تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

مهدیا ای نام تو آرام جان

مظهری از روی تو باغ جنان


نام تو اكسير جان های مِسین

یاد تو شادی دل های حزین


این جهان باغ و وجودت نوبهار

از نسیمت جان ما زنده بدار


خون جاری در رگ هستی تویی

عاشقان را مایهء مستی تویی


ای قرار عاشقان بیقرار

ابر لطفی، رَشحه ای بر ما ببار


من کمین ذره تو یارا آفتاب

آفتابا رو ز ذره برمتاب


قلب ما را از غمت آکنده کن

مهر دنیا را ز دل برکنده کن


باغ دل را زیوری ای گلعذار

غیر مهرت در دلم مهری نکار


گنج عشقت در دل ویرانه کن

جان ما بر شمع خود پروانه کن


تا که اندر پرده غیبت کرده ای

عالمی را غرق حیرت کرده ای


لطف حق می خواهدت باقی کند

تا بر اهل دل تو را ساقی کند

نوشته قبلی:یا علی المرتضا
نوشته بعدی:چکامه
این نوشته را بشنوید

این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
مجموعه های دیگری از همین نویسنده
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
9
#در_نعت_حضرت_رسول_اکرم_صلوات_الله_علیه_و_آله_و_سلم

قافله‌سالار صف انبیا
قافیه‌‌پرداز خط اوصیا

نو‌گل بستان ریاحین عشق
روشنی چشم جهان‌بین عشق

علم اُمم یک سخن از مکتبش
مسئله‌خوان، اهل جهان از لبش

علم‌ کمین بندهء درگاه وی
حلم رهییَست و نبی شاه وی

دل‌طلبان سرّ خدا خواندش
شاهِ بقا شاهِ فنا خواندش

سبز‌لباسان همه پی‌جوی او
روح‌الامین نامه‌بر کوی او

دخترکی داده بدو لم یلد
مام فلک لم یلد و لم یجد

نی که فقط اسوهء نسوان شده
تاج سر جملهء مردان شده

نیست خداوند جلیل الصّفات
هست ولیکن که دلیل الصّفات

اسم ازل آنچه به گنجینه است
غیرِ یکی، آنهمه در سینه است

شاه اگر خاتم شاهان بُوَد
این دگران در کفه هامان بُوَد

سیّد و سالار همه ماخلق
از همه کس برده به خُلقش سبق

صورت او صورت صورتگر است
ور همه اینسان شده او بهتر است

رحمت و زحمت به صغیر و کبیر
گفته خداوند بشیرٌ نذیر

رحمتیان در دو جهان تابعش
زحمتیان کینه‌کش و مانعش

تابع وی در دو جهان طالعست
مانع وی شبپر‌ه‌سان ضایعست

صادر اوّل ز همه کائنات
ممکن واجب به همه ممکنات

رحمت موصولهء پروردگار
بر دو جهان بر دگر از عشر و چار

آن سه و ده حلقهء توحید اوست
غیر همین در صف تکفیر هوست

بوسه ربایانِ درش حوریان
نه فلک و هشت بهشت و جنان

کام‌ستانانِ درش اولیا
سینه دران از غم او انبیا

سینه او معدن هر راز گشت
جلوهء او جلوه‌گهِ ناز گشت

نازکِشِ عشوهء او کن‌فکان
سرمه‌ستان از دَرِ او چشم جان

خال سیاهش شده انجم‌فروز
روشنی مهر و مه و لیل و روز

طُرّهء او مشک‌فروش فلک
رایحه‌اش عطر جنان و مَلَک

جان و تنش طبلهء عطاری است
بوی خوشش هر دو جهان کرده مست

آیِنه‌داری به رخش آفتاب
مجمره‌گردان ز پیش ماهتاب

انجم گردون شده اسپند آن
دودهء آن تیرگی آسمان

لعل لبش منبع آب حیات
محیی اطوار حیات و ممات

نرگس او سرخطِ نرگس‌سِتان
نوگل او نوبر باغ جنان

مشک سیه بندهء گیسوی او
عنبر تر صبحگه روی او

غنچه لب تا به هدایت گشود
جمله جهان گلشن وحدت نمود

چون که محمد لب خود وا کند
از سخنی قطره چو دریا کند

نور علی' نور به برتر کلام
بر کتب ماخلق اوّل پیام

خلوتی خوابگه لاینام
محرم مقصورهء دل، لاکلام

مرغ همایونی باغ برین
چندگهی آمده روی زمین

تا به جهان ظلّ ظلیل افکند
دامگهِ دام‌نِهان برکَنَد

ای که شدی حامی زنها به جان
بعدِ هزاران سَنِه، این را بدان

آنکه بُوَد قبله‌گه مردمان
تاجْ‌نشان کرده زنانِ جهان

تا که جهان نام محمد شنفت
جمله زبان‌ گشت و لک الحمد گفت

تا نَبُوَد امر از آن لعل ناب
هیچ نیاید ز یکی هفت باب

میر فلک بنده‌ای از قصر او
بندگی‌اش با دل و جان حصر او

مشعلی افروخته از شَه‌قُری'
روشن از او گشته همه ماسوی'

راهروان مشعل از او یافته
گرم‌رُوان از تف او تافته

هست فروزنده چو خورشید و ماه
چون تو نیاید به جهان پادشاه

ای لب تو گنجهء اسرار علم
از سخنت منحدر انهار علم

مُشک‌فشان در شب گیسوفشان
سُنبلِ تَر سود خم گیسوان

زهرهء قانون‌زنِ بربط‌نواز
بود به شوق قدمش نغمه ساز

ماه سفرسازِ منازل‌نورد
در پی احمد شده منزل‌نورد

پاره دلی بود از او ماه تام
از قدمش یافت بسی التیام

بلکه یکی بوسه به پایش زند
مرهمی از وصل به جانش نهد

نورفشان از قدمش آسمان
خاک رهش نُه فلک و کهکشان

غاشیه‌کِش مرکب او را ملک
خیل رُسُل قاطبهء نُه فلک

خالق واللّیل جهان تآفرید
دیدهء نُه پرده چُنان شب ندید

یک نفس از پوی و تک تیزتک
پی سپرش گشت سمک تا فلک

ماه فلک بر قدم شاه جان
(زانجم گردون شده گوهرفشان)

مست ز انفاس خوشش سوده مشک
ارض و سما، ماهی و مه، تَرّ و خشک

دست ازل کرد ورا پادشاه
سفرهء او را همه کس ریزه خواه

یوسف عشق است فتاده به چاه
چاه جهان،  بر دو جهان پادشاه

میوه‌بَرِ باغ عطایش کلیم
ریزه‌خور خوان سخایش نعیم

مائدهء مریم افرشته‌خو
آمده از مطبخ درگاه او

پادشه بی بدل باجلال
بندهء فرمانبر آن ذوالجلال

نیست عجب پادشه عالم است
بندگی‌اش بر همگان اقدم است

وحدتیان را به جهان ره گشود
راه ولا را بنمود و غنود

وحدتیان راهروش بوده‌اند
راه دگر هیچ نیفزوده‌اند

راه یکی هست و یکی بیش نیست
رهرو آن خصم بداندیش نیست

تا به جهان کحل بقا را کشید
زیر زمین رخت فنا را کشید

مهر محمد به جهان جان بُوَد
ناز‌کشش بر همه جانان بُوَد

مهر جهان با همهء انجلا
ذرّه‌ای از خاک درِ مصطفا

یا که یکی شِمش به بازار او
نی، که یکی سکّه ز دینار او

بِه که نخوانم یکی از این دو را
ذرّه همان بِه که بُوَد یا هَبا

ذرّه‌ای از گَرد ره مصطفا
تاج سر شمس بُوَد مرحبا

کاش دِلم ذرّه‌ای از راه بود
بوسه‌رُبا از قدم شاه بود

ذرّه نشد بر قدم منتخب
بوسه دهد میم محمد به لب
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
3

#در_مدح_امیرالمومنین_مولانا_علی_ابن_ابیطالب_علیه_السلام_و_نامگذاری_پنج_تن_آل_عبا


آنکه شده خاك رهش كيميا
گنج دو عالم، علی ِ مرتضا

هر چه بُوَد جلوهء پیغمبری
جمله هویدا به رخ حیدری

معتکفان حرم مرتضا
گشته مکین بر سر عرش استوی

سرمه بر خاک درش هر ملک
جیره خور مائده اش نُه فلک

تاج ستانند ز خاکش شهان
باج گزارند به تختش کِهان

هر که به درگاه علی راه یافت
جاه بلند از در آن شاه یافت

نصر خدا با همه یاران اوست
خشم خدا با همه عدوان اوست

از کرم حضرت پروردگار
پیرو او در دو جهان رستگار

گفت نبی کنتُ نبیاً له
هست علی والی والای او

من  وَ علی از شجر واحدیم
از شجر نور جلیل کریم

سایر ناسند ز نخلی دگر
آن دگرانند ز نحلی دگر

خواست تجلی چو نماید جمیل
نور مرا خلق نمودش جلیل

از پس آن،  نور مرا شق نمود
یک، دو شد و نور جلالش فزود

نور دُوُم نور علی شد عیان
کنز خفی گشت پدید از نهان

از من و از نور علی آنزمان
فاطمه آورد حق لامکان

زانسپس از نور من و فاطمه
وان علی آن بر دو جهان قائمه

دست ازل، نور حسین و حسن
کرد پدید از سر لطف و مِنَن

از کرم خالق جان آفرین
پنج، ز اسماء علیم مبین -

گشت مقرر به من و بر علی
بر سهء دیگر، ز حکیم ولی

حق که خودش حضرت محمود بود
نام مرا کرد محمد ز جود

زانکه علی بود خدای جمیل
نام علی کرد علی آن جلیل

فاطر اقطار ثری و سما
فاطمه را نام نهاد از عطا

صاحب احسان چو بُوَد از قدیم
نام حسن گشت پدید از کریم

محسنِ خلق از کرم لاعِداد
نام حسینی به حسین برنهاد
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
42


الا ای مطلع نور خدایی
که از رویت نماد والضحایی

غلام حسن و خویت حور و غلمان
ز باغ عارضت عَدنِ خدایی

اگر زیبارخان دل می ربایند
تو خود از دلبران دل می ربایی

دو عالم از جمالت شد منور
تو رشک ماه و خورشید سمایی

بلا از قامتت دور ای گل اندام
که از طوبی قدت بالا بلایی

جهان بی قامتت هرگز مبادا
که زیب گلشن و باغ صفایی

اگر در دل هزاران درد باشد
به انفاس خوشت عیسی شفایی

دوا و درد و درمان از تو جویم
که درد بیدلان را خود دوایی

جفا کن ای وفاداران فدایت
تو درمان علیلانِ جفایی

ز حُسنت گر نگارم هر شب و روز
حدیثش را نبینی انتهایی

#غریبِ خاتمِ مهر و وِدادی
سریر مرحمت را پادشایی

الهی تا که عالم برقرار است
بپائی و بپائی و بپایی