تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۶۷ - برنمی‌خیزد به صرصر نقشم از دامان خاک
برنمی‌خیزد به صرصر نقشم از دامان خاک
وادی امکان ندارد همچو من افتاده‌ای
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۶۹ - کیستم من، مشت خار در محیط‌افتاده‌ای
کیستم من، مشت خار در محیط‌افتاده‌ای
دل به دریاکرده‌ای، کشتی به طوفان‌داده‌ای
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۷۰ - با جگر خوردن قناعت کن که این مهمانسرا
با جگر خوردن قناعت کن که این مهمانسرا
جز غم روزی ندارد روزی آماده‌ای
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۷۵ - در شکست ماست حکمتها، که چون کشتی شکست
در شکست ماست حکمتها، که چون کشتی شکست
غرقه‌ای را دستگیری می‌کند هر پاره‌ای
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۰۱ - چشم بیداری است هر کوکب درین وحشت‌سرا
چشم بیداری است هر کوکب درین وحشت‌سرا
در میان اینقدر بیدار، چون خوابد کسی؟
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۰۲ - عمر با صد ساله الفت بی‌وفایی کرد و رفت
عمر با صد ساله الفت بی‌وفایی کرد و رفت
از که دیگر در جهان چشم وفا دارد کسی؟
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۰۳ - نیست غیر از گوشهٔ دل در جهان آب و گل
نیست غیر از گوشهٔ دل در جهان آب و گل
گوشهٔ امنی که یک ساعت بیاساید کسی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۰۴ - در جهان آگهی خضری دچار من نشد
در جهان آگهی خضری دچار من نشد
می‌روم از خود برون، شاید که پیش آید کسی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۰۷ - سوز پنهانی چو شمع آخر گریبانم گرفت
سوز پنهانی چو شمع آخر گریبانم گرفت
از گریبان سرزند از هر چه دامن می‌کشی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۱۰ - هر چه از دل می‌خورم، از روزیم کم می‌کنند
هر چه از دل می‌خورم، از روزیم کم می‌کنند
در حریم سینهٔ من دل نبودی کاشکی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۱۱ - آن که آخر سر به صحرا داد بی بال و پرم
آن که آخر سر به صحرا داد بی بال و پرم
روز اوّل این قفس را در گشودی کاشکی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۱۲ - نیست جز داغ عزیزان حاصل پایندگی
نیست جز داغ عزیزان حاصل پایندگی
خضر، حیرانم چه لذّت می‌برد از زندگی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۱۳ - همچو شمع صبح می‌لرزد به جان خویشتن
همچو شمع صبح می‌لرزد به جان خویشتن
از سفیدیهای موی من چراغ زندگی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۱۵ - زینهار از لاله‌رخساران به دیدن صلح کن
زینهار از لاله‌رخساران به دیدن صلح کن
کز نچیدن می‌توان یک عمر گل چید از گلی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۱۹ - همچو بوی گل که در آغوش گل از گل جداست
همچو بوی گل که در آغوش گل از گل جداست
هم برون از عالمی، هم در کنار عالمی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۲۸ - نیستی گردون، ولی بر عادت گردون تو هم
نیستی گردون، ولی بر عادت گردون تو هم
می‌کشی آخر چراغی را که روشن می‌کنی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۳۴ - خاطر از وضع مکرّر زود در هم می‌شود
خاطر از وضع مکرّر زود در هم می‌شود
یک دو ساغر نوش کن تا عالم دیگری شوی
حافظ : اشعار منتسب
شماره ۲ - صبح دولت می‌دمد کو جام همچون آفتاب
صبح دولت می‌دمد کو جام همچون آفتاب
فرصتی زین به کجا باشد بده جام شراب
خانه بی‌تشویش و ساقی یار و مطرب نکته‌گوی
موسم عیش است و دور ساغر و عهد شباب
از پی تفریح طبع و زیور حسن طرب
خوش بود ترکیب زرین جام با لعل مذاب
از خیال لطف می مشاطهٔ چالاک طبع
در ضمیر برگ گل خوش می‌کند پنهان گلاب
شاهد و مطرب به دست‌افشان و مستان پایکوب
غمزهٔ ساقی ز چشم می‌پرستان برده خواب
تا شد آن مه مشتری درهای حافظ را به نقد
می‌رسد هر دم به گوش زهره گلبانگ رباب
حافظ : اشعار منتسب
شماره ۱۰ - صورت خوبت نگارا خوش به آیین بسته‌اند
صورت خوبت نگارا خوش به آیین بسته‌اند
گوییا نقش لبت از جان شیرین بسته‌اند
از برای مقدم خیل و خیالت مردمان
زاشک رنگین در دیار دیده آیین بسته‌اند
کار زلف توست مشک‌افشانی و نظارگان
مصلحت را تهمتی بر نافهٔ چین بسته‌اند
یارب آن روی است و در پیرامنش بند کلاه
یا به گرد ماه تابان عقد پروین بسته‌اند
خط سبز و عارضت را نقش بندان خطا
سایبان از عنبر تر گرد نسرین بسته‌اند
جمله وصف عشق من بودست و حسن روی تو
آن حکایتها که بر فرهاد و شیرین بسته‌اند
حافظا محض حقیقت گوی یعنی سر عشق
غیر از این گویی خیالاتی به تخمین بسته‌اند
عبدالواسع جبلی : قصاید
تهنیت فتح عراق و مدح سلطان سنجر
این اشارتها که ظاهر شد ز لطف کردگار
وین بشارتها که صادر شد به فتح شهریار
یافت خواهد ملت از اندازهٔ آن دستگاه
گشت خواهد دولت از آوازهٔ آن پایدار
گر چه سلطان را فراوان فتحها حاصل شده‌ست
کز حصول آن خلایق را فزوده‌ست اعتبار
نامهٔ فتحت که خواهد ماند زآن اندر جهان
صدهزاران قصه از شهنامه خوش‌تر یادگار
چون به باطل سر برآوردند قومی در عراق
شد فریضه دفعشان بر پادشاه حق‌گزار
ور برای قمع ایشان رایت منصور او
در زمستان از خراسان کرد تحویل اختیار
لشکری بودند چون عفریت و خوک و غول و خرس
تیره‌رای و خیره‌روی و عمرکاه و غمزکار
سر به سر غافل ز تقدیر خدای مستعان
یک به یک غره به اقبال جهان مستعار
از شجاعت بوده با شیر ژیان اندر قران
وز ضلالت بوده با دیو سپید اندر قطار
مدت سالی همی‌کردند در عالم طواف
تا به یک ره مجتمع گشتند مردی صدهزار
بود شور انگیختن پیوسته ایشان را عمل
بود رنگ آمیختن همواره ایشان مستعار
هر که را دریافتندی از وضیع و از شریف
سر بریدندی به تیغ و تن کشیدندی به دار
گه غریبان را ز بی‌رحمی همی‌کردند بند
گه اسیران را ز نامردی همی کشتند زار
گه مسلمان را همی‌خواندند کافر بر ملا
گه موحد را همی‌گفتند ملحد آشکار
گر چه از بیداد و غارتشان به شرق و غرب بود
در ممالک اضطراب و در مسالک اضطرار
شاه عالم زآن قبل تا خون نباید ریختن
کرد ایشان را ز هر نوعی نصحیت چند بار
چون نصیحت رد شد و یزدان چنان تقدیر کرد
کاعتقاد بد برآرد عاقبت زیشان دمار
لشکر منصور ناگاهی بر آنان کوفتند
چون شهاب دیوسوز و چون سحاب تندبار
چون شدند آمیخته بر یکدگر هر دو سپاه
جنگ را چنگ آخته چون شیر شرزه در شکار
شد هوا از پارهای گرد تاری چون دخان
شد زمین از قطره‌های خون جاری چون شرار
خیل سلطان را کرامت با سلامت متصل
اهل عصیان را عزیمت بر هزیمت استوار
از هزاهز چون رخ معلول قرص آفتاب
وز زلازل چون تن مفلوج جرم کوهسار
بر زمین زرنیخ‌رنگ از روی بدخواهان نبات
بر هوا شنگرف‌گون از خون گمراهان بخار
اسب تازان باد شکل و گرد گردان ابر وصف
تیغ رخشان برق سان و کوس نالان رعدوار
گاه پیچش هر کمند و وقت کوشش هر سمند
اژدهای بی‌قرار و آسمان بامدار
لعلگون پشت زمین و نیلگون روی هوا
این ز الماس حسام و آن ز انقاس غبار
چون دل عشاق و جان عاشقان از مرد و گرز
مرکز اشباح تنگ و مقصد ارواح تار
موضعی با زینت ذات‌البروج از تیغ و درع
موقفی با هیبت یوم‌الخروج از گیر و دار
گاوپیچان در زمین از نعل اسب شیر روز
شیر بی‌جان بر سپهر از بیم گرز گاوسار
پشت مرد از درع میناگون چو روی آسمان
روی تیغ از قطره‌های خون چو پشت سوسمار
گه چو گردون از تغیر گشته هامون با شتاب
گه چو هامون از تغیر گشته گردون باوقار
وز فراوان خون غداران و مکاران که رفت
در طرفهای جبال و در کنفهای بحار
تا ابد بیجاده‌رنگ و لعلگون خواهند زاد
زین یکی در یتیم و زان یکی زر عیار
ایستاده پیش صف سلطان و زیر ران او
بارهٔ گردون‌تن هامون‌کن جیحون‌گذار
ماه سیری ماهی‌اندامی که کردی هر زمان
پشت ماهی را نعال نو به ماه نونگار
غار گشتی گر در او رفتی ز شخص وی چو کوه
کوه گشتی گر بر او جستی ز نعل وی چو غار
چون فلک در دور و از گردش فلک را رخ سیاه
چون سمک در آب و از گامش سمک را تن فکار
مرکبی چون دلدل آورده بر این سان زیر زین
وز نیام آهخته شمشیری به سان ذوالفقار
تا بدان گاهی که زخم تیغ او تسلیم کرد
جان اعدا را به دست مالک دارالبوار
گر چه آن لشکر ز غداری و بسیاری بدند
همچو ماران بی‌وفا و همچو موران بی‌شمار
در هزیمت گر توانستی از ایشان هر یکی
پر بر آوردی چو مور و پوست بفگندی چو مار
گر چه اعدا را همه انواع شوکت جمع بود
از ستور و از ستام و از سلاح و از سوار
چون قضا از چار جانبشان گرفت اندر میان
گاه حاجتشان نیامد سودمند آن هر چهار
ور چه سلطان داشت هر آلت که باید ساخته
از سپاه بی‌نهایت وز مصاف بی‌کنار
شر ایشان را کفایت کرد بی هیچ آلتی
بر او با بندگان و سر او با کردگار
گر اجازت یافتندی زو ز بهر تهنیت
چون میسر کرد فتح او خدای بردبار
آمدی شمس‌الضحی پش وی از ذات‌الحنک
وآمدی روح‌الامین نزد وی از دارالقرار
ای هوای رزمگاهت چون زمین هاویه
وی زمین بزمگاهت چون هوای نوبهار
خصم را زنهار دادن در جهان آیین توست
زین قبل دارد همی یزدان تو را در زینهار
کردی از آزردن خصمان مجهول احتراز
گر چه بود آزار تو مقصودشان از کارزار
گر چه گه گه پشه دل مشغول دار پیل را
پیل دارد گاه جنگ از انتقام پشه عار
ای به خاک پای تو شاهان عالم را یمین
وی ز جود دست تو اعقاب آدم را یسار
دین و دنیا را ز فر رای و فتح رایتت
یمن حاضر بر یمین و یسر حاصل بر یسار
باز با تیهو ز عدلت خفته در یک آشیان
شیر با آهو ز امنت رفته در یک مرغزار
بس که بگرفتی بلاد و بس که بشکستی مصاف
بس که بربستی عدو و بس که بگشادی حصار
ای به فضل ذوالجلال و آن به جسن اعتقاد
این به سعد آسمان و آن به سعی روزگار
شکر کن یزدان عالم را که یک نعمت نماند
کاو نکرد آن گاه قسمت در ازل بر تو نثار
وز جهان نگذشت هرگز بر همایون خاطرت
هیچ کامی کآن تو را حاصل نشد بی‌انتظار
لاجرم حال کسی باشد چنین کاو را بود
سیرت محمود جفت و دولت مسعود یار
تا به ترکیب مزاج و جوهر و خلقت بود
تند باد و رام خاک و پاک آب و تیز نار
باد اعدای تو را چون نار و آب و باد و خاک
روی زرد و قدر پست و عزم سست و نقش خار