تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۲۸۳ - آن سبزه که ترک این چمن گفت، منم
آن سبزه که ترک این چمن گفت، منم
آن لاله که از اشک به خون خفت، منم
وآن غنچه لب بسته که از تنگدلی
صد بار بهار آمد و نشکفت، منم
فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۲۸۴ - با فکر قوی گرسنه چون شیر، منم
با فکر قوی گرسنه چون شیر، منم
وز چار طرف بسته زنجیر منم
جز خون نخورم ز دست هر دشمن و دوست
در معرکه چون برهنه شمشیر منم
فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۲۸۵ - آن خم که بود مدام در جوش، منم
آن خم که بود مدام در جوش، منم
آن مرغ که شد به شام خاموش، منم
در حلقه رندان خراباتی خویش
آن پاک نشین خانه بر دوش، منم
فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۲۸۶ - از بسکه چو سرو چمن آزاده منم
از بسکه چو سرو چمن آزاده منم
چون سایه سرو خاک افتاده منم
گر عیب نبود راستی پس از چیست
بی چیز و تهی دست و گدازاده منم
فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۲۸۷ - از رنگ افق من آتشی می بینم
از رنگ افق من آتشی می بینم
در خلق جهان کشمکشی می بینم
اما پس از این کشمکش امروزی
از بهر بشر روز خوشی می بینم
فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۲۸۸ - در موسم گل طرف چمن می خواهم
در موسم گل طرف چمن می خواهم
با خویش گلی غنچه دهن می خواهم
دیروز دلم شکست و کردم توبه
و امروز دل توبه شکن می خواهم
فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۲۸۹ - تا چند ز آه سینه دل چاک شوم
تا چند ز آه سینه دل چاک شوم
تا کی ز سرشک دیده غمناک شوم
این آتش و آه و آب چشمم باقیست
تا از اثر باد اجل خاک شوم
فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۲۹۰ - با دشمن و دوست گر شدی نرم چو موم
با دشمن و دوست گر شدی نرم چو موم
چون نقش نگین شوی مکن شرم چو موم
با خصم هماره باش سرسخت چو سنگ
با دوست همیشه باش دل نرم چو موم
فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۲۹۱ - تا درس محبت تو آموخته ایم
تا درس محبت تو آموخته ایم
در خرمن عمر آتش افروخته ایم
بی جلوه شمع رویت از آتش غم
عمریست که پروانه صفت سوخته ایم
فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۲۹۲ - ما بیرق صلح کل برافرشته ایم
ما بیرق صلح کل برافرشته ایم
ما تخم تساوی به جهان کاشته ایم
القصه سعادت بشر را یکبار
در سایه این دو اصل پنداشته ایم
فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۲۹۳ - از دست تو ما ساغر صهبا زده ایم
از دست تو ما ساغر صهبا زده ایم
بر فرق فلک ز بیخودی پا زده ایم
دنیا چو نبود جای شادی زین رو
غم نیست که پشت پا به دنیا زده ایم
فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۲۹۴ - تا بر سر حرص و آز خود پا زده ایم
تا بر سر حرص و آز خود پا زده ایم
لبخند به دستگاه دنیا زده ایم
با کشتی طوفانی بشکسته خویش
شادیم از آنکه دل بدریا زده ایم
فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۲۹۵ - عمریست که بر عاطفه مفتون شده ایم
عمریست که بر عاطفه مفتون شده ایم
از عالم کبر و کینه بیرون شده ایم
زانو زده در برابر کرسی عدل
تسلیم مقررات قانون شده ایم
فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۲۹۶ - ما خاک بسر ز بی حسابی شده ایم
ما خاک بسر ز بی حسابی شده ایم
ما دربدر از خانه خرابی شده ایم
ای صاحب مال و مالک کاخ جلال
با ما منشین که انقلابی شده ایم
فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۲۹۷ - آن روز که ره بشادی و غم بستیم
آن روز که ره بشادی و غم بستیم
در بر رخ نامحرم و محرم بستیم
فریاد اثر نداشت گشتم خاموش
فریادرسی نیافتم دم بستیم
فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۲۹۸ - ما دایره کثرت و قلت هستیم
ما دایره کثرت و قلت هستیم
ما آینه عزت و ذلت هستیم
تو در طلب حکومت مقتدری
ما طالب اقتدار ملت هستیم
فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۲۹۹ - یک عمر چو باد دور دنیا گشتیم
یک عمر چو باد دور دنیا گشتیم
چون موج هزار زیر و بالا گشتیم
با آنکه ز قطره ای نبودم افزون
خون خوردم و متصل به دریا گشتیم
فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۳۰۰ - آن روز که ما و دل ز مادر زادیم
آن روز که ما و دل ز مادر زادیم
دایم ز فشار درد و غم ناشادیم
در لجه این جهان پر حلقه و دام
آزاد ولی چو ماهی آزادیم
فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۳۰۱ - یک عمر چو جغد نوحه خوانی کردیم
یک عمر چو جغد نوحه خوانی کردیم
نفرین به اساس زندگانی کردیم
جان کندن تدریجی خود را آخر
تبدیل به مرگ ناگهانی کردیم
فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۳۰۲ - یکچند به مرگ سخت جانی کردیم
یکچند به مرگ سخت جانی کردیم
رخساره به سیلی ارغوانی کردیم
عمری گذراندیم به مردن مردن
مردم به گمان که زندگانی کردیم