تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اوحدالدین کرمانی : الباب العاشر: البهاریات
شماره ۴۶ - بی روی تو دل کیست چه کار آید ازو
بی روی تو دل کیست چه کار آید ازو
جز ناله که هر دمی هزار آید ازو
می گرید تا خاک شود وز گل او
نی روید و ناله های زار آید ازو
اوحدالدین کرمانی : الباب العاشر: البهاریات
شماره ۴۷ - بوی دم عشق از نفس نی بشنو
بوی دم عشق از نفس نی بشنو
وانگه صفت عالم لاشی بشنو
اسرار وجود خویش در پردهٔ راز
چون دف همه گوش باش و از نی بشنو
اوحدالدین کرمانی : الباب العاشر: البهاریات
شماره ۴۸ - بشنو که نی اسرار نهان می گوید
بشنو که نی اسرار نهان می گوید
سوزی که بود درون جان می گوید
شد جمله دهان و راز دل می گوید
از نی بشنو که بی زبان می گوید
اوحدالدین کرمانی : الباب العاشر: البهاریات
شماره ۴۹ - نی نکتهٔ عشق را زجان می گوید
نی نکتهٔ عشق را زجان می گوید
سرّی است که بی کام و زبان می گوید
در روز الست قطره ای نوشیده است
این جمله به گستاخی آن می گوید
اوحدالدین کرمانی : الباب العاشر: البهاریات
شماره ۵۰ - سالک چو مدام از خودی خود خیزد
سالک چو مدام از خودی خود خیزد
نی چون جهلا در حرکت آویزد
بی قطع مسافت چو سفر باید کرد
آواز نیش ز جا چرا انگیزد
اوحدالدین کرمانی : الباب العاشر: البهاریات
شماره ۵۱ - با نی گفتم تو را که فریاد زکیست
با نی گفتم تو را که فریاد زکیست
بی هیچ زبان ناله و فریاد زچیست
گفتا زشکر لبی بریدند مرا
بی ناله و فریاد نمی شاید زیست
اوحدالدین کرمانی : الباب العاشر: البهاریات
شماره ۵۲ - نی گفت سر نالهٔ من آن داند
نی گفت سر نالهٔ من آن داند
در عشق که او زبان لالان داند
بی جرمم اگر زبان بریدند مرا
معشوق زبان بی زبانان داند
اوحدالدین کرمانی : الباب العاشر: البهاریات
شماره ۵۳ - نی بر سر آب و جویها می روید
نی بر سر آب و جویها می روید
واندر طلب عشق خدا می پوید
نی زن چو زعشق یک دم او را بدمد
بنگر که چگونه سرّها می گوید
اوحدالدین کرمانی : الباب العاشر: البهاریات
شماره ۵۴ - هر ناله که نی زپرده بیرون آرد
هر ناله که نی زپرده بیرون آرد
سرّی است که اندر دل محزون آرد
وآن کس که جماد است و درو ذوقی نیست
آواز نیش در حرکت چون آرد
اوحدالدین کرمانی : الباب العاشر: البهاریات
شماره ۵۵ - ای قول تو چون زنگله در عالم فاش
ای قول تو چون زنگله در عالم فاش
ورنه به عراق در خراسان می باش
آهنگ به رومی و حسینی می کن
در پردهٔ راست نغمه ای هم بخراش
اوحدالدین کرمانی : الباب العاشر: البهاریات
شماره ۵۶ - ما بر لگن عشق سواریم چو شمع
ما بر لگن عشق سواریم چو شمع
نقش همه کس فراپذیریم چو شمع
عشّاق قلندریم و شرط است که ما
آن شب که نسوزیم بمیریم چو شمع
اوحدالدین کرمانی : الباب العاشر: البهاریات
شماره ۵۷ - شمعم که چو خاطرم مشوّش گردد
شمعم که چو خاطرم مشوّش گردد
سررشتهٔ جانم همه آتش گردد
چون سوز رها کنم بمیرم حالی
می سوزم تا وقت دلم خوش گردد
اوحدالدین کرمانی : الباب العاشر: البهاریات
شماره ۵۸ - شمعی که مبارز است و تمکین دارد
شمعی که مبارز است و تمکین دارد
بر پشت لگن زچابکی زین دارد
گفتم که چرا زرد رخی؟ گفت مرا
فرهاد دلم فراق شیرین دارد
اوحدالدین کرمانی : الباب العاشر: البهاریات
شماره ۵۹ - شمعا هستی به سوختن ارزانی
شمعا هستی به سوختن ارزانی
تا بی رخ معشوق چرا خندانی
هر چند سرت به گاز برمی دارند
برمی آری سری، زهی پیشانی
اوحدالدین کرمانی : الباب العاشر: البهاریات
شماره ۶۰ - ای شمع هوای دلفروزی داری
ای شمع هوای دلفروزی داری
شب زنده هم از برای روزی داری
تا صبح از آرزوی شیرین لب او
از گریه میاسای که سوزی داری
اوحدالدین کرمانی : الباب العاشر: البهاریات
شماره ۶۱ - ای خواجه اگرتو نوش لبها بینی
ای خواجه اگرتو نوش لبها بینی
آشفته بسی خواب که شبها بینی
اندر سحری که راز دلها گویند
تو خفته مباش تا عجبها بینی
اوحدالدین کرمانی : الباب العاشر: البهاریات
شماره ۶۲ - در هستی اگر به عمر نوحی برسی
در هستی اگر به عمر نوحی برسی
در هر نفسی زو به فتوحی برسی
عمری باید که شب به روز آری تو
باشد که تو صبحی به صبوحی برسی
اوحدالدین کرمانی : الباب العاشر: البهاریات
شماره ۶۳ - خواهی که برین قصّهٔ مشکل برسی
خواهی که برین قصّهٔ مشکل برسی
وز عالم گل به عالم دل برسی
تو خفته و پاکشیده ای بی حاصل
وانگه خو[ا]هی که شب به منزل برسی
اوحدالدین کرمانی : الباب العاشر: البهاریات
شماره ۶۴ - از کار برفته چونک با کار شوی
از کار برفته چونک با کار شوی
از هر چه تو کرده ای تو بیدار شوی
امروز تو خفته ای از آنی فارغ
فردات کند غصّه که بیدار شوی
اوحدالدین کرمانی : الباب العاشر: البهاریات
شماره ۶۵ - دوش از سر خستگی مرا خواب ربود
دوش از سر خستگی مرا خواب ربود
ناگه صنمم خیال چون ماه نمود
خوش خوش به عتاب گفت در خواب شدی
شرمت بادا که عشق تو هیچ نبود