تعداد ۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۶۱ - زد به درونم آتش تنگ قبا سواری
زد به درونم آتش تنگ قبا سواری
دست به خونم آلود ماه لقا نگاری
دام فریب دل گشت طره دل‌فریبی
صید شکار جان کرد آهوی جان شکاری
گرچه به مصر خوبی هست عزیز یوسف
نیست به شهریاری همچو تو شهریاری
نرگس چشمت ای گل می‌فکند دمادم
در دل چاک چاکم ای مژه خارخاری
روز و شب از خیالت با دل خویش دارم
کنجی و گفتگوئی صبری و انتظاری
پیش تو چون رقیبان معتبرند امروز
شکر که ما نداریم قدری و اعتباری
گفته محتشم را زیور گوش جان کن
کز گوهر معانی ساخته گوشواری
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۹۴ - هم به روش ظریفی، هم به صفا تمامی
هم به روش ظریفی، هم به صفا تمامی
سروی اگر به باغی، ماهی اگر به بامی
دم نزند به جایی، بیند اگر خطایی
خسروی از گدایی، خواجه ای از غلامی
کسوت فقر ازین پس خوش بودم، نه اطلس
می دهم ار دهد کس، جامه ی جم به جامی
گرد لب نگاری، خط نه پی شکاری
بر لب چشمه ساری، حسن فکنده دامی
آذر دل شکسته، بر سر ره نشسته
بلکه دهد خجسته پیکی ازو پیامی
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۲۰ - تاریخ ساختمان حمامی
از برکات عهد دولت شاه عادل
آنکه ز همت اوست، خانه شرع آباد
گشته ز آب تیغش، گلشن عدل خرم
رفته زباد گرزش، خرمن ظلم برباد
سبزه شود ز لطفش، تیشه بفرق خارا
آب شود ز بیمش، اره بپای شمشاد
بنده حضرت او، آنکه ز دولت او
ساخته همت او، خاطر عالمی شاد
قصر هنروری را، فطرت اوست شیرین
کوه سخنوری را، قدرت اوست فرهاد
علت شبهه ها را، دانش اوفلاطون
صورت معرفت را، خامه اوست بهزاد
لطف چو همتش عام، عقل چو دولتش رام
بخت «سعید» چون نام، فکر چو طبعش آزاد
همت عالیش را، یار چو گشت توفیق
کرد چنین بنائی بهر ثواب بنیاد
وه چه بنا؟! که هردم، جسم کثیف خلقی
همچو غذا فرو برد، همچو عرق برون داد
هرکه در آن درآمد، وقت برون شدن عقل
گفت ز بهر تاریخ:«صحت و عافیت باد»!