تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
یغمای جندقی : رباعیات
شماره ۱۱ - کعبه که بود به کیش من هستی دوست
کعبه که بود به کیش من هستی دوست
چاه زنخش زمزم و محراب ابروست
میراب لبان و مستجارش بالاست
وان سخت سیه دل حجرالاسود اوست
یغمای جندقی : رباعیات
شماره ۱۲ - آنرا که هماره ذوق ساغر نوشی است
آنرا که هماره ذوق ساغر نوشی است
بر شنعت کیهان گله از بیهوشی است
بر هر چه خورند میخ پاسخ متراش
زان در که جواب ابلهان خاموشی است
یغمای جندقی : رباعیات
شماره ۱۳ - عامی داند ز خود به خود نتوان رست
عامی داند ز خود به خود نتوان رست
دور از همه ریش بر دم صوفی بست
ای عامی خر بدین روش من سگ تو
خوش پای که داری دم گاوی در دست
یغمای جندقی : رباعیات
شماره ۱۴ - در عهد تو قند را عتابی دگر است
در عهد تو قند را عتابی دگر است
اندیشه داد و احتسابی دگر است
از جامه کاغذینش پیداست که باز
با آن لب شیرین شکرآبی دگر است
یغمای جندقی : رباعیات
شماره ۱۵ - تا دیده همی نگه به دست تو گماشت
تا دیده همی نگه به دست تو گماشت
دیباچه به خون دل ز دست تو نگاشت
خوشدل خورو خون ریز، مریزاد آن چشم
وان دست که این حنا به دست تو گذاشت
یغمای جندقی : رباعیات
شماره ۱۶ - در معرفت مفتی عرفان پرداخت
در معرفت مفتی عرفان پرداخت
تا چیست علامتت چو دستار انداخت
آن دیده بجو که بی نشان فهم کنی
تا کی خواهی خر نر از خایه شناخت
یغمای جندقی : رباعیات
شماره ۱۷ - مفتی بر آن کش همه جهل آئین است
مفتی بر آن کش همه جهل آئین است
با کفر کذا حدیث علم و دین است
این دور ز نفس کار و آن دیر نفس
افسانه لاف در غریبی این است
یغمای جندقی : رباعیات
شماره ۱۸ - صوفی کش از ارواح مکرم سخن است
صوفی کش از ارواح مکرم سخن است
ز نقحبه ز فرق تا قدم ما و من است
با دعوی آنکه جامه جانش قباست
هفتاد و دو ملت به یکی پیرهن است
یغمای جندقی : رباعیات
شماره ۱۹ - تا ز لگد آرد اسب چون خیزد راست
تا ز لگد آرد اسب چون خیزد راست
قچ حمله شاخ جنگی انگیخت چو خاست
ز نقحبگی شاخ و لگد نز در خوست
زآنست که بر به هیات جنس دو پاست
یغمای جندقی : رباعیات
شماره ۲۰ - لعلت که بشد امید و بیمش باقی است
لعلت که بشد امید و بیمش باقی است
اوصاف حسن رفت و ذمیمش باقی است
خون دو جهان بخورد یک کاسه و باز
زنقحبه همان دو قورت و نیمش باقی است
یغمای جندقی : رباعیات
شماره ۲۱ - زاهد چکد اشکی به ریا باد این است
زاهد چکد اشکی به ریا باد این است
سیلی که بکند دین ز بنیاد این است
تا مرد ز گریه ریا دیده ندوخت
هم خیک درید و هم خر افتاد این است
یغمای جندقی : رباعیات
شماره ۲۲ - دل در تابت ز پیچش دستار است
دل در تابت ز پیچش دستار است
سردزد که پیچ و تاب بر تن بار است
چون نیست ز خروار معارف مشتی
آن خرمن اگر به گوشه کاه انبار است
یغمای جندقی : رباعیات
شماره ۲۳ - سردار مرا بتی که هفت آمد و هشت
سردار مرا بتی که هفت آمد و هشت
وز روی عمل محل بند آمد و کشت
زنهارش به هجر و وصل مستا کاین دو
هفتاد جهنم است و هشتاد بهشت
یغمای جندقی : رباعیات
شماره ۲۴ - سرمایه کاستی فزود من و تو است
سرمایه کاستی فزود من و تو است
پیرایه ملعنت درود من و تو است
دور از من و تو اگر حقیقت خواهی
ز نقحبه واقعی وجود من و تو است
یغمای جندقی : رباعیات
شماره ۲۵ - در بوس نهان ضنت لعلت فاش است
در بوس نهان ضنت لعلت فاش است
وین تنگ روی همی نخود باماش است
از گندم خال جو فروشش عدسی
آنجا مگذر که مته بر خشخاش است
یغمای جندقی : رباعیات
شماره ۲۶ - تا چند به خود مهر و به یزدان کینت
تا چند به خود مهر و به یزدان کینت
حق جوئی و کفر و حق پرستی دینت
خود نیز بر آن خرگله کثرت بینی
سگ بچه کند به چشم وحدت بینت
یغمای جندقی : رباعیات
شماره ۲۷ - آن حسن بدیع را حسابی دگر است
آن حسن بدیع را حسابی دگر است
بر طلعت مهر و مه نقابی دگر است
مسرای زمهر و مه که آن جبهه وروی
ماهی دگر است و آفتابی دگر است
یغمای جندقی : رباعیات
شماره ۲۸ - افزود اگرش به لاله سنبل چه کم است
افزود اگرش به لاله سنبل چه کم است
آمد سوسن طراز سوری چه غم است
فرمان خط از عزل تعلق ما را
سردار مثال مصطفی و رقم است
یغمای جندقی : رباعیات
شماره ۲۹ - همت به دو کار بر یک انسان نگماشت
همت به دو کار بر یک انسان نگماشت
وان سفله که خود گرفت یزدان بگذاشت
در هر دو منه پای طلب کز یک دست
زنقحبه دو هندوانه بر نتوان داشت
یغمای جندقی : رباعیات
شماره ۳۰ - واعظ در باغ سبزش روضه مینواست
واعظ در باغ سبزش روضه مینواست
وان کرمک پس مرز و خیار لب جو است
افتادش از این بهاره کاری غرض آنک
تا بر سر پالیز کسان گیرد دوست