تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

عمریست که از هجر رخت دل نگرانم

تا خاک لحد نیز بر این عشق بمانم


چندان به نوا می زنم این ساز دلم را

تا گوش جهان کر کنم از آه و فغانم


تا موی گره گیر تو زد حلقه به رویت

مفتون رخت گشتم و مجنون زمانم


دیوانهء رویت نهراسد ز رقیبان

گر جان برود نیست غمم، باخته جانم


دل، جان و جهان را چه کند باغ چه جوید

چون جان و جهانش تویی ای رشک جنانم


کافرصفتی می کنی ای شب پرهء خصم

ور نی به دلت نور دهد شمس عیانم


از فرقت او کاخ امل سست نهاد است

یارب به سراپردهء وصلش برسانم


بس گنج برند اهل جهان از لب لعلت

گر حکمت حق فاش کند گنج نهانم


مُهری بزن از وصل به طومار #غریبُ

من مفلس ناچیزم و تو شاه جهانم

نوشته قبلی:یار
نوشته بعدی:تیر الم کرده
این نوشته را بشنوید

این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
مجموعه های دیگری از همین نویسنده
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
11
#در_مدح_امام_حسن_مجتبی_علیه_السلام

روح قُدُس باز توام یار باش
مادح شه را تو مددکار باش

تا که کند وصف رخ ماه خویش
وصف مه بی‌بدل و شاه خویش

روح قُدُس، نفخه رسان، بر قلم
تا که کنم مدح شهم را رقم

روح قدس خواهد و فیضی عظیم
تا که کند مدحت شاهی کریم

بی‌نفسِ پاک تو ای پاکْ‌جان
کی شود این ناطقه رَطب‌اللِّسان

از نفست مریم نطقم گشا
تا شود این نطق، مسیحا‌صفا

وصف بهین ماه و کجا نطق من؟
مدح چُنان شاه و کجا نطق من؟

مدح چُنان مهرِ ولایت‌مدار
نیست یقین، کارِ منِ ذرّه‌وار

شاه من آن شاه ولایت سریر
صدرنشین و همگان را امیر

والی والای امیران دهر
شاهِ کرم‌گسترِ دیوان دهر

شاه ولایت‌گهرِ کن‌فکان
گنجهء اسرار حق لامکان

میرِ رضا‌داده به امر قضا
جلوه‌گر از طلعت او مرتضا

گوهر بحرین وفا و ولا
زادهء بی‌مثل علی العَلا

پورِ رسول‌الاُممِ ممتحن
پورِ علی جلوهء یزدان، حسن

بر قُلَلِ عِلم عَلَم‌ها زدی
بر کتب حِلم رقم‌ها زدی

خواست دهد جلوه به حلمش حلیم
حلم ترا کرد نمایان حکیم

مدحگر حلم تو یزدان توست
عارف آن حضرت منّان توست

تا عَلَمِ حلمْ به عالم نشاند
زینت خود حلم از این شه ستاند

حلم خداوند ز حلمش عیان
صبر ازل در دلِ صبرش نهان

صابر خونین‌دل ایّام غصب
ممتحن فتنهء حُکّام غصب

آب بقا از لب او جرعه‌کش
دست وفا نام ورا قرعه‌کش

ماه‌لقایان حریم ازل
دیده کجا چون تو مهِ بی‌بدل

ماه و فلک از تو شده در حیات
ای دو لبت آمِر مرگ و ممات

چشم تو ساقیّ ِ شراب طهور
مست دو چشمان تو حورِ قصور

بادیه پیمای تو موسای عشق
زندهء انفاس تو عیسای عشق

خاک تنِ قاطبهء مرسَلان
بود همه بی نفسِ نفخِ جان _

لیک در آن عهد و زمان قدیم
ذکر تو تسبیح خدای کریم

ذکر تو شد زینت لب‌های جان
ذاکر مذکور شدی آن زمان

ذکر خدا ذکر و حدیث شماست
یاد شما یاد خدای علاست

ای نبوی گوهر و گنج گران
گنج تو از گنج‌گهِ شایگان

گوهر تو گوهر بحر ولاست
عاجز صَرفش همه اهل ذکاست

حُسن ِ حَسَن حُسن خدای ازل
جلوه‌گهش جلوه‌گهِ بی‌بدل

حافظ اسرار علیم حکیم
مظهر رحمانی شاه رحیم

زادهء شیراوژنِ شیر خدا
صف‌شکنِ معرکه‌های بلا

صارم خونبارِ ولا‌پیشگان
قاطع اَذناب جفا‌ریشگان

دست علی‌وار به صفّین‌ها
پنجهء شیرانهء روز وغا

گَرد‌برآرندهء سفیانیان
خاک‌کُنِ هیکل شیطانیان

منجلی از قدرت او مرتضا
حیدر کرّار، شه لافتا

تک‌یلِ موسی‌'یدِ طالو‌ت‌تن
بر سر فرعون‌صفتان تیغ‌زن

ای حسن ای زادهء خُلق عظیم
چون تو نیامد به جهان یک کریم

آنچه ز اموال که دادت خدا
دست تو بخشید ز جود و سخا

از کرمت مُکرَم یزدان شدیم
لایق مهمانی یزدان شدیم

از تو بُوَد کاخ کرامت جمیل
از تو شده نام سخاوت ثقیل

از کرمت گشت کریمان خجل
حاتم طی از کرمت منفعل

قاسم‌الارزاقِ کریمان تویی
قوت‌دهِ خوانِ لئیمان تویی

آنچه ز ارزاق در این خاک  رُست
از اثر فضل تو ای پاک  رُست

چونکه تویی پادشه عرش‌جاه
مسند یزدان به تو شد تختگاه

رحمتِ رحمانیِ رحمانِ پاک
از تو سرازیر شود روی خاک

کون‌و‌مکان جیره‌خور خوان توست
سائل دیرینهء احسان توست

گاهِ کرامت به غلامان دین
عشق خودت بخش به جانِ غمین
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
1

سُفت گوهر اینچنین لعلِ رسول
کَلِّم النّاسَ علی' قَدرِ عقول

در کتابش حضرت ربّ ودود
از برای صالحان و هم عنود -

اول و آخر به توصیفش بسفت
سرّ الاسراش ز نااهلان نهفت

جاهلان را زد مثل‌ها از ستور
عارفان را گفت معنای حضور

فهمِ نوآموز را اوّل بسنج
زانسپس دربی گشا از دُرّ و گنج

گنج جاهل را بُوَد همچون خزف
زانکه از جهلش کند آن را تلف
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
48

طبیبا نشتر عشقت به جان زن
به قلبِ زخمی خونین دلان زن

بگو کُشتم علیلان را به زاری
پس آنگه آن صلا بر دو جهان زن

بیاشوبان جهانی از جمالت
ز زلفت بند بر دیوانگان زن

نظیرت را کجا بیند ذويِ العین
قلم بر حسن حوران جنان زن

قدومت لعل و گوهر می‌فزاید
بیا دستی به گنج خاکدان زن

خوشا آنرا که گنجش گنج عشق است
به گنج عاشقان دستی عیان زن

جواهرهاست مخفی در لبانت
ز لعلت قفل بر جمله دهان زن

مبین نور تبیانی بیانت
صلایی بر همه اهل بیان زن

به تبیینَت مُبَیَّن کن مُبین را
که تبیان خود تویی، رَطْب‌ُاللسان زن

بیا و دلدلت را زین بفرما
قدم بر تارک نه آسمااان زن

هماوردت اگر خورشید باشد
به فرقش ذی‌فِقاری بی‌امان زن

به قلب آن قمر مرهم گذارش
سریر شاهی‌ات بر فرقدان زن

تزهّد می‌فروشند این جهودان
مُهَنَّد بر شیوخ نهروان زن

شغالان ساحت عالم گرفتند
زئیری بر دل ثعلب‌دلان زن

محمد را علیّ ِ عشر و ثانی
تو هستی، این صلا بر کُن‌فکان زن

ممالک تحت حکمت آر و تختت
به پیش تخت مولای شهان زن

دل از نام علی پیوسته خونست
الهی داغ عشقش بر نهان زن

#غریبی از کف شاهم به من بخش
به قلبم مُهر عشقش جاودان زن