تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۸ - بی تو امشب ساغر می، دیدهٔ خونبار داشت
بی تو امشب ساغر می، دیدهٔ خونبار داشت
مرغ نغمه سر به زیر بال موسیقار داشت
زهر از گوشم چکد چون شبنم از دامان گل
ناصح من در دهن گویا زبان مار داشت
هرکسی جوید خریدار متاع خویش را
سوی آتش رفت ازان ماهی که مشت خار داشت
در مسلمانی نمیدانم طریق کار خود
وقت کافر خوش که او سررشتهٔ زنار داشت
شمع من امشب به گرد خویش از اهل هوس
جای پروانه، همه مرغان آتشخوار داشت
هر نشاطی را غمی پنهان به زیر دامن است
بر سر هر کس گلی دیدیم، در پا خار داشت
گفت حافظ، دید چون کلک و بیانم را سلیم
«بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت»
مرغ نغمه سر به زیر بال موسیقار داشت
زهر از گوشم چکد چون شبنم از دامان گل
ناصح من در دهن گویا زبان مار داشت
هرکسی جوید خریدار متاع خویش را
سوی آتش رفت ازان ماهی که مشت خار داشت
در مسلمانی نمیدانم طریق کار خود
وقت کافر خوش که او سررشتهٔ زنار داشت
شمع من امشب به گرد خویش از اهل هوس
جای پروانه، همه مرغان آتشخوار داشت
هر نشاطی را غمی پنهان به زیر دامن است
بر سر هر کس گلی دیدیم، در پا خار داشت
گفت حافظ، دید چون کلک و بیانم را سلیم
«بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت»
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۴۴ - مجلس گل گشته رنگین از نوای عندلیب
مجلس گل گشته رنگین از نوای عندلیب
میفزاید جوش گلشن را صدای عندلیب
برگ گل لخت دل و آب و هوا اشکست و آه
بیتکلف تحفهها دارم برای عندلیب
ما و او را عشق در یک آشیان پرورده است
هیچ کس چون من نباشد آشنای عندلیب
نالهٔ من بر سر کوی تو رنگینتر بود
در چمن فریادها دارد نوای عندلیب
گر فشاند دامن حسنش غباری بر چمن
بشکند رنگ از رخ معشوق های عندلیب
پُر مکدر گشتهای، جویا به گلشن رو دمی!
زنگ از دل میزداید نالههای عندلیب
میفزاید جوش گلشن را صدای عندلیب
برگ گل لخت دل و آب و هوا اشکست و آه
بیتکلف تحفهها دارم برای عندلیب
ما و او را عشق در یک آشیان پرورده است
هیچ کس چون من نباشد آشنای عندلیب
نالهٔ من بر سر کوی تو رنگینتر بود
در چمن فریادها دارد نوای عندلیب
گر فشاند دامن حسنش غباری بر چمن
بشکند رنگ از رخ معشوق های عندلیب
پُر مکدر گشتهای، جویا به گلشن رو دمی!
زنگ از دل میزداید نالههای عندلیب
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۸۱ - تا تو رفتی کار صبرم با جنون افتاده است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۰۲ - شب که در صحن چمن آن مست مل خوابیده بود
شب که در صحن چمن آن مست مل خوابیده بود
در ته یک پیرهن با بوی گل خوابیده بود
هر که با قد دو تا دست از سیه کاری نداشت
آه از غفلت که بر بالای پل خوابیده بود
پست بود آوازهٔ گردون ز شور ناله ام
پیش افغانم صدای این دهل خوابیده بود
دست و پای سعیم از بی طالعی ها بسته شد
ورنه عریان در برم آن مست شل خوابیده بود
محتسب جویا به دور چشم او شب تا سحر
بی تعصب بر بساط صلح کل خوابیده بود
در ته یک پیرهن با بوی گل خوابیده بود
هر که با قد دو تا دست از سیه کاری نداشت
آه از غفلت که بر بالای پل خوابیده بود
پست بود آوازهٔ گردون ز شور ناله ام
پیش افغانم صدای این دهل خوابیده بود
دست و پای سعیم از بی طالعی ها بسته شد
ورنه عریان در برم آن مست شل خوابیده بود
محتسب جویا به دور چشم او شب تا سحر
بی تعصب بر بساط صلح کل خوابیده بود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۲۴ - عاشق از بیداد دل آزار بی حد می کشد
عاشق از بیداد دل آزار بی حد می کشد
هر چه هر کس می کشد از پهلوی خود می کشد
تا به آسانی تواند عقده دل را گشود
همچو ناخن استخوان پهلویم قد می کشد
بد بگو ناصح مرا وز خوب و زشت او مگو
دل به آن رخسار اگر نیک است اگر بد می کشد
خط او نام خدا بسیار رنگین جلوه است
خون به خود این سبزه جای آب از آن خد می کشد
کافرم جویاگر انگشتی ز انگشتر بدید
هر قدر تنگی دل از چرخ زبرجد می کشد
هر چه هر کس می کشد از پهلوی خود می کشد
تا به آسانی تواند عقده دل را گشود
همچو ناخن استخوان پهلویم قد می کشد
بد بگو ناصح مرا وز خوب و زشت او مگو
دل به آن رخسار اگر نیک است اگر بد می کشد
خط او نام خدا بسیار رنگین جلوه است
خون به خود این سبزه جای آب از آن خد می کشد
کافرم جویاگر انگشتی ز انگشتر بدید
هر قدر تنگی دل از چرخ زبرجد می کشد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۰۰ - شوخی ات چون شیوهٔ عاشقکشی بنیاد کرد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۱۸ - مار زلفش را نمی دانم چه افسون می کند
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۲۸ - طاقتم طاقست یاران! یار می خواهد دلم
طاقتم طاقست یاران! یار می خواهد دلم
یار می خواهد دلم، بسیار می خواهد دلم
ساقیا گرد سرت پیمانه را سرشار کن
بیدماغم مستی سرشار می خواهد دلم
جام عیش اهل ظاهر سخت بی کیفیت است
جرعه ای از بادهٔ اسرار می خواهد دلم
بی نصیب از کاوکاو خار حسرت باد اگر
بی تو گل بر گشوهٔ دستار می خواهد دلم
ساقی امشب بر سر خود زن گل پیمانه را
ساغر لبریز استغفار می خواهد دلم
در خور عقلست جویا رنج اهل روزگار
راحتی چون صورت دیوار می خواهد دلم
یار می خواهد دلم، بسیار می خواهد دلم
ساقیا گرد سرت پیمانه را سرشار کن
بیدماغم مستی سرشار می خواهد دلم
جام عیش اهل ظاهر سخت بی کیفیت است
جرعه ای از بادهٔ اسرار می خواهد دلم
بی نصیب از کاوکاو خار حسرت باد اگر
بی تو گل بر گشوهٔ دستار می خواهد دلم
ساقی امشب بر سر خود زن گل پیمانه را
ساغر لبریز استغفار می خواهد دلم
در خور عقلست جویا رنج اهل روزگار
راحتی چون صورت دیوار می خواهد دلم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۷۶ - از چه رو بی وجه با ما اینقدر بیگانگی
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۷۸ - جز زلف تو ما را سر سودای دگر نیست
جز زلف تو ما را سر سودای دگر نیست
سر رشتة ما از سر زلف تو به در نیست
از جنبش ابروی تو خورشید هراسد
جایی که تو شمشیر کشی جای سپر نیست
از روی بتان آینه را نقش نشستهست
این یاری اقبال بود کار هنر نیست
چیزی که غبار از دل پردرد رباید
در خطّة تقدیر به جز گرد سفر نیست
فیّاض اگر آه تو آتشزن گیتی است
در خرمنِ افلاک چرا دود اثر نیست؟
سر رشتة ما از سر زلف تو به در نیست
از جنبش ابروی تو خورشید هراسد
جایی که تو شمشیر کشی جای سپر نیست
از روی بتان آینه را نقش نشستهست
این یاری اقبال بود کار هنر نیست
چیزی که غبار از دل پردرد رباید
در خطّة تقدیر به جز گرد سفر نیست
فیّاض اگر آه تو آتشزن گیتی است
در خرمنِ افلاک چرا دود اثر نیست؟
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۸۲ - عشق پنهانی خنک چون ناز حسن خانگی است
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۹۱ - در گلستانی که روید دام چون سنبل ز خاک
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۵ - چشم من، پنهان ز چشم مردمان میخواهمت
چشم من، پنهان ز چشم مردمان میخواهمت
جان من، در پهلوی دل همچو جان میخواهمت
شاه من روز از خلایق در زمین میجویمت
ماه من شب از خدای آسمان میخواهمت
گر درست است این که دارد دل خبر از دل چرا
ترک من کردی تو و من همچنان میخواهمت
در گلستان جهان ای سرو باغ زندگی
خرم و شاداب و آزاد و جوان میخواهمت
تا نیفتد چشم بد بر عارض نیکوی تو
چون پری از دیدهی مردم نهان میخواهمت
تو چو من داری بسی کس زان نمیخواهی مرا
من ندارم هیچ کس غیر تو زان میخواهمت
چند باشد از تو روز و روزگار ما سیاه
با رفیق ای ماه چندی مهربان میخواهمت
جان من، در پهلوی دل همچو جان میخواهمت
شاه من روز از خلایق در زمین میجویمت
ماه من شب از خدای آسمان میخواهمت
گر درست است این که دارد دل خبر از دل چرا
ترک من کردی تو و من همچنان میخواهمت
در گلستان جهان ای سرو باغ زندگی
خرم و شاداب و آزاد و جوان میخواهمت
تا نیفتد چشم بد بر عارض نیکوی تو
چون پری از دیدهی مردم نهان میخواهمت
تو چو من داری بسی کس زان نمیخواهی مرا
من ندارم هیچ کس غیر تو زان میخواهمت
چند باشد از تو روز و روزگار ما سیاه
با رفیق ای ماه چندی مهربان میخواهمت
حافظ : قطعات
قطعه ۱۲ - شمهای از داستان عشق شورانگیز ماست
شمهای از داستان عشق شورانگیز ماست
این حکایتها که از فرهاد و شیرین کردهاند
هیچ مژگان دراز و عشوهٔ جادو نکرد
آنچه آن زلف دراز و خال مشکین کردهاند
ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست
قابل تغییر نبود آنچه تعیین کردهاند
در سفالین کاسهٔ رندان به خواری منگرید
کاین حریفان خدمت جام جهانبین کردهاند
نکهت جانبخش دارد خاک کوی دلبران
عارفان آنجا مشام عقل مشکین کردهاند
ساقیا دیوانهای چون من کجا دربر کشد
دختر رز را که نقد عقل کابین کردهاند
خاکیان بیبهرهاند از جرعهٔ کاس الکرام
این تطاول بین که با عشاق مسکین کردهاند
شهپر زاغ و زغن زیبای صید و قید نیست
این کرامت همره شهباز و شاهین کردهاند
این حکایتها که از فرهاد و شیرین کردهاند
هیچ مژگان دراز و عشوهٔ جادو نکرد
آنچه آن زلف دراز و خال مشکین کردهاند
ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست
قابل تغییر نبود آنچه تعیین کردهاند
در سفالین کاسهٔ رندان به خواری منگرید
کاین حریفان خدمت جام جهانبین کردهاند
نکهت جانبخش دارد خاک کوی دلبران
عارفان آنجا مشام عقل مشکین کردهاند
ساقیا دیوانهای چون من کجا دربر کشد
دختر رز را که نقد عقل کابین کردهاند
خاکیان بیبهرهاند از جرعهٔ کاس الکرام
این تطاول بین که با عشاق مسکین کردهاند
شهپر زاغ و زغن زیبای صید و قید نیست
این کرامت همره شهباز و شاهین کردهاند
حافظ : قطعات
قطعه ۱۵ - بر سر بازار جانبازان منادی میزنند
بر سر بازار جانبازان منادی میزنند
بشنوید ای ساکنان کوی رندی بشنوید
دختر رز چند روزی شد که از ما گم شدهست
رفت تا گیرد سر خود، هان و هان حاضر شوید
جامهای دارد ز لعل و نیمتاجی از حباب
عقل و دانش برد و شد تا ایمن از وی نغنوید
هر که آن تلخم دهد حلوا بها جانش دهم
ور بود پوشیده و پنهان به دوزخ در روید
دختری شبگرد تند تلخ گلرنگ است و مست
گر بیابیدش به سوی خانهٔ حافظ برید
بشنوید ای ساکنان کوی رندی بشنوید
دختر رز چند روزی شد که از ما گم شدهست
رفت تا گیرد سر خود، هان و هان حاضر شوید
جامهای دارد ز لعل و نیمتاجی از حباب
عقل و دانش برد و شد تا ایمن از وی نغنوید
هر که آن تلخم دهد حلوا بها جانش دهم
ور بود پوشیده و پنهان به دوزخ در روید
دختری شبگرد تند تلخ گلرنگ است و مست
گر بیابیدش به سوی خانهٔ حافظ برید
حافظ : قطعات
قطعه ۲۱ - سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
حافظ : قطعات
قطعه ۲۲ - سرور اهل عمایم شمع جمع انجمن
حافظ : قطعات
قطعه ۲۵ - ای معرا اصل عالی جوهرت از حرص و آز
حافظ : قطعات
قطعه ۲۶ - ساقیا پیمانه پر کن زانکه صاحب مجلست
ساقیا پیمانه پر کن زانکه صاحب مجلست
آرزو میبخشد و اسرار میدارد نگاه
جنت نقد است اینجا عیش و عشرت تازه کن
زانکه در جنت خدا بر بنده ننویسد گناه
دوستداران دوستکامند و حریفان باادب
پیشکاران نیکنام و صفنشینان نیکخواه
ساز چنگ آهنگ عشرت صحن مجلس جای رقص
خال جانان دانهٔ دل زلف ساقی دام راه
دور از این بهتر نباشد ساقیا عشرت گزین
حال از این خوشتر نباشد حافظا ساغر بخواه
آرزو میبخشد و اسرار میدارد نگاه
جنت نقد است اینجا عیش و عشرت تازه کن
زانکه در جنت خدا بر بنده ننویسد گناه
دوستداران دوستکامند و حریفان باادب
پیشکاران نیکنام و صفنشینان نیکخواه
ساز چنگ آهنگ عشرت صحن مجلس جای رقص
خال جانان دانهٔ دل زلف ساقی دام راه
دور از این بهتر نباشد ساقیا عشرت گزین
حال از این خوشتر نباشد حافظا ساغر بخواه
حافظ : قطعات
قطعه ۳۴ - پادشاها لشکر توفیق همراه تو اند