نگاهی
یا باد به میل خار و خاشاک
شد سرمه کشش ز راه آن پاک
بندم به دم تو ز اشک گوهر
کان حلقه زده بسی بر آن در
داغی که ازو بود به رانت
وز سر وفا دهد نشانت
خواهم دل خود نهم بر آن داغ
تا داغ دلم شود ازان باغ
هستی القصه پای تا فرق
در نور جمال یار من غرق
خواهم که ز خود تهی کنم جای
تا بو که به جای من نهی پای
من باز رهم ز دلخراشی
درمان خراش من تو باشی
خاکم به ره تو ای وفادار
زنهار و هزار بار زنهار
روزی که رسی به خاک آن کوی
باز آیدت آب رفته بر جوی
افتد به حریم او گذارت
بخشند بر آن ستانه بارت
هر جا که نشان پاش بینی
خاک ره فرق ساش بینی
بوسی ز لبم نشان آن پای
وز فرق سرم شوی زمین سای
گاهی که طفیل میهمانی
یادی کندت به استخوانی
زان طعمه شوی چو بهره اندیش
یاد آری ازین طفیلی خویش
شبها که بر آستانه او
گردی پی پاس خانه او
بی خوابی من به خاک و خواری
دور از در او به خاطر آری
چون دامن خیمه اش بهاران
از ابر شود سرشکباران
آبی آری به روی کارم
از قصه چشم اشکبارم
بر گردن میخ ها طنابش
چو حلقه شود به پیچ و تابش
بر گردن مانده زیر باری
منت نه ازان به طوقداری
یک شب که به چشم نایدش خواب
آید بیرون به گشت مهتاب
ساز از پی خواب او بهانه
گوی از من بی دل این فسانه
کای شیر شکار آهوی شنگ
تیغ تو به خون پردلان رنگ
تا چند من غریب شیدا
گردم ز تو گرد کوه و صحرا
عمری ز در تو دور بودم
دمساز گوزن و گور بودم
امروز که آمدم به نزدیک
چشمم ز غبار هجر تاریک
ترسم که اگر قدم نهم پیش
اندوه تو بر دلم شود بیش
یک مانع اگر ز راه برخاست
صد مانع دیگرم مهیاست
گر گرد جوانه شیر شبگیر
در حیله گریست روبه پیر
بر شیر شکسته پای در سنگ
صد زخم رسد ز روبه لنگ
گر دل دهیم کنم دلیری
در بیشه این دیار شیری
سر پای کنم به راه وصلت
آیم به شکارگاه وصلت
در بیشه تو مقام گیرم
وز وصل تو صید کام گیرم
ور نی باشم چنانکه زین بیش
بودم به خیال مردن خویش
میرم به مراد بخت ناساز
تو از من و من ز خود رهم باز
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۴۷ - پوست پوشیدن مجنون و به میان گوسفندان لیلی درآمدن و به حوالی خیمه گاه وی رفتن
آن پوست و مغز قصه اش نغز
از پوست چنین برون دهد مغز
کان پوست شناس مغز دیده
از پوست به مغز آن رسیده
چون شد به دیار یار نزدیک
شد کار بر او چو موی باریک
نی رخصت پیش یار رفتن
نی صبر ازان دیار رفتن
از قرب دیار شوق افزود
وز وصل هزار مانعش بود
سرگشته در آن دیار می گشت
وآشفته و بی قرار می گشت
هر کس که در آن دیار دیدی
یا در راهی به او رسیدی
زو چاره کار خویش جستی
درمان درون ریش جستی
روزی می گشت گرد آن دشت
ناگه رمه ای ز دور بگذشت
شد گرد رمه عبیر جیبش
کامد ز عبیردان غیبش
از نور شبان چو لمعه نور
می تافت فروغ لیلی از دور
زانه لمعه چو یافت روشنایی
افروخت چراغ آشنایی
گفت ای ز تو در سیه گلیمی
روشن شده آتش کلیمی
هر کوه ز مقدم تو طوری
در طور ز آتش تو نوری
ای وادی ایمن از تو این خاک
ترسان ز عصات نیل افلاک
هر جا که ز کف بیفکنی چوب
بر معرکه ددان فتد کوب
هر چند به صورت آن عصاییست
در دیده خصم اژدهاییست
بربوده به دشت از دد و دام
آواز فلاخن تو آرام
هر گه سنگی به زور بازو
در کفه آن کنی ترازو
گرگ از رمه ات ز بیم آن سنگ
افتان خیزان جهد به فرسنگ
ور زانکه شوی ازان فلاخن
بر برج فلک عروسک افکن
افتاده ز ترس لرزه بر شیر
خود را زان برج افکند زیر
ای کاسه تو کشیده خوانی
پرورده ز شیر خود جهانی
هر صبح ز خوانش این کهن پیر
بزغاله و بره را دهد شیر
با تشنه لبی منم اسیری
زین خوان کرم نخورده شیری
با تشنه لبان چو چرخ مستیز
یک جرعه شیر بر لبم ریز
شیری نه که تن بپروراند
شیری که غذا به جان رساند
یعنی که ز لطف و مهربانی
رحمی بنما چنانکه دانی
بگشای به کوی لیلی ام در
دزدیده به سوی لیلی ام بر
تا بو که به گوشه ای نشینم
پوشیده جمال او ببینم
از تو به قلاده سگم خوش
چون سگ به قلاده خودم کش
باشد که طفیلی سگانش
سایم سر خود بر آستانش
یا کن ز سر وفا پسندی
خاصم به لباس گوسفندی
آمد تن من گسسته جانی
بی پوست و گوشت استخوانی
زین گله که جان فدای آنم
یک پوست بکش در استخوانم
شاید به حریم ارجمندان
گنجم به طفیل گوسفندان
چون گله به آن حرم درآید
لیلی سوی آن نظر گشاید
من نیز به آن نظر درآیم
پنهان سوی او نظر گشایم
رویی بینم که در فراقش
دل سوخته ام ز اشتیاقش
این گفت و چو سایه بی خود افتاد
چون مرده به خاک مرقد افتاد
تا ماهی و ماه کرد ازو راه
از دیده سرشک وز جگر آه
بالای سرش شبان نشسته
چشمی گریان دلی شکسته
زان بیهوشی چو با خود آمد
واندوه شده یکی صد آمد
بگشاد شبان لب ترحم
گفت ای شده در هوای دل گم
خوش باش که وقت دلنوازیست
وامشب شب وصل و کار سازیست
آورد به سوی او یکی پوست
کین پرده توست تا در دوست
این را در پوش و شاد و خندان
می رقص میان گوسنفدان
شاید کامروز همچو هر روز
گرد رمه گردد آن دل افروز
حال تو در آن میان نداند
وز کف به تو راحتی رساند
مسکین مجنون چو پوست را دید
سوی رمه میل دوست بشنید
برخاست فکنده پوست در بر
برساخت ز دست پای دیگر
پیوسته دلی اسیر غم داشت
کاندر ره عشق پای کم داشت
با آن پایی که داشت پیوست
هر پای دگر کش آمد از دست
با آن رمه خم ز بار غم پشت
هم پای همی دوید هم پشت
می زد به امید دست و پایی
تا بو که ازان رسد به جایی
می گفت به زیر لب که یارب
این خلعت نورسیده کامشب
از نرمی دولتم به پشت است
با آن سنجاب بس درشت است
گر قصه آن رسد به قاقم
در خود کشد از خجالتش دم
با نرمی آن ز مو درشتی
اقرار کند به خارپشتی
زین پوست شدم چو نافه مشکین
اینجا چه سگ است آهوی چین
ان نیست سزا به قد هر کس
تا جان دارم لباسم این بس
از شادی این لباس بر تن
صد پوست نشست گوشت بر من
زین پوست شدم سعادت اندوز
در پوست همی نگنجم امروز
با خود بود اندرین فسانه
کاورد ره آن شبان به خانه
لیلی آمد ز خانه بیرون
چون چارده مه ز دور گردون
گردن ز حلی بلند آواز
ساق از خلخال نغمه پرداز
پر کرده ز زلف پر خم و تاب
دامان جهان ز عنبر ناب
کرد از رمه جا به یک کناره
بگشاد نظر پی نظاره
هر زنده به نوبت از بز و میش
زان گله همی گذشتش از پیش
نوبت چو به آن رمیده افتاده
از پوست به دوست دیده بگشاد
نی صبر بماند نه قرارش
وز دست برفت اختیارش
بانگی زد و بی خبر بیفتاد
چون سایه به رهگذر بیفتاد
لیلی چو شنید بانگ بشناخت
کان کیست نظر به سویش انداخت
افتاده چه دید پوستی خشک
پر خون جگرش چو نافه مشک
هم عقل ز دست داده هم هوش
هم چشم ز کار مانده هم گوش
بالین ز کنار خویش کردش
وز چهره به گریه شست گردش
از خوی به گلاب عطر پرورد
زان بیهوشی به هوشش آورد
آمد چو به هوش و دیده بگشاد
پیش رخ او به سجده افتاد
کای مردم چشم چشم بازان
وی قبله ناز پرنیازان
ای گلبن باغ سربلندی
وی نور چراغ ارجمندی
ای عرش برین تو و زمین من
هیهات که آن تو باشی این من
باور نکنم من فتاده
کین بر سر من تویی ستاده
سر برده بر اوج لامکان عرش
خاشاک زمین کیش سزد فرش
دامان تو در کفم محال است
گر نغلطم امشب این خیال است
مستان که به شب خیال بینند
در خواب دو صد محال بینند
آنجا که ز طالعم دلیل است
این واقعه هم ازان قبیل است
خوابی که در او رخ تو بینم
با تو به فراغ دل نشینم
بیداری دولت من است آن
بینایی چشم روشن است آن
لیلی چو نیازمندیش دید
وان نکته دلنواز بشنید
گفت ای شده میهمانم امشب
آسوده به توست جانم امشب
این پوست بود ز دوست مانع
از دوست شو به پوست قانع
از گردن خود بیفکن این پوست
بی پوست نشین چو مغز با دوست
تا چند سخن ز پرده گوییم
رازی دو سه پوست کرده گوییم
شب روشن بود و ماه تابان
محنت به ره عدم شتابان
تا صبح به یکدگر نشستند
یک لحظه لب از سخن نبستند
صد قصه به آه و ناله گفتند
درد دل چند ساله گفتند
صد نکته هنوز بود باقی
زد مرغ ترانه فراقی
صبح از دم گرگ رایت افراشت
سگ خفت و خروس نعره برداشت
چون نعره او سماع کردند
یکدیگر را وداع کردند
آن جانب خیمه قد ستون کرد
وین دشت ز گریه لاله گون کرد
این است بلی سپهر را کار
کز بعد هزار رنج و تیمار
گر خسته دلی جگر فگاری
یابد ره وصل پیش یاری
ناکرده نگاه در رخش تیز
دستش گیرد که زود برخیز
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۴۸ - رفتن مجنون به طفیل گدایان به خیمه گاه لیلی و شکستن لیلی کاسه وی را و رقص کردن مجنون از ذوق آن
شیرین سخن شکر فسانه
کین قصه نهاد در میانه
افسانه پوست چون فرو خواند
از پوست برون چنین سخن راند
کان خورده چو دف طپانچه بر پوست
در ناله ز دست فرقت دوست
می گشت به کوه و دشت یکچند
از دوست همی به پوست خرسند
چون پوست نشان ز دوست می داد
خود را تسکین به پوست می داد
وان دم که زمانه کند ازو پوست
وان نیز به کف نماندش از دوست
می برد به سر به کام دشمن
نی دوست به بر نه پوست بر تن
بی دوست که بود رفته جانی
بی پوست چه بود استخوانی
چون یکچندی بر این برآمد
دودش ز دل حزین برآمد
یک روز به وقت نیمروزان
شد پیش شبان ز درد سوزان
چون سایه به زیر پایش افتاد
برداشت ز سوز سینه فریاد
کای چاره گر درون ریشم
روزی عجب آمده ست پیشم
در حال دلم نظاره ای کن
مردم ز فراق چاره ای کن
زین پیش ز هجر مرده بودم
جان را به اجل سپرده بودم
انفاس توام به لطف بنواخت
وز نو چو مسیح زنده ام ساخت
افکن نظری دگر به کارم
کامروز همان امید دارم
بگریست به درد کای جوانمرد
سر تا به قدم همه غم و درد
ز اندوه تو شد مرا جگرخون
وز درد تو اشک من جگرگون
بختت به مراد دل رساناد
بر مسند دولتت نشاناد
از هیچ مقام و هیچ جایی
زین بیش نبینمت دوایی
کان نقش بدیع کلک تصویر
وان شیرین تر ز شکر و شیر
هر اول هفت وقت شامی
از شیر رمه پزد طعامی
خاصه پی طعمه گدایان
از خوان سپهر بینوایان
هر کس که بود در آن حوالی
از سفره رزق دست خالی
آرند به آستان او روی
از خوان نوال او غذا جوی
مالد سر آستین خود باز
قسامی آن به خود کند ساز
کفلیز به کف طعام سنجد
در کاسه هر کس آنچه گنجد
دارند آندم در آن گذرگاه
بیگانه و آشنا همه راه
امشب هنگام کام بخشیست
بی شامان را طعام بخشیست
برخیز تو نیز کاسه بر کف
خود را افکن به سلک آن صف
باشد که طفیل هر گدایی
زان مایده ات رسد نوایی
مجنون چو شنید این بشارت
برخاست به موجب اشارت
بگرفت به کف شکسته جامی
می زد به حریم دوست گامی
آن دلشده چون رسید آنجا
صد دلشده بیش دید آنجا
بر دست گرفته کاسه یا جام
دریوزه گرش ز خوان انعام
هر کس ز کف چنان حبیبی
می یافت به قدر خود نصیبی
مجنون از دور چون بدیدش
عقل از سر و جان ز تن رمیدش
بی خود شد و میل خاک ره داشت
خود را به حیل به پا نگه داشت
چون نوبت وی رسید بی خویش
آورد او نیز جام خود پیش
لیلی وی را چو دید بشناخت
کارش نه چو کار دیگران ساخت
ناداده نصیب ازان طعامش
کفلیز زد و شکست جامش
مجنون چو شکست جام خود دید
گویا که جهان به کام خود دید
آهنگ سماع آن شکستش
چون راه سماع ساخت مستش
می بود بر آن سرود رقاص
می زد با خود ترانه خاص
العیش که کام شد میسر
عیشی به تمام شد میسر
همچون دگران نداد کامم
وز سنگ ستم شکست جامم
با من نظریش هست تنها
زان جام مرا شکست تنها
بیهوده شکست من نجسته ست
کارم زشکست او درست است
آن سنگ که زد به جام من فاش
زان کاسه سرشکستیم کاش
تا در صف واقعان این راز
جاوید نشستمی سرافراز
گر جام مرا شکست یارم
آزردگیی جز این ندارم
کان لحظه مرا که جام بشکست
آزرده نگشته باشدش دست
صد سر فدی شکست او باد
جانها شده مزد دست او باد
از خنجر مهر او دلم چاک
وز هر چه نه مهر او دلم پاک
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۴۹ - ملاقات کردن مجنون با لیلی در یکی از راهها و در انتظار مراجعت او در مقام حیرت ایستادن و شیان کردن مرغ بر سر وی
رامشگر این ترانه خوش
دستان زن این سرود دلکش
بر عود سخن چنین کشد تار
کان مانده به چنگ غم گرفتار
چون شادی کاسه اش ز سر رفت
وان خرمیش ز دل به در رفت
با محنت دوری خود افتاد
با رنج صبوری خود افتاد
از نایره فراق می سوخت
وز شعله اشتیاق می سوخت
در هر منزل که جای بودش
بر تابه گرم پای بودش
نی خوابگهش به مرغزاری
نی آبخورش به چشمه ساری
بی صبری و بی قراریی داشت
با هر خس و خار زاریی داشت
از هر چیزی مدد همی جست
زان ورطه خلاص خود همی جست
روزی به هوای نیمروزی
از تاب حرارت تموزی
ره برد به خیمه ذلیلان
یعنی که به سایه مغیلان
بر ساخت ازان نظاره گاهی
می کرد به هر طرف نگاهی
ناگاه بدید قومی از دور
زیشان در و دشت گشته معمور
قومی همه از بزرگواری
ارباب محفه و عماری
کردند به یک زمان در آن جای
صد خیمه و بارگاه بر پای
زانجا که خیال عاشقان است
سودای محال عاشقان است
مجنون با خود خیال می کرد
وین آرزوی محال می کرد
کانان لیلی و آل اویند
محمل کش جاه و مال اویند
دیگر می گفت کین خیال است
وز بخت من این هوس محال است
با خود همه گفت و گویش این بود
اندیشه و آرزویش این بود
زان خیمه گهش نمود ناگاه
با جمع ستارگان یکی ماه
کز خیمه هوای گشت کردند
زان مرحله رو به دشت کردند
در پای کشان ز ناز دامان
گشتند به سوی او خرامان
او چشم نهاده کان کیانند
سرمایه سود یا زیانند
وانان شده سوی او شتابان
کان تنها کیست در بیابان
آن دم که به پیش هم رسیدند
یکدیگر را تمام دیدند
مسکین مجنون چه دید لیلی
با او ز زنان قوم خیلی
چشمش چو بر آن سهی قد افتاد
بیخود برجست و بیخود افتاد
شد کالبدش ز هوش خالی
لیلی به سرش دوید حالی
بنهاد سرش به زانوی خویش
خونابه فشان ز سینه ریش
زان خواب خوش از گلابریزی
زود آوردش به خوابخیزی
دیدند جمال یکدگر را
بردند ملال یکدگر را
هر راز کهن که بود گفتند
هر در سخن که بود سفتند
در وقت وداع کاندرین باغ
کس سوخته دل مباد ازین داغ
مجنون گفتا که ای دل افروز
کامروز میان صد غم و سوز
بگذاشتی اندرین زمینم
من بعد کی و کجات بینم
گفتا که به وقت بازگشتن
خواهی هم ازین زمین گذشتن
گر زانکه درین مقام باشی
از دیدن من به کام باشی
با طلعت من شوی ز غم شاد
من نیز ز بند محنت آزاد
این رفت ز جای و آن به جا ماند
چون مرده تنی ز جان جدا ماند
می رفت ز دیده دلربایش
می دید به حسرت از قفایش
از جان رقمی نمانده باقی
می گفت قصاید فراقی
بر موجب وعده ای که بشنید
از منزل خویشتن نجنبید
در حیرت عشق آن دلارای
بنشست درخت وار از پای
می بود ستاده چون درختی
مرغان به سرش نشسته لختی
یک جا چو درخت پاش محکم
مو رفته چو شاخه هاش درهم
عهدی چو گذشت در میانه
مرغی به سرش گرفت خانه
مویش چو بتان مشک برقع
از گوهر بیضه شد مرصع
برخاست ز بیضه ها به پرواز
مرغان سرود عشق پرداز
یکچند بر این نسق چو بگذشت
لیلی به دیار خویش برگشت
آمد چو به آن خجسته منزل
وز ناقه فرو گرفت محمل
هر کس ز مشقت سیاحت
آسود به خواب استراحت
برخاست به وقت نیمروزان
خورشید آسا رخی فروزان
در پای به ناز پروریده
نعلین ادیم زر کشیده
پوشیده پرند آسمانی
بربسته حمایل یمانی
آراسته چون بهشت رویی
آماده در او هر آرزویی
چون سرو سهی به قد دلکش
چون کبک دری خرامیش خوش
آمد به سر رمیده مجنون
دیدش ز حساب عقل بیرون
یک ذره ز وی نمانده بر جای
مستغرق عشق فرق تا پای
چشمی به زمین به سان انجم
در پرتو آفتاب خود گم
هر چند نهفته دادش آواز
نامد به وجود خویشتن باز
زد بانگ بلند کای وفا کیش
بنگر به وفا سرشته خویش
گفتا تو کیی و از کجایی
بیهوده به سوی من چه آیی
گفتا که منم مراد جانت
کام دل و رونق روانت
یعنی لیلی که مست اویی
اینجا شده پایبست اویی
گفتا رو رو که عشقت امروز
در من زده آتشی جهانسوز
برد از نظرم غبار صورت
دیگر نشوم شکار صورت
عشقم کشتی به موج خون راند
معشوقی و عاشقی برون ماند
باشد ز نخست روی عاشق
در هر چه به طبع اوست لایق
چون جذبه عشق زور گیرد
از میل و مراد خود بمیرد
آرد به مراد یار خود روی
واو را شود از جهان رضاجوی
چون جذبه آن زیاده گردد
زان دغدغه نیز ساده گردد
افتاده به موج قلزم عشق
بیخود شده از تلاطم عشق
معشوقی و عاشقی کشد رخت
گردد نظر دو لخت یک لخت
یکسر نظر از دویی ببندد
چشم از منی و تویی ببندد
از کشمکش دویی سلامت
او ماند و عشق تا قیامت
لیلی چو شنید این سخن ها
از صبر و قرار ماند تنها
دانست یقین که حال او چیست
بنشست و به های های بگریست
گفت این دل و دین ز دست داده
در ورطه عشق ما فتاده
برتافت رخ از سرای امید
شد پی سپر بلای جاوید
نادیده ز خوان ما نوایی
افتاد به جاودان بلایی
مشکل که دگر به هم نشینیم
وز دور جمال هم ببینیم
این گفت و ره وثاق برداشت
ماتمگری فراق برداشت
از سینه به ناله درد می رفت
می رفت و به آب دیده می گفت
دردا که فلک ستیزه کار است
سرچشمه عیش ناگوارست
پیمانه دهر زهر پیماست
لطفش به لباس قهر پیداست
ما خوش خاطر دو یار بودیم
دور از غم روزگار بودیم
دوران فلک به کام ما بود
جلاب طرب به جام ما بود
از دست خسان ز پا فتادیم
وز یکدیگر جدا فتادیم
او دور از من به مرگ نزدیک
من دور از وی چو موی باریک
او کرده به وادی عدم روی
من کرده به تنگنای غم خوی
او بر شرف هلاک بی من
افتاده به خون و خاک بی من
من در صدد زوال بی او
ناچیزتر از خیال بی او
امروز بریدم از وی امید
دل بنهادم به هجر جاوید
رفت آنکه دگر رسیم با هم
وین چاک درون شود فراهم
کس آفت داغ ما مبیناد
دودی ز چراغ ما مبیناد
این گفت و شکسته دل ز منزل
بر نیت کوچ بست محمل
مجنون هم ازان نشیمن درد
منزل به نشیمن دگر کرد
چون وعده دوست را به سر برد
بار خود ازان زمین به در برد
برخاست چنانکه بود از آغاز
با گور و گوزن گشت دمساز
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۵۰ - خبر یافتن اعرابی از حال مجنون و به زیارت وی رفتن و چند روز با وی بودن و اشعار یاد گرفتن
محمل بند عروس این راز
آهنگ حدی چنین کند ساز
کز بر عرب یکی عرابی
مقبول خرد به خرده یابی
در عرصه عشق پاکبازی
در نکته شعر سحر سازی
آواز خوشش مهیج شوق
چاک افکن جیب صاحب ذوق
بشنید حدیث عشق مجنون
صیت غزل چو در مکنون
شوقش به عنان جان درآویخت
طیاره بادپا برانگیخت
از پره بر و عرصه دشت
بر عامریان چو باد بگذشت
با اهل قبیله گفتگو کرد
وز هر نفری سراغ او کرد
گفتند که او ز خلق یکتاست
انسش همه با وحوش صحراست
او نیز ز جنس وحش گشته ست
وز انس به انسیان گذشته ست
با گور و گوزن دارد آرام
با اهل قبیله کم شود رام
بیچاره عرابی آن چو بشنید
از عامریان عنان بپیچید
دربست میان به گردبادی
شد مرحله گرد کوه و وادی
می گشت به هر فراز و شیبی
می خورد ز دام و دد نهیبی
ناگه گله ای ز آهوان دید
و او را چو شبان در آن میان دید
بر پای ستاده بی خم و پیچ
همچون الفی و با الف هیچ
لیکن الفی که با سیاهی
می زد ز سموم چاشتگاهی
کرده پس ستر پرده خویش
مشتی دو گیاه از پس و پیش
وز سر شده موی تار تارش
از شعر سیه به بر شعارش
با ضعف و سیاهیش تن زار
زان شعر سیاه بود یک تار
چون دید عرابیش بدان حال
بر وی به سلام کرد اقبال
پشتش چو شد از سلام او خم
کرد آن رمه از سلام او رم
مجنون به جفاش سنگ برداشت
بی صلح نفیر جنگ برداشت
کای بی خبر این چه دم زدن بود
وز راه برون قدم زدن بود
یاران مرا ز من رماندی
وز دام وفای من جهاندی
این بی خردی ز خود جدا کن
برگرد و مرا به من رها کن
تو بند به نفس و من رهیده
تو رام به طبع و من رمیده
تو شاد به سور و من به ماتم
ما را چه موافقیست با هم
با او به سخن نشد هم آواز
کرد از سر درد لحنی آغاز
برخواند طرب فزا نسیبی
دادش ز غذای جان نصیبی
شد وقت وی از سماع آن خوش
وز همدمیش نشد عنانکش
چون شیر و شکر به وی درآمیخت
وز بیت و غزل بر او شکر ریخت
نامه درد خواند بر وی
صد عقد گهر فشاند بر وی
وین همچو صدف شده همه گوش
بر گوش بمانده دیده هوش
هر در که به گوش می رسیدش
در رشته حفظ می کشیدش
کارش همه روز تا شب این بود
وردش همه شب مرتب این بود
روز آنچه ز وی شکار می کرد
پایش به شب استوار می کرد
حرفی که کشند روز در سلک
تکرار شبش همی کند ملک
روزی دو سه چار بود با او
وین گونه به کار بود با او
شد راحله ز آب و زاد خالی
زد دم ز وداع آن حوالی
از صحبت او برید پیوند
بر خاطر ازو قصیده ای چند
بیتی که ز هر قصیده خواندی
خون از دل مستمع چکاندی
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۵۱ - مراجعت کردن اعرابی بار دیگر به زیارت مجنون و بعد از جست و جوی بسیار وی را یافتن که غزالی را در آغوش گرفته و هر دو جان داده
طغراکش این فراقنامه
این رشحه برون دهد ز خامه
کان حله نشین عرابی راد
در ربع و دمن رئیس و استاد
یکچند چو در دیار خود بود
مشغول به کار و بار خود بود
سر زد ز دلش هوای مجنون
طیاره ز حله راند بیرون
بر عامریان گذشت از آغاز
جست از همه کس نشان او باز
گفتند که یک دو هفته بیش است
کز وی دل این قبیله ریش است
نی دیده ز وی کسی نشانی
نی نیز شنیده داستانی
بیرون ز وقوف غیر باشد
ان شاء/الله که خیر باشد
برخاست عرابی و شتابان
رو کرد ز حله در بیابان
نه کوه گذاشت نی در و دشت
بر هر جایی چو باد بگذشت
می گشت وجب وجب زمین را
می جست حریف نازنین را
چو یک دو سه روز جست و جو کرد
نومید به راه خویش رو کرد
ناگاه نمود زیر کوهی
جمع آمده وحشیان گروهی
شد تیز به سویشان روانه
مجنون را دید در میانه
با آهویکی سفید و روشن
همچون لیلی به چشم و گردن
خفته به مغاکیی هم آغوش
وز مرگ شده به خواب خرگوش
بر بالش خاک و بستر خار
جان داده ز داغ فرقت یار
همخوابه چو دیده ماجرایش
او نیز بمرده در وفایش
گردش دد و دام حلقه بسته
شاخ طرب همه شکسته
از سینه آهو آه خیزان
وز چشم گوزن اشکریزان
روبه زده جیب پوستین چاک
وافشانده به سر به پنجه ها خاک
گرگان کنده ازان تغابن
رخسار زمین به زخم ناخن
گوران که ز داغ رسته بودند
زان داغ به خون نشسته بودند
زان واقعه دید چون عرابی
در کاخ حیات وی خرابی
خواند»انالله راجعون «
از نوک مژه سرشک خون راند
در کشمکش وفاش نالید
رخساره به خاک پاش مالید
کردش چو نگاه در پس پشت
بر ریگ نوشته دید از انگشت
کاوخ که به داغ عشق مردم
بر بستر هجر جان سپردم
شد مهر زمانه سرد بر من
کس مرحمتی نکرد بر من
بشکست شب صبوریم پشت
وایام به تیغ دوریم کشت
کس کشته بی دیت چو من نیست
محروم ز تعزیت چو من نیست
نی بر سر من گریست یاری
نی شست ز روی من غباری
نز دوست کسی سلامی آورد
در پرسش من پیامی آورد
دادم به طبیبی فلک دست
نبضم نه به اعتدال می جست
داد از قدح سراب آبم
وز رشحه خون دل شرابم
فکر غذیم جگر تراشید
بهر غذیم جگر خراشید
یک زنده غذا چو من نخورده
یک مرده به روز من نمرده
شد شیشه چرخ بر دلم تنگ
زد شیشه زندگیم بر سنگ
تا حشر خلد به هر دلی ریش
این شیشه ریزه ریزه چون نیش
چون خواند عرابی این قصیده
با پر آتش دلی رمیده
شد معنی سوزناک هر بیت
بر آتش او به خاصیت زیت
از آتش دل فغان برآورد
وان ناقه به زیر ران درآورد
زان بارگی بلند پایه
بر عامریان فکند سایه
سایه نه که شعله های سوزان
شد در دل و جانشان فروزان
یعنی که ازان خبر برافروخت
صد شعله و جان عالمی سوخت
چون اهل حی آن خبر شنیدند
بر خود همه جامه ها دریدند
از فرق عمامه ها فکندند
مو ببریدند و چهره کندند
از مادر و از پدر چه گویم
قاصر زانست هر چه گویم
مسکین پدرش ز خود بدر شد
آغشته به رشحه جگر شد
زان داغ بسوخت جان مادر
افتاد به هر برادر آذر
یکسر همه اهل آن قبیله
از صدق درون برون ز حیله
گشتند روان به پای آن کوه
بر سینه هزار کوه اندوه
دل پر غم و درد و دیده پر خون
راه آوردند سوی مجنون
افتاده به خواریش چو دیدند
فریاد و نفیر برکشیدند
هر کس ره ماتم دگر زد
بر دل رقم غم دگر زد
آن خورد دریغ بر جوانیش
وین کرد فغان ز ناتوانیش
آن کرد ز بی طبیبیش یاد
وین خواست ز بی نصیبیش داد
آن گفت ز طبع نکته زایش
وین گفت ز نظم جانفزایش
آن خواند حدیث پاکی او
وین قصه دردناکی او
مسکین مادر ز درد نالید
رویش بر روی زرد مالید
بیچاره پدر ز دیده خون ریخت
خاک قدمش به خون برآمیخت
زان شور و شغب چو باز ماندند
چون مه به عماریش نشاندند
همخوابه مرده را ز یاری
با او کردند همعماری
اظهار بزرگواریش را
عامر نسبان عماریش را
بر گردن و دوش جای کردند
رفتن سوی حله رای کردند
در هر گامی که می نهادند
صد چشمه ز چشم می گشادند
در هر قدمی که می بریدند
صد ناله ز درد می کشیدند
از دجله چشمشان به هر میل
شط بر شط بود نیل بر نیل
وحش در و دشت از فغانشان
از گرد به فرق خاکپاشان
آهسته همی زدند گامی
فریادکنان به هر مقامی
چون نغمه درد و غم سرایان
آمد ره دورشان به پایان
خونابه غم چشیدگانش
شستند به آب دیدگانش
چون خنجر عشق ریختش خون
زاشکش کردند خرقه گلگون
چاک افکندند در دل خاک
جا کرد به خاک با دل چاک
برداشته شد ز سینه رنجش
انباشته زیر خاک گنجش
وان آهوی رفته در هوایش
خسبید به خاک زیر پایش
یعنی که درین سرای بی سور
لایق به همند آهو و گور
وان دم که شدند مهربانان
دامن ز غبار او فشانان
هر یک به مقام خویشتن باز
مجروح ز جور دور ناساز
در ریخت ز دشت و در دد و دام
کردند به خوابگاهش آرام
چون خاک وی آهوان بدیدند
در چشم سیاه خود کشیدند
گشت از لب گور بوس بسیار
خرپشته او به خاک هموار
خاکش چو گوزن ز اشک خود شست
زان لاله دمید و سبز بر رست
در پرتو آن مزار پر نور
گشتند ددان ز خوی بد دور
جاروب کشیش کرد روباه
برداشت غبار حیله از راه
شد شیر رمیده دل ز گرگی
پی برده به پایه بزرگی
آری عاشق که پاکباز است
عشقش نه ز عالم مجاز است
تریاک مجرب است خاکش
اکسیر وجود عشق پاکش
قلبی ببرد ز جان قلاب
گردد مس قلب او زر ناب
مجنون که به خاک در نهان شد
گنج کرم همه جهان شد
هر کس ز غمی فتاده در رنج
زد دست طلب به پای آن گنج
زان گنج کرم مراد خود یافت
گر یک دو مراد جست صد یافت
روی همه در خظیره اش بود
چشم همه بر ذخیره اش بود
شد روضه جان حظیره او
رضوان ابد ذخیره او
رفت همه زان حظیره خوش باد
جان همه زان ذخیره کش باد
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۵۲ - در بیان حال مجنون که وی از صورت مجاز به معنی حقیقت رسیده بود و از جام صورت شراب معنی چشیده
مستیش ز باده بود نز جام
از جام رمیده شد سرانجام
بشکفت به بوستان رازش
گلهای حقیقت از مجازش
چشمه ز شکاف سنگ جوشید
دریا شد و سنگ را بپوشید
لیلی طلبی او در این جوش
بر شاهد عشق بود روپوش
زین نام دهانش پر شکر بود
لیکن مقصود ازو دگر بود
عاشق که ز مهر دوست کاهد
مه گوید و روی دوست خواهد
آرند که صوفیی صفاکیش
برداشت به خواب پرده از پیش
مجنون بر وی شد آشکارا
با او نه به صورت مدارا
گفت ای شده از خرابی حال
بر نقش مجاز فتنه سی سال
چون کرد اجل نبرد با تو
معشوق ازل چه کرد با تو
گفتا به سرای قربتم خواند
بر صدر سریر قرب بنشاند
گفت ای به بساط عشق گستاخ
شرمت نامد که چون درین کاخ
خوردی می ما ز جام لیلی
خواندی ما را به نام لیلی
بر من چو در خطاب بگشود
با من جز ازین عتاب ننمود
جامی بنگر کز آفرینش
هر ذره به چشم اهل بینش
از خم ازل خجسته جامیست
گرداگردش نوشته نامیست
آن جام چه جام جام باقی
وان نام چه نام نام ساقی
از جام به باده گیر آرام
وز نام نگر به صاحب نام
در صاحب نام کن نشان گم
در هستی وی شو از جهان گم
تا باز رهی ز هستی خویش
وز ظلمت خود پرستی خویش
جایی برسی کزان گذر نیست
جز بی خبری ازان خبر نیست
با تو ز جهان بی نشانی
گفتیم نشان دگر تو دانی
هان تا نبری گمان که مجنون
بر حسن مجاز بود مفتون
در اول اگر چه داشت میلی
با جرعه کشی ز جام لیلی
اندر آخر که گشت ازان مست
افکند ز دست جام و بشکست
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۵۳ - رفتن آن اعرابی به دیار لیلی و خبر وفات مجنون را به وی رساندن و اظهار کردن لیلی آن معنی را پیش از گفتن اعرابی
فهرست نویس این جریده
بر خاتمت این رقم کشیده
کان اعرابی حریف موزون
چون شد فارغ ز دفن مجنون
بر آهویی تک جمازه بنشست
احرام حریم یار او بست
می شد دل و جان درد پرورد
تا پی به دیار لیلی آورد
پرسان پرسان به خانه خانه
می گشت به قصد آن یگانه
تا برد به سوی خیمه اش راه
دیدش بیرون خیمه چون ماه
نی ماه که مهر عالم افروز
نی مهر که آتش جهانسوز
مه حلیه و مشتری حمایل
حوری شیم و پری شمایل
از دورش اگر چه دید و بشناخت
خود را به شناختن نینداخت
پرسید که ای مه تمامی
کامروز مقیم این مقامی
لیلی که به رخ مه تمام است
ماء/واش کجا و او کدام است
گفتا منم آن و رو بگرداند
می راند ز دیده اشک و می خواند
کین دل که به پهلوی چپش جاست
از وی نشنیده ام به جز راست
هر لحظه کند حدیث با من
کان خاک نشین چاک دامن
کاواره توست در بیابان
بهر تو به کوه و در شتابان
از محنت فرقت تو مرده ست
تنها و غریب جان سپرده ست
ای وای ز بی نصیبی او
وز بی کسی و غریبی او
بگریست عرابی و فغان کرد
کای خاک تو ماه آسمان گرد
والله که دل تو راست گفته ست
وین گوهر راز راست سفته ست
مجنون ز غم تو مرد مسکین
وز هجر تو جان سپرد مسکین
کرده ست غزالی اندر آغوش
بر یاد تو شربت اجل نوش
جز دام و ددش کسی به سر نه
وز بی کسیش غمی بتر نه
من مرده به سر رسیدم او را
تنهاو غریب دیدم او را
رفتم به دیارش از سر سوز
با اهل قبیله اش هم امروز
جان خاک ره وفاش کردیم
بردیم و به خاک جاش کردیم
این گرد نشسته بر جبینم
راه آوردیست زان زمینم
لیلی چو شنید این خبر را
بنهاد به جای پای سر را
افتاد میان اشک بسیار
چون عکس در آب جو نگونسار
از عمر ملول و از بقا سیر
بی هوش و خرد فتاد تا دیر
وان دم کامد به خویشتن باز
این تازه نشید کرد آغاز
کافسوس که آرزوی جان یافت
و آرام ز جان ناتوان رفت
من قالب و قیس بود جانم
بی جان به چه حیله زنده مانم
زد کوس رحیل جانم اینک
من هم ز عقب روانم اینک
بی او روزی که زار میرم
وز کار جهان کنار گیرم
نزدیک ویم نهید بستر
تا بر کف پای وی نهم سر
بی دایه خود ز دل کشم وای
صد بوسه زنم به خاک آن پای
روزی که ز جسم ناتوانم
بی پوست و مغز استخوانم
چون نی گردد در آن نشیمن
از ناوک غم هزار روزن
هر روزن ازان شود دهانی
وز درد برآورد فغانی
با قیس رمیده راز گوید
غم های گذشته باز گوید
چون خیزد از استخوانم آواز
او نیز همین نوا کند ساز
با هم باشیم بی غرامت
وز گفت و شنید تا قیامت
وان دم که نم حیات ریزند
پژمرده تنان ز خاک خیزند
آریم به دست یکدگر دست
خیزیم به پای دست بر دست
گردیم به هم در آن مواقف
هر یک ز حریف خویش واقف
هر جای که سرنوشت باشد
گر دوزخ اگر بهشت باشد
با یکدیگر مقام گیریم
وز هم به فراغ کام گیریم
این گفت و به خیمه سایه انداخت
بیت الحزنی ز خانه بر ساخت
تا بود درین جهان چنین بود
با محنت و درد همنشین بود
آن کیست که در جهان چنین نیست
وز فرقت دوستان حزین نیست
یارب که برافتد از زمانه
آیین فراق جاودانه
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۵۴ - بیمار شدن لیلی از خبر وفات مجنون و نصیحت کردن دوستان مر او را و جواب دادن وی مر ایشان را
لیلی چو ز داغ مرگ مجنون
چون لاله نشست غرقه در خون
شد عرصه دهر بر دلش تنگ
زد ساغر عیش خویش بر سنگ
افتاد در آن کشاکش درد
از راحت خواب و لذت خورد
تابنده مهش ز تاب خود رفت
نورسته گلش ز آب خود رفت
دل را به درون چو غنچه خون کرد
گلگونه ز اشک لاله گون کرد
بی وسمه گذاشت ابروان را
بی شانه کمند گیسوان را
وآخر که تبش به تن درآمد
تاراج گل و سمن درآمد
تب کرد به قصد جانش آهنگ
نگذاشت به رخ ز صحتش رنگ
آمد به کمانی از خدنگی
زد سرخ گلش به زرد رنگی
دینار جمال وی درم شد
نقش درمش نفیر غم شد
تبخاله نهاد بر دلش خال
شد بر ساقش گشاده خلخال
بر بالش نالشش سرآمد
بستر بر وی چو نشتر آمد
بودش بدن ضعیف لاغر
یک رشته ز تار و پود بستر
نیلی گل غم ز باغ او رست
شد رونق سرو و ارغوان سست
بار دل درد پرور او
خم داد قد صنوبر او
آگه چو شدند همدمانش
در خلوت راز محرمانش
کز مردن آن غریب مهجور
بر بستر غم فتاد رنجور
بستند میان به چاره سازیش
گفتند همه به دلنوازیش
کای گلبن باغ کامرانی
وای سرو ریاض زندگانی
دباچه دفتر صباحت
عنوان صحیفه ملاحت
کار تو ره وفا سپردن
در شیوه مهر پا فشردن
آن روز که زنده بود مجنون
زین رنجکده نرفته بیرون
می رفت به جان ره وفایت
نگرفته کسی دگر به جایت
خوش بود وفا سپردن از تو
در مهر قدم فشردن از تو
زیرا که ز مهر مهر زاید
وآیین وفا وفا فزاید
وامروز که رخت بست ازین کوی
وآورد به عالم دگر روی
این مهر و وفا چه سود دارد
وین محنت تو چه راحت آرد
با مرده مزی به سوگواری
کس زنده نشد به سوگواری
زین وسوسه خویش را تهی کن
زین غم دل ریش را تهی کن
بر باد هوا مده جوانیت
مگذر ز صفای زندگانیت
بشنید چو گفت و گوی ایشان
بگشاد نظر به سوی ایشان
کای بی خبران ز آتش من
وز داغ دل بلاکش من
زین شمع سخن که می فروزید
صد باره دل مرا مسوزید
من سوخته فراغ یارم
با سوختن دگر چه کارم
من زنده به بوی قیس بودم
تا قصه مرگ او شنودم
بیزار شدم ز زندگانی
بیگانه ز راحت جوانی
زو بود به باغ عمر برگم
وامروز برای اوست مرگم
زین غم که برآتشم نشانده ست
جز مرگ خلاصیی نمانده ست
وصلش کاینجام دست ازان بست
باشد که در آن جهان دهد دست
خوش آنکه ز غم خلاص گردم
با دوست حریف خاص گردم
با او باشم به کامرانی
در عشرتگاه جاودانی
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۵۵ - صفت خزان و فرو ریختن برگ جمال لیلی از شاخسار حیات و وصیت کردن که وی را در زیر پای مجنون به خاک کنند
چون از نفس خزان درختان
گشتند به باد داده رختان
از خلعت سبز عور ماندند
وز برگ و بهار دور ماندند
گلزار ز هر گل و گیاهی
شد رنگرزانه کارگاهی
بنمود هزار رنگ بی قیل
صباغ فلک ز یک خم نیل
طاووس درخت پر بینداخت
سلطان چمن سپر بینداخت
از پنجره های لاجوردی
کم شد سیهی فزود زردی
بستان ز هوای سرد بفسرد
تب لرزه ز رخ طراوتش برد
گرداب شمر در آن علیلی
قاروره نمایی و دلیلی
شد هر شاخی ز برگ و بر پاک
بر دوش درخت مار ضحاک
از خون خوردن انار خندان
آلوده به خون نمود دندان
به گشت چو عاشقی رخش زرد
از درد نشسته بر رخش گرد
نارنج به شاخ پیش بینا
گوی زر و صولجان مینا
عناب ز برگ زرد پیدا
اشک و رخ عاشقان شیدا
رز کرده گهی ز شاخ انگور
عقد در ناب و ساعد حور
گاه از سر دار طارم تاک
آویخته زنگیان بی باک
گه داده به دست دستبوسان
رنگین انگشت نوعروسان
امرود به شاخ خود نشسته
بر دسته عود گوشه بسته
بادام به عبرت ایستاده
صد چشم به هر طرف نهاده
باغی تهی از گل و شگوفه
بغداد بدل شده به کوفه
بغداد به کوفگی نشانمند
با کرگس و کوف گشته خرسند
در زاویه زوال یابی
عالم ز خزان بدین خرابی
وان غیرت گلرخان بغداد
یعنی لیلی گلی چمن زاد
افتاد به خار خار مردن
تن بنهاده به جان سپردن
گریان شد کای ستوده مادر
پاکیزه فراش پاک چادر
ای مریم مهد مهرجویی
بلقیس سبای نیکخویی
یک لحظه به مهر باش مایل
کن دست به گردنم حمایل
روی شفقت بنه به رویم
بگشا نظر کرم به سویم
زین پیش ز گفت و گوی مردم
بر من نامد تو را ترحم
نگذاشتیم به دوست پیوند
تا فرقت وی به مرگم افکند
مرد او ز غم فراق و من نیز
دل بنهادم به مرگ و تن نیز
روزم بی او به شب رسیده
جانم محمل به لب کشیده
محمل چو ببندد از لبم هم
بهرم فکنی بساط ماتم
بین غرقه به خون نشیمنم را
وز سیل مژه بشو تنم را
از خلعت عصمتم کفن کن
رنگش ز سرشک لعل من کن
زان رنگ ببخش رو سفیدیم
کانست علامت شهیدیم
از آتش سینه مجمرم ساز
وز دود جگر معطرم ساز
بر بند عصابه نیازم
زان ساز به عشق سرفرازم
بر رخ داغم ز دود غم کش
زان نیل سعادتم رقم کش
یاد آر حریف مقبلم را
وآراسته ساز محملم را
روی سفرم به خاک او کن
جایم به مزار پاک او کن
بشکاف زمین به زیر پایش
زن حفره به قبر دلگشایش
نه بر کف پای او سر من
ساز از کف پایش افسر من
تا حشر که در وفاش خیزم
آسوده ز خاک پاش خیزم
مادر چو شنید آرزویش
از درد نهاد رو به رویش
بگریست که ای خجسته فرزند
وز صحبت من گسسته پیوند
زین پیش اگر نه بر مرادت
رفتم دل ازان حزین مبادت
آن روز نبود بی غباری
در کار تو هیچم اختیاری
وامروز که باشد اختیارم
مقصود تو را به جان برآرم
لیلی چو مراد خود روا دید
از ذوق چو تازه گل بخندید
رو سوی دیار یار دیرین
افشاند به خنده جان شیرین
مادر می دید جانفشانیش
می سوخت ز حسرت جوانیش
می کند ز سر به پنجه های موی
می کوفت به کف طپانچه بر روی
روی از ناخن خراش می کرد
ناخن ناخن تراش می کرد
از آه به سینه چاک می زد
بر خویش در هلاک می زد
دستی ننهاد بر دل خویش
جز وقت طپانجه بر دل ریش
بر دل کف راحتش همین بود
تسکین جراحتش همین بود
دل چون ز طپانچه گشتیش تنگ
بر سینه به درد کوفتی سنگ
در سنگ زدن چو گرم گشتی
سنگ از گرمیش نرم گشتی
چون برد به سر به گریه و سوز
روزی که مباد کس بدان روز
آهنگ به ساز رفتنش کرد
ترتیب جهاز رفتنش کرد
زان بیش که خواستی دل او
آراسته ساخت محمل او
بر محمل او چو نخل بستند
از شاخ خزان ورق شکستند
یعنی که گلی بدین لطیفی
شد رهزنش آفت خریفی
نگذشته هنوز نوبهارش
در جان ز خزان خلید خارش
او خفته به هودج عروسی
مادر به رهش به خاکبوسی
او رفته به دوش مهربانان
مادر ز عقب سرشک رانان
او رانده به وصل دوست محمل
مادر ز فراق سنگ بر دل
بردندش ازان قبیله بیرون
یکسر به حظیره گاه مجنون
خاکش به جوار دوست کندند
در خاک چو گوهرش فکندند
پهلوی هم آن دو گوهر پاک
خفتند فراز بستر خاک
شد روضه آن دو کشته غم
سر منزل عاشقان عالم
باران کرم نثارشان باد
سرسبز کن مزارشان باد
ایشان بستند رخت ازین حی
ما نیز روانه ایم در پی
هر دم هوسی نشاید اینجا
جاوید کسی نپاید اینجا
گردون که به عشوه جان ستانیست
زه کرده به قصد ما کمانیست
زان پیش کزین کمان کین توز
بر سینه خوریم تیر دلدوز
آن به که به گوشه ای نشینیم
زین مزرعه خوشه ای بچپینیم
زان خوشه کنم توشه خویش
گیریم ره نجات در پیش
از هستی خود نجات یابیم
وز عمر ابد حیات یابیم
عمری که درین حیات فانیست
برقی ز سحاب زندگانیست
در برق ورق گشاد نتوان
بر نور وی اعتماد نتوان
نور ازل و ابد طلب کن
آن را چو بیافتی طرب کن
آن نور نهفته در گل توست
تابنده ز مشرق دل توست
دل را به خیال گل میارای
وین روزنه را به گل میندای
چون روزنه را به گل ببستی
در ظلمت آب و گل نشستی
شد نور تو زین حجاب مستور
خود گو که چه بهره یابی از نور
ای نور ازل در آرزویت
از ظلمتیان بتاب رویت
ظلمت که حجاب نور باشد
آن به که ز دیده دور باشد
خوش آنکه شوی ز پای تا فرق
چون ذره در آفتاب خود غرق
هر چند نشان خویش جویی
کم یابی اگر چه بیش جویی
دلگرم شوی به آفتابی
خود را همه آفتاب یابی
بی برگی تو شود همه برگ
ایمن گردی ز آفت مرگ
جایی دل تو مقام گیرد
کانجا جز مرگ کس نمیرد
اینست حیات جاودانی
رمزی گفتیم اگر بدانی
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۵۶ - در بی وفایی عالم و سرعت زوال حیات فانی
گیتی که نشیمن زوال است
آسوده دلی در او محال است
ماتمکده ایست تیره و تنگ
در وی ز وفا نه بوی نی رنگ
هر گل که برآید از گل او
چاک است ز خار غم دل او
هر لاله که بردمد ز باغش
باشد ز فنا به سینه داغش
سروش که کله به چرخ ساید
از باد اجل ز پا درآید
گردون که حواله گاه عامه ست
در ماتم خود کبود جامه ست
خورشید کش از فلک حصاریست
از بیم و زوال رعشه داریست
انجم که برین بلند طاقند
درمانده به داغ احتراقند
ارکان که درین سرای پستند
از هم شب و روز درشکستند
گه باد کشد چراغ آتش
گه گردد ازو سموم ناخوش
گه خاک شود بر آب چیره
سازد گهرش چو خویش تیره
گاهی شود آب سیل بی باک
صد چانه زند به سینه خاک
روزی دو سه گر شوند ناکام
در طینت تو به یکدگر رام
آن رام شدن نه جاودانیست
دامی پی مرغ زندگانیست
این دام درد به یکدم از هم
وین مرغ کند ز دامگه رم
زیرک مرغی که پر نینداخت
در حلقه دام کار خود ساخت
بگشاد ز خود رهی نهانی
تا نزهتگاه جاودانی
چون دام ز پیش برگرفتند
وارکان ره خویش برگرفتند
او نیز به جای خویشتن رفت
زین تنگ قفس سوی چمن رفت
بیرون ز مضیق بیم و امید
برداشت نوای عیش جاوید
نادان مرغی که دام نشناخت
بر روضه جان نظر نینداخت
بر دولت خود ببست ره را
معشوقه گرفت دامگه را
از گیسوی دام و خال دانه
شد بند به عشق جاودانه
معشوقه چو روی ازو بپوشید
در قطع ره فراق کوشید
افتاد جدا ز وصل معشوق
بگذشت فغان او ز عیوق
لیکن چو فراق دیدنی بود
فریاد و فغان کجا کند سود
معشوقه گرفته در بغل نی
جز حسرت و درد ازو به دل نی
بختش چو بدین وبال باشد
آسودگیش محال باشد
جامی به کسی مگیر پیوند
کاخر دل ازو ببایدت کند
از خلق جهان جلیس خود شو
زین وحشتیان انیس خود شو
بیگانه شو از برون سرایی
با جوهر خود کن آشنایی
کرده ز برونیان فراموش
با جوهر خویش شو هم آغوش
معشوق ازل که در بر توست
آیینه طلب ز جوهر توست
در هر چه زنی به غیر خود چنگ
بر آینه تو گردد آن زنگ
تا آینه تو غرق زنگ است
نزهتگه وصل بر تو تنگ است
زآیینه خویش زنگ بزدای
راهی به حریم وصل بگشای
چون آینه تو ساده گردد
آن ره بر تو گشاده گردد
چندان تابد لوامع نور
ک آیینه شود هم از میان دور
مغزت یابد رهایی از پوست
از پوست جدا تو مانی و دوست
نی نی که تو نیز هم نمانی
با او باشی ز خود نهانی
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۵۷ - در نصیحت فرزند ارجمند رزقه الله تعالی سعادالدارین و اوصله من مضیق خیر العلم الی فسح مشاهد العین
از فضل و ادب دهد قبولت
دارد نگه از ره فضولت
شغلی که نباید و نشاید
از پاکی جوهرت نیاید
در کسب کمال بایدت جهد
در به طلبی به سر بری عهد
گرداب طلب وسیع دور است
دریای علوم دور غور است
قانع نشوی به هر چه یابی
از خوب به خوبتر شتابی
لیکن مکش از فراخ درسی
خط بر ورق خدای ترسی
چون فلسفیان دین برانداز
از فلسفه کار دین مکن ساز
پیش تو رموز آسمانی
افسون زمینیان چه خوانی
یثرب اینجا مشو چو دونان
اکسیر طلب ز خاک یونان
گر حرف شناس دین زبون نیست
از سور مدینه ره برون نیست
در نیفه نافه مشک چین است
در ناف مدینه مشک دین است
تا نافه گشای گشته آن ناف
مشک است گرفته قاف تا قاف
ارباب هوا همه زکامند
زان نکهت ازان تهی مشامند
قدوه ز مقیم آن حرم کن
سر در ره اقتدا قدم کن
بر شارع ناقه اش نظر نه
هر جا که قدم نهاد سر نه
زین گونه چو باشی اقتدایی
آخر برساندت به جایی
هشدار که باشد اندرین راه
از حشمت و جاه کند صد چاه
از کور دلی ز ره نیفتی
چون کوردلان به چه نیفتی
هشدار که رهزنان تقدیر
ز سیم و زرند کرده زنجیر
زنجیری سیم و زر نگردی
ساکن نشوی ز رهنوردی
هشدار که هر ز ره فتاده
غولیست میاه ره ستاده
ناگه ندمد به سر فسونت
وز راه نیفکند برونت
ره نیست جز آنکه مصطفی رفت
تا مقعد صدق راست پا رفت
می کن برهش نگاه و می رو
می بین پی او به راه و می رو
زان ره که ز پای او نشان نیست
برگرد که جز هلاک جان نیست
در طبع تو گر قبول پند است
این پند که گفته شد بسنده ست
گفتیم سخنی که گفتنی بود
سفتم گهری که سفتنی بود
از کار بشد زبان و دستم
خاموش شدم قلم شکستم
ای تازه نظر به لوح کونین
چون مردم دیده قرالعین
سال تو اگر چه هفت و هشت است
دل را به هوات بازگشت است
این لطف که در سرشت داری
دارم به خدای امیدواری
کان روز که سربلند گردی
دانا دل و هوشمند گردی
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۵۸ - در ختم کتاب و خاتمه خطاب
هر چند چو بحر تلخکامی
این کام تو را بس است جامی
کز موج معانیت ز سینه
افتاد به ساحل این سفینه
فرخنده تر از سفینه نوح
آرام دل و سکینه روح
از جودت طبع هر جوادی
بر جودی جودش ایستادی
نی نی که ز بحر جود مانده
بر خشک سفینه ایست رانده
با خشک لبی سفینه آسا
لب تر نکند به هفت دریا
از لع همت آفتابیست
وز دفتر دولت انتخابیست
نوباوه باغ زندگانی
سرمایه عیش جاودانی
افسون فسونگران بابل
افسانه عاشقان بیدل
خوش قصه ای از شکسته حالان
نو نکته ای از زبان لالان
مرهم نه داغ دلفگاران
تسکین ده درد بی قراران
مشاطه حسن خوبرویان
دلاله طبع مهرجویان
مرغی ز فضای گلشن راز
از گلبن شوق نغمه پرداز
بر نغمه او سماع جان ها
در جنبش ازو همه روان ها
بازار پریرخان ازو تیز
آه دل عاشقان سحر خیز
بینی ز لطیفه های کارش
خاصیت موسم بهارش
گل را به نشاط خنده آرد
از دیده ابر اشک بارد
سحریست نتیجه سحرها
بحریست خزینه گهرها
شیرین شکریست نو رسیده
از نیشکر قلم چکیده
زین قند چکیده نیم قطره
وز شکر ناب صد قمطره
کو مرغ شکر شکن نظامی
کش دارم ازین شکر گرامی
جلاب خورد ز رشح این جام
شیرین سازد ازین شکر کام
صد بحرش اگر ذخیره باشد
آب در خانه تیره باشد
با کوزه کهنه از زر ناب
تشنه ز سفال نو خورد آب
کو خسرو تختگاه دلی
آن لطف طبیعتش جبلی
تا تحفه تخت و تاجم آرد
وز کشور خود خراجم آرد
از گنج ضمیر نکته انگیز
بر گفته من کند گهر ریز
سبحان الله این چه سوداست
وز دایه طبعم این چه غوغاست
من کیستم و ز من که گوید
زین نوع سخن سخن که گوید
رسمیست که خلق قدر کالا
از پایه وی نهند بالا
خر مهره فروش می زند بانگ
فیروزه دو صد عدد به یک دانگ
فیروزه نهد سفال را نام
تا میل کند طبیعت عام
من نیز سفال ریزه ای چند
کردم با هم به حیله پیوند
گشتم به سفال خود خروشان
بر قاعده گهر فروشان
هر کس که خرد به قول شاباش
پاداش جزای خیر باداش
گر چه نه سخن بلندم افتد
از هر سخن آن پسندم افتد
میل زاغان به بچه خویش
از بچه طوطیان بود بیش
شعری که ز خاطر خردمند
زاید به مثل بود چو فرزند
فرزند به صورت ار چه زشت است
در چشم پدر نکو سرشت است
ای ساخته تیز خامه را نوک
زان کرده عروس طبع را دوک
می کن زان نوک خوشنویسی
زان دوک ز مشک رشته ریسی
می زن رقمی به لوح انصاف
دراعه عیب پوش می باف
چون شعر نکو بود خط نیک
باشد مدد نکوییش لیک
گردد ز لباس خط ناخوب
در دیده عیبجویی معیوب
گر می نشوی نکویی افزای
کم زن پی عیبناکیش رای
بیهوده مسای خامه خویش
آلوده مساز نامه خویش
حرفی که به خط بد نویسی
در وی همه عیب خود نویسی
گر عیب مرا کنی شماری
معیوبی خود بپوش باری
در خوبی خط اگر نکوشی
از بهر خدا ز تیز هوشی
حرفی که نهی به راستی نه
کز هر هنریست راستی به
وان دم که نویسیش سراسر
با نسخه راست کن برابر
چون خود کردی فساد از آغاز
اصلاح به دیگران مینداز
آب دهنت ز طبع بی باک
چون افکندی بپوشش از خاک
کوتاهی این بلند بنیاد
در هشتصد و نه فتاد و هشتاد
ورتو به شمار آن بری دست
باشد سه هزار و هشتصد و شصت
شد عرض ز طبع فکرت اندیش
در طول چهار مه کمابیش
در یک دو سه ساعتی ز هر روز
شد طبع بر این مراد فیروز
گر ساعت ها فراهم آیند
بر یک دو سه هفته کی فزایند
هر چند که قدر این تهی دست
زین نظم شکسته بسته بشکست
زو حقه چرخ درج در باد
ز آوازه او زمانه پر باد
پاکان به نیاز صبحگاهان
آمرزشم از خدای خواهان
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۴ - در بوتهٔ امتحان گداختن لیلی، قیس را
عنوان‌کش این صحیفهٔ درد
در طی صحیفه این رقم کرد
کز قیس رمیده‌دل چو لیلی
دریافت به سوی خویش میلی
می‌خواست که غور آن بداند
تا بهره به قدر آن رساند
روزی ...
قیس هنری درآمد از راه
رویی ز غبار راه پر گرد
جانی ز فراق یار پردرد
بوسید زمین و مرحبا گفت
بر لیلی و خیل او دعا گفت
لیلی سوی او نظر نینداخت
ز آن جمع به حال او نپرداخت
از عشوه کشید زلف بر رو
وز ناز فکند چین در ابرو
با هر که نه قیس، خنده‌آمیز
با هر که نه قیس، در شکر ریز
با هر که نه قیس، در تبسم
با هر که نه قیس، در تکلم
رو در همه بود و پشت با او
خوش با همه و درشت با او
قیس ار به رخش نظاره کردی
از پیش نظر کناره کردی
ور آن به سخن زبان گشادی
این گوش به دیگری نهادی
چون قیس ز لیلی این هنر دید
حال خود ازین هنر دگر دید
پرده ز رخ نیاز برداشت
وین نالهٔ جان گداز برداشت
کن رونق کار و بار من کو؟
و آن حرمت اعتبار من کو؟
خوش آنکه چو لیلی‌ام بدیدی
از صحبت دیگران بریدی
با من بودی، به من نشستی
با من ز سخن دهن نبستی
زو خواستمی به روزگاران
عذر گنه گناهکاران
کو با همه بی‌گناهی من
یک تن پی عذرخواهی من؟
گر می‌نشود شفیع من کس
این اشک چو خون شفیع من بس
لیلی چو غزل‌سرایی‌اش دید
وین نغمهٔ جان‌گداز بشنید،
آورد ز جمله رو به سویش
بگشاد زبان به گفت و گویش
شد در رخ او ز لطف خندان
گفت: «ای شه خیل دردمندان!
ما هر دو دو یار مهربانیم
وز زخمهٔ عشق در فغانیم
بر روی گره، میان مردم
باشد گره زبان مردم
عشقت که بود ز نقد جان به
چون گنج ز دیده‌ها نهان به»
چون قیس شنید این بشارت
شد هوشش ازین سخن به غارت
بر خاک چو سایه بی‌خود افتاد
در سایهٔ آن سهی‌قد افتاد
تا دیر که از زمین بجنبید
گفتند به خواب مرگ خسبید
بر چهره زدند آبش از چشم
آن آب نبرد خوابش از چشم
خوبان عرب ز جا بجستند
هنگامهٔ خویش برشکستند
رفتند همه فتان و خیزان
از تهمت قتل او گریزان
ننشست از آن پری‌رخان کس
او ماند همین و لیلی و بس
تا آخر روز حالش این بود
چون مرده فتاده بر زمین بود
چون روز گذشت و چشم بگشاد
چشمش به جمال لیلی افتاد
لیلی پرسید کای یگانه!
در مجمع عاشقان فسانه!
این بیخودی از کجا فتادت؟
وین بادهٔ بیخودی که دادت؟»
گفتا: «ز کف تو خوردم این می
وین باده تو دادیم پیاپی
بر من ز نخست تافتی روی
بستی ز سخن لب سخنگوی
کف در کف دیگران نهادی
رخ در رخ دیگران ستادی
پیش آمدم‌ات، فکندی‌ام پس
خوارم کردی به چشم هر خس
و آخر در لطف باز کردی
صد عشوه و ناز ساز کردی
چون پروردی به درد و صاف‌ام
یک جرعه نداشتی معاف‌ام
گفتی سخنان فتنه‌انگیز
کردی ز آن می به مستی‌ام تیز
گر بیخودی‌ای کنم چه چاره؟
من آدمی‌ام نه سنگ خاره!»
لیلی چو شنید این حکایت
گفتا به کرشمهٔ عنایت
با قیس، که: «ای مراد جانم!
قوت‌ده جسم ناتوانم!
دردی که توراست حاصل از من،
داغی که توراست بر دل از من،
درد دل من از آن فزون است
وز دایرهٔ صفت برون است»
شد قیس ز ذوق این سخن شاد
شادان رخ خود به خانه بنهاد
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۵ - عهد وفا بستن لیلی با قیس
سر فتنهٔ نیکوان آفاق
چون ابروی خود به نیکویی طاق
یعنی لیلی نگار موزون
آن چون قیس‌اش هزار مجنون
چون دید که قیس حق‌شناس است
عشقش به در از حد و قیاس است،
در نقد وفاش هیچ شک نیست
محتاج گواهی محک نیست،
چون روز دگر به سویش آمد
جانی پر از آرزویش آمد،
خواهان رضای او به صد جهد
گفت‌اش پی استواری عهد:
«سوگند به ذات ایزد پاک
گردش‌ده چرخ‌های افلاک
سوگند به دیده‌های روشن
بر عالم راز پرتو افکن
سوگند به هر غریب مهجور
افتاده ز یار خویشتن دور
کز مهر تو تا مجال باشد
ببریدن من محال باشد
صد بار گر از غمت بمیرم
پیوند به دیگری نگیرم
کس همنفس‌ام مباد بی‌تو!
پروای کس‌ام مباد بی‌تو!
زین عهد که با تو بستم امروز
عهد همه را شکستم امروز»
لیلی چو کمر به عهد دربست
در مهد وفا به عهد بنشست
ترک همه کار و بار خود کرد
روی از همه کس به یار خود کرد
در وصل چو قیس جهد او دید
وین عهد وفا به عهد او دید،
وسواس محبتش فزون شد
و آن وسوسه عاقبت جنون شد
آمد به جنون ز پرده بیرون
«مجنون» لقبش نهاد گردون
در هر محفل که جاش کردند
«مجنون! مجنون!» نداش کردند
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۷ - بدگویی کردن غمازان نزد لیلی از مجنون
کی پردهٔ عاشقی شود ساز
بی‌زخمهٔ عیب‌جوی و غماز؟
غماز به لیلی این خبر برد
کز عشق تو قیس را دل افسرد
خاطر به هوای دیگری داد
باشد به لقای دیگری شاد
آمد پدر و گرفت دستش
با دختر عم نکاح بست‌اش
تو نیز نظر از او فروبند!
یاری بگزین و دل در او بند!
با اهل جفا، وفا روا نیست
پاداش جفا بجز جفا نیست
لیلی چو شنید این حکایت
کردش غم دل به جان سرایت
با قیس ز گردش زمانه
برداشت خطاب غایبانه
کای دلبر بی‌وفا چه کردی؟
با عاشق مبتلا چه کردی؟
با هم نه چنین کنند یاران
این نیست طریق دوستداران
لیلی به چنین غم جگرسوز
چون کرد شب سیاه خود روز
ناگه مجنون درآمد از راه
از لیلی و حال او نه آگاه
شد یارطلب به رسم هر بار
لیلی به عتاب گفت: «زنهار
ندهند ره اندر آن حریم‌اش
وز تیغ و سنان کنند بیم‌اش
گو دامن یار خویشتن گیر!
دنبالهٔ کار خویشتن گیر!
مسکین مجنون چو آن جفا دید
بسیار به این و آن بنالید
آن نالش او نداشت سودی
بنهاد به ره سر سجودی
گریان گریان ز دور برگشت
غمگین ز سرای سور برگشت
نادیده ز یار خود نصیبی
می‌گفت به زیر لب نسیبی:
پاکم ز گناه پیچ در پیچ
عشق است گناه من، دگر هیچ
آن را که بود همین گناهش
بر بی‌گنهی بس این گواه‌اش»
با خویش همی سرود مجنون
این نکتهٔ همچو در مکنون
وز دور همی شنید یاری
از آتش عشق، داغداری
برگشت و به لیلی‌اش رسانید
لیلی ز دو دیده خون چکانید
شد باز به عشق، تازه‌پیمان
وز کردهٔ خویشتن پشیمان
در خون دل از مژه قلم زد
بر پارهٔ کاغذی رقم زد:
«برخیز و بیا! که بیقرارم
وز کردهٔ خویش شرمسارم»
پیچید و به دست قاصدی داد
سوی سر عاشقان فرستاد
مجنون چو بخواند نامهٔ او
پا ساخت ز سر، چون خامهٔ او
ز آن وسوسه می‌تپید تا بود
و آن مرحله می‌برید تا بود
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۱۱ - رفتن پدر و اعیان قبیلهٔ مجنون به خواستگاری لیلی
مشاطهٔ این عروس طناز
مشاطگی اینچنین کند ساز
کان پی سپر سپاه اندوه
در سیل بلا فتاده چون کوه،
چون ماند برون ز کوی لیلی
جانی پر از آرزوی لیلی
شد حیله‌گر و وسیله‌اندیش
زد گام سوی قبیلهٔ خویش
ز اعیان قبیله جست یک تن
چون جان ز فروغ عقل روشن
گفت: «این به توام امید یاری!
دارم به تو این امیدواری
کز من به پدر بری سلامی
وز پی برسانی‌اش کلامی
کآخر طلب رضای من کن!
دردم بنگر، دوای من کن!
لیلی که مراد جان من اوست
فیروزی جاودان من اوست،
گو با پدرش که: کین نورزد
با من! که جهان بدین نیرزد
باشم به حریم احترامش
داماد نه، کمترین غلامش»
آن یار تمام بی‌کم و کاست
گریان ز حضور قیس برخاست
ز آن ملتمسی که از پدر کرد
اشراف قبیله را خبر کرد
با یکدگر اتفاق کردند
سوگند بر اتفاق خوردند
سوی پدرش قدم نهادند
و آن دفتر غم ز هم گشادند
با او سخنان قیس گفتند
هر مهره که سفته بود سفتند
دانست پدر که حال او چیست
بر روی نهاد دست و بگریست
محمل پی رهروی بیاراست
وز اهل قبیله همرهی خواست
راندند ز آب دیده سیلی
تا وادی خیمه گاه لیلی
آمد پدرش چنان که دانی
وافکند بساط میهمانی
چون خوان ز میانه برگرفتند
و افسون و فسانه درگرفتند،
هر کس سخنی دگر درانداخت
پرده ز ضمیر خود برانداخت
گفتند درین سراچهٔ پست
بالا نرود نوا ز یک دست
تا جفت نگرددش دو بازو،
خود گو که چسان شود ترازو؟
وآنگاه به صد زبان ثناگوی
کردند به سوی میزبان روی
کای دست تو بیخ ظلم کنده!
حی عرب از سخات زنده!
در پرده تو را خجسته ماهی‌ست
کز چشم دلت بدو نگاهی‌ست
بر ظلمتیان شب ببخشای!
وین میغ ز پیش ماه بگشای!
طاق است و، بود عطیه‌ای مفت
با طاق دگر گرش کنی جفت
قیس هنری‌ست دیگر آن طاق
چون بخت به بندگی‌ت مشتاق
در اصل و نسب یگانهٔ دهر
در فضل و ادب فسانهٔ شهر
محروم‌اش ازین مراد مپسند!
داماد گذاشتیم و فرزند،
بپذیر به دولت غلامی‌ش!
زین شهد رهان ز تلخکامی‌ش!
لایق به هم‌اند این دو گوهر
مشتاق هم‌اند این دو اختر
آیین وفا و مهربانی
گفتیم تو را، دگر تو دانی!
آن دور ز راه و رسم مردم
ره کرده ز رسم مردمی گم
مطموره‌نشین چاه غفلت
طیاره‌سوار راه غفلت
یعنی که کفیل کار لیلی
برهم‌زن روزگار لیلی
بر ابروی ناگشاده چین زد
صد عقدهٔ خشم بر جبین زد
گفت: «این چه خیال نادرست است؟
چون خانهٔ عنکبوت سست است
گر این طلب از نخست بودی
در کیش خرد درست بودی
امروز که حیز زمانه
پر شد ز نوای این ترانه،
یک گوش نماند در جهان باز
خالی ز سماع این سر آواز
طفلان که به هم فسانه گویند،
این قصه به کنج خانه گویند
رندان که به نای و نوش کوشند،
پیمانه بدین خروش نوشند
ناصح که نهد اساس تعلیم،
از صورت حال ما کند بیم
رسوایی ازین بتر چه باشد؟
باشد بتر این ز هرچه باشد!
شیشه که شود میان خاره
ز افتادن سخت پاره پاره،
کی ز آب دهان درست گردد؟
بر قاعدهٔ نخست گردد؟
خیزید و در طلب ببندید!
زین گفت و شنود لب ببندید!
عاری که به گردن من آید
آلایش دامن من آید
عاری دگرم به سر میارید!
من بعد مرا به من گذارید!
آن خس که به دیده خست خارم،
چون دیدهٔ خود بدو سپارم؟
ز آن کس که به دل نشاند تیرم،
چون دعوی دل‌دهی پذیرم؟
چون عامریان نشسته خاموش
پر گشت ازین محالشان گوش
مهر از لب بسته برگرفتند
آیین سخن ز سر گرفتند
گفتند: «حدیث عار تا چند؟
زین بیهده افتخار تا چند؟
قیس هنری بجز هنر نیست
وز دایرهٔ هنر به در نیست
عشقی که زده‌ست سر ز جیبش
هان! تا نکنی دلیل عیبش!
در پاکی طبع نیست عاری
بر چهرهٔ فخر از آن غباری
گفتی: لیلی ازین فسانه
رسوا گشته‌ست در زمانه،
رسوایی او بگو کدام است؟
کز عاشقی‌اش بلند نام است!
هر چند که قیس گفت و گو کرد،
دلالگی جمال او کرد
دلاله اگر هزار باشد،
زین‌سان نه سخن گزار باشد
دلالگی جمال دلدار
نه عیب بود در او و نی عار»
آن کج‌رو کج‌نهاد کج‌دل
در دایرهٔ کجی‌ش منزل
چون این سخنان راست بشنید
چون بی‌خبران ز راست رنجید
گفتا: «به خدایی خدایی
کز وی نه تهی‌ست هیچ جایی،
کز لیلی اگر درین تک و پوی
خواهید برای قیس یک موی،
یک موی وی و هزار مجنون،
گو دست ز وی بدار، مجنون!
مجنون که بود، که داد خواهد؟
وز لیلی من مراد خواهد؟
جان دادن اوبس است دادش
مردن ز فراق از مرادش
با من دگر این سخن مگویید!
کام دل خویشتن مجویید!»
آنان چو جواب این شنیدند
وآزار عتاب او کشیدند،
نومید به خانه بازگشتند
با قیس، حریف راز گشتند
هر قصه که گفته بود، گفتند
هر گل که شکفته بود، گفتند
امید وصال یار ازو رفت
و آرام دل و قرار ازو رفت
از گریه به خون و خاک می‌خفت
وز سینهٔ دردناک، می‌گفت:
«لیلی جان است و من تن او
یارب به روان روشن او
کن کس که مرا ازو جدا ساخت
کاری به مراد من نپرداخت
در هر نفسی‌ش باد مرگی!
وز زندگی‌اش مباد برگی!
پا میخ شکاف سنگ بادش!
سر در دهن نهنگ بادش!
بادش ناخن جدا ز انگشت!
دستش کوته ز خارش پشت!
جانش چو دلم فگار بادا!
و آواره به هر دیار بادا!»
ناقه ز حریم حی برون راند
وز خاک قبیله دامن افشاند
شد آهوی دشت و کبک وادی
خارا کن کوه نامرادی
خونابه ز کاس لاله خوردی
هم‌کاسگی غزاله کردی
شد باز چنانکه بود و می‌رفت
وین زمزمه می‌سرود و می‌رفت:
«لیلی و سرود عشرت و ناز
مجنون و نفیر شوق پرداز
لیلی و عنان به دست دوران
مجنون و به دشت، یار گوران
لیلی و به این و آن سبک رو
مجنون و به آهوان تگ و دو
لیلی و سکون به کوه و زنان
مجنون و به کوه با گوزنان
لیلی و ترانه گو به هر کس
مجنون و صفیر کوف و کرکس
لیلی و خروش چنگ و خرگاه
مجنون و خراش گرگ و روباه
لیلی و چو مه به قلعه‌داری
مجنون و به غار غم حصاری
آری هر کس برای کاری‌ست
هر شیر سزای مرغزاری‌ست
آن به که به نیک و بد بسازیم
هر کس به نصیب خود بسازیم