تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سعدی : قطعات
شماره ۱۸۸ - زمان ضایع مکن در علم صورت
زمان ضایع مکن در علم صورت
مگر چندان که در معنی بری راه
چو معنی یافتی صورت رها کن
که این تخمست و آنها سر به سر کاه
اگر بقراط جولاهی نداند
نیفزاید برو بر قدر جولاه
سعدی : قطعات
شماره ۱۹۲ - نخواهی کز بزرگان جور بینی
نخواهی کز بزرگان جور بینی
عزیز من به خردان برببخشای
اگر طاقت نداری صدمت پیل
چرا باید که بر موران نهی پای؟
سعدی : قطعات
شماره ۱۹۴ - خداوندان نعمت را کرم هست
خداوندان نعمت را کرم هست
ولیکن صبر به بر بینوایی
اگر بیگانگان تشریف بخشند
هنوز از دوستان خوشتر گدایی
سعدی : قطعات
شماره ۱۹۵ - طبیبی را حکایت کرد پیری
طبیبی را حکایت کرد پیری
که می‌گردد سرم چون آسیایی
نه گوشی ماند فهمم را نه هوشی
نه دستی ماند جهدم را نه پایی
نه دیدن می‌توانم بی‌تأمل
نه رفتن می‌توانم بی‌عصایی
روان دردمندم را ببندیش
اگر دستت دهد تدبیر و رایی
وگر دانی که چشمم را بسازد
بساز از بهر چشمم توتیایی
ندیدم در جهان چون خاک شیراز
وزین ناسازتر آب و هوایی
گرم پای سفر بودی و رفتار
تحول کردمی زینجا به جایی
حکایت برگرفت آن پیر فرتوت
ز جور دور گیتی ماجرایی
طبیب محترم درماند عاجز
ز دستش تا به گردن در بلایی
بگفتا صبر کن بر درد پیری
که جز مرگش نمی‌بینم دوایی
سعدی : قطعات
شماره ۱۹۷ - مرا گر صاحب دیوان اعلی
مرا گر صاحب دیوان اعلی
چرا گوید به خدمت می‌نیایی
چو می‌دانم قصور پایهٔ خویش
خلاف عقل باشد خودنمایی
بای فضیلة أسعی الیکم
و کل الصید فی جوف الفراء
سعدی : قطعات
شماره ۲۱۱ - مکافات بدی کردن حلالست
مکافات بدی کردن حلالست
چو بی‌جرم از کسی آزرده باشی
بدی با او روا باشد ولیکن
نکویی کن که با خود کرده باشی
سعدی : قطعات
شماره ۲۱۳ - ز لوح روی کودک بر توان خواند
ز لوح روی کودک بر توان خواند
که بد یا نیک باشد در بزرگی
سرشت نیک و بد پنهان نماند
توان دانست ریحان از دو برگی
سعدی : قطعات
شماره ۲۱۶ - نظر کردم به چشم رای و تدبیر
نظر کردم به چشم رای و تدبیر
ندیدم به ز خاموشی خصالی
نگویم لب ببند و دیده بر دوز
ولیکن هر مقامی را مقالی
زمانی درس علم و بحث تنزیل
که باشد نفس انسان را کمالی
زمانی شعر و شطرنج و حکایت
که خاطر را بود دفع ملالی
خدایست آنکه ذات بی‌نظیرش
نگردد هرگز از حالی به حالی
سعدی : مثنویات
شماره ۵ - نخست اندیشه کن آنگاه گفتار
نخست اندیشه کن آنگاه گفتار
که نامحکم بود بی‌اصل دیوار
چو بد کردی مشو ایمن ز بدگوی
که بد را کس نخواهد گفت نیکوی
سعدی : مثنویات
شماره ۶ - چو نیکو گفت ابراهیم ادهم
چو نیکو گفت ابراهیم ادهم
چو ترک ملک و دولت کرد و خاتم
نباید بستن اندر چیز و کس دل
که دل برداشتن کاریست مشکل
سعدی : مثنویات
شماره ۷ - یکی را دیدم اندر جایگاهی
یکی را دیدم اندر جایگاهی
که می‌کاوید قبر پادشاهی
به دست از بارگاهش خاک می‌رفت
سرشک از دیده می‌بارید و می‌گفت
ندانم پادشه یا پاسبانی
همی بینم که مشتی استخوانی
سعدی : مثنویات
شماره ۸ - چه سرپوشیدگان مرد بودند
چه سرپوشیدگان مرد بودند
که گوی نخوت از مردان ربودند
تو با این مردی و زورآزمایی
همی ترسم که از زن کمتر آیی
سعدی : مثنویات
شماره ۹ - نکویی گرچه با ناکس نشاید
نکویی گرچه با ناکس نشاید
برای مصلحت گه گه بباید
سگ درنده چون دندان کند تیز
تو در حال استخوانی پیش او ریز
به عرف اندر جهان از سگ بتر نیست
نکویی با وی از حکمت به در نیست
که گر سنگش زنی جنگ آزماید
ورش تیمار داری گله پاید
سعدی : مثنویات
شماره ۱۰ - نمیرد گر بمیرد نیکنامی
نمیرد گر بمیرد نیکنامی
که در خیلش بود قائم مقامی
چو در مجلس چراغی هست اگر شمع
بمیرد، همچنان روشن بود جمع
سعدی : مثنویات
شماره ۳۲ - سپاس و شکر بی‌پایان خدا را
سپاس و شکر بی‌پایان خدا را
برین نعمت که نعمت نیست ما را
بسا مالا که بر مردم وبالست
مزید ظلم و تأکید ضلالست
مفاصل مرتخی و دست عاطل
به از سرپنجگی و زور باطل
من آن مورم که در پایم بمالند
نه زنبورم که از نیشم بنالند
کجا خود شکر این نعمت گزارم
که زور مردم آزاری ندارم
سعدی : مثنویات
شماره ۳۳ - حدیث پادشاهان عجم را
حدیث پادشاهان عجم را
حکایت نامهٔ ضحاک و جم را
بخواند هوشمند نیکفرجام
نشاید کرد ضایع خیره ایام
مگر کز خوی نیکان پند گیرند
وز انجام بدان عبرت پذیرند
سعدی : مثنویات
شماره ۳۴ - حرامش باد بدعهد بداندیش
حرامش باد بدعهد بداندیش
شکم پرکردن از پهلوی درویش
شکم پر زهرمارش بود و کژدم
که راحت خواهد اندر رنج مردم
روا دارد کسی با ناتوان زور؟
کبوتر دانه خواهد هرگز از مور؟
اگر عنقا ز بی‌برگی بمیرد
شکار از چنگ گنجشکان نگیرد
سعدی : مثنویات
شماره ۳۷ - دوام دولت اندر حق شناسیست
دوام دولت اندر حق شناسیست
زوال نعمت اندر ناسپاسی است
اگر فضل خدا بر خود بدانی
بماند بر تو نعمت جاودانی
چه ماند از لطف و احسان و نکویی؟
حرامت باد اگر شکرش نگویی
سعدی : مثنویات
شماره ۳۸ - کتاب از دست دادن سست راییست
کتاب از دست دادن سست راییست
که اغلب خوی مردم بیوفاییست
گرو بستان نه پایندان و سوگند
که پایندان نباشد همچو پابند
سعدی : مثنویات
شماره ۳۹ - الا تا ننگری در روی نیکو
الا تا ننگری در روی نیکو
که آن جسمست و جانش خوی نیکو
اگر شخص آدمی بودمی به دیدار
همین ترکیب دارد نقش دیوار