تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۵۶ - اکنون که شد سفید مرا چشم انتظار
اکنون که شد سفید مرا چشم انتظار
از سرمهٔ سیاهی منزل چه فایده؟
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۵۸ - از هجر و وصل نیست گشایش دل مرا
از هجر و وصل نیست گشایش دل مرا
چون گوهر است قسمت من از دو سو گره
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۶۴ - گرد سفر ز خویش فشاندند همرهان
گرد سفر ز خویش فشاندند همرهان
تو بیخبر هنوز میان را نبسته‌ای
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۶۵ - ای زلف یار، اینقدر از ما کناره چیست؟
ای زلف یار، اینقدر از ما کناره چیست؟
ما دلشکسته‌ایم و تو هم دلشکسته‌ای
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۶۸ - پیراهنی که می‌طلبی از نسیم مصر
پیراهنی که می‌طلبی از نسیم مصر
دامان فرصتی است که از دست داده‌ای
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۷۱ - بر روی هم هر آنچه گذاری وبال توست
بر روی هم هر آنچه گذاری وبال توست
جز دست اختیار که بر هم نهاده‌ای
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۷۲ - شکر توام ز تیغ زبان موج می‌زند
شکر توام ز تیغ زبان موج می‌زند
چون آب اگر چه خون مرا نوش کرده‌ای
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۷۳ - بسیار آشنا به نظر جلوه می‌کنی
بسیار آشنا به نظر جلوه می‌کنی
ای گل مگر ز دیدهٔ من آب خورده‌ای؟
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۷۴ - در پلّهٔ غرور تو دل گر چه بی‌بهاست
در پلّهٔ غرور تو دل گر چه بی‌بهاست
ارزان مده ز دست، که یوسف خریده‌ای
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۷۸ - از تندباد حادثه شمع مرا بخر
از تندباد حادثه شمع مرا بخر
چون دست دست توست، به دست حمایتی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۹۵ - این دزدها تمام شریکند با عسس
این دزدها تمام شریکند با عسس
پیش فلک شکایت دونان چه می‌بری؟
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۱۴ - شد از فشار گردون، موی سفید و سر زد
شد از فشار گردون، موی سفید و سر زد
شیری که خورده بودیم، در روزگار طفلی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۱۸ - همسایهٔ وجود نباشد اگر عدم
همسایهٔ وجود نباشد اگر عدم
چون ملک نیستی نتوان یافت عالمی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۲۹ - زیر سپهر، خواب فراغت چه می‌کنی؟
زیر سپهر، خواب فراغت چه می‌کنی؟
در خانهٔ شکسته اقامت چه می‌کنی؟
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۳۰ - ای عقل شیشه‌بار که گل بر تو سنگ بود
ای عقل شیشه‌بار که گل بر تو سنگ بود
در کوهسار سنگ ملامت چه می‌کنی؟
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۳۱ - تعمیر خانه‌ای که بود در گذار سیل
تعمیر خانه‌ای که بود در گذار سیل
ای خانمان‌خراب، برای چه می‌کنی؟
حافظ : اشعار منتسب
شماره ۸ - کارم ز دور چرخ به سامان نمی‌رسد
کارم ز دور چرخ به سامان نمی‌رسد
خون شد دلم ز درد، به درمان نمی‌رسد
با خاک ره ز روی مذلت برابرم
آب رخم همی‌رود و نان نمی‌رسد
پی‌پاره‌ای نمی‌کنم از هیچ استخوان
تا صدهزار زخم به دندان نمی‌رسد
سیرم ز جان خود به سر راستان ولی
بیچاره را چه چاره چو فرمان نمی‌رسد
از آرزوست گشته گر انبار غم دلم
آوخ که آرزوی من ارزان نمی‌رسد
یعقوب را دو دیده ز حسرت سپید گشت
وآوازه‌ای ز مصر به کنعان نمی‌رسد
از حشمت اهل جهل به کیوان رسیده‌اند
جز آه اهل فضل به کیوان نمی‌رسد
از دستبرد جور زمان اهل فضل را
این غصه بس که دست سوی جان نمی‌ رسد
حافظ صبور باش که در راه عاشقی
هر کس که جان نداد به جانان نمی‌رسد
حافظ : اشعار منتسب
شماره ۱۴ - جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس
جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس
بیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا مپرس
ز آنجا که لطف شامل و خلق کریم توست
جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس
خواهی که روشنت شود احوال سوز ما
از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس
من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی
از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس
هیچ آگهی ز عالم درویشیش نبود
آن کس که با تو گفت که درویش را مپرس
از دلق‌پوش صومعه نقد طلب مجوی
یعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرس
در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست
ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس
ما قصهٔ سکندر و دارا نخوانده‌ایم
از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس
حافظ رسید موسم گل معرفت مگوی
دریاب نقد وقت و ز چون و چرا مپرس
عبدالواسع جبلی : قصاید
شکایت
منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا
وز هر دو نام ماند چو سیمرغ و کیمیا
شد راستی خیانت و شد زیرکی سفه
شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا
گشته‌ست باشگونه همه رسمهای خلق
زین عالم نبهره و گردون بی‌وفا
هر عاقلی به زاویه‌ای مانده ممتحن
هر فاضلی به داهیه‌ای گشته مبتلا
وآن کس که گوید از ره دعوی کنون همی
کاندر میان خلق ممیر چو من کجا
دیوانه را همی‌نشناسد ز هوشیار
بیگانه را همی‌بگزیند بر آشنا
با یکدگر کنند همی کبر هر گروه
آگاه نی کز آن نتوان یافت کبریا
هرگز بسوی کبر نتابد عنان خویش
هر ک آیت نخست بخواند «ز هل أتی»
با این همه که کبر نکوهیده عادتیست
آزاده را همه ز تواضع بود بلا
گر من نکوشمی به تواضع نبینمی
از هر خسی مذلت و از هر کسی عنا
با جاهلان اگر چه به صورت برابرم
فرقی بود هرآینه آخر میان ما
مهر شهان ز قوت ستوران بود پدید
گر چه زمرد است به دیدار چون گیا
آمد نصیب من ز همه مردمان دو چیز
از دشمنان خصومت و از دوستان ریا
بر دشمنان همی نتوان بود مؤتمن
بر دوستان همی نتوان کرد متکا
قومی ره منازعت من گرفته‌اند
بی‌عقل و بی‌کفایت و بی‌فضل و بی‌دها
من جز به شخص نیستم آن قوم را نظیر
شمشیر جز به رنگ نماند به گندنا
با من بود خصومت ایشان عجیب‌تر
زآهنگ مورچه به سوی جنگ اژدها
زایشان همه مرا نبود باک ذره‌ای
کز آبگینه ظلم نیاید بر آسیا
گردد همی شکافته دلشان به کین من
همچون مه از اشارت انگشت مصطفی
چون گیرم از برای معانی قلم به دست
گردد همه دعاوی آن طایفه هبا
ناچار بشکند همه ناموس جادوان
در موضعی که در کف موسی بود عصا
ایشان به نزد خلق نیابند رتبتی
تا طبعشان بود ز همه دانشی خلا
زیرا که بی مطر نبود میغ را محل
چونانک بی‌گهر نبود تیغ را بها
با فضل من همیشه پدید است نقصشان
چون عجز کافران بر اعجاز انبیا
با عقل من نباشد مریخ را توان
با فضل من نباشد خورشید را ذکا
آنم که برده‌ام علم علم در جهان
بر گوشهٔ ثریا از مرکز ثری
شاهان همی‌کنند به فضل من افتخار
واقران همی‌کنند به نظم من اقتدا
با خاطرم منیرم و با رای صافیم
کالبرق فی الدجیة و الشمس فی الضحی
عالیست همتم به همه وقت چون فلک
صافیست نسبتم به همه نوع چون هوا
بر همت من است سخنهای من دلیل
بر نسبت من است سخنهای من گوا
هرگز ندیده و نشنیده‌ست کس ز من
کردار ناستوده و گفتار ناسزا
در پای جاهلان نپراگنده‌ام گهر
وز دست سفلگان نپذیرفته‌ام عطا
وین فخر بس مرا که ندیده‌ست هیچکس
در نثر من مذمت و در نظم من هجا
وآن را که او به صحبت من سر درآورد
جویم بدل محبت و گویم به جان ثنا
ور زلتی پدید شود زو معاینه
انگارمش صواب و نپندارمش خطا
اهل هری کنون نشناسند قدر من
تا رحلتی نباشد ازین جایگه مرا
مقدار آفتاب ندانند مردمان
تا نور او نگردد از آسمان جدا
آن گاه قدر او بشناسند بر یقین
کآید شب و پدید شود بر فلک سها
اندر حضر نباشد آزاده را خطر
کاندر حجر نباشد یاقوت را بها
با این همه مرا گله‌ای نیست زین قبل
زین بیشتر قبول که یابد به ابتدا
تا لفظ من به گاه فصاحت بود روان
بازار من به نزد بزرگان بود روا
لیکن چو صد هزار جفا بینم از کسی
ناچار اندکی بنمایم ز ماجرا
زآن است غبن من که گروهی همی‌کنند
با من به دوستی ز همه عالم انتما
وآن گه به کام من نفسی برنیاورند
در دوستی کجا بود این قاعده روا
آزار من کشند به عمدا به خویشتن
زآن سان که که کشد به بر خویش کهربا
در فضل من کنند به هر موضعی حسد
در نقص من دهند ز هر جانبی رضا
با ناصحان من نسگالند جز نفاق
با حاسدان من ننمایند جز صفا
ور اوفتد مرا به همه عمر حاجتی
بی حجتی کنند همه صحبتم رها
مرد آن بود که روی نتابد ز دوستی
لو بست الجبال او انشقت السما
عبدالواسع جبلی : قصاید
مدح - چنان که باد همی تخت جم کشید
بر ماه روشن از شب تاری علم کشید
وز مشک سوده بر گل سوری رقم کشید
زنجیره‌ای ز قیر و طرازی ز غالیه
بر عارض چو ماه و رخ چون بقم کشید
آشوب خلق را خط مشکین خدای عرش
بر روی چون شکفته گل آن صنم کشید
در مهر او روانم و در هجر او دلم
بسیار قهر دید و فراوان ستم کشید
تا نامهٔ جمالش توقیع زد فلک
بر نام نیکوان زمانه قلم کشید
در عشق من فریدم و در خوبی او نظیر
عز الذی و جل که ما را به هم کشید
ناگه ز من ببرد به صد حیله و فسون
آن دل که در هواس بسی رنج و غم کشید
شد محترم به نزد بزرگان هر آن کسی
کاو را عمل به خدمت آن محتشم کشید
از پشت ماهی و ز نشیب ثری به علم
بر روی ماه و اوج ثریا علم کشید
زآن سان که سر کشد کشف اندر میان سنگ
از جود او نیاز سر اندر عدم کشید
ای صاحبی که رایت اقبال و جاه تو
دولت بر آسمان جلال و همم کشید
تا کرد ذوالجلال فزون آبروی تو
حاسد بسی ز رشک تو باد ندم کشید
در موجگاه بحر شریعت نهنگ‌وار
شمشیر تو سفینهٔ بدعت به دم کشید
هر کز هوای خط تو بیرون نهاد گام
دست اجل روان ز تن او به غم کشید
شاخ درخت دولت تو سایه‌دار گشت
تا بیخ او ز ابر سخای تو نم کشید
از هیبت بلارک خاراشکاف تو
دشمن چو خارپشت سر اندر شکم کشید
تخت تو در کنار ستاره وطن گرفت
رای تو بر کنار مجره خیم کشید
چون گور ماده عدل تو بشناخت بچه را
از ایمنی به خانهٔ شیر اجم کشید
شد راه سایلت چو ره کهکشان ز بس
کاو از عطای تو سوی خانه درم کشید
شد در پناه جاه تو آسوده هر کسی
کز گردش زمانهٔ جافی الم کشید
تا در نوادر قصص آید که ابرهه
در کفر لشکری سوی بیت الحرم کشید
بادی چنان که غاشیهٔ تو کشد فلک
دایم چنان که باد همی تخت جم کشید