تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

از سواد کفر زلفش مِهر ایمان یافتم

قبله‌گاه مؤمن و ترسا و رُهبان یافتم


یک دمش را با مسیح زنده‌دل کردم قیاس

صد چو عیسا را به پیشش جمله بی‌جان یافتم


من که ظلمت‌پوی صحرای جهالت بوده‌ام

با بیانش وادی تبیین و تبیان یافتم


شهرِ یاران شهریاران گرچه افزون دیده است

از غبار شهریارم تاج شاهان یافتم

)

یک نظر بر پهنهء دریای عشق انداختم

کشتی نوح نبی را غرق طوفان یافتم


عالمانِ علم ِ اعصار و قرون ماسلف

پای مکتب‌خانه‌اش طفل دبستان یافتم


نی غلط شد، علم مرسولان به پیش علم او

حرفی از صدها علوم علم قرآن یافتم


تا ضیافتخانه‌اش دیدم کران تا بیکران

حاتم طی را طُفیلی بر سرِ خوان یافتم


ای که گویی عرش در بالا بُوَد هذیان چرا

در حریم کوی جانان عرش رحمان یافتم


سایهء طوبی نجویم زانکه در باغ نگار

معتکف صدها جنان و خُلدِ رضوان یافتم


گلشن جاوید و انهار روان را در عیان

زیر پای آن سهی سرو خرامان یافتم


عاشقان را در وصال و در فراقش بی امان

دیده‌گریان خاک‌بیزان جمله نالان یافتم


چهرشان فغفور و قیصر، شاه اورنگ عجم

سوده بر خاک حریمش همچو خاقان یافتم


از تشعشع‌های مهرانگیز خورشید‌آفرین

ذرّه‌ها را اَلله‌اَلله شمس رخشان یافتم


فاش گویم در حریم حضرت ثاراللَّهی

صف‌به‌صف خیل سلاطین را چو دربان یافتم


ماه عالمتاب برج هاشمی از نور شاه

بر همه اشراقیان چون مهر تابان یافتم


آن ستاره کو به دست شه اُفول خود بدید

سینه‌آرای شه بی رأس ِ عطشان یافتم


طلعت پیغمبر رحمت به زیر پای شاه

قطعه قطعه، ریز ریز از تیغ بُرّان یافتم


آن سیه‌چرده که شاهان بندهء درگاه اوست

شاةِ مذبوحِ قدومِ شاهِ امکان یافتم


موسفیدِ عشق جانان را به درگاه امیر

با تفاخر چون غلامانِ نگهبان یافتم


قاسم نوکدخدا آن تازه داماد بلا

پیش‌مرگِ نوعروسِ سورِ ویران یافتم


اهلبیت مصطفی و کودکان بی‌پناه

زیر پای اسب صیّادان و دونان یافتم


نالهء أمّن‌یجیب و شیون مستورگان

در میان دشمنان با چشم برهان یافتم


نعرهء گیر‌ و‌ ببندِ نهبیِ شیطان‌صفت

در میان بانوان با آه و افغان یافتم


نوعروس باحیایی خون ز گوشش می چکید

گوشواری را به دستِ چیرِ خصمان یافتم


ساربان بی‌خدا و بی‌مروّت را به شب

در کنار شاهِ منهوبِ پریشان یافتم


خاتم و انگشتر شه را به دست ساربان

مو‌پریشان اشک‌بیزان دیده‌گریان یافتم


نائب مرضیه در کنج خیام نیم‌سوخت

چون پرستارانِ دلسوزِ یتیمان یافتم


نالهء لالائی آن مادر بی‌طفل را

دلخراش و سینه‌افروز و گدازان یافتم


زلفک گیسوپریشانان آن جمع پریش

روی خاک کربلا بگسسته، اَفشان یافتم


در خزانِ بیکسی چشمانِ دخت مرتضی

در فراق گلْسِتان، ابر بهاران یافتم


نرگس ِ مخمورِ باغِ مصطفی را از جفا

در دُراَفشانی بسان چشم نیسان یافتم


حمدلله از عطا و بخشش شاه ولا

کلکِ آتشبارِ محنت را زرافشان یافتم


بنده‌ای ناچیزم و موری ضعیف امّا به فضل

از #غریبِ خاتمش جاه سلیمان یافتم

نوشته قبلی:مردانه
نوشته بعدی:یا علی المرتضا
این نوشته را بشنوید

این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
مجموعه های دیگری از همین نویسنده
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
48

طبیبا نشتر عشقت به جان زن
به قلبِ زخمی خونین دلان زن

بگو کُشتم علیلان را به زاری
پس آنگه آن صلا بر دو جهان زن

بیاشوبان جهانی از جمالت
ز زلفت بند بر دیوانگان زن

نظیرت را کجا بیند ذويِ العین
قلم بر حسن حوران جنان زن

قدومت لعل و گوهر می‌فزاید
بیا دستی به گنج خاکدان زن

خوشا آنرا که گنجش گنج عشق است
به گنج عاشقان دستی عیان زن

جواهرهاست مخفی در لبانت
ز لعلت قفل بر جمله دهان زن

مبین نور تبیانی بیانت
صلایی بر همه اهل بیان زن

به تبیینَت مُبَیَّن کن مُبین را
که تبیان خود تویی، رَطْب‌ُاللسان زن

بیا و دلدلت را زین بفرما
قدم بر تارک نه آسمااان زن

هماوردت اگر خورشید باشد
به فرقش ذی‌فِقاری بی‌امان زن

به قلب آن قمر مرهم گذارش
سریر شاهی‌ات بر فرقدان زن

تزهّد می‌فروشند این جهودان
مُهَنَّد بر شیوخ نهروان زن

شغالان ساحت عالم گرفتند
زئیری بر دل ثعلب‌دلان زن

محمد را علیّ ِ عشر و ثانی
تو هستی، این صلا بر کُن‌فکان زن

ممالک تحت حکمت آر و تختت
به پیش تخت مولای شهان زن

دل از نام علی پیوسته خونست
الهی داغ عشقش بر نهان زن

#غریبی از کف شاهم به من بخش
به قلبم مُهر عشقش جاودان زن
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
41



مه جمالی ز شبستان جهان ما را بس
نور آن مشعل امکان و مکان ما را بس

طلعت مهر در آن رشک قمر دید توان
عکسی از جلوهء خورشید رخان ما را بس

دل سودازدگان در خم آن زلف خوشست
حلقهء سلسلهء موی بتان ما را بس

گفت درویش: که نعمت ز گدایان مطلب
نانی از سفره آن شاه زمان ما را بس

جرعهء کاسهء طاغوت حمیم است، بهوش
نشئه ساغر ساقی جنان ما را بس

گو به آن نرگس سرمست که مستی مفروش
که نگاهی به دل از نرگس جان ما را بس

نقد عمر از پی سودای جمالش دادیم
گر دهد دست چنان سود کلان ما را بس

چون که صراف سخن گوهر شاهانه بخواست
تا بُوَد کانِ #غریب سُفتن آن ما را بس

آفرین بر نفس دلکش آن یار که گفت:
طبع چو آب و غزل های روان ما را بس
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
4


باز به دل روی علی نقش بست
بر دل من عشق رخش بُرد دست

ای علی ای عشق ز عشقت خراب
پرتوی از جام رخت نک بتاب

منتظر جلوهء جانانه ام
جلوهء نما باز که دیوانه ام

نیست جهان غیرِ نمی از یَمَت
زنده، کسان از نفس و از دَمَت

تا نَفَست کن فیکون گفته است
مریم و عیسی ز دَمَت گشته هست

هستیِ عالم همه از هستِ توست
قدرت مردان همه از دستِ توست

دستِ ازل تا گِل و آبت سرشت
بی مَثَلت کرده و نابت سرشت

آنکه سرشتش به تو اقرار کرد
سجده به ذاتِ حقِ دادار کرد

دارْ رُوان از درِ تو رفته اوج
خون به رگش از عطشت کرده موج

هر دمِ مردی که به میدان بریخت
آن اَلَکِ تنگ ولای تو بیخت

آنکه عَلَم غیرِ ولایت فِراشت
خنجر باطل زد و دل را شکافت