تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز!
افزودن مجموعه جدید
این نوشته را بشنوید
این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
9
#در_نعت_حضرت_رسول_اکرم_صلوات_الله_علیه_و_آله_و_سلم
قافلهسالار صف انبیا
قافیهپرداز خط اوصیا
نوگل بستان ریاحین عشق
روشنی چشم جهانبین عشق
علم اُمم یک سخن از مکتبش
مسئلهخوان، اهل جهان از لبش
علم کمین بندهء درگاه وی
حلم رهییَست و نبی شاه وی
دلطلبان سرّ خدا خواندش
شاهِ بقا شاهِ فنا خواندش
سبزلباسان همه پیجوی او
روحالامین نامهبر کوی او
دخترکی داده بدو لم یلد
مام فلک لم یلد و لم یجد
نی که فقط اسوهء نسوان شده
تاج سر جملهء مردان شده
نیست خداوند جلیل الصّفات
هست ولیکن که دلیل الصّفات
اسم ازل آنچه به گنجینه است
غیرِ یکی، آنهمه در سینه است
شاه اگر خاتم شاهان بُوَد
این دگران در کفه هامان بُوَد
سیّد و سالار همه ماخلق
از همه کس برده به خُلقش سبق
صورت او صورت صورتگر است
ور همه اینسان شده او بهتر است
رحمت و زحمت به صغیر و کبیر
گفته خداوند بشیرٌ نذیر
رحمتیان در دو جهان تابعش
زحمتیان کینهکش و مانعش
تابع وی در دو جهان طالعست
مانع وی شبپرهسان ضایعست
صادر اوّل ز همه کائنات
ممکن واجب به همه ممکنات
رحمت موصولهء پروردگار
بر دو جهان بر دگر از عشر و چار
آن سه و ده حلقهء توحید اوست
غیر همین در صف تکفیر هوست
بوسه ربایانِ درش حوریان
نه فلک و هشت بهشت و جنان
کامستانانِ درش اولیا
سینه دران از غم او انبیا
سینه او معدن هر راز گشت
جلوهء او جلوهگهِ ناز گشت
نازکِشِ عشوهء او کنفکان
سرمهستان از دَرِ او چشم جان
خال سیاهش شده انجمفروز
روشنی مهر و مه و لیل و روز
طُرّهء او مشکفروش فلک
رایحهاش عطر جنان و مَلَک
جان و تنش طبلهء عطاری است
بوی خوشش هر دو جهان کرده مست
آیِنهداری به رخش آفتاب
مجمرهگردان ز پیش ماهتاب
انجم گردون شده اسپند آن
دودهء آن تیرگی آسمان
لعل لبش منبع آب حیات
محیی اطوار حیات و ممات
نرگس او سرخطِ نرگسسِتان
نوگل او نوبر باغ جنان
مشک سیه بندهء گیسوی او
عنبر تر صبحگه روی او
غنچه لب تا به هدایت گشود
جمله جهان گلشن وحدت نمود
چون که محمد لب خود وا کند
از سخنی قطره چو دریا کند
نور علی' نور به برتر کلام
بر کتب ماخلق اوّل پیام
خلوتی خوابگه لاینام
محرم مقصورهء دل، لاکلام
مرغ همایونی باغ برین
چندگهی آمده روی زمین
تا به جهان ظلّ ظلیل افکند
دامگهِ دامنِهان برکَنَد
ای که شدی حامی زنها به جان
بعدِ هزاران سَنِه، این را بدان
آنکه بُوَد قبلهگه مردمان
تاجْنشان کرده زنانِ جهان
تا که جهان نام محمد شنفت
جمله زبان گشت و لک الحمد گفت
تا نَبُوَد امر از آن لعل ناب
هیچ نیاید ز یکی هفت باب
میر فلک بندهای از قصر او
بندگیاش با دل و جان حصر او
مشعلی افروخته از شَهقُری'
روشن از او گشته همه ماسوی'
راهروان مشعل از او یافته
گرمرُوان از تف او تافته
هست فروزنده چو خورشید و ماه
چون تو نیاید به جهان پادشاه
ای لب تو گنجهء اسرار علم
از سخنت منحدر انهار علم
مُشکفشان در شب گیسوفشان
سُنبلِ تَر سود خم گیسوان
زهرهء قانونزنِ بربطنواز
بود به شوق قدمش نغمه ساز
ماه سفرسازِ منازلنورد
در پی احمد شده منزلنورد
پاره دلی بود از او ماه تام
از قدمش یافت بسی التیام
بلکه یکی بوسه به پایش زند
مرهمی از وصل به جانش نهد
نورفشان از قدمش آسمان
خاک رهش نُه فلک و کهکشان
غاشیهکِش مرکب او را ملک
خیل رُسُل قاطبهء نُه فلک
خالق واللّیل جهان تآفرید
دیدهء نُه پرده چُنان شب ندید
یک نفس از پوی و تک تیزتک
پی سپرش گشت سمک تا فلک
ماه فلک بر قدم شاه جان
(زانجم گردون شده گوهرفشان)
مست ز انفاس خوشش سوده مشک
ارض و سما، ماهی و مه، تَرّ و خشک
دست ازل کرد ورا پادشاه
سفرهء او را همه کس ریزه خواه
یوسف عشق است فتاده به چاه
چاه جهان، بر دو جهان پادشاه
میوهبَرِ باغ عطایش کلیم
ریزهخور خوان سخایش نعیم
مائدهء مریم افرشتهخو
آمده از مطبخ درگاه او
پادشه بی بدل باجلال
بندهء فرمانبر آن ذوالجلال
نیست عجب پادشه عالم است
بندگیاش بر همگان اقدم است
وحدتیان را به جهان ره گشود
راه ولا را بنمود و غنود
وحدتیان راهروش بودهاند
راه دگر هیچ نیفزودهاند
راه یکی هست و یکی بیش نیست
رهرو آن خصم بداندیش نیست
تا به جهان کحل بقا را کشید
زیر زمین رخت فنا را کشید
مهر محمد به جهان جان بُوَد
نازکشش بر همه جانان بُوَد
مهر جهان با همهء انجلا
ذرّهای از خاک درِ مصطفا
یا که یکی شِمش به بازار او
نی، که یکی سکّه ز دینار او
بِه که نخوانم یکی از این دو را
ذرّه همان بِه که بُوَد یا هَبا
ذرّهای از گَرد ره مصطفا
تاج سر شمس بُوَد مرحبا
کاش دِلم ذرّهای از راه بود
بوسهرُبا از قدم شاه بود
ذرّه نشد بر قدم منتخب
بوسه دهد میم محمد به لب
#در_نعت_حضرت_رسول_اکرم_صلوات_الله_علیه_و_آله_و_سلم
قافلهسالار صف انبیا
قافیهپرداز خط اوصیا
نوگل بستان ریاحین عشق
روشنی چشم جهانبین عشق
علم اُمم یک سخن از مکتبش
مسئلهخوان، اهل جهان از لبش
علم کمین بندهء درگاه وی
حلم رهییَست و نبی شاه وی
دلطلبان سرّ خدا خواندش
شاهِ بقا شاهِ فنا خواندش
سبزلباسان همه پیجوی او
روحالامین نامهبر کوی او
دخترکی داده بدو لم یلد
مام فلک لم یلد و لم یجد
نی که فقط اسوهء نسوان شده
تاج سر جملهء مردان شده
نیست خداوند جلیل الصّفات
هست ولیکن که دلیل الصّفات
اسم ازل آنچه به گنجینه است
غیرِ یکی، آنهمه در سینه است
شاه اگر خاتم شاهان بُوَد
این دگران در کفه هامان بُوَد
سیّد و سالار همه ماخلق
از همه کس برده به خُلقش سبق
صورت او صورت صورتگر است
ور همه اینسان شده او بهتر است
رحمت و زحمت به صغیر و کبیر
گفته خداوند بشیرٌ نذیر
رحمتیان در دو جهان تابعش
زحمتیان کینهکش و مانعش
تابع وی در دو جهان طالعست
مانع وی شبپرهسان ضایعست
صادر اوّل ز همه کائنات
ممکن واجب به همه ممکنات
رحمت موصولهء پروردگار
بر دو جهان بر دگر از عشر و چار
آن سه و ده حلقهء توحید اوست
غیر همین در صف تکفیر هوست
بوسه ربایانِ درش حوریان
نه فلک و هشت بهشت و جنان
کامستانانِ درش اولیا
سینه دران از غم او انبیا
سینه او معدن هر راز گشت
جلوهء او جلوهگهِ ناز گشت
نازکِشِ عشوهء او کنفکان
سرمهستان از دَرِ او چشم جان
خال سیاهش شده انجمفروز
روشنی مهر و مه و لیل و روز
طُرّهء او مشکفروش فلک
رایحهاش عطر جنان و مَلَک
جان و تنش طبلهء عطاری است
بوی خوشش هر دو جهان کرده مست
آیِنهداری به رخش آفتاب
مجمرهگردان ز پیش ماهتاب
انجم گردون شده اسپند آن
دودهء آن تیرگی آسمان
لعل لبش منبع آب حیات
محیی اطوار حیات و ممات
نرگس او سرخطِ نرگسسِتان
نوگل او نوبر باغ جنان
مشک سیه بندهء گیسوی او
عنبر تر صبحگه روی او
غنچه لب تا به هدایت گشود
جمله جهان گلشن وحدت نمود
چون که محمد لب خود وا کند
از سخنی قطره چو دریا کند
نور علی' نور به برتر کلام
بر کتب ماخلق اوّل پیام
خلوتی خوابگه لاینام
محرم مقصورهء دل، لاکلام
مرغ همایونی باغ برین
چندگهی آمده روی زمین
تا به جهان ظلّ ظلیل افکند
دامگهِ دامنِهان برکَنَد
ای که شدی حامی زنها به جان
بعدِ هزاران سَنِه، این را بدان
آنکه بُوَد قبلهگه مردمان
تاجْنشان کرده زنانِ جهان
تا که جهان نام محمد شنفت
جمله زبان گشت و لک الحمد گفت
تا نَبُوَد امر از آن لعل ناب
هیچ نیاید ز یکی هفت باب
میر فلک بندهای از قصر او
بندگیاش با دل و جان حصر او
مشعلی افروخته از شَهقُری'
روشن از او گشته همه ماسوی'
راهروان مشعل از او یافته
گرمرُوان از تف او تافته
هست فروزنده چو خورشید و ماه
چون تو نیاید به جهان پادشاه
ای لب تو گنجهء اسرار علم
از سخنت منحدر انهار علم
مُشکفشان در شب گیسوفشان
سُنبلِ تَر سود خم گیسوان
زهرهء قانونزنِ بربطنواز
بود به شوق قدمش نغمه ساز
ماه سفرسازِ منازلنورد
در پی احمد شده منزلنورد
پاره دلی بود از او ماه تام
از قدمش یافت بسی التیام
بلکه یکی بوسه به پایش زند
مرهمی از وصل به جانش نهد
نورفشان از قدمش آسمان
خاک رهش نُه فلک و کهکشان
غاشیهکِش مرکب او را ملک
خیل رُسُل قاطبهء نُه فلک
خالق واللّیل جهان تآفرید
دیدهء نُه پرده چُنان شب ندید
یک نفس از پوی و تک تیزتک
پی سپرش گشت سمک تا فلک
ماه فلک بر قدم شاه جان
(زانجم گردون شده گوهرفشان)
مست ز انفاس خوشش سوده مشک
ارض و سما، ماهی و مه، تَرّ و خشک
دست ازل کرد ورا پادشاه
سفرهء او را همه کس ریزه خواه
یوسف عشق است فتاده به چاه
چاه جهان، بر دو جهان پادشاه
میوهبَرِ باغ عطایش کلیم
ریزهخور خوان سخایش نعیم
مائدهء مریم افرشتهخو
آمده از مطبخ درگاه او
پادشه بی بدل باجلال
بندهء فرمانبر آن ذوالجلال
نیست عجب پادشه عالم است
بندگیاش بر همگان اقدم است
وحدتیان را به جهان ره گشود
راه ولا را بنمود و غنود
وحدتیان راهروش بودهاند
راه دگر هیچ نیفزودهاند
راه یکی هست و یکی بیش نیست
رهرو آن خصم بداندیش نیست
تا به جهان کحل بقا را کشید
زیر زمین رخت فنا را کشید
مهر محمد به جهان جان بُوَد
نازکشش بر همه جانان بُوَد
مهر جهان با همهء انجلا
ذرّهای از خاک درِ مصطفا
یا که یکی شِمش به بازار او
نی، که یکی سکّه ز دینار او
بِه که نخوانم یکی از این دو را
ذرّه همان بِه که بُوَد یا هَبا
ذرّهای از گَرد ره مصطفا
تاج سر شمس بُوَد مرحبا
کاش دِلم ذرّهای از راه بود
بوسهرُبا از قدم شاه بود
ذرّه نشد بر قدم منتخب
بوسه دهد میم محمد به لب
بغض ترک خورده ، مسیر عاشقی ، آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
15
#_در_مدح_حضرت_امیرالمومنین_علی_ابن_ابیطالب_علیه_السلام
آنکه کند مستی دل اختیار
مستی دل می کشدش سوی یار
میکده مست است ز مینای دوست
بتکده سر می دهد آوای دوست
مستی می از لب شیرین ماست
جام میش ملّت و آیین ماست
می که شود از قدحش جلوه گر
می زند آتش به همه خشک و تر
آتش عشقست مگو نار کین
آتش هستی ده آیین و دین
آتش سوزندهء اندیشه ها
آتش بر باد دهِ بیشه ها
نقش عدم بر همه دلها زند
از پی آن هستی جان می دهد
آتش مِی زنده کند مرده را
جان بدهد قالب افسرده را
هر که زند جرعهء این می به لب
آتش حیرت شود از تاب و تب
ساقی ِ آن، دست خدای ازل
ساقی ِ آن، مظهر آن لم یزل
نیست در این میکده از شک و ریب
جام میش از خُم الطاف غیب
ساقی آن، ساقی جام ولاست
مست ازل، جان نبی، مرتضاست
باده ای از جام علی نوش کن
طعنه به خُم از مئ پرجوش کن
جام ولا مستی جان و دل است
پرعطشش قالب جسم و گِل است
باز به دل روی علی نقش بست
بر دل من عشق رخش بُرد دست
ای علی ای عشق ز عشقت خراب
پرتوی از جام رخت نک بتاب
منتظر جلوهء جانانه ام
جلوهء نما باز که دیوانه ام
نیست جهان غیرِ نمی از یَمَت
زنده، کسان از نفس و از دَمَت
تا نَفَست کن فیکون گفته است
مریم و عیسی ز دَمَت گشته هست
افسر و دیهیم سزاوار توست
عرش برین ساحت دربار توست
شعله برافروخت چو نار خِصام
از لب تو آمده بردً سلام
هستیِ عالم همه از هستِ توست
قدرت مردان همه از دستِ توست
دستِ ازل تا گِل و آبت سرشت
بی مَثَلت کرده و نابت سرشت
آنکه سرشتش به تو اقرار کرد
سجده به ذاتِ حقِ دادار کرد
دارْ رُوان از درِ تو رفته اوج
خون به رگش از عطشت کرده موج
هر دمِ مردی که به میدان بریخت
آن اَلَکِ تنگ ولای تو بیخت
آنکه عَلَم غیرِ ولایت فِراشت
خنجر باطل زد و دل را شکافت
ناجی امواج بلایا علیست
کشتی یزدانی دریا علیست
كشتی طوفانی نوح نبی
جودیِ خود یافت ز جود علی
در دل ماهی چو رود یونسی
بر دل او می شود او مونسی
تا که مسیحا به سر دار رفت
با یدِ او در برِ دلدار رفت
موسی جان تا که شود محو یار
روح دگر می دمدش در کنار
جلوه او یافت چو موسی کلیم
تائب حق گشت به قلب سلیم
طیر ابابیل که سجیل یافت
از کف او حشمت و تبجیل یافت
خانه خدا تا شه مردان علیست
ابرهه را رخصت آن کار نیست
بیت خدا را چو بود باطنی
قطع یقین هست در آن ساکنی
ساکن بیت است به امر الاه
تا به جهان زنده کند لا الاه
وحدت حق رمز ولایت گزید
غیر ولا وحدت دین کس ندید
وحدتی سرّ ولای خدا
هست یقین زیر لوای خدا
(رشته باریک سخن را بجو)
وصف شه بی بدلت را بگو
وصف شهی را که خدا گفته است
دُرّ ِ مدیحش به مبین سُفته است
جان سپری کرده به لیل المبیت
خطبهء آن خوانده به قرآن خطیب
جان عزیزش سر بازار برد
تا ز نبی زحمت آزار برد
از جگر شیر که در سینه داشت
باکی از آن فوج ثعالب نداشت
شیر خدا را ز شغالان چه باک
آنکه بُوَد مرگ از او در هلاک
مرگ کجا جان برد از ضربتش
تیغ چرا نشکند از هیبتش
تا به کفش بوسه زند ذوالفقار
از تن کافر بدر آرد دمار
خیبریان از دل او در فرار
مرحبیان از کف او در حصار
غالب هر غالب میدان خون
قسوره جو از کف او قوم دون
گر همه روباه، حریف آورند
چنگِ وِرا طعمه نحیف آورند
جوشن بی پشت به آوردگاه
بر جگر شیر خدا شد گواه
نکته بیاموخت از آن جوشنش
خصم ازل بر دل آن دشمنش
خواهی اگر کشتن این شیرمرد
باید از خَلف ِ علی چاره کرد
لیک ندانست جفا گسترش
مرگ ورا نیست از آن خنجرش
آن که شود کشته به راه خدا
کشته نباشد که خدا خود گوا
کشتهء آن شاه ازل را چه باک
وجه خدا را ز چه بیم هلاک
فانی حق است و فنایش بقاست
باقی دین است و بقایش سزاست
مولد خود بیت خدا را گزید
قتلگهش خانهء حق برگزید
این شرف او راست اَلا روزگار
غیر علی دارد اگر، برشمار
شدت عدلش سر او راشکافت
گرچه عدو همچو علی را نیافت
همچو علی نیست کسی در جهان
مادح فضلش بشود دشمنان
آری اگر مدحگرش کبریاست
دشمن سرسخت لبش در ثناست
مدح ز من در خور فهمش بُوَد
بیشتر از این نه به وهمش رسد
#_در_مدح_حضرت_امیرالمومنین_علی_ابن_ابیطالب_علیه_السلام
آنکه کند مستی دل اختیار
مستی دل می کشدش سوی یار
میکده مست است ز مینای دوست
بتکده سر می دهد آوای دوست
مستی می از لب شیرین ماست
جام میش ملّت و آیین ماست
می که شود از قدحش جلوه گر
می زند آتش به همه خشک و تر
آتش عشقست مگو نار کین
آتش هستی ده آیین و دین
آتش سوزندهء اندیشه ها
آتش بر باد دهِ بیشه ها
نقش عدم بر همه دلها زند
از پی آن هستی جان می دهد
آتش مِی زنده کند مرده را
جان بدهد قالب افسرده را
هر که زند جرعهء این می به لب
آتش حیرت شود از تاب و تب
ساقی ِ آن، دست خدای ازل
ساقی ِ آن، مظهر آن لم یزل
نیست در این میکده از شک و ریب
جام میش از خُم الطاف غیب
ساقی آن، ساقی جام ولاست
مست ازل، جان نبی، مرتضاست
باده ای از جام علی نوش کن
طعنه به خُم از مئ پرجوش کن
جام ولا مستی جان و دل است
پرعطشش قالب جسم و گِل است
باز به دل روی علی نقش بست
بر دل من عشق رخش بُرد دست
ای علی ای عشق ز عشقت خراب
پرتوی از جام رخت نک بتاب
منتظر جلوهء جانانه ام
جلوهء نما باز که دیوانه ام
نیست جهان غیرِ نمی از یَمَت
زنده، کسان از نفس و از دَمَت
تا نَفَست کن فیکون گفته است
مریم و عیسی ز دَمَت گشته هست
افسر و دیهیم سزاوار توست
عرش برین ساحت دربار توست
شعله برافروخت چو نار خِصام
از لب تو آمده بردً سلام
هستیِ عالم همه از هستِ توست
قدرت مردان همه از دستِ توست
دستِ ازل تا گِل و آبت سرشت
بی مَثَلت کرده و نابت سرشت
آنکه سرشتش به تو اقرار کرد
سجده به ذاتِ حقِ دادار کرد
دارْ رُوان از درِ تو رفته اوج
خون به رگش از عطشت کرده موج
هر دمِ مردی که به میدان بریخت
آن اَلَکِ تنگ ولای تو بیخت
آنکه عَلَم غیرِ ولایت فِراشت
خنجر باطل زد و دل را شکافت
ناجی امواج بلایا علیست
کشتی یزدانی دریا علیست
كشتی طوفانی نوح نبی
جودیِ خود یافت ز جود علی
در دل ماهی چو رود یونسی
بر دل او می شود او مونسی
تا که مسیحا به سر دار رفت
با یدِ او در برِ دلدار رفت
موسی جان تا که شود محو یار
روح دگر می دمدش در کنار
جلوه او یافت چو موسی کلیم
تائب حق گشت به قلب سلیم
طیر ابابیل که سجیل یافت
از کف او حشمت و تبجیل یافت
خانه خدا تا شه مردان علیست
ابرهه را رخصت آن کار نیست
بیت خدا را چو بود باطنی
قطع یقین هست در آن ساکنی
ساکن بیت است به امر الاه
تا به جهان زنده کند لا الاه
وحدت حق رمز ولایت گزید
غیر ولا وحدت دین کس ندید
وحدتی سرّ ولای خدا
هست یقین زیر لوای خدا
(رشته باریک سخن را بجو)
وصف شه بی بدلت را بگو
وصف شهی را که خدا گفته است
دُرّ ِ مدیحش به مبین سُفته است
جان سپری کرده به لیل المبیت
خطبهء آن خوانده به قرآن خطیب
جان عزیزش سر بازار برد
تا ز نبی زحمت آزار برد
از جگر شیر که در سینه داشت
باکی از آن فوج ثعالب نداشت
شیر خدا را ز شغالان چه باک
آنکه بُوَد مرگ از او در هلاک
مرگ کجا جان برد از ضربتش
تیغ چرا نشکند از هیبتش
تا به کفش بوسه زند ذوالفقار
از تن کافر بدر آرد دمار
خیبریان از دل او در فرار
مرحبیان از کف او در حصار
غالب هر غالب میدان خون
قسوره جو از کف او قوم دون
گر همه روباه، حریف آورند
چنگِ وِرا طعمه نحیف آورند
جوشن بی پشت به آوردگاه
بر جگر شیر خدا شد گواه
نکته بیاموخت از آن جوشنش
خصم ازل بر دل آن دشمنش
خواهی اگر کشتن این شیرمرد
باید از خَلف ِ علی چاره کرد
لیک ندانست جفا گسترش
مرگ ورا نیست از آن خنجرش
آن که شود کشته به راه خدا
کشته نباشد که خدا خود گوا
کشتهء آن شاه ازل را چه باک
وجه خدا را ز چه بیم هلاک
فانی حق است و فنایش بقاست
باقی دین است و بقایش سزاست
مولد خود بیت خدا را گزید
قتلگهش خانهء حق برگزید
این شرف او راست اَلا روزگار
غیر علی دارد اگر، برشمار
شدت عدلش سر او راشکافت
گرچه عدو همچو علی را نیافت
همچو علی نیست کسی در جهان
مادح فضلش بشود دشمنان
آری اگر مدحگرش کبریاست
دشمن سرسخت لبش در ثناست
مدح ز من در خور فهمش بُوَد
بیشتر از این نه به وهمش رسد
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
50
گرچه مردان از بساطِ خاک، بستر یافته
چشم گردون، خاکشان را زیب و زیور یافته
زندگان عشق را مردن کجا باشد ز خاک؟
خاک، از عُشّاقِ جان، صد جان دیگر یافته
آن که پندارد تواند نسل مردان را برید
عاقبت اَبنای خود را خوار و ابتر یافته
آتش افروزان اگرچه شعله ها افروختند
این سمندر ای عجب تسنیم و کوثر یافته
تا ز گَرد مقدمی صد توتیا افشانده اند
دیده را خاک زمین پر نور و انور یافته
کار این آتش فروزان با خدا و دوزخش
بلکه بینی جانشان را خشم آذر یافته
بیشمارانْ منتظر، قربان آن جانِ جهان
کز برایش هر دو عالم، جان و پیکر یافته
جانِ جان، شاهنشهِ دوران، سلیمان زمان
آنكه امکان، از #غریبش شوکت و فَر یافته
گرچه مردان از بساطِ خاک، بستر یافته
چشم گردون، خاکشان را زیب و زیور یافته
زندگان عشق را مردن کجا باشد ز خاک؟
خاک، از عُشّاقِ جان، صد جان دیگر یافته
آن که پندارد تواند نسل مردان را برید
عاقبت اَبنای خود را خوار و ابتر یافته
آتش افروزان اگرچه شعله ها افروختند
این سمندر ای عجب تسنیم و کوثر یافته
تا ز گَرد مقدمی صد توتیا افشانده اند
دیده را خاک زمین پر نور و انور یافته
کار این آتش فروزان با خدا و دوزخش
بلکه بینی جانشان را خشم آذر یافته
بیشمارانْ منتظر، قربان آن جانِ جهان
کز برایش هر دو عالم، جان و پیکر یافته
جانِ جان، شاهنشهِ دوران، سلیمان زمان
آنكه امکان، از #غریبش شوکت و فَر یافته