تعداد ۱۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۸۹ - در ستایش کهف الادانی و الاقاصی وزیر بینظیر جناب حاجی آقاسی
از شب نرفته دوش پاسی دو بیشتر
من پاسدار آنک آن مه کند گذر
هردم به خویشتنگویان به زیر لب
کایدون شب مرا طالع شود سحر
بربوی آنکه کی خورشید سر زند
میرفت وقت من با بوک و با مگر
بسته روان دو چشم بر چرخ تیره جرم
وز روشنان چرخ در چشم من سهر
بس فکرها که کرد اندر دلم گذار
بر طمع اینکه یار بر من کند گذر
گردون باژگون بر من نمود عِرض
از سیر دم به دم بساگونگو صور
تمثالهای نغز باروی تابناک
آورد نو به نو از پشت یکدگر
گفتی نشستهاند در آبگون غراب
خوبان قندهار ترکان غاتفر
کیوان نموده چهر چون پیر منحنی
بهرام تفته رخ چون ترک کینهور
ناهید و مشتری چون اهل زهد و لهو
آن ارغنون به کف این طیلسان بسر
ماهی و گاو را جایی شده مقام
خرچنگ و شیر را سویی شده مقر
هم خوشه هم بره بیدانه و سُروی
همکژدم و کمان بیچشم و بی وتر
نسر و سماک او بد جفت و بر خلاف
آن رامح این بهعزل آن ساکن این بپر
گردان بنات نعش گرد جدی چنانک
افلاک را مدار پیرامن مدر
گفتیکه آسمانگردیده آسکون
زو ماهیان سیم آورده سر بهدر
یا نی یکی ارم آکنده از سمن
یا نی یکی صدف آموده از دُرر
من بر مدار چرخ بردوخته دو چشم
تاکی زمان هجر آید همی بهسر
تاگاه آنکه ماه بنشست بر زمین
ناگاه بر فلک برخاست بانگ در
زان سهمگین صدا جستم فرا ز جا
آسیمه سر دوان رفتمش بر اثر
هم برگمان غیر اندر دلم هراس
هم با خیال یار اندر سرم بطر
با خوف و با رجا گفتم کیی هلا
کاین وقت شب گذشت نتوان به بوم و بر
دزدی و یا قرین در صلح یا به کین
باری کهیی چهیی بنمای و برشمر
با خشم گفت هی هوش حکیم بین
کا-هاز آشنا نشناسد از دگر
بگشای در مایست تا بنگریکهکیست
ای دلت منتظر ای جانت محتضر
در باز کردمش حیران و تن زده
تا بنگرم که کیست آن دزد خانهبر
چون بنگریستم دزدیده زیر چشم
دیدم که بود یار آن ترک سیمبر
از شوق مقدمش چرخی زدم سه چار
میخواست از تنم کردن روان سفر
گفتم به چشم من بخبخ درآ درآ
ای شمع کاشغر ای سرو کاشمر
بردمش در وثاق گفتمش از وفاق
هان برفکنکله هین برگشاکمر
بنشست و برفکند از روی دلبری
زان چهر دلستان آن زلف دلشکر
گفتی طلوعکرد در آن فضای تنگ
یک چرخ مشتری یک آسمان قمر
خالش به تیرگی آزرم زنگبار
چهرش به روشنی آشوب کاشغر
قد یک بهشت سرو رخ یک سپهر ماه
این ماه سرو چرخ آن سرو ماهبر
از زلف خم بهخم یک شهربند ه دام
از چشم باسقم یک دهر شور و شر
سنگیش در بغل باغیش در رخان
کوهیش در ازار موییش در کمر
لب یک بدخش لعل خط یک تتار مشک
لعلی گهرفشان مشکی قمر سپر
رخسار و زلف او جبریل و اهرمن
گفتار و لعل او یاقوت و نیشکر
یاقوت را بود گر نیشکر بدل
جبریل را بودگر اهرمن به بر
چشمش گه نگه گفتی که بسته است
در هر سر مژه صد جعبه نیشتر
مطبوع و دلربا از فرق تا قدم
منظور و دلنشین از پای تا به سر
شاید که تاجری از شرم پیکرش
در پارس ناورد دیبای شوشتر
باری نگار من ننشسته بر بساط
گفتا شراب سرخ آور به جام زر
داری به چهر من تاکی نظر هلا
برخیز و برفکن درکار می نظر
بینقل و بینبید دل را رسد حزن
بیجام و بیقدح جان را بود خطر
گرچه بودگنه مندیش و می بده
با فضل کردگار جرمست مُغتفر
برجسته در زمان آوردمش به پیش
زان جوهر خرد زان پایهٔ ظفر
زان میکه مور ازو گر قطرهیی خورد
در حمله برکند چنگال شیر نر
زان می که گر فروغش افتد به شورهزار
خاکش شود سمن سنگش شود گهر
زان می که جسم ازو یکسر خرد شود
نارفته در گلو نگذشته در جگر
وان رشک حور عین از شیشه ی بلور
در جام زر فکند آن لعل معصفر
چون خورد ساغری پر کرد دیگری
بر من بداد و گفت ای مرد هوشور
از می شدن خراب آید نکوترم
چون منقلب بود اوضاع دهر در
بگذشته زان که مرد اندر طریق فقر
مقبولتر بود چندانکه بیخبر
مظور چون یکیست از این همه برون
با این رمه چری تاکی به جوی و جر
تن خانه فناست ویران شدنش به
جان آیت بقاست آباد خوبتر
در پیش عاشقان هستی بود و بال
درکیش بیدلان مستی بود هنر
تن کوی خواهشست دل کاخ آرزو
زین کوی شو برون زین کاخ رو بدر
در عالم بقا بس عیشها کنی
بتوانی ارگذشت زین عیش مختصر
از خویش درگذرگر یار بایدت
تا هستی تو هست یارست مستتر
در جلوهگاه دوست بود توشد حجاب
این پرده برفکن آن جلوه درنگر
از هٔد هست و نیست وارسته شو هلا
گر در حریم دوست بایدت مستقر
وارستگی بهست از قید کفر و دین
وارستگی خوشست از فکر نفع و ضر
زین چار مادرت باید گریختن
خواهیمسیحوش گر رفت زی پدر
هرکس طلب کند با یار خرگهی
وصل مدام را در شام و در سحر
سودای عم و خال دارد همی وبال
برخیز و از جهان بگریز و از پسر
وارستگان نهند بر فرق چرخ پای
آزادگان زنند با آفتاب بر
وارسته در جهان دانیکنون کی است
مولای نامدار دستور نامور
گردون هنگ و هش دریای عز و مجد
گیهان داد و دین دنیای فال و فر
آقاسی آنکه هست شخصش درین جهان
چون روح در بدن چون نور در بصر
جودش چو فیض ابر نازل به خار و گل
فیضشچو نور مهر شاملبه خشک و تر
ازکاخ قدر او طاقیست نه رواق
از ملک جاه او شبریست بحر و بر
نفس شریف اوست گر هیچ جلوهکرد
تأیید آسمان در کسوت بشر
هرچند بوالبشر نسرایمش ولیک
امروز خلق را باشد همی پدر
بر یاد قهر او سم زاید از عسل
وز باد مهر او گل روید از حجر
با ابر دست او ابرست چون دخان
با بحر طبع او بحرست چون شمر
در حفظ مملکت کلکش قویترست
از رمح سام یل از تیر زال زر
او قطب وقت و دهر گردان بهگرد او
چونان نه فلک پیراهن مدر
دل در هوای او نیندیشد از جنان
جان با ولای او نهراسد از سفر
بر هرچه امر اوست اجرا دهد قضا
بر هرچه حکم اوست اذعانکند قدر
آنجا که قدر اوست گردون بود زمین
آنجاکه قهر اوست دوزخ بود شرر
با عزم ثاقبش صرصر بود گران
با رای روشنش انجم بود کدر
در حفظ تن بود نامش به روز کین
بهتر ز صد سپاه افزون ز صد سپر
آنجاکه تیغ اوست از امن نی نشان
آنجاکهکلک اوست از ظلم نی خبر
در عهد عدل او اندر تمام ملک
جایی نمانده است از ظلم وکین اثر
کلب هگثث «- است تا روز وایسیا
میزان داد و دین رزّاق رزق بر
ای صدر راستین ای بدر راستان
کز وصف ذات تو عاجز بود فکر
ایدونکه درکف یزدان ودیعه هشت
آمال انس و جان ارزاق جانور
دورست چون منی ، هشیار نکته دان
در عهد چون تویی بردن چنین خطر
با آنکه در سخن همواره کلک من
ریزد به یک نفس یک آسکون غرر
گاه حساب مال صفرست دست من
بر عیش سالیان زان نبودم ظفر
ارجو که جود تو آسوده داردم
از فکر آب و نان از یاد خواب و خور
تا در جهان رود از مهر و مه سخن
تا در زمین بود از آب و گل ثمر
جان عدوی تو از اشک دیده گل
جاه حبیب تو از اوج ماه بر
من پاسدار آنک آن مه کند گذر
هردم به خویشتنگویان به زیر لب
کایدون شب مرا طالع شود سحر
بربوی آنکه کی خورشید سر زند
میرفت وقت من با بوک و با مگر
بسته روان دو چشم بر چرخ تیره جرم
وز روشنان چرخ در چشم من سهر
بس فکرها که کرد اندر دلم گذار
بر طمع اینکه یار بر من کند گذر
گردون باژگون بر من نمود عِرض
از سیر دم به دم بساگونگو صور
تمثالهای نغز باروی تابناک
آورد نو به نو از پشت یکدگر
گفتی نشستهاند در آبگون غراب
خوبان قندهار ترکان غاتفر
کیوان نموده چهر چون پیر منحنی
بهرام تفته رخ چون ترک کینهور
ناهید و مشتری چون اهل زهد و لهو
آن ارغنون به کف این طیلسان بسر
ماهی و گاو را جایی شده مقام
خرچنگ و شیر را سویی شده مقر
هم خوشه هم بره بیدانه و سُروی
همکژدم و کمان بیچشم و بی وتر
نسر و سماک او بد جفت و بر خلاف
آن رامح این بهعزل آن ساکن این بپر
گردان بنات نعش گرد جدی چنانک
افلاک را مدار پیرامن مدر
گفتیکه آسمانگردیده آسکون
زو ماهیان سیم آورده سر بهدر
یا نی یکی ارم آکنده از سمن
یا نی یکی صدف آموده از دُرر
من بر مدار چرخ بردوخته دو چشم
تاکی زمان هجر آید همی بهسر
تاگاه آنکه ماه بنشست بر زمین
ناگاه بر فلک برخاست بانگ در
زان سهمگین صدا جستم فرا ز جا
آسیمه سر دوان رفتمش بر اثر
هم برگمان غیر اندر دلم هراس
هم با خیال یار اندر سرم بطر
با خوف و با رجا گفتم کیی هلا
کاین وقت شب گذشت نتوان به بوم و بر
دزدی و یا قرین در صلح یا به کین
باری کهیی چهیی بنمای و برشمر
با خشم گفت هی هوش حکیم بین
کا-هاز آشنا نشناسد از دگر
بگشای در مایست تا بنگریکهکیست
ای دلت منتظر ای جانت محتضر
در باز کردمش حیران و تن زده
تا بنگرم که کیست آن دزد خانهبر
چون بنگریستم دزدیده زیر چشم
دیدم که بود یار آن ترک سیمبر
از شوق مقدمش چرخی زدم سه چار
میخواست از تنم کردن روان سفر
گفتم به چشم من بخبخ درآ درآ
ای شمع کاشغر ای سرو کاشمر
بردمش در وثاق گفتمش از وفاق
هان برفکنکله هین برگشاکمر
بنشست و برفکند از روی دلبری
زان چهر دلستان آن زلف دلشکر
گفتی طلوعکرد در آن فضای تنگ
یک چرخ مشتری یک آسمان قمر
خالش به تیرگی آزرم زنگبار
چهرش به روشنی آشوب کاشغر
قد یک بهشت سرو رخ یک سپهر ماه
این ماه سرو چرخ آن سرو ماهبر
از زلف خم بهخم یک شهربند ه دام
از چشم باسقم یک دهر شور و شر
سنگیش در بغل باغیش در رخان
کوهیش در ازار موییش در کمر
لب یک بدخش لعل خط یک تتار مشک
لعلی گهرفشان مشکی قمر سپر
رخسار و زلف او جبریل و اهرمن
گفتار و لعل او یاقوت و نیشکر
یاقوت را بود گر نیشکر بدل
جبریل را بودگر اهرمن به بر
چشمش گه نگه گفتی که بسته است
در هر سر مژه صد جعبه نیشتر
مطبوع و دلربا از فرق تا قدم
منظور و دلنشین از پای تا به سر
شاید که تاجری از شرم پیکرش
در پارس ناورد دیبای شوشتر
باری نگار من ننشسته بر بساط
گفتا شراب سرخ آور به جام زر
داری به چهر من تاکی نظر هلا
برخیز و برفکن درکار می نظر
بینقل و بینبید دل را رسد حزن
بیجام و بیقدح جان را بود خطر
گرچه بودگنه مندیش و می بده
با فضل کردگار جرمست مُغتفر
برجسته در زمان آوردمش به پیش
زان جوهر خرد زان پایهٔ ظفر
زان میکه مور ازو گر قطرهیی خورد
در حمله برکند چنگال شیر نر
زان می که گر فروغش افتد به شورهزار
خاکش شود سمن سنگش شود گهر
زان می که جسم ازو یکسر خرد شود
نارفته در گلو نگذشته در جگر
وان رشک حور عین از شیشه ی بلور
در جام زر فکند آن لعل معصفر
چون خورد ساغری پر کرد دیگری
بر من بداد و گفت ای مرد هوشور
از می شدن خراب آید نکوترم
چون منقلب بود اوضاع دهر در
بگذشته زان که مرد اندر طریق فقر
مقبولتر بود چندانکه بیخبر
مظور چون یکیست از این همه برون
با این رمه چری تاکی به جوی و جر
تن خانه فناست ویران شدنش به
جان آیت بقاست آباد خوبتر
در پیش عاشقان هستی بود و بال
درکیش بیدلان مستی بود هنر
تن کوی خواهشست دل کاخ آرزو
زین کوی شو برون زین کاخ رو بدر
در عالم بقا بس عیشها کنی
بتوانی ارگذشت زین عیش مختصر
از خویش درگذرگر یار بایدت
تا هستی تو هست یارست مستتر
در جلوهگاه دوست بود توشد حجاب
این پرده برفکن آن جلوه درنگر
از هٔد هست و نیست وارسته شو هلا
گر در حریم دوست بایدت مستقر
وارستگی بهست از قید کفر و دین
وارستگی خوشست از فکر نفع و ضر
زین چار مادرت باید گریختن
خواهیمسیحوش گر رفت زی پدر
هرکس طلب کند با یار خرگهی
وصل مدام را در شام و در سحر
سودای عم و خال دارد همی وبال
برخیز و از جهان بگریز و از پسر
وارستگان نهند بر فرق چرخ پای
آزادگان زنند با آفتاب بر
وارسته در جهان دانیکنون کی است
مولای نامدار دستور نامور
گردون هنگ و هش دریای عز و مجد
گیهان داد و دین دنیای فال و فر
آقاسی آنکه هست شخصش درین جهان
چون روح در بدن چون نور در بصر
جودش چو فیض ابر نازل به خار و گل
فیضشچو نور مهر شاملبه خشک و تر
ازکاخ قدر او طاقیست نه رواق
از ملک جاه او شبریست بحر و بر
نفس شریف اوست گر هیچ جلوهکرد
تأیید آسمان در کسوت بشر
هرچند بوالبشر نسرایمش ولیک
امروز خلق را باشد همی پدر
بر یاد قهر او سم زاید از عسل
وز باد مهر او گل روید از حجر
با ابر دست او ابرست چون دخان
با بحر طبع او بحرست چون شمر
در حفظ مملکت کلکش قویترست
از رمح سام یل از تیر زال زر
او قطب وقت و دهر گردان بهگرد او
چونان نه فلک پیراهن مدر
دل در هوای او نیندیشد از جنان
جان با ولای او نهراسد از سفر
بر هرچه امر اوست اجرا دهد قضا
بر هرچه حکم اوست اذعانکند قدر
آنجا که قدر اوست گردون بود زمین
آنجاکه قهر اوست دوزخ بود شرر
با عزم ثاقبش صرصر بود گران
با رای روشنش انجم بود کدر
در حفظ تن بود نامش به روز کین
بهتر ز صد سپاه افزون ز صد سپر
آنجاکه تیغ اوست از امن نی نشان
آنجاکهکلک اوست از ظلم نی خبر
در عهد عدل او اندر تمام ملک
جایی نمانده است از ظلم وکین اثر
کلب هگثث «- است تا روز وایسیا
میزان داد و دین رزّاق رزق بر
ای صدر راستین ای بدر راستان
کز وصف ذات تو عاجز بود فکر
ایدونکه درکف یزدان ودیعه هشت
آمال انس و جان ارزاق جانور
دورست چون منی ، هشیار نکته دان
در عهد چون تویی بردن چنین خطر
با آنکه در سخن همواره کلک من
ریزد به یک نفس یک آسکون غرر
گاه حساب مال صفرست دست من
بر عیش سالیان زان نبودم ظفر
ارجو که جود تو آسوده داردم
از فکر آب و نان از یاد خواب و خور
تا در جهان رود از مهر و مه سخن
تا در زمین بود از آب و گل ثمر
جان عدوی تو از اشک دیده گل
جاه حبیب تو از اوج ماه بر
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۱ - در مدح فریدون میرزا گوید
ای ترک می فروش ای ماه میگسار
بنشین و می بنوش برخیز و می بیار
راه خطا مرو ترک عطا مکن
بیخ وفا مَکَن، تخم جفا مکار
بستان بده بنوش بنشین بگو بجوش
چندت زبان خموش چندت روان فکار
پیش آر چنگ و نی بردار جام می
بفشان ز چهره خوی بنشان ز سر خمار
زیور چه مینهی زیور تراست ننگ
زینت چه میکنی زینت تراست عار
زیور ترا بس است آن موی چون عبیر
زیث ترا بببن اس آن روی چون نگار
برگیر چنگ و جام درده صلای عام
خوشتر از آن کدام بهتر ازین چهکار
پایی ز روی وجد بر آستان بکوب
دستی برای رقص از آستین برآر
بنشین به دامنم تا از لب و رخت
پر ملکنم دهان پرگلکنمکنار
می ده مرا چنانک هر دم ز بیخودی
آویزمت به جهد در زلف مشکبار
هیگویمت سخن هیگیرمت به بر
هی بویمت دهان هی بوسمت عذار
ای در مذاق من دشنام تلخ تو
چونصبر سودمندچونپند سازگار
گویند از جهان هر تن که بست رخت
در بند مار و مورگردد تنش دوچار
من در حیات خویش از خط و زلف تو
افتادهام اسیر در بند مور و مار
ای’ترککاشغر ای شمع غاتفر
ای سرو کاشمر ای ماه قندهار
رو ترک کن ادب دیوانگی طلب
از روی اختیار در عین اقتدار
چند از پی هنر پوییم دربدر
چند از پی خطر موییم زار زار
خاموشی آورد گفتار بیثمر
بیهوشی آورد سودای هوشیار
دانش به پای طبع بندیست آهنین
فکرت به راه نفس دامیست استوار
آن بند درشکن این دام درگسل
زین بند شو برون زین دام کن فرار
نی نی ز هوش و عقل ما را گزیر نیست
کاین هر دو لازمست در مدح شهریار
دیباچهٔ مهی فهرست فرهی
عنوان آگهی دیوان افتخار
دریای مکرمت دنیای معدلت
گیهان منزلتگردون اقتدار
سلطان بحر و بر دارای خشک و تر
نقاد خیر و شر قلاب نور و نار
فرخ شه آنکه هست فرخنده ذات او
بر خلق آیتی از فضل کردگار
نطقش همهگهر رایش همه هنر
بختش همه ظفر شخصش همه وقار
جان بیولای او در پیکرست ننگ
سر بیرضای او برگردنست بار
گیهان ز بخت او جون بخت او سمین
دشمن ز رمح او چون رمح او نزار
هر جنبشیکه هست مقدور آسمان
تاند که طی کند عزمش به یک مدار
شخصش ببین به رخش بادست گنجبخش
ابر ار ندیدهیی بر فرق کوهسار
بنگربه روز جنگگرزش درون چنگ
کوه ار ندیدهیی در بحر بیکنار
از ترکتاز مرگ ایمن بود روان
از حزمش ار کشد بر گرد تن حصار
مهرش سرشتهاند در جان آدمی
ورنه نیافتی جان در بدن قرار
گر نام خسروان یکباره حککنند
آثار او بس است زآن جمله یادگار
محصور عمر اوست ادوار آسمان
مقصور امر اوست اطوار روزگار
ای چون بنای چرخ کاخ تو دیرپای
وی چون اساس فضل ملک تو پایدار
از سهم تیر تو در وقت دار و گیر
از بیم تیغ تو در روز گیرودار
بر پیکرگوان خفتان شود کفن
بر تارک مهان افسر شود افسار
چندین هزار قرن یک لحظه طی کند
خورشید اگر شود بر توسنت سوار
مانا که در چنار قهرت نهفته اند
کز اصل خویشتن آتش دهد چنار
سرویست رمح تو در جویبار رزم
مرگ گوانش بر ترگ یلانش یار
قصرت ز خسروان چرخیست پر نجوم
کاخت ز نیکوان باغیست پر نگار
شاها خدای من داند که روز و شب
شکرانهگویمت هر دم هزار بار
روزی که نگذرد نام تو بر لبم
نفرین کنم به خویش از فرط انزجار
برهان قاطعست بر پاکی سخن
تا شعر من شدست چون تیغت آبدار
ای شاه پیش ازین معروض داشتم
کز فضل بیقیاس وز جود بیشمار
باری طلبکنی اجرای بنده را
افزاید ازکرم دارای نامدار
بالله اشارتیگر از تو سر زند
کامم روا شود ز الطاف شهریار
وانگه شود مرا از لطف عام تو
امروز به زدی امسال به ز پار
تا غنچه بشکفد در صحن بوستان
تا لاله بردمد در طرف لالهزار
بادا خلیل تو چون غنچه شادمان
بادا عدوی تو چون لاله داغدار
بنشین و می بنوش برخیز و می بیار
راه خطا مرو ترک عطا مکن
بیخ وفا مَکَن، تخم جفا مکار
بستان بده بنوش بنشین بگو بجوش
چندت زبان خموش چندت روان فکار
پیش آر چنگ و نی بردار جام می
بفشان ز چهره خوی بنشان ز سر خمار
زیور چه مینهی زیور تراست ننگ
زینت چه میکنی زینت تراست عار
زیور ترا بس است آن موی چون عبیر
زیث ترا بببن اس آن روی چون نگار
برگیر چنگ و جام درده صلای عام
خوشتر از آن کدام بهتر ازین چهکار
پایی ز روی وجد بر آستان بکوب
دستی برای رقص از آستین برآر
بنشین به دامنم تا از لب و رخت
پر ملکنم دهان پرگلکنمکنار
می ده مرا چنانک هر دم ز بیخودی
آویزمت به جهد در زلف مشکبار
هیگویمت سخن هیگیرمت به بر
هی بویمت دهان هی بوسمت عذار
ای در مذاق من دشنام تلخ تو
چونصبر سودمندچونپند سازگار
گویند از جهان هر تن که بست رخت
در بند مار و مورگردد تنش دوچار
من در حیات خویش از خط و زلف تو
افتادهام اسیر در بند مور و مار
ای’ترککاشغر ای شمع غاتفر
ای سرو کاشمر ای ماه قندهار
رو ترک کن ادب دیوانگی طلب
از روی اختیار در عین اقتدار
چند از پی هنر پوییم دربدر
چند از پی خطر موییم زار زار
خاموشی آورد گفتار بیثمر
بیهوشی آورد سودای هوشیار
دانش به پای طبع بندیست آهنین
فکرت به راه نفس دامیست استوار
آن بند درشکن این دام درگسل
زین بند شو برون زین دام کن فرار
نی نی ز هوش و عقل ما را گزیر نیست
کاین هر دو لازمست در مدح شهریار
دیباچهٔ مهی فهرست فرهی
عنوان آگهی دیوان افتخار
دریای مکرمت دنیای معدلت
گیهان منزلتگردون اقتدار
سلطان بحر و بر دارای خشک و تر
نقاد خیر و شر قلاب نور و نار
فرخ شه آنکه هست فرخنده ذات او
بر خلق آیتی از فضل کردگار
نطقش همهگهر رایش همه هنر
بختش همه ظفر شخصش همه وقار
جان بیولای او در پیکرست ننگ
سر بیرضای او برگردنست بار
گیهان ز بخت او جون بخت او سمین
دشمن ز رمح او چون رمح او نزار
هر جنبشیکه هست مقدور آسمان
تاند که طی کند عزمش به یک مدار
شخصش ببین به رخش بادست گنجبخش
ابر ار ندیدهیی بر فرق کوهسار
بنگربه روز جنگگرزش درون چنگ
کوه ار ندیدهیی در بحر بیکنار
از ترکتاز مرگ ایمن بود روان
از حزمش ار کشد بر گرد تن حصار
مهرش سرشتهاند در جان آدمی
ورنه نیافتی جان در بدن قرار
گر نام خسروان یکباره حککنند
آثار او بس است زآن جمله یادگار
محصور عمر اوست ادوار آسمان
مقصور امر اوست اطوار روزگار
ای چون بنای چرخ کاخ تو دیرپای
وی چون اساس فضل ملک تو پایدار
از سهم تیر تو در وقت دار و گیر
از بیم تیغ تو در روز گیرودار
بر پیکرگوان خفتان شود کفن
بر تارک مهان افسر شود افسار
چندین هزار قرن یک لحظه طی کند
خورشید اگر شود بر توسنت سوار
مانا که در چنار قهرت نهفته اند
کز اصل خویشتن آتش دهد چنار
سرویست رمح تو در جویبار رزم
مرگ گوانش بر ترگ یلانش یار
قصرت ز خسروان چرخیست پر نجوم
کاخت ز نیکوان باغیست پر نگار
شاها خدای من داند که روز و شب
شکرانهگویمت هر دم هزار بار
روزی که نگذرد نام تو بر لبم
نفرین کنم به خویش از فرط انزجار
برهان قاطعست بر پاکی سخن
تا شعر من شدست چون تیغت آبدار
ای شاه پیش ازین معروض داشتم
کز فضل بیقیاس وز جود بیشمار
باری طلبکنی اجرای بنده را
افزاید ازکرم دارای نامدار
بالله اشارتیگر از تو سر زند
کامم روا شود ز الطاف شهریار
وانگه شود مرا از لطف عام تو
امروز به زدی امسال به ز پار
تا غنچه بشکفد در صحن بوستان
تا لاله بردمد در طرف لالهزار
بادا خلیل تو چون غنچه شادمان
بادا عدوی تو چون لاله داغدار
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۶ - در ستایش امیرالامراء العظام حسین خان نظامالدوله گوید
اندر جهان دو چیز از دل برد محن
یا سادهٔ جوان یا بادهٔ کهن
تا چند غم خوری می خور به جای غم
غم پیرزن خورد می مرد شیرزن
در دیدهٔ تعب میخ فنا بکوب
وز تیشهٔ شغب بیخ عنا بکن
یاریگزین جوان قلاش و نکتهدان
جانبخش و جانستان دلجوی و دلشکن
گر فحش میدهد احسنتگو بده
ور تیغ میزند سهلست گو بزن
منت خدای را کز خیل نیکوان
چشمی ندیده است ترکی چو ترک من
رخ یکبهشت حور تن یک سپهر نور
لب یک قرابه شهد رو یک طبق سمن
یاقوت لعل او همرنگ نار دان
شمشاد قد او همسنگ نارون
بنهفته در رطب یک روضه اقحوان
پوشیده در قصب یک پشته یاسمن
در زلفکان او تا چشم میرود
بندست یا گره چینست یا شکن
گیسویش از قفا غلطیده تا سرین
آن صدهزار مو این یکهزار من
چون بینم آن سرین یاد آیدم همی
ازکوه بیستون.وز رنج کوهکن
گه نوشم از لبانش یککوزه انگبین
گه چینم از رخانش یک خوشه نسترن
سمیین سرین او هر گه نظر کنم
آبم همی چکد از چشم و از دهن
چون ماه نخشبش ماهیست در کله
چون چاه نخشبش چاهیست در ذقن
چشش بلای دل زلفش عدوی دین
آن یک رساله سحر این یک قباله فن
مشکیست موی او قلب منش تتار
شمعیست رویاو چشم منش لگن
بر موی دلکشش حیفست غالیه
بر جسم نازکاش ظلم است پیرهن
ترکا بچم به راغ وز خانه شو به باغ
کز لاله صد چراغ بینی به هر دمن
می نوش در صبوح تا بنگری فتوح
کز روح راح روح آساید از حزن
بردار چنگ و جام بگذار ننگ و نام
گیتی تراست دام این دام برشکن
بر بام بیخودی کوس بلا بکوب
در طاق بیهشی تار فنا بتن
ما و منست هیچ در ما و من مپیچ
شو ساز کن بسیج زانسوی ما و من
تن خانهٔ فناست آن خانه را بکوب
جان پردهٔ بقاست آن پرده برفکن
بفکن حجاب جسم تا بشکنی طلسم
مردود خلق باش مقبول ذوالمنن
تشخیص نیک و بدگمکرده دیو و دد
درکیش ما بدند در پیش خود حسن
تن بایدت کثیف تا جان شود لطیف
وین نکتهٔ شریف دریاب و دم مزن
آن روی آینه تاریک تا نشد
زین رد درو ندید کس عکس خویشتن
در عین اقتدار تسلیم کن شعار
چون صدر نامدار سالار انجمن
دانا حسین خان نامآور جهان
آن میر کامران آن صدر موتمن
صدریست قدردان ابریست ببر دل
میریست شیرکش نیلیست پیلتن
در جاه معتبر در قدر مفتخر
در بزم مشتهر در رزم ممتحن
ای ملک تو قدیم ای جاه تو قدیم
ای بخت تو جوان ای رای تو کهن
ابری تو در نوال چرخی تو در جلال
مهری تو در جمال عقلی تو در فطن
مهر تو دلنواز قهر تو جانگداز
بخت تو سرفراز خصم تو ممتحن
از حرص جود تو دندان برآورد
اوّل نفس که طفل لب شوید از لبن
ماند به خصم تو تیغ تو از هزال
ماند بهگرز تو بخت تو از سمن
روزی که از غبار گردد زمانه تار
چون ملک زنگبار چون رای اهرمن
در دیدهٔگوان مژگان زند خدنگ
برگردن یلان شریان شود رسن
گریان شود امل خندان شود اجل
کاسد شود امید رایج شود فتن
با بانگ نعره دل بیرون جهد ز لب
با سوز ناله جان بیرون رود ز تن
تنها ز تف تیغ تفتیده چون تنور
سرها ز زخمگرز آژیده چون سفن
بر نوک نیزهات آون شود عدو
مانند زنده پیل از شاخکرگدن
چون ماه یکشبه بر ایمنت حسام
چون ماه چارده بر ایسرت مجن
بر جسم پردلان جوشنکنی قبا
بر پیکر یلان خفتان کنی کفن
صدراز مهر تو دیریست تا مرا
دل گشته مستهام جان گشته مفتتن
عقدیست مهر تو جان منشگلو
نقدیست چهر تو روی منش ثمن
ختمست در جهان بر دست تو سخا
ختمست در زمان بر نطق من سخن
تا ناله میکند از عشقگل هزار
تا سجده میبرد در پیش بت شمن
از دهرهٔ عتاب زهرهٔ عدو بدر
وز تیشهٔ صواب ریشهٔ خطا بکن
یا سادهٔ جوان یا بادهٔ کهن
تا چند غم خوری می خور به جای غم
غم پیرزن خورد می مرد شیرزن
در دیدهٔ تعب میخ فنا بکوب
وز تیشهٔ شغب بیخ عنا بکن
یاریگزین جوان قلاش و نکتهدان
جانبخش و جانستان دلجوی و دلشکن
گر فحش میدهد احسنتگو بده
ور تیغ میزند سهلست گو بزن
منت خدای را کز خیل نیکوان
چشمی ندیده است ترکی چو ترک من
رخ یکبهشت حور تن یک سپهر نور
لب یک قرابه شهد رو یک طبق سمن
یاقوت لعل او همرنگ نار دان
شمشاد قد او همسنگ نارون
بنهفته در رطب یک روضه اقحوان
پوشیده در قصب یک پشته یاسمن
در زلفکان او تا چشم میرود
بندست یا گره چینست یا شکن
گیسویش از قفا غلطیده تا سرین
آن صدهزار مو این یکهزار من
چون بینم آن سرین یاد آیدم همی
ازکوه بیستون.وز رنج کوهکن
گه نوشم از لبانش یککوزه انگبین
گه چینم از رخانش یک خوشه نسترن
سمیین سرین او هر گه نظر کنم
آبم همی چکد از چشم و از دهن
چون ماه نخشبش ماهیست در کله
چون چاه نخشبش چاهیست در ذقن
چشش بلای دل زلفش عدوی دین
آن یک رساله سحر این یک قباله فن
مشکیست موی او قلب منش تتار
شمعیست رویاو چشم منش لگن
بر موی دلکشش حیفست غالیه
بر جسم نازکاش ظلم است پیرهن
ترکا بچم به راغ وز خانه شو به باغ
کز لاله صد چراغ بینی به هر دمن
می نوش در صبوح تا بنگری فتوح
کز روح راح روح آساید از حزن
بردار چنگ و جام بگذار ننگ و نام
گیتی تراست دام این دام برشکن
بر بام بیخودی کوس بلا بکوب
در طاق بیهشی تار فنا بتن
ما و منست هیچ در ما و من مپیچ
شو ساز کن بسیج زانسوی ما و من
تن خانهٔ فناست آن خانه را بکوب
جان پردهٔ بقاست آن پرده برفکن
بفکن حجاب جسم تا بشکنی طلسم
مردود خلق باش مقبول ذوالمنن
تشخیص نیک و بدگمکرده دیو و دد
درکیش ما بدند در پیش خود حسن
تن بایدت کثیف تا جان شود لطیف
وین نکتهٔ شریف دریاب و دم مزن
آن روی آینه تاریک تا نشد
زین رد درو ندید کس عکس خویشتن
در عین اقتدار تسلیم کن شعار
چون صدر نامدار سالار انجمن
دانا حسین خان نامآور جهان
آن میر کامران آن صدر موتمن
صدریست قدردان ابریست ببر دل
میریست شیرکش نیلیست پیلتن
در جاه معتبر در قدر مفتخر
در بزم مشتهر در رزم ممتحن
ای ملک تو قدیم ای جاه تو قدیم
ای بخت تو جوان ای رای تو کهن
ابری تو در نوال چرخی تو در جلال
مهری تو در جمال عقلی تو در فطن
مهر تو دلنواز قهر تو جانگداز
بخت تو سرفراز خصم تو ممتحن
از حرص جود تو دندان برآورد
اوّل نفس که طفل لب شوید از لبن
ماند به خصم تو تیغ تو از هزال
ماند بهگرز تو بخت تو از سمن
روزی که از غبار گردد زمانه تار
چون ملک زنگبار چون رای اهرمن
در دیدهٔگوان مژگان زند خدنگ
برگردن یلان شریان شود رسن
گریان شود امل خندان شود اجل
کاسد شود امید رایج شود فتن
با بانگ نعره دل بیرون جهد ز لب
با سوز ناله جان بیرون رود ز تن
تنها ز تف تیغ تفتیده چون تنور
سرها ز زخمگرز آژیده چون سفن
بر نوک نیزهات آون شود عدو
مانند زنده پیل از شاخکرگدن
چون ماه یکشبه بر ایمنت حسام
چون ماه چارده بر ایسرت مجن
بر جسم پردلان جوشنکنی قبا
بر پیکر یلان خفتان کنی کفن
صدراز مهر تو دیریست تا مرا
دل گشته مستهام جان گشته مفتتن
عقدیست مهر تو جان منشگلو
نقدیست چهر تو روی منش ثمن
ختمست در جهان بر دست تو سخا
ختمست در زمان بر نطق من سخن
تا ناله میکند از عشقگل هزار
تا سجده میبرد در پیش بت شمن
از دهرهٔ عتاب زهرهٔ عدو بدر
وز تیشهٔ صواب ریشهٔ خطا بکن
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳۱ - در مدح جناب شریعتمدار حجةالاسلام آقا محمد مهدی کلباسی گوید
ای زلف یار من از بس معنبری
یک توده نافهای یک طبله عنبری
همسایهٔ چهی پیرایه بر مهی
آذین گلشنی زیب صنوبری
گرچه در آتشی پیوسته سرخوشی
مانا سیاوشی یا پور آزری
مرغ مطّوقی مشک مخلّقی
شام معلقی دود مدوری
جان معظمی روح مکرِّمی
رزق مجسّمی مکر مصوّری
یازی به روشنی گویی که کژدمی
جنبی فرازگنج ماناکه اژدری
بندی بههر دمی دلها بههر خمی
زلفا به موی تو نیکو دلاوری
از اشک و چهر من بس سیم و زر تراست
جعدا به جان تو بیحد توانگری
چون چهرهٔ بخیل چون ساقهٔ نخیل
پر عقده و خمی پر چین و چنبری
پیرامن قمر از مشک هالهای
برگردن پری از نافه پرگری
غایب بود غمم تا در مقابلی
حاضر بود دلم تا در برابری
گویی نهکافرم گویی نه ظالمم
واللهکه ظالمی بالله که کافری
ظالم نهیی چرا مردم به خون کشی
کافر نیی چرا ایمان زکف بری
طوفان اشک من عالم خراب کرد
تو سالمی مگر نوح پیمبری
با اینکه ازگناه داری رخی سیاه
در باغ جنتی برگردکوثری
بر مو فسون دمند افسونگرن و تو
هم مایهٔ فسون هم خود فسونگری
گر دیو راهزن ور دزد خانهکن
با آن پسر عمی با این برادری
بال فرشتهیی زانرو مکرمی
لام نوشتهیی زانرو مدوری
در موی پر شکن شیطان کند وطن
مو یا تو خود به فن شیطان دیگری
آن چهره آتشست تو دود آتشی
وان روی مجمرست تو عود مجمری
گاهی به شکل میم برگشته حلقهای
گاهی چو نقش لام خمّیده چنبری
اینخود ضرور نیست کز وصف تو قلم
خود عطسه میزند از بس معطری
تو درخور منی من درخور تو زانک
تو نادری به حسن من در سخنوری
هم من به حسن شعر مقبول عالمم
هم تو به حسن شعر مشهور کشوری
زلفا ستایشت زانرو کنمکه تو
چون خلق صدر دین نیک و معنبّری
مهدی هادی آنک نوکرده عدل او
آیین احمدی قانون حیدری
هر جا که قهر او فردوس دوزخی
هرجا که مهر او غسلین کوثری
با قدر و جاه او گر دم زند عدو
گو روبها مزن لاف غضنفری
با جسم و چشم خصم با قهر تو کند
هم موی ناچخی هم مژّه خنجری
ای مفتخر زمین از روی و رای تو
چونان که آسمان از ماه و مشتری
اخیار کاینات خارند و تو گلی
ابرار ممکنات برگند و تو بری
طبعت ز فرط جود ناکرده هیچ فرق
خاک سیاه را از زرِّ جعفری
با تو اگر حسود دعوی کند چه سود
بی شعله کی کند انگشت اخگری
زادی گر از جهان خود برتری از آن
اوکمبها خزف تو پاکگوهری
صفرست اگرچه هیچ لیکن ز رسم او
افزون شود عدد هرگه که بشمری
صفری بود جهان لیکن ترا در آن
بفزاید از عمل آیین سروری
به هر عمل خدای دادت به دهر جای
تا خود به یاد گنج ویرانه بسپری
یک نکته گویمت از بندهگوش دار
اما به شرط آنک ز انصاف نگذری
تو در لباس خود گویی ز من سخن
پس تو ز لعل خویش همچون سکندری
القاکنی ز دل اصغاکنی به سمع
بستانی آشکار در خفیه بسپری
طرزی دگر شنو تا گویمت عیان
از سلک شعر نه از راه ساحری
تو یک تنی به ذات لیک از ره صفات
افزونی از هزار چون نیک بنگری
هست آن هزار یک وین نیست جای شک
الفاظ مشترک آن بهکه بستری
من نیز یک تنم لیکن همیکنم
گاهی سخنوریگاهی قلندری
یکتن بهصد لباس یکفن بهصد اساس
گه همسر اناس گه همدم پری
قاآنیا خموش بسرا سخن بههوش
هم اینت ساحری هم اینت شاعری
اسرار خاصگان در محضر عوام
زین به کسی نگفت در منطق دری
یک توده نافهای یک طبله عنبری
همسایهٔ چهی پیرایه بر مهی
آذین گلشنی زیب صنوبری
گرچه در آتشی پیوسته سرخوشی
مانا سیاوشی یا پور آزری
مرغ مطّوقی مشک مخلّقی
شام معلقی دود مدوری
جان معظمی روح مکرِّمی
رزق مجسّمی مکر مصوّری
یازی به روشنی گویی که کژدمی
جنبی فرازگنج ماناکه اژدری
بندی بههر دمی دلها بههر خمی
زلفا به موی تو نیکو دلاوری
از اشک و چهر من بس سیم و زر تراست
جعدا به جان تو بیحد توانگری
چون چهرهٔ بخیل چون ساقهٔ نخیل
پر عقده و خمی پر چین و چنبری
پیرامن قمر از مشک هالهای
برگردن پری از نافه پرگری
غایب بود غمم تا در مقابلی
حاضر بود دلم تا در برابری
گویی نهکافرم گویی نه ظالمم
واللهکه ظالمی بالله که کافری
ظالم نهیی چرا مردم به خون کشی
کافر نیی چرا ایمان زکف بری
طوفان اشک من عالم خراب کرد
تو سالمی مگر نوح پیمبری
با اینکه ازگناه داری رخی سیاه
در باغ جنتی برگردکوثری
بر مو فسون دمند افسونگرن و تو
هم مایهٔ فسون هم خود فسونگری
گر دیو راهزن ور دزد خانهکن
با آن پسر عمی با این برادری
بال فرشتهیی زانرو مکرمی
لام نوشتهیی زانرو مدوری
در موی پر شکن شیطان کند وطن
مو یا تو خود به فن شیطان دیگری
آن چهره آتشست تو دود آتشی
وان روی مجمرست تو عود مجمری
گاهی به شکل میم برگشته حلقهای
گاهی چو نقش لام خمّیده چنبری
اینخود ضرور نیست کز وصف تو قلم
خود عطسه میزند از بس معطری
تو درخور منی من درخور تو زانک
تو نادری به حسن من در سخنوری
هم من به حسن شعر مقبول عالمم
هم تو به حسن شعر مشهور کشوری
زلفا ستایشت زانرو کنمکه تو
چون خلق صدر دین نیک و معنبّری
مهدی هادی آنک نوکرده عدل او
آیین احمدی قانون حیدری
هر جا که قهر او فردوس دوزخی
هرجا که مهر او غسلین کوثری
با قدر و جاه او گر دم زند عدو
گو روبها مزن لاف غضنفری
با جسم و چشم خصم با قهر تو کند
هم موی ناچخی هم مژّه خنجری
ای مفتخر زمین از روی و رای تو
چونان که آسمان از ماه و مشتری
اخیار کاینات خارند و تو گلی
ابرار ممکنات برگند و تو بری
طبعت ز فرط جود ناکرده هیچ فرق
خاک سیاه را از زرِّ جعفری
با تو اگر حسود دعوی کند چه سود
بی شعله کی کند انگشت اخگری
زادی گر از جهان خود برتری از آن
اوکمبها خزف تو پاکگوهری
صفرست اگرچه هیچ لیکن ز رسم او
افزون شود عدد هرگه که بشمری
صفری بود جهان لیکن ترا در آن
بفزاید از عمل آیین سروری
به هر عمل خدای دادت به دهر جای
تا خود به یاد گنج ویرانه بسپری
یک نکته گویمت از بندهگوش دار
اما به شرط آنک ز انصاف نگذری
تو در لباس خود گویی ز من سخن
پس تو ز لعل خویش همچون سکندری
القاکنی ز دل اصغاکنی به سمع
بستانی آشکار در خفیه بسپری
طرزی دگر شنو تا گویمت عیان
از سلک شعر نه از راه ساحری
تو یک تنی به ذات لیک از ره صفات
افزونی از هزار چون نیک بنگری
هست آن هزار یک وین نیست جای شک
الفاظ مشترک آن بهکه بستری
من نیز یک تنم لیکن همیکنم
گاهی سخنوریگاهی قلندری
یکتن بهصد لباس یکفن بهصد اساس
گه همسر اناس گه همدم پری
قاآنیا خموش بسرا سخن بههوش
هم اینت ساحری هم اینت شاعری
اسرار خاصگان در محضر عوام
زین به کسی نگفت در منطق دری
صامت بروجردی : اشعار مصیبت
شمارهٔ ۳ - در مدح حضرت امیرالمومنین(ع)
ساقی ز جای خیز فصل بهار شد
چون طلعت نگار عالم نگار شد
می ده که جیش دی اندر فرار شد
بر تخت سلطنت گل استوار شد
گلشن طرب فزا چون روی یار شد
جیبش فرح نمود تسخیر هفت خط
یاقوت جان من یاقوت جان بیار
لعل روان من لعل روان بیار
آرام جان من آرام جان بیار
یعنی شراب ناب چون ارغوان بیار
جان جهان من جان جهان بیار
خیز و پیاله را پر کن ز خون شط
جوهرفروش عقل بنگر روان به رخش
شد در هوا مسیر از بهر بذل و بخش
سطح زمین تمام مانا بود بدخش
لعل گهر ز چند بنمود بخش بخش
شد پیکر سمین در انتظار بخش
منما به جان دوست ما را ز دیده خط
بشنو ز گلستان فریاد بلبلی
بنگر به بوستان در ناله صلصلی
هر یک ز هر طرف افکنده غلغلی
چند از الم پریش چون زلف سنبلی
جا کن به طرف باغ در پای نوگلی
خو کن به یک دلی از سر بنه غبط
هامون و باغ چون قصر خورنق است
همچون بهشت گشت با فرو رونق است
منصور غنچه را ذکر اناالحق است
بردار شاخسار ز آن رو معلق است
ما را به فضل گل عهدی موثق است
گیریم خامه باز سازیم خامه خط
پس ابتدا کنیم در مدح شیر حق
شاهی که شد سبب بر خلق ما خلق
دارد به جز نبی بر ماسوا سبق
جوید عطارد از بهر ثناش رق
طوبی شود قلم ارض و سما ورق
نتوان ز وصف او بنوشت نصف خط
شاه ملک خدم ماه فلک جناب
مسند نشین شرح مفتاح کل باب
بر کن جن و انس بر جمله شیخ و شاب
هم مرجع الانام هم مالک الرقاب
زینب ده تراب یعنی ابوتراب
هم ایه نشاط هم باعث نشط
نه اطلس سپهر عطف سرادقش
قتال مارقین سوزان سقاسقش
محروبه مطبخی است از قدر خافقش
صدق و صفا نهان اندر تصادفش
نبود روا که خواند مخلوق خالقش
خلاق و خلق را گنجیده در وسط
فرزین عزم را روزی که زین کند
در عرصه نبرد رو بهر کین کند
کل جهات مات از کفر و دین کند
بر بیرق و سوار پرچین جبین کند
بر شاه و بر وزیر رو از کمین کند
دوران بدست اوست چون مهره وسط
ای حصین دین حصین از دست تیغ تو
حلال مشکلات نطق بلیغ تو
فیاض بحر و کان کف فریغ تو
طفلی است عقل کل نزد نشیغ تو
چون روح در مشام عطر نشیغ تو
بوی تو جانفزاست چون باده در فرط
ای دست ذوالجلال ای نور لایزال
در حیرتم چرا با این همه جلال
ماندی نو در نجف آسوده بیملال
تا شد به کربلا از لشگر ضلال
بیسر حسین تو با محنت و کلال
اعدادی او تمام در عشرت و نشط
یک تن نبرد جان ز آن دشت هولناک
گویی که ابن سعد از حق نداشت باک
کرد عترت تو را از تیغ کین هلاک
تنها نشد حسین غلطان به خون و خاک
هر گوشه گل رخی گردید چاک چاک
هر جا سمنبری افتاد سبز خط
شاها جهان چنین کی بیحساب بود
بر عترت رسول کی ظلم باب بود
شط فرات اگر غلطان ز آب بود
در دیده سحین موج سراب بود
سیراب وحش و طیرو دل او کباب بود
عطشان شهید گشت آخر به نزد شط
رو به قتل شیر شاهان دلیر شد
بی سر حینیت از شمر شریر شد
ظلمی به زینت از چرخ پیر شد
کز جان و از جان یکباره سیر شد
در دست شامیان زار و اسیر شد
اندوه وی گذشت ز اندازه شط
ای دهر این چنین رسم وفا نبود
ای آسمان سم اینسان روا نبود
این ظلمبر حسین بالله بجا نبود
از روی مصطفی چونت حیا نبود
این انقتام اگر روز جزا نبود
(صامت) چه میگذشت بر ما از این سخط
چون طلعت نگار عالم نگار شد
می ده که جیش دی اندر فرار شد
بر تخت سلطنت گل استوار شد
گلشن طرب فزا چون روی یار شد
جیبش فرح نمود تسخیر هفت خط
یاقوت جان من یاقوت جان بیار
لعل روان من لعل روان بیار
آرام جان من آرام جان بیار
یعنی شراب ناب چون ارغوان بیار
جان جهان من جان جهان بیار
خیز و پیاله را پر کن ز خون شط
جوهرفروش عقل بنگر روان به رخش
شد در هوا مسیر از بهر بذل و بخش
سطح زمین تمام مانا بود بدخش
لعل گهر ز چند بنمود بخش بخش
شد پیکر سمین در انتظار بخش
منما به جان دوست ما را ز دیده خط
بشنو ز گلستان فریاد بلبلی
بنگر به بوستان در ناله صلصلی
هر یک ز هر طرف افکنده غلغلی
چند از الم پریش چون زلف سنبلی
جا کن به طرف باغ در پای نوگلی
خو کن به یک دلی از سر بنه غبط
هامون و باغ چون قصر خورنق است
همچون بهشت گشت با فرو رونق است
منصور غنچه را ذکر اناالحق است
بردار شاخسار ز آن رو معلق است
ما را به فضل گل عهدی موثق است
گیریم خامه باز سازیم خامه خط
پس ابتدا کنیم در مدح شیر حق
شاهی که شد سبب بر خلق ما خلق
دارد به جز نبی بر ماسوا سبق
جوید عطارد از بهر ثناش رق
طوبی شود قلم ارض و سما ورق
نتوان ز وصف او بنوشت نصف خط
شاه ملک خدم ماه فلک جناب
مسند نشین شرح مفتاح کل باب
بر کن جن و انس بر جمله شیخ و شاب
هم مرجع الانام هم مالک الرقاب
زینب ده تراب یعنی ابوتراب
هم ایه نشاط هم باعث نشط
نه اطلس سپهر عطف سرادقش
قتال مارقین سوزان سقاسقش
محروبه مطبخی است از قدر خافقش
صدق و صفا نهان اندر تصادفش
نبود روا که خواند مخلوق خالقش
خلاق و خلق را گنجیده در وسط
فرزین عزم را روزی که زین کند
در عرصه نبرد رو بهر کین کند
کل جهات مات از کفر و دین کند
بر بیرق و سوار پرچین جبین کند
بر شاه و بر وزیر رو از کمین کند
دوران بدست اوست چون مهره وسط
ای حصین دین حصین از دست تیغ تو
حلال مشکلات نطق بلیغ تو
فیاض بحر و کان کف فریغ تو
طفلی است عقل کل نزد نشیغ تو
چون روح در مشام عطر نشیغ تو
بوی تو جانفزاست چون باده در فرط
ای دست ذوالجلال ای نور لایزال
در حیرتم چرا با این همه جلال
ماندی نو در نجف آسوده بیملال
تا شد به کربلا از لشگر ضلال
بیسر حسین تو با محنت و کلال
اعدادی او تمام در عشرت و نشط
یک تن نبرد جان ز آن دشت هولناک
گویی که ابن سعد از حق نداشت باک
کرد عترت تو را از تیغ کین هلاک
تنها نشد حسین غلطان به خون و خاک
هر گوشه گل رخی گردید چاک چاک
هر جا سمنبری افتاد سبز خط
شاها جهان چنین کی بیحساب بود
بر عترت رسول کی ظلم باب بود
شط فرات اگر غلطان ز آب بود
در دیده سحین موج سراب بود
سیراب وحش و طیرو دل او کباب بود
عطشان شهید گشت آخر به نزد شط
رو به قتل شیر شاهان دلیر شد
بی سر حینیت از شمر شریر شد
ظلمی به زینت از چرخ پیر شد
کز جان و از جان یکباره سیر شد
در دست شامیان زار و اسیر شد
اندوه وی گذشت ز اندازه شط
ای دهر این چنین رسم وفا نبود
ای آسمان سم اینسان روا نبود
این ظلمبر حسین بالله بجا نبود
از روی مصطفی چونت حیا نبود
این انقتام اگر روز جزا نبود
(صامت) چه میگذشت بر ما از این سخط
صامت بروجردی : اشعار مصیبت
شمارهٔ ۱۵ - در مدح فرزند امام حسن مجتبی(ع)
ای ز بساطقرب از بسکه گشته مست
گاهی کشیده پای گاهی فشانده دست
افتاد بیخبر از وعده الست
از اوج لامکان در این حضیض پست
تا کی وصال دوست جوئی بسر سری
چون کردم پیله کار بر خود گرفته تنگ
آئینه ضمیر کرده به زیر زنگ
گه با زمین به صله گه با فلک به جنگ
پوئی گهی ز روم جوئی گه از فرنگ
اوضاع قیصری فر سکندری
از زهر مهر دهر رو تر مکن مذاق
کز تلخی افکند بر جانت احتراق
اندازدت به حسم و جان بانک الفراق
تا بهر تو رسد تریاق از عراق
ماند ز تو به جای بیروح پیکری
تا میکند به جان آب روان بجوی
این نوشدش به میل آن ریزدشبه روی
یک جا که ماند یافت تغییر رنگ و بوی
وصف ثلاثه راستگردد به شان اوی
نفرت کنند از او هر خشک و هر تری
از یک قبیله بود احمد و بو برای اوب
هر دو به هم قرین در نسل و در نسب
میبود هر دو را فخریه بر عرب
این در لهیب نار گردید ملتهب
وان بر سهپر کوفت کوس پیمبری
انعام عام دوست هر صبح و هر مسا
مارا بخوان غیب دایم زند صلا
باری ز جای خیز و ز بهر التجا
بنما رخ نیاز بر سبط مجتبی
قاسم کزو بپاست دوران سروری
شاهی که بر رسول بهتره نبیره بود
سر خیل اقربا فخر عشیره بود
محبوب عالم از حسن السریره بود
کالشمس فیالنهار در شام تیره بود
بل کرده آفتا زو کسب انوری
در شاهزادگی بر خلق شاهیش
گردن به طوق طوع مه تا به ماهیش
او شاه و کائنات یکسر سپاهیش
پنهان به جسم و جان فر الهیش
ظاهر ز فطرتش آثار داوری
«یکفی بفخره فی الکون والزمن»
دامای حسین(ع) فرزندی حسن(ع)
مویش گرگره گیسو شکن شکن
از مشک یک ختا از نافه یک ختن
لعلش چون آب خضر در روح پروری
نزد دعای او چرخ افکند سپر
زیر زمانه را ز ورش کند ز بر
آن را که تیغ او اینجا رسد بسر
گردد ز بیخودی آنقدر سقر مقر
بخ بخ از این هنر و از این دلاوری
چون نار قهر او برگیرد اشتغال
سرمه صفت شود از صولتش جبال
از مشرق و جنوب تا مغرب و شمال
از عسرت مکان و از تنگی مجال
جولانگهیست تنگ وی از صفدری
روزی که بر حسین روزگارتنگ
قامت به یاریش آراست بهر جنگ
تعویذ باب را بگرفت روی چنگ
جسمی ز جان ملول جانی ز تن به تنگ
آمد بر عمو با آه آذری
گفت ای ز کائنات شخص تو انتخاب
بنگر به سر خطم از باب مستطاب
ده بر شهادتم اذن ای فلک جناب
شاه از سرشگ ریخت اجام به آفتاب
با آن یتیم گشت در ذره پروری
بنمود بزم عیش از بهر او بپا
از خون دل گرفت بر دست او حنا
پوشید از کفن بر قامتش قبا
او را روانه کرد در حجله عزا
پس زهره را سپرد در دست مشتر
ننشسته بد هنوز در پیش نوعروس
کز دشت ماریه زان لشگر مجوس
بر گبند سپهر پیچید بانک کوس
مایوس از عروس برخاست به افسوس
گفتی مگر سپند جسته ز مجمری
آمد به معرکه چون مهرمنجلی
شد کربلا احد و آن نوجوان علی
کاری به خصم کرد از تیغ پردلی
زوریبکار برد ین فارس یلی
کان روز تازه کرد آئین حیدری
ازرق به رزمگاه مانند شیر نر
آمد به جنگ وی با چهار تن پسر
آن شبل مرتضی با تیغ شعله ور
هر پنج را بداد اندر سقر مقر
پس راند در خایم خنک مظفری
آه از تف عطش افتاد در تعب
کرد از عم گرام آب رون طلب
خاتم به جای آب شاهنشه عرب
اندر دهان او بنهاد تشنه لب
سوی جدال کرد روی برابری
از کوشش زیاد آن طفل خورد سال
افتاد از مصاف واماند از جدال
بیرحم کافری ز آن فرقه ضلال
زد تیغ بر سرش در عرصه قتال
کز پا فتاد و کرد در خون شناوری
مظلوم کربلا آمد چون بر سرش
میخواست تا کشد قاتل به کیفرش
مغلوبه گشت جنگ در روی پیکرش
پامال سم اسب شد جسم اطهرش
فریاد (صامتا) زین چرخ چنیبری
گاهی کشیده پای گاهی فشانده دست
افتاد بیخبر از وعده الست
از اوج لامکان در این حضیض پست
تا کی وصال دوست جوئی بسر سری
چون کردم پیله کار بر خود گرفته تنگ
آئینه ضمیر کرده به زیر زنگ
گه با زمین به صله گه با فلک به جنگ
پوئی گهی ز روم جوئی گه از فرنگ
اوضاع قیصری فر سکندری
از زهر مهر دهر رو تر مکن مذاق
کز تلخی افکند بر جانت احتراق
اندازدت به حسم و جان بانک الفراق
تا بهر تو رسد تریاق از عراق
ماند ز تو به جای بیروح پیکری
تا میکند به جان آب روان بجوی
این نوشدش به میل آن ریزدشبه روی
یک جا که ماند یافت تغییر رنگ و بوی
وصف ثلاثه راستگردد به شان اوی
نفرت کنند از او هر خشک و هر تری
از یک قبیله بود احمد و بو برای اوب
هر دو به هم قرین در نسل و در نسب
میبود هر دو را فخریه بر عرب
این در لهیب نار گردید ملتهب
وان بر سهپر کوفت کوس پیمبری
انعام عام دوست هر صبح و هر مسا
مارا بخوان غیب دایم زند صلا
باری ز جای خیز و ز بهر التجا
بنما رخ نیاز بر سبط مجتبی
قاسم کزو بپاست دوران سروری
شاهی که بر رسول بهتره نبیره بود
سر خیل اقربا فخر عشیره بود
محبوب عالم از حسن السریره بود
کالشمس فیالنهار در شام تیره بود
بل کرده آفتا زو کسب انوری
در شاهزادگی بر خلق شاهیش
گردن به طوق طوع مه تا به ماهیش
او شاه و کائنات یکسر سپاهیش
پنهان به جسم و جان فر الهیش
ظاهر ز فطرتش آثار داوری
«یکفی بفخره فی الکون والزمن»
دامای حسین(ع) فرزندی حسن(ع)
مویش گرگره گیسو شکن شکن
از مشک یک ختا از نافه یک ختن
لعلش چون آب خضر در روح پروری
نزد دعای او چرخ افکند سپر
زیر زمانه را ز ورش کند ز بر
آن را که تیغ او اینجا رسد بسر
گردد ز بیخودی آنقدر سقر مقر
بخ بخ از این هنر و از این دلاوری
چون نار قهر او برگیرد اشتغال
سرمه صفت شود از صولتش جبال
از مشرق و جنوب تا مغرب و شمال
از عسرت مکان و از تنگی مجال
جولانگهیست تنگ وی از صفدری
روزی که بر حسین روزگارتنگ
قامت به یاریش آراست بهر جنگ
تعویذ باب را بگرفت روی چنگ
جسمی ز جان ملول جانی ز تن به تنگ
آمد بر عمو با آه آذری
گفت ای ز کائنات شخص تو انتخاب
بنگر به سر خطم از باب مستطاب
ده بر شهادتم اذن ای فلک جناب
شاه از سرشگ ریخت اجام به آفتاب
با آن یتیم گشت در ذره پروری
بنمود بزم عیش از بهر او بپا
از خون دل گرفت بر دست او حنا
پوشید از کفن بر قامتش قبا
او را روانه کرد در حجله عزا
پس زهره را سپرد در دست مشتر
ننشسته بد هنوز در پیش نوعروس
کز دشت ماریه زان لشگر مجوس
بر گبند سپهر پیچید بانک کوس
مایوس از عروس برخاست به افسوس
گفتی مگر سپند جسته ز مجمری
آمد به معرکه چون مهرمنجلی
شد کربلا احد و آن نوجوان علی
کاری به خصم کرد از تیغ پردلی
زوریبکار برد ین فارس یلی
کان روز تازه کرد آئین حیدری
ازرق به رزمگاه مانند شیر نر
آمد به جنگ وی با چهار تن پسر
آن شبل مرتضی با تیغ شعله ور
هر پنج را بداد اندر سقر مقر
پس راند در خایم خنک مظفری
آه از تف عطش افتاد در تعب
کرد از عم گرام آب رون طلب
خاتم به جای آب شاهنشه عرب
اندر دهان او بنهاد تشنه لب
سوی جدال کرد روی برابری
از کوشش زیاد آن طفل خورد سال
افتاد از مصاف واماند از جدال
بیرحم کافری ز آن فرقه ضلال
زد تیغ بر سرش در عرصه قتال
کز پا فتاد و کرد در خون شناوری
مظلوم کربلا آمد چون بر سرش
میخواست تا کشد قاتل به کیفرش
مغلوبه گشت جنگ در روی پیکرش
پامال سم اسب شد جسم اطهرش
فریاد (صامتا) زین چرخ چنیبری
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۶ - یا مرگ یا وصال ای کاش عنقریب
یا مرگ یا وصال ای کاش عنقریب
یا این دهد خدایا آن کند نصیب
از عزت جهان چندین مخور فریب
چون هر فراز آن دارد بسی نشیب
دانی که وصل چیست فرخنده خلعتی است
اما فغان که نیست جز در بر رقیب
دور از تو رفته تاب از دل زدیده خواب
لب تشنه را از آب تا کی بود شکیب؟
بستم لب از فغان کای گل به گوش تو
بانگ زغن یکیست با صوت عندلیب
جز از لب تواش درمان نمی توان
دردا مرا اگر عیسی شود طبیب
از الفت منش حاجب به منع نیست
ز آمیزش کسان منعش کن ای ادیب
زان عیسوی صنم زاهد دین گذشت
من از چه در صلب پنهان کنم صلیب
تا این زمان (سحاب) از طبع کس نخاست
بحری چنین بدیع نظمی چنین عجیب
یا این دهد خدایا آن کند نصیب
از عزت جهان چندین مخور فریب
چون هر فراز آن دارد بسی نشیب
دانی که وصل چیست فرخنده خلعتی است
اما فغان که نیست جز در بر رقیب
دور از تو رفته تاب از دل زدیده خواب
لب تشنه را از آب تا کی بود شکیب؟
بستم لب از فغان کای گل به گوش تو
بانگ زغن یکیست با صوت عندلیب
جز از لب تواش درمان نمی توان
دردا مرا اگر عیسی شود طبیب
از الفت منش حاجب به منع نیست
ز آمیزش کسان منعش کن ای ادیب
زان عیسوی صنم زاهد دین گذشت
من از چه در صلب پنهان کنم صلیب
تا این زمان (سحاب) از طبع کس نخاست
بحری چنین بدیع نظمی چنین عجیب
الهامی کرمانشاهی : قصاید
شمارهٔ ۴ - در مدح میرزا حسن خان گوید
عید غدیر آمد ای ماه میگسار
بنشین و می بده برخیز و می بیار
گرد ستم نگرد راه کرم بپوی
بیخ جفا بکن شاخ وفا بکار
باب سرا ببند بند قبا گشا
دستی فشان به رقص چنگی بزن به تار
امروز از شرف اندر غدیر خم
شد مرتضی علی سلطان تاجدار
چون در غدیر خم خیرالبشر رسید
از حجة الوداع با عزّ و اقتدار
از درگه جلیل جبریل پر گشود
آمد بر رسول چون عبد خاکسار
گفتا تو را چنین ای شاه مرسلین
بعد از سلامها فرموده کردگار
کامروز ای رسول تبلیغ کن به خلق
امر خلافت شاه بهشت و نار
برگو که بعد من حیدر به تخت دین
باشد به هر دو کون شاه بزرگوار
این امر من اگر بر جا نیاوری
از من نکرده ای تبلیغ هیچ کار
احمد شکفته گشت در مسند شرف
از امر کردگار چون گل به شاخسار
فرمود کز جهاز منبر بساختند
در منبر از شعف بگرفت پس قرار
زد پنجه و گرفت بازوی مرتضی
برکند از زمین آن دست کردگار
پس گفت کای گروه حیدر وصی من
باشد ز بعد من بر اهل روزگار
هر کس به ملک دین مولای او منم
مولای او بود دارای ذوالفقار
اول قبول کرد گفت رسول را
روح مقدس صدر بزرگوار
خان ستوده رای فرخ حسن که هست
از خلق او جهان چون باغ قندهار
آن معدن سخا کاندر گَه عطا
دست و دلش بود دریای بی کنار
همچون کف کلیم رایش فروغ بخش
همچون دم مسیح نطقش روان سپار
شیرازه ی کمال دیباچه ی هنر
سرمایه ی جلال پیرایه ی وقار
آزاده گوهری کز خدمتش همی
آزاده گوهران دارند افتخار
چون معن زائده باشد کریم طبع
چون قیس ساعده باشد سخن گزار
بخت حرون که کس او را نکرده رام
سر بر خطش نهاد از روی اضطرار
دشمن اگر کند یاد عداوتش
گیتی برآورد از جان او دمار
گردون اگرکشد سر از خطش، کند
در بینیش قضا از کهکشان مهار
بنشین و می بده برخیز و می بیار
گرد ستم نگرد راه کرم بپوی
بیخ جفا بکن شاخ وفا بکار
باب سرا ببند بند قبا گشا
دستی فشان به رقص چنگی بزن به تار
امروز از شرف اندر غدیر خم
شد مرتضی علی سلطان تاجدار
چون در غدیر خم خیرالبشر رسید
از حجة الوداع با عزّ و اقتدار
از درگه جلیل جبریل پر گشود
آمد بر رسول چون عبد خاکسار
گفتا تو را چنین ای شاه مرسلین
بعد از سلامها فرموده کردگار
کامروز ای رسول تبلیغ کن به خلق
امر خلافت شاه بهشت و نار
برگو که بعد من حیدر به تخت دین
باشد به هر دو کون شاه بزرگوار
این امر من اگر بر جا نیاوری
از من نکرده ای تبلیغ هیچ کار
احمد شکفته گشت در مسند شرف
از امر کردگار چون گل به شاخسار
فرمود کز جهاز منبر بساختند
در منبر از شعف بگرفت پس قرار
زد پنجه و گرفت بازوی مرتضی
برکند از زمین آن دست کردگار
پس گفت کای گروه حیدر وصی من
باشد ز بعد من بر اهل روزگار
هر کس به ملک دین مولای او منم
مولای او بود دارای ذوالفقار
اول قبول کرد گفت رسول را
روح مقدس صدر بزرگوار
خان ستوده رای فرخ حسن که هست
از خلق او جهان چون باغ قندهار
آن معدن سخا کاندر گَه عطا
دست و دلش بود دریای بی کنار
همچون کف کلیم رایش فروغ بخش
همچون دم مسیح نطقش روان سپار
شیرازه ی کمال دیباچه ی هنر
سرمایه ی جلال پیرایه ی وقار
آزاده گوهری کز خدمتش همی
آزاده گوهران دارند افتخار
چون معن زائده باشد کریم طبع
چون قیس ساعده باشد سخن گزار
بخت حرون که کس او را نکرده رام
سر بر خطش نهاد از روی اضطرار
دشمن اگر کند یاد عداوتش
گیتی برآورد از جان او دمار
گردون اگرکشد سر از خطش، کند
در بینیش قضا از کهکشان مهار
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۷۵ - بیدار شد ز خواب بخت به خواب من
بیدار شد ز خواب بخت به خواب من
طالع چوشد به صبح آن آفتاب من
مستم چوچشم دوست مستی چنین نکوست
زانگور تاک نیست اما شراب من
از چشم پرخمار خوابم ربوده یار
ترسد مگر شبی آید به خواب من
خون شد دلم ز غم نیمیش بیش و کم
خون شد شراب او باقی کباب من
ز آن دلبر چگل گر خونبهای دل
خواهم چه می دهد فردا جواب من
کن هر چه می کنی جور ار چه می کنی
با تو حساب تو است با من حساب من
وصف عذار دوست از بسکه اندر اوست
خوشتر ز گلستان آمد کتاب من
شد هر که در جهان اقبال او بلند
از فیض عشق یار شد انتخاب من
طالع چوشد به صبح آن آفتاب من
مستم چوچشم دوست مستی چنین نکوست
زانگور تاک نیست اما شراب من
از چشم پرخمار خوابم ربوده یار
ترسد مگر شبی آید به خواب من
خون شد دلم ز غم نیمیش بیش و کم
خون شد شراب او باقی کباب من
ز آن دلبر چگل گر خونبهای دل
خواهم چه می دهد فردا جواب من
کن هر چه می کنی جور ار چه می کنی
با تو حساب تو است با من حساب من
وصف عذار دوست از بسکه اندر اوست
خوشتر ز گلستان آمد کتاب من
شد هر که در جهان اقبال او بلند
از فیض عشق یار شد انتخاب من
صغیر اصفهانی : ترکیبات
شمارهٔ ۹ - در مدح حضرت مولی الموالی علی علیهالسلام
ای مظهر احد هو یا علی مدد
ای محرم صمد هو یا علی مدد
ای شاه ذور شد هو یا علی مدد
ای میر معتمد هو یا علی مدد
الله را اسد هو یا علی مدد
جان از تو صیقلی یا مرتضی علی
دل از تو منجلی یا مرتضی علی
یا والی الولی یا مرتضی علی
ای ذات تو علی یا مرتضی علی
ای یاد تو مدد هو یا علی مدد
ایجاد جن و انس از حی لم یزل
بهر عبادتست نی فتنه و دغل
ذکر علی بود چون بهترین عمل
پس خلق جن و انس گشتند کز ازل
گویند تا ابد هو یا علی مدد
گسترده هر طرف شیطان ز حیله دام
تا در مقام خود ما را دهد مقام
ما حرز جان کنیم نام تو را مدام
تا آن رجیم را از این خجسته نام
بر رخ کشیم سد هو یا علی مدد
یارب چو بر پرد مرغ روان من
گردد به زیر خاک آندم مکان من
از این سخن مباد افتد زبان من
خواهم که تا به حشر باشد بیان من
پیوسته در لحد هو یا علی مدد
موسی به مهر تو زاد و وفات یافت
عیسی ز لطف تو حسن صفات یافت
خضر از ولای تو آب حیات یافت
نوح از شدائد طوفان نجات یافت
چون گفت بیعدد هو یا علی مدد
عقل از تو مات و نطق در وصفت الکنست
گر خوانمت خدای کفر مبرهن است
ور دانمت جدای آن کفر در من است
از بهر هرکسی حدی معین است
ای بیحدیت حد هو یا علی مدد
ای میر تاج بخش ای شاه تاجدار
ای نفس مصطفی ای شیر کردگار
در قلب سالکان در دور روزگار
از اسم ذوالفقار و ز جسم ذوالفقار
قتال دیو و دد هو یا علی مدد
مخلوق خاص حق خلاق ماسوا
فرمانده عباد فرمان بر خدا
هم خالق زمین هم فاطر سما
ای صاحب یدی کش خوانده کبریا
بالای کل ید هو یا علی مدد
دلخانهٔ خداست تا خانهٔ تو شد
جان مست بادهٔ پیمانهٔ تو شد
اطراف شمع هو پروانهٔ تو شد
هرکس تو را شناخت دیوانهٔ تو شد
غارت گر خرد هو یا علی مدد
والشمس والضحی یعنی بروی تو
واللیل اذا سجی یعنی به موی تو
در دل صغیر راهست آرزوی تو
خواهد که سر نهد بر خاک کوی تو
فارد لما ارد هو یا علی مدد
ای محرم صمد هو یا علی مدد
ای شاه ذور شد هو یا علی مدد
ای میر معتمد هو یا علی مدد
الله را اسد هو یا علی مدد
جان از تو صیقلی یا مرتضی علی
دل از تو منجلی یا مرتضی علی
یا والی الولی یا مرتضی علی
ای ذات تو علی یا مرتضی علی
ای یاد تو مدد هو یا علی مدد
ایجاد جن و انس از حی لم یزل
بهر عبادتست نی فتنه و دغل
ذکر علی بود چون بهترین عمل
پس خلق جن و انس گشتند کز ازل
گویند تا ابد هو یا علی مدد
گسترده هر طرف شیطان ز حیله دام
تا در مقام خود ما را دهد مقام
ما حرز جان کنیم نام تو را مدام
تا آن رجیم را از این خجسته نام
بر رخ کشیم سد هو یا علی مدد
یارب چو بر پرد مرغ روان من
گردد به زیر خاک آندم مکان من
از این سخن مباد افتد زبان من
خواهم که تا به حشر باشد بیان من
پیوسته در لحد هو یا علی مدد
موسی به مهر تو زاد و وفات یافت
عیسی ز لطف تو حسن صفات یافت
خضر از ولای تو آب حیات یافت
نوح از شدائد طوفان نجات یافت
چون گفت بیعدد هو یا علی مدد
عقل از تو مات و نطق در وصفت الکنست
گر خوانمت خدای کفر مبرهن است
ور دانمت جدای آن کفر در من است
از بهر هرکسی حدی معین است
ای بیحدیت حد هو یا علی مدد
ای میر تاج بخش ای شاه تاجدار
ای نفس مصطفی ای شیر کردگار
در قلب سالکان در دور روزگار
از اسم ذوالفقار و ز جسم ذوالفقار
قتال دیو و دد هو یا علی مدد
مخلوق خاص حق خلاق ماسوا
فرمانده عباد فرمان بر خدا
هم خالق زمین هم فاطر سما
ای صاحب یدی کش خوانده کبریا
بالای کل ید هو یا علی مدد
دلخانهٔ خداست تا خانهٔ تو شد
جان مست بادهٔ پیمانهٔ تو شد
اطراف شمع هو پروانهٔ تو شد
هرکس تو را شناخت دیوانهٔ تو شد
غارت گر خرد هو یا علی مدد
والشمس والضحی یعنی بروی تو
واللیل اذا سجی یعنی به موی تو
در دل صغیر راهست آرزوی تو
خواهد که سر نهد بر خاک کوی تو
فارد لما ارد هو یا علی مدد