تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب الممالک : رباعیات طنز
شماره ۱۴ - ای آنکه دلت ز هجر غمناک شده
ای آنکه دلت ز هجر غمناک شده
وز دست دلت ناله بر افلاک شده
با این سوزن بدوزم ان شاء الله
آن جامه که از دست غمت چاک شده
ادیب الممالک : رباعیات طنز
شمارهٔ ۱۵ - پیراهن
پیراهنی از برگ سمن نازکتر
وز لاله سرخ و نسترن نازکتر
دادم ز برایت که بپوشی آن را
بر آن بدنی کز دل من نازکتر
ادیب الممالک : رباعیات طنز
شماره ۱۶ - چون پیراهن ز دست محبوب آید
چون پیراهن ز دست محبوب آید
زیبا و لطیف و دلکش و خوب آید
روشن شد ازو چشم و دلم پنداری
پیراهن یوسف سوی یعقوب آید
ادیب الممالک : رباعیات طنز
شمارهٔ ۱۷ - سرداری
ای آنکه به اقلیم وفا سرداری
همواره خمار عشق در سر داری
هر چند که شرط عاشقی پاداریست
از بهر تو دوختم من این سرداری
ادیب الممالک : رباعیات طنز
شماره ۱۸ - آن سرداری که لطف کرد آن دلبر
آن سرداری که لطف کرد آن دلبر
شد زینت اندامم و پیرایه ی بر
تا دید فلک شمسه ی او را گفتا
خورشید ببین، زد از گریبانش سر
ادیب الممالک : رباعیات طنز
شمارهٔ ۱۹ - قبا
ای گشته قبای حسن بر قد تو راست
قدت سروی که گلشن جان آراست
گر بر تنت این قبا بپوشی نه عجب
سروی و ز برک بر تن سرو قباست
ادیب الممالک : رباعیات طنز
شماره ۲۰ - زین تازه قبا که دسترنج مه ماست
زین تازه قبا که دسترنج مه ماست
پیراهن دشمن به تن از غصه قباست
گیریم به چابکی و خوبی او را
مانند قبای صحت اندر تن راست
ادیب الممالک : رباعیات طنز
شمارهٔ ۲۱ - کلاه
ای آنکه به اوج حسن تابنده مهی
با روی سفید و گیسوان سیهی
بستان ز من این کلاه و بر سر بگذار
تا خلق بدانند که صاحب کلهی
ادیب الممالک : رباعیات طنز
شماره ۲۲ - این تازه کله که داده دلبر ماست
این تازه کله که داده دلبر ماست
چون هدیه دست دوست شد، افسر ماست
بوسیدم و بر فرق سرش جا دادم
تا خلق بدانند که تاج سر ماست
ادیب الممالک : رباعیات طنز
شمارهٔ ۲۳ - کفش
از سیلی غم رخ بنفش آوردم
با دل سخن از مشت و درفش آوردم
تا پای مبارک ننهد بر سر خاک
از دیده برای دوست کفش آوردم
ادیب الممالک : رباعیات طنز
شماره ۲۴ - خصم تو به راه خیر هرگز نرود
خصم تو به راه خیر هرگز نرود
از کعبه کسی به دیر هرگز نرود
من کفش تو را به پای کردم اما
در کفش تو پای غیر هرگز نرود
ادیب الممالک : رباعیات طنز
شمارهٔ ۲۵ - چادر
در خدمت دوست چادری آوردم
وز شدت شرم آب رخ خود بردم
زیرا که سراپای مه روشن را
در ظلمت ابر تیره پنهان کردم
ادیب الممالک : رباعیات طنز
شماره ۲۶ - چادر چه عطا کرد به من دلبر من
چادر چه عطا کرد به من دلبر من
افکند ز مهر سایه اندر سر من
زین پس سزد ار دست تولا بزند
خورشید فلک به ریشه چادر من
ادیب الممالک : رباعیات طنز
شمارهٔ ۲۷ - روبنده
روبنده ز من بگیر گر می شنوی
از خلق بپوش چهره هر جا که روی
دل گفته بپوش رخ ز کوته نظران
ترسیده که مشتبه به خورشید شوی
ادیب الممالک : رباعیات طنز
شماره ۲۸ - تا در بر آن طره روبنده شدم
تا در بر آن طره روبنده شدم
خاک قدمت با مژه روبنده شدم
چون مه که ز ابر برقع افکنده به رخ
من نیز نهان درون روبنده شدم
ادیب الممالک : رباعیات طنز
شمارهٔ ۲۹ - کمربند
ای آنکه درون دیده جایت دادم
دل را به نثار خاک پایت دادم
دیدم که میان خود به موئی بستی
ناچار کمربند برایت دادم
ادیب الممالک : رباعیات طنز
شماره ۳۰ - خواهم به شکر تنگ تو را بشکستن
خواهم به شکر تنگ تو را بشکستن
خواهم کمرت را بمیان پیوستن
چون نیست دهان نمی توانم گفتن
چون نیست میان کجا توانم بستن
ادیب الممالک : رباعیات طنز
شمارهٔ ۳۱ - گل
بردیم بر دوست نثار از یک گل
هستیم اگر چه شرمسار از یک گل
آن یار چو آتش است و آتش چو گرفت
در صد خرمن زند شرار از یک گل
ادیب الممالک : رباعیات طنز
شماره ۳۲ - فرمود مرا نگار یاد از یک گل
فرمود مرا نگار یاد از یک گل
بنمود دلم امیدوار از یک گل
ای دوست مگر تو این مثل نشنیدی
هرگز نشود فصل بهار از یک گل
ادیب الممالک : رباعیات طنز
شمارهٔ ۳۳ - بید مشک
بر دل ز غم رقیب رشکی دارم
وز دیده روان سیل سرشکی دارم
لرزم ز فراق زلف مشکینت چو بید
زین است که تحفه بیدمشکی دارم