تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

#در_شهادت_امام_حسن_عسکری_و_امامت_امام_زمان_علیهما_السلام


تیر الم کرده به دل نشتری

موسم ماتم شده بر عسکری


جنّ و بشر از غم او نوحه‌گر

سینه‌دران گشته و کوبد به سر


گرد الم بر دل قائم نشست

لعل عیون بر رخ گلگون ببست


پور رشیدش شده صاحب عزا

گوید ایوای از این ماجرا


کاش جهان جمله هبا آمدی

این محنت بر دل ما نآمدی


بعد تو دنیای دنی چاه من

از دلِ چَهْ رفته به مَه آه من


هرچه محن بر دل نازت نشست

شیشهء جان سنگ عدویت شکست


خواست عدو حجّت حق بر زمین

پا نگذارد وَ نگردد مکین


لیک خداوند کند مایَشا

کرد ترا فارغ از این ابتلا


جای تو اینک منم آن خوش‌خلف

هین منم آن وعدهء قول سلف


تا که جهان بوده و باشد چنین

مرد خدایست به روی زمین


آنچه در این دایرهء اخضر است

آل خدا بر خطِ آن محور است


نقطهء پرگار نباشد اگر

صفحهء کُنْ دایره باشد مگر؟


هین منم آن نقطه‌گهِ بی خلل

هین منم آن منجی نسل ملل


هر که ز من روی بتابد ز کبر

کلک قضا می‌کِشَدش خطّ ِ حبر


آنکه بخواهد که بیابد مرا

بر ره من خیمه زند مطلقا


نور چو خواهی که بگیری ز مهر

رُو به سُوی نور و ضیایش به مهر


باذن خدا شمس خدایم به خلق

کامده چون مهر‌‌، ضیایم به خلق


گر برود مهر پسِ میغ‌ها

از پس ِ هر میغ رساند ضیا


چهر مرا خلق نبیند به چشم

زانکه بیارد به یقین چشم، خشم


نور مرا نور دلان دیده‌اند

کان همه محرم شده بر دیده‌اند


وانکه دلش تیره چو چاه ظُلَم

از چه دوان دیدهء او از پِیَم؟


(دیو چو بیرون رود) از جسم و جان

روح و مَلَک جای کند آن مکان


تا نشود طاهرِ تن هیچ کس

گفت خدا خطّ ِ مرا لایَمَس


خطّ ِ خدا آمده ظاهر، کتاب

باطن آن سینهء ما مُستَطاب


پس بنگر خواهد اگر آن وضو

دیدن ما لازمه دان نور و ضو


نور دلم بر همه یاران رسد

بر همه یاران و به عدوان رسد


لیک از آن نور که بر یار رفت

در کنفم سایه‌گهِ غار رفت


نور که بر خیمهء عدوان رسد

در کنف رحمت رحمان رسد


آنکه شده سایهء غارم مقیم

جیره خوری کرده ز نور رحیم


چون تو شوی نور رحیمی‌طلب

همّت خود همّت ما را طلب


همت خود را بطلب ای فتی'

بهرهء تو نیست بجز ماسَعی'


لیک اگر مهر نگیرد ز مهر

دست ترا، کی برسی کانِ مهر


چشمهء خورشید که شد ذرّه‌دوست

ذرّهء عالم همه در ظلّ ِ اوست


مهر چو تابد ز سما بر زمین

از اثرش سنگ شود چون برین

نوشته قبلی:عمریست
نوشته بعدی:زلف دلبر را اسیرانش پریشان گفته اند
این نوشته را بشنوید

این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
مجموعه های دیگری از همین نویسنده
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
13

بود یکی منبرِ مغرورِ پست
گشته ز عُجبَش عَجَبا مستِ مست

منظر او بود چناری قویم
سر به فلک برده ز شأنِ عظیم

گفت به نَخوَت به چنارِبلند
گفت و به گفتن همه تن ریشخند

کز تو منم برتر و صاحب‌صفات
مرده‌دلان را بدهم من حیات

منبرم و پیشه هدایتگریست
لیک ز تو هرکس و ناکس بَریست

زانکه ز تو چوبهء دار آورند
اَفسَد و فاسد ز تو خوار آورند

چوبهء داری و ممات کسان
بدتر از آن مهلکهء ناکسان

بر فلکت هین که سر افراختی
غِرّه مشو قطع یقین باختی

گفت چنار: ای که شدی خودپرست
نَخوَت تو کرده ترا مستِ پست

منبرِيَت گر که به اصلاح بود
روی زمین اهل فسادی نبود!!!…

دارَم و هرچند که شرمنده ام
گردن طاعت بنهم، بنده ام

گشته علاوه سر من سربلند
دست خدا را شده ام چون کمند

خواست چو ایزد که شوم سرفراز
همدم من کرد بسی اهل راز

بوسه زدم بر سر منصورها
بوسهء من زد به جهان، صورها

بوسه زدم گردن شاه بلا
از دَم ِ او گشته سرم پربلا

اهل حقیقت که بُوَد سربلند
پای نهد دیده، کند سَر،  بلند

وانکه شده خوار ز دار بلند
وعظ تو بر گردن او زد کمند

موعظه ات پهنهء گمراهی است
راه نباشد که بحق چاهی است

گفتِ تو خالی چو ز کردار هست
دار، ز تو مُفتَضَح و خوار هست

مُفتَضَحَم، چونکه تویی غول راه!
مُفتَخَرَم چونکه ندیمم به شاه

هیچ بُدَم همدم شاهان شدم
هیچ بُدَم همچو سلیمان شدم

مفتخرم از شه والاتبار
آیهء کهف آنکه بگوید ز دار

سر که به طَفْ از تن او شد جدا
تکیه بزد بر تنِ من از جِدا

رأس مرا شاه به افلاک برد
گرچه بسی خون دل از خاک خورد

منبر عثمانی و سفیانیان
رأس خدا داد به آن جانیان

چونکه نَبُد صفدر منبرنشین
کشته شد آن پور شه مؤمنین

حیدرِ ما را تو فرست ای اِله
حقّ ِ نبی، حقّ ِ علی، لا الاه

حیدر ما از نصبِ حیدر است
صف شکن و قاطع و چون صفدر است

حیدر ما زادهء مولاستی
زادهء آن زهرهء زهراستی

طالب ثار اللهِ خونین بدن
آنکه نَبُد پیرهنش يا كفن
             
گرگ دلان پیرهنش را دَرید
میش صفت شاهرگش را بُرید

خون که شد از شاهرگش چون سُیول
تاخت به جسمش سه و هفتی خُیول

سُمّ ِخُیول از دم او لاله ریخت
کرب و بلا را همه جا لاله بیخت!!!…

منبریان دِشنه به دَستان گرفت
از تن شه رأس و دو دستان گرفت

منبریان خون خدا ریختند
خاک اَلم بر سر ما بیختند
بغض ترک خورده ، مسیر عاشقی ، آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
15
#_در_مدح_حضرت_امیرالمومنین_علی_ابن_ابیطالب_علیه_السلام


آنکه کند مستی دل اختیار
مستی دل می کشدش سوی یار

میکده مست است ز مینای دوست
بتکده سر می دهد آوای دوست

مستی می از لب شیرین ماست
جام میش ملّت و آیین ماست

می که شود از قدحش جلوه گر
می زند آتش به همه خشک و تر

آتش عشقست مگو نار کین
آتش هستی ده آیین و دین

آتش سوزندهء اندیشه ها
آتش بر باد دهِ بیشه ها

نقش عدم بر همه دلها زند
از پی آن هستی جان می دهد

آتش مِی زنده کند مرده را
جان بدهد قالب افسرده را

هر که زند جرعهء این می به لب
آتش حیرت شود از تاب و تب

ساقی ِ آن، دست خدای ازل
ساقی ِ آن، مظهر آن لم یزل

نیست در این میکده از شک و ریب
جام میش از خُم الطاف غیب

ساقی آن، ساقی جام ولاست
مست ازل، جان نبی، مرتضاست

باده ای از جام علی نوش کن
طعنه به خُم از مئ پرجوش کن

جام ولا مستی جان و دل است
پرعطشش قالب جسم و گِل است

باز به دل روی علی نقش بست
بر دل من عشق رخش بُرد دست

ای علی ای عشق ز عشقت خراب
پرتوی از جام رخت نک بتاب

منتظر جلوهء جانانه ام
جلوهء نما باز که دیوانه ام

نیست جهان غیرِ نمی از یَمَت
زنده، کسان از نفس و از دَمَت

تا نَفَست کن فیکون گفته است
مریم و عیسی ز دَمَت گشته هست

افسر و دیهیم سزاوار توست
عرش برین ساحت دربار توست

شعله برافروخت چو نار خِصام
از لب تو آمده بردً سلام

هستیِ عالم همه از هستِ توست
قدرت مردان همه از دستِ توست

دستِ ازل تا گِل و آبت سرشت
بی مَثَلت کرده و نابت سرشت

آنکه سرشتش به تو اقرار کرد
سجده به ذاتِ حقِ دادار کرد

دارْ رُوان از درِ تو رفته اوج
خون به رگش از عطشت کرده موج

هر دمِ مردی که به میدان بریخت
آن اَلَکِ تنگ ولای تو بیخت

آنکه عَلَم غیرِ ولایت فِراشت
خنجر باطل زد و دل را شکافت

ناجی امواج بلایا علیست
کشتی یزدانی دریا علیست

كشتی طوفانی نوح نبی
جودیِ خود یافت ز جود علی

در دل ماهی چو رود یونسی
بر دل او می شود او مونسی

تا که مسیحا به سر دار رفت
با یدِ او در برِ دلدار رفت

موسی جان تا که شود محو یار
روح دگر می دمدش در کنار

جلوه او یافت چو موسی کلیم
تائب حق گشت به قلب سلیم

طیر ابابیل که سجیل یافت
از کف او حشمت و تبجیل یافت

خانه خدا تا شه مردان علیست
ابرهه را رخصت آن کار نیست

بیت خدا را چو بود باطنی
قطع یقین هست در آن ساکنی

ساکن بیت است به امر الاه
تا به جهان زنده کند لا الاه

وحدت حق رمز ولایت گزید
غیر ولا وحدت دین کس ندید

وحدتی سرّ ولای خدا
هست یقین زیر لوای خدا

(رشته باریک سخن را بجو)
وصف شه بی بدلت را بگو

وصف شهی را که خدا گفته است
دُرّ ِ مدیحش به مبین سُفته است

جان سپری کرده به لیل المبیت
خطبهء آن خوانده به قرآن خطیب

جان عزیزش سر بازار برد
تا ز نبی زحمت آزار برد

از جگر شیر که در سینه داشت
باکی از آن فوج ثعالب نداشت

شیر خدا را ز شغالان چه باک
آنکه بُوَد مرگ از او در هلاک

مرگ کجا جان برد از ضربتش
تیغ چرا نشکند از هیبتش

تا به کفش بوسه زند ذوالفقار
از تن کافر بدر آرد دمار

خیبریان از دل او در فرار
مرحبیان از کف او در حصار

غالب هر غالب میدان خون
قسوره جو از کف او قوم دون

گر همه روباه، حریف آورند
چنگِ وِرا طعمه نحیف آورند

جوشن بی پشت به آوردگاه
بر جگر شیر خدا شد گواه

نکته بیاموخت از آن جوشنش
خصم ازل بر دل آن دشمنش

خواهی اگر کشتن این شیرمرد
باید از خَلف ِ علی چاره کرد

لیک ندانست جفا گسترش
مرگ ورا نیست از آن خنجرش

آن که شود کشته به راه خدا
کشته نباشد که خدا خود گوا

کشتهء آن شاه ازل را چه باک
وجه خدا را ز چه بیم هلاک

فانی حق است و فنایش بقاست
باقی دین است و بقایش سزاست

مولد خود بیت خدا را گزید
قتلگهش خانهء حق برگزید

این شرف او راست اَلا روزگار
غیر علی دارد اگر، برشمار

شدت عدلش سر او راشکافت
گرچه عدو همچو علی را نیافت

همچو علی نیست کسی در جهان
مادح فضلش بشود دشمنان

آری اگر مدحگرش کبریاست
دشمن سرسخت لبش در ثناست

مدح ز من در خور فهمش بُوَد
بیشتر از این نه به وهمش رسد
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
43


ای خُرم از جمال تو جنّات دلفروز
از جلوه ات به باغ دلم لاله برفروز

ای آفتاب عشق و امل،  بی فروغ تو
روزم شبست و هر شب من همنشین سوز

چشم انتظار یک نظر از دیدهء توام
ای منتظر به راه تو عشّاق دیده دوز

بی مهر آفتاب تو سردست روزگار
ای دست مهربیز تو گرمای هر تموز

سودای عشق روی تو و مفلسی چو من
سهلست، اگر که فضل شهی گرددت بروز

گر نامه ای به مُهر وفا آید از شهم
صد بار من فشانمش از شعر لعل سوز