تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز!
افزودن مجموعه جدید
این نوشته را بشنوید
این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
47
دلبری زهره جبین، ماه لقا ما را بس
رخ آن رشک دو صد مهر سما ما را بس
نعمتِ دیو دلانْ آنِ شیاطین بادا
لقمه ای از کفِ مردان خدا ما رابس
صحبت زاغ و زغن مایهء آزار دل است
سایه ساری ز پرِ مرغ هما ما را بس
آب حیوان و کنارش بکن ارزانی خضر
چشمهء لعل لب شاه بقا ما را بس
نانجیبان جهان جهل و جفا می ورزند
کنف منتجبینِ نجبا ما را بس
گر بیایی پی درمان دل دردآلود
شربتی از لب یاقوت شما ما را بس
نقد جان بر سر بازار وصال آوردیم
گر پذیرند، چنین بیع و شرا ما را بس
نعمت باغ جنان بی تو نیرزد به جُوی
دولت صحبتت ای حور لقا ما را بس
کشور شعر تو را خاتم شاهانه سزاست
گر #غریبش بنهی شعر مرا ما را بس
دلبری زهره جبین، ماه لقا ما را بس
رخ آن رشک دو صد مهر سما ما را بس
نعمتِ دیو دلانْ آنِ شیاطین بادا
لقمه ای از کفِ مردان خدا ما رابس
صحبت زاغ و زغن مایهء آزار دل است
سایه ساری ز پرِ مرغ هما ما را بس
آب حیوان و کنارش بکن ارزانی خضر
چشمهء لعل لب شاه بقا ما را بس
نانجیبان جهان جهل و جفا می ورزند
کنف منتجبینِ نجبا ما را بس
گر بیایی پی درمان دل دردآلود
شربتی از لب یاقوت شما ما را بس
نقد جان بر سر بازار وصال آوردیم
گر پذیرند، چنین بیع و شرا ما را بس
نعمت باغ جنان بی تو نیرزد به جُوی
دولت صحبتت ای حور لقا ما را بس
کشور شعر تو را خاتم شاهانه سزاست
گر #غریبش بنهی شعر مرا ما را بس
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
41
مه جمالی ز شبستان جهان ما را بس
نور آن مشعل امکان و مکان ما را بس
طلعت مهر در آن رشک قمر دید توان
عکسی از جلوهء خورشید رخان ما را بس
دل سودازدگان در خم آن زلف خوشست
حلقهء سلسلهء موی بتان ما را بس
گفت درویش: که نعمت ز گدایان مطلب
نانی از سفره آن شاه زمان ما را بس
جرعهء کاسهء طاغوت حمیم است، بهوش
نشئه ساغر ساقی جنان ما را بس
گو به آن نرگس سرمست که مستی مفروش
که نگاهی به دل از نرگس جان ما را بس
نقد عمر از پی سودای جمالش دادیم
گر دهد دست چنان سود کلان ما را بس
چون که صراف سخن گوهر شاهانه بخواست
تا بُوَد کانِ #غریب سُفتن آن ما را بس
آفرین بر نفس دلکش آن یار که گفت:
طبع چو آب و غزل های روان ما را بس
مه جمالی ز شبستان جهان ما را بس
نور آن مشعل امکان و مکان ما را بس
طلعت مهر در آن رشک قمر دید توان
عکسی از جلوهء خورشید رخان ما را بس
دل سودازدگان در خم آن زلف خوشست
حلقهء سلسلهء موی بتان ما را بس
گفت درویش: که نعمت ز گدایان مطلب
نانی از سفره آن شاه زمان ما را بس
جرعهء کاسهء طاغوت حمیم است، بهوش
نشئه ساغر ساقی جنان ما را بس
گو به آن نرگس سرمست که مستی مفروش
که نگاهی به دل از نرگس جان ما را بس
نقد عمر از پی سودای جمالش دادیم
گر دهد دست چنان سود کلان ما را بس
چون که صراف سخن گوهر شاهانه بخواست
تا بُوَد کانِ #غریب سُفتن آن ما را بس
آفرین بر نفس دلکش آن یار که گفت:
طبع چو آب و غزل های روان ما را بس
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
7
در حدیث آمد که یار مصطفی
گفت حیدر را علی یا مرتضا
اندرین دنیای خاکیّ و حیات
محو می گردد به نیکی سیّئات
برّ و نیکی کن که آن بارت دهد
ره به سوی حضرت یارت دهد
برّ و نیکی ریشه اش باشد نماز
کان تو را آرد به سوی او نیاز
از بدیها دور می دارد تو را
تا شوی لایق به قصر آن علا
آنکه اَرجی' آیه جوید از خدا
این سخن باشد که من گفتم تو را
رحمتش سابق بُوَد بر قهر او
زآنکه گوید هر زمان لاتقنطوا
رحمت او همچنان دائم بُوَد
آسمان با رحمتش قائم بُوَد
ناامید از رحمت رحمان پاک
زیر پا ماند چو مشتی ریزه خاک
گفت یزدان ای مکینان زمین
با گمانْتان گشته ام هر دم قرین
خوش گمان باشی اگر ای پرامید
از کراماتم تو گردی خود سعید
بدگمان را لاجرم از ظن خویش
می کنم دائم دل افکار و پریش
ناامیدی را گناهی بد شمار
از گناهت هر زمان پا پس گذار
بر سر هر آیه ای گوید خدا
من رحیمم من رحیمم ای فتی'
خالقی با رحم های نو به نو
ناامیدی را ز قلبت کن درو
گرچه کافرپیشگان زور آورند
روز را چون لیل دیجور آورند_
هست لیکن حکمت ما چون متین
عاقبت کردم از آنِ متقین
این کلامم را هزارانش شمار
در حیات هر کسیّ و روزگار
روزگاران گر به نفع ظالم است
عاقبت را پاکْ یزدان عالم است
دورِ دوران را به سامان آورد
دولتی از جُندِ یاران آورد
آن زمان آید که منجیّ اُمَم
بر فراز کعبه افرازد عَلَم
لشکری پولاد تَن، جنسِ حدید
بر تمام مردمان آرد نوید
کای به ظلم و جور، محنت دیده ها
این زمان نور آمده بر دیده ها
ناامید از رحمتش چون نامدید
رحمت اکبر مآلاً شد پدید
آن زمان گوید قدیر لایری'
این زمان شد نوبت اهل ولا
منتقم را مُظهِرم با قدرتم
تا کنم اتمام نور رحمتم
در حدیث آمد که یار مصطفی
گفت حیدر را علی یا مرتضا
اندرین دنیای خاکیّ و حیات
محو می گردد به نیکی سیّئات
برّ و نیکی کن که آن بارت دهد
ره به سوی حضرت یارت دهد
برّ و نیکی ریشه اش باشد نماز
کان تو را آرد به سوی او نیاز
از بدیها دور می دارد تو را
تا شوی لایق به قصر آن علا
آنکه اَرجی' آیه جوید از خدا
این سخن باشد که من گفتم تو را
رحمتش سابق بُوَد بر قهر او
زآنکه گوید هر زمان لاتقنطوا
رحمت او همچنان دائم بُوَد
آسمان با رحمتش قائم بُوَد
ناامید از رحمت رحمان پاک
زیر پا ماند چو مشتی ریزه خاک
گفت یزدان ای مکینان زمین
با گمانْتان گشته ام هر دم قرین
خوش گمان باشی اگر ای پرامید
از کراماتم تو گردی خود سعید
بدگمان را لاجرم از ظن خویش
می کنم دائم دل افکار و پریش
ناامیدی را گناهی بد شمار
از گناهت هر زمان پا پس گذار
بر سر هر آیه ای گوید خدا
من رحیمم من رحیمم ای فتی'
خالقی با رحم های نو به نو
ناامیدی را ز قلبت کن درو
گرچه کافرپیشگان زور آورند
روز را چون لیل دیجور آورند_
هست لیکن حکمت ما چون متین
عاقبت کردم از آنِ متقین
این کلامم را هزارانش شمار
در حیات هر کسیّ و روزگار
روزگاران گر به نفع ظالم است
عاقبت را پاکْ یزدان عالم است
دورِ دوران را به سامان آورد
دولتی از جُندِ یاران آورد
آن زمان آید که منجیّ اُمَم
بر فراز کعبه افرازد عَلَم
لشکری پولاد تَن، جنسِ حدید
بر تمام مردمان آرد نوید
کای به ظلم و جور، محنت دیده ها
این زمان نور آمده بر دیده ها
ناامید از رحمتش چون نامدید
رحمت اکبر مآلاً شد پدید
آن زمان گوید قدیر لایری'
این زمان شد نوبت اهل ولا
منتقم را مُظهِرم با قدرتم
تا کنم اتمام نور رحمتم