تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز!
افزودن مجموعه جدید
این نوشته را بشنوید
این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۱۷
اشعار آیینی و عاشقانه
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
13
بود یکی منبرِ مغرورِ پست
گشته ز عُجبَش عَجَبا مستِ مست
منظر او بود چناری قویم
سر به فلک برده ز شأنِ عظیم
گفت به نَخوَت به چنارِبلند
گفت و به گفتن همه تن ریشخند
کز تو منم برتر و صاحبصفات
مردهدلان را بدهم من حیات
منبرم و پیشه هدایتگریست
لیک ز تو هرکس و ناکس بَریست
زانکه ز تو چوبهء دار آورند
اَفسَد و فاسد ز تو خوار آورند
چوبهء داری و ممات کسان
بدتر از آن مهلکهء ناکسان
بر فلکت هین که سر افراختی
غِرّه مشو قطع یقین باختی
گفت چنار: ای که شدی خودپرست
نَخوَت تو کرده ترا مستِ پست
منبرِيَت گر که به اصلاح بود
روی زمین اهل فسادی نبود!!!…
دارَم و هرچند که شرمنده ام
گردن طاعت بنهم، بنده ام
گشته علاوه سر من سربلند
دست خدا را شده ام چون کمند
خواست چو ایزد که شوم سرفراز
همدم من کرد بسی اهل راز
بوسه زدم بر سر منصورها
بوسهء من زد به جهان، صورها
بوسه زدم گردن شاه بلا
از دَم ِ او گشته سرم پربلا
اهل حقیقت که بُوَد سربلند
پای نهد دیده، کند سَر، بلند
وانکه شده خوار ز دار بلند
وعظ تو بر گردن او زد کمند
موعظه ات پهنهء گمراهی است
راه نباشد که بحق چاهی است
گفتِ تو خالی چو ز کردار هست
دار، ز تو مُفتَضَح و خوار هست
مُفتَضَحَم، چونکه تویی غول راه!
مُفتَخَرَم چونکه ندیمم به شاه
هیچ بُدَم همدم شاهان شدم
هیچ بُدَم همچو سلیمان شدم
مفتخرم از شه والاتبار
آیهء کهف آنکه بگوید ز دار
سر که به طَفْ از تن او شد جدا
تکیه بزد بر تنِ من از جِدا
رأس مرا شاه به افلاک برد
گرچه بسی خون دل از خاک خورد
منبر عثمانی و سفیانیان
رأس خدا داد به آن جانیان
چونکه نَبُد صفدر منبرنشین
کشته شد آن پور شه مؤمنین
حیدرِ ما را تو فرست ای اِله
حقّ ِ نبی، حقّ ِ علی، لا الاه
حیدر ما از نصبِ حیدر است
صف شکن و قاطع و چون صفدر است
حیدر ما زادهء مولاستی
زادهء آن زهرهء زهراستی
طالب ثار اللهِ خونین بدن
آنکه نَبُد پیرهنش يا كفن
گرگ دلان پیرهنش را دَرید
میش صفت شاهرگش را بُرید
خون که شد از شاهرگش چون سُیول
تاخت به جسمش سه و هفتی خُیول
سُمّ ِخُیول از دم او لاله ریخت
کرب و بلا را همه جا لاله بیخت!!!…
منبریان دِشنه به دَستان گرفت
از تن شه رأس و دو دستان گرفت
منبریان خون خدا ریختند
خاک اَلم بر سر ما بیختند
بود یکی منبرِ مغرورِ پست
گشته ز عُجبَش عَجَبا مستِ مست
منظر او بود چناری قویم
سر به فلک برده ز شأنِ عظیم
گفت به نَخوَت به چنارِبلند
گفت و به گفتن همه تن ریشخند
کز تو منم برتر و صاحبصفات
مردهدلان را بدهم من حیات
منبرم و پیشه هدایتگریست
لیک ز تو هرکس و ناکس بَریست
زانکه ز تو چوبهء دار آورند
اَفسَد و فاسد ز تو خوار آورند
چوبهء داری و ممات کسان
بدتر از آن مهلکهء ناکسان
بر فلکت هین که سر افراختی
غِرّه مشو قطع یقین باختی
گفت چنار: ای که شدی خودپرست
نَخوَت تو کرده ترا مستِ پست
منبرِيَت گر که به اصلاح بود
روی زمین اهل فسادی نبود!!!…
دارَم و هرچند که شرمنده ام
گردن طاعت بنهم، بنده ام
گشته علاوه سر من سربلند
دست خدا را شده ام چون کمند
خواست چو ایزد که شوم سرفراز
همدم من کرد بسی اهل راز
بوسه زدم بر سر منصورها
بوسهء من زد به جهان، صورها
بوسه زدم گردن شاه بلا
از دَم ِ او گشته سرم پربلا
اهل حقیقت که بُوَد سربلند
پای نهد دیده، کند سَر، بلند
وانکه شده خوار ز دار بلند
وعظ تو بر گردن او زد کمند
موعظه ات پهنهء گمراهی است
راه نباشد که بحق چاهی است
گفتِ تو خالی چو ز کردار هست
دار، ز تو مُفتَضَح و خوار هست
مُفتَضَحَم، چونکه تویی غول راه!
مُفتَخَرَم چونکه ندیمم به شاه
هیچ بُدَم همدم شاهان شدم
هیچ بُدَم همچو سلیمان شدم
مفتخرم از شه والاتبار
آیهء کهف آنکه بگوید ز دار
سر که به طَفْ از تن او شد جدا
تکیه بزد بر تنِ من از جِدا
رأس مرا شاه به افلاک برد
گرچه بسی خون دل از خاک خورد
منبر عثمانی و سفیانیان
رأس خدا داد به آن جانیان
چونکه نَبُد صفدر منبرنشین
کشته شد آن پور شه مؤمنین
حیدرِ ما را تو فرست ای اِله
حقّ ِ نبی، حقّ ِ علی، لا الاه
حیدر ما از نصبِ حیدر است
صف شکن و قاطع و چون صفدر است
حیدر ما زادهء مولاستی
زادهء آن زهرهء زهراستی
طالب ثار اللهِ خونین بدن
آنکه نَبُد پیرهنش يا كفن
گرگ دلان پیرهنش را دَرید
میش صفت شاهرگش را بُرید
خون که شد از شاهرگش چون سُیول
تاخت به جسمش سه و هفتی خُیول
سُمّ ِخُیول از دم او لاله ریخت
کرب و بلا را همه جا لاله بیخت!!!…
منبریان دِشنه به دَستان گرفت
از تن شه رأس و دو دستان گرفت
منبریان خون خدا ریختند
خاک اَلم بر سر ما بیختند
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
11
#در_مدح_امام_حسن_مجتبی_علیه_السلام
روح قُدُس باز توام یار باش
مادح شه را تو مددکار باش
تا که کند وصف رخ ماه خویش
وصف مه بیبدل و شاه خویش
روح قُدُس، نفخه رسان، بر قلم
تا که کنم مدح شهم را رقم
روح قدس خواهد و فیضی عظیم
تا که کند مدحت شاهی کریم
بینفسِ پاک تو ای پاکْجان
کی شود این ناطقه رَطباللِّسان
از نفست مریم نطقم گشا
تا شود این نطق، مسیحاصفا
وصف بهین ماه و کجا نطق من؟
مدح چُنان شاه و کجا نطق من؟
مدح چُنان مهرِ ولایتمدار
نیست یقین، کارِ منِ ذرّهوار
شاه من آن شاه ولایت سریر
صدرنشین و همگان را امیر
والی والای امیران دهر
شاهِ کرمگسترِ دیوان دهر
شاه ولایتگهرِ کنفکان
گنجهء اسرار حق لامکان
میرِ رضاداده به امر قضا
جلوهگر از طلعت او مرتضا
گوهر بحرین وفا و ولا
زادهء بیمثل علی العَلا
پورِ رسولالاُممِ ممتحن
پورِ علی جلوهء یزدان، حسن
بر قُلَلِ عِلم عَلَمها زدی
بر کتب حِلم رقمها زدی
خواست دهد جلوه به حلمش حلیم
حلم ترا کرد نمایان حکیم
مدحگر حلم تو یزدان توست
عارف آن حضرت منّان توست
تا عَلَمِ حلمْ به عالم نشاند
زینت خود حلم از این شه ستاند
حلم خداوند ز حلمش عیان
صبر ازل در دلِ صبرش نهان
صابر خونیندل ایّام غصب
ممتحن فتنهء حُکّام غصب
آب بقا از لب او جرعهکش
دست وفا نام ورا قرعهکش
ماهلقایان حریم ازل
دیده کجا چون تو مهِ بیبدل
ماه و فلک از تو شده در حیات
ای دو لبت آمِر مرگ و ممات
چشم تو ساقیّ ِ شراب طهور
مست دو چشمان تو حورِ قصور
بادیه پیمای تو موسای عشق
زندهء انفاس تو عیسای عشق
خاک تنِ قاطبهء مرسَلان
بود همه بی نفسِ نفخِ جان _
لیک در آن عهد و زمان قدیم
ذکر تو تسبیح خدای کریم
ذکر تو شد زینت لبهای جان
ذاکر مذکور شدی آن زمان
ذکر خدا ذکر و حدیث شماست
یاد شما یاد خدای علاست
ای نبوی گوهر و گنج گران
گنج تو از گنجگهِ شایگان
گوهر تو گوهر بحر ولاست
عاجز صَرفش همه اهل ذکاست
حُسن ِ حَسَن حُسن خدای ازل
جلوهگهش جلوهگهِ بیبدل
حافظ اسرار علیم حکیم
مظهر رحمانی شاه رحیم
زادهء شیراوژنِ شیر خدا
صفشکنِ معرکههای بلا
صارم خونبارِ ولاپیشگان
قاطع اَذناب جفاریشگان
دست علیوار به صفّینها
پنجهء شیرانهء روز وغا
گَردبرآرندهء سفیانیان
خاککُنِ هیکل شیطانیان
منجلی از قدرت او مرتضا
حیدر کرّار، شه لافتا
تکیلِ موسی'یدِ طالوتتن
بر سر فرعونصفتان تیغزن
ای حسن ای زادهء خُلق عظیم
چون تو نیامد به جهان یک کریم
آنچه ز اموال که دادت خدا
دست تو بخشید ز جود و سخا
از کرمت مُکرَم یزدان شدیم
لایق مهمانی یزدان شدیم
از تو بُوَد کاخ کرامت جمیل
از تو شده نام سخاوت ثقیل
از کرمت گشت کریمان خجل
حاتم طی از کرمت منفعل
قاسمالارزاقِ کریمان تویی
قوتدهِ خوانِ لئیمان تویی
آنچه ز ارزاق در این خاک رُست
از اثر فضل تو ای پاک رُست
چونکه تویی پادشه عرشجاه
مسند یزدان به تو شد تختگاه
رحمتِ رحمانیِ رحمانِ پاک
از تو سرازیر شود روی خاک
کونومکان جیرهخور خوان توست
سائل دیرینهء احسان توست
گاهِ کرامت به غلامان دین
عشق خودت بخش به جانِ غمین
#در_مدح_امام_حسن_مجتبی_علیه_السلام
روح قُدُس باز توام یار باش
مادح شه را تو مددکار باش
تا که کند وصف رخ ماه خویش
وصف مه بیبدل و شاه خویش
روح قُدُس، نفخه رسان، بر قلم
تا که کنم مدح شهم را رقم
روح قدس خواهد و فیضی عظیم
تا که کند مدحت شاهی کریم
بینفسِ پاک تو ای پاکْجان
کی شود این ناطقه رَطباللِّسان
از نفست مریم نطقم گشا
تا شود این نطق، مسیحاصفا
وصف بهین ماه و کجا نطق من؟
مدح چُنان شاه و کجا نطق من؟
مدح چُنان مهرِ ولایتمدار
نیست یقین، کارِ منِ ذرّهوار
شاه من آن شاه ولایت سریر
صدرنشین و همگان را امیر
والی والای امیران دهر
شاهِ کرمگسترِ دیوان دهر
شاه ولایتگهرِ کنفکان
گنجهء اسرار حق لامکان
میرِ رضاداده به امر قضا
جلوهگر از طلعت او مرتضا
گوهر بحرین وفا و ولا
زادهء بیمثل علی العَلا
پورِ رسولالاُممِ ممتحن
پورِ علی جلوهء یزدان، حسن
بر قُلَلِ عِلم عَلَمها زدی
بر کتب حِلم رقمها زدی
خواست دهد جلوه به حلمش حلیم
حلم ترا کرد نمایان حکیم
مدحگر حلم تو یزدان توست
عارف آن حضرت منّان توست
تا عَلَمِ حلمْ به عالم نشاند
زینت خود حلم از این شه ستاند
حلم خداوند ز حلمش عیان
صبر ازل در دلِ صبرش نهان
صابر خونیندل ایّام غصب
ممتحن فتنهء حُکّام غصب
آب بقا از لب او جرعهکش
دست وفا نام ورا قرعهکش
ماهلقایان حریم ازل
دیده کجا چون تو مهِ بیبدل
ماه و فلک از تو شده در حیات
ای دو لبت آمِر مرگ و ممات
چشم تو ساقیّ ِ شراب طهور
مست دو چشمان تو حورِ قصور
بادیه پیمای تو موسای عشق
زندهء انفاس تو عیسای عشق
خاک تنِ قاطبهء مرسَلان
بود همه بی نفسِ نفخِ جان _
لیک در آن عهد و زمان قدیم
ذکر تو تسبیح خدای کریم
ذکر تو شد زینت لبهای جان
ذاکر مذکور شدی آن زمان
ذکر خدا ذکر و حدیث شماست
یاد شما یاد خدای علاست
ای نبوی گوهر و گنج گران
گنج تو از گنجگهِ شایگان
گوهر تو گوهر بحر ولاست
عاجز صَرفش همه اهل ذکاست
حُسن ِ حَسَن حُسن خدای ازل
جلوهگهش جلوهگهِ بیبدل
حافظ اسرار علیم حکیم
مظهر رحمانی شاه رحیم
زادهء شیراوژنِ شیر خدا
صفشکنِ معرکههای بلا
صارم خونبارِ ولاپیشگان
قاطع اَذناب جفاریشگان
دست علیوار به صفّینها
پنجهء شیرانهء روز وغا
گَردبرآرندهء سفیانیان
خاککُنِ هیکل شیطانیان
منجلی از قدرت او مرتضا
حیدر کرّار، شه لافتا
تکیلِ موسی'یدِ طالوتتن
بر سر فرعونصفتان تیغزن
ای حسن ای زادهء خُلق عظیم
چون تو نیامد به جهان یک کریم
آنچه ز اموال که دادت خدا
دست تو بخشید ز جود و سخا
از کرمت مُکرَم یزدان شدیم
لایق مهمانی یزدان شدیم
از تو بُوَد کاخ کرامت جمیل
از تو شده نام سخاوت ثقیل
از کرمت گشت کریمان خجل
حاتم طی از کرمت منفعل
قاسمالارزاقِ کریمان تویی
قوتدهِ خوانِ لئیمان تویی
آنچه ز ارزاق در این خاک رُست
از اثر فضل تو ای پاک رُست
چونکه تویی پادشه عرشجاه
مسند یزدان به تو شد تختگاه
رحمتِ رحمانیِ رحمانِ پاک
از تو سرازیر شود روی خاک
کونومکان جیرهخور خوان توست
سائل دیرینهء احسان توست
گاهِ کرامت به غلامان دین
عشق خودت بخش به جانِ غمین