تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

اَلا ای شمس والای کبیرم

مران این ذره را گرچه صغیرم


اگر قِسمَم بُوَد از حضرت دوست

قَسَم خوردم که جز پیشت نمیرم


مرا جز تو نباشد یار جانی

بجز تو یار دیگر من نگیرم


تو شاه وصلی و من مفلس هجر

ز اِفلاسم نگارا سر به زیرم


تو چون مهری و گرمای تموزی

و من چون سایه ای یا زمهریرم


چو سایه من همان نقش زمینم

تو شمسِ مشرقِ آفاقْ گیرم


چنان مست و غزل خوانم ز عشقت

که از شادی نگنجم در ضمیرم


برو زاهد مخوان افسانه ما را

کزین افسانه ها یکباره سیرم


ز اَصنام دل انگیز دو عالم

بجویم روی یار دلپذیرم


تو و دار فنا و  ملک فانی

مرا و خاتم جاه امیرم

نوشته قبلی:نور
نوشته بعدی:دل
این نوشته را بشنوید

این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
مجموعه های دیگری از همین نویسنده
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
43


ای خُرم از جمال تو جنّات دلفروز
از جلوه ات به باغ دلم لاله برفروز

ای آفتاب عشق و امل،  بی فروغ تو
روزم شبست و هر شب من همنشین سوز

چشم انتظار یک نظر از دیدهء توام
ای منتظر به راه تو عشّاق دیده دوز

بی مهر آفتاب تو سردست روزگار
ای دست مهربیز تو گرمای هر تموز

سودای عشق روی تو و مفلسی چو من
سهلست، اگر که فضل شهی گرددت بروز

گر نامه ای به مُهر وفا آید از شهم
صد بار من فشانمش از شعر لعل سوز
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
4


باز به دل روی علی نقش بست
بر دل من عشق رخش بُرد دست

ای علی ای عشق ز عشقت خراب
پرتوی از جام رخت نک بتاب

منتظر جلوهء جانانه ام
جلوهء نما باز که دیوانه ام

نیست جهان غیرِ نمی از یَمَت
زنده، کسان از نفس و از دَمَت

تا نَفَست کن فیکون گفته است
مریم و عیسی ز دَمَت گشته هست

هستیِ عالم همه از هستِ توست
قدرت مردان همه از دستِ توست

دستِ ازل تا گِل و آبت سرشت
بی مَثَلت کرده و نابت سرشت

آنکه سرشتش به تو اقرار کرد
سجده به ذاتِ حقِ دادار کرد

دارْ رُوان از درِ تو رفته اوج
خون به رگش از عطشت کرده موج

هر دمِ مردی که به میدان بریخت
آن اَلَکِ تنگ ولای تو بیخت

آنکه عَلَم غیرِ ولایت فِراشت
خنجر باطل زد و دل را شکافت
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
40


جان را کجا به آب بقا می توان رساند؟
آری به یمن لعل شما،  می توان رساند

عالم اگرچه مخزن درد است و ابتلا
با دست شافیان به شفا می توان رساند

جور و جفا که خصلت معشوق دلرباست
با صبرِ بی امان به وفا می توان رساند

گفتم که بینوای تو را چاره ای نماند
گفتا به بندگی به نوا می توان رساند

گفتم که دست کوته ما کی رسد به یار
گفتا به التماس و دعا،  می توان رساند

گفتم بلای عشق تو را می کشم به دوش
گفتا بلاکشان، به ولا می توان رساند

مقبول دلبر اُفتد اگر جان کم بها
در کوی باصفای منا می توان رساند

شاگرد جرعه نوش ادب را به دست مهر
بر چشمه سار علم و ضیا می توان رساند

هر کو امید ورزد و مشرک صفت نگشت
بی خوف دل به شهر لقا می توان رساند

ما را #غریب خاتم مدحش به فضل داد
ورنه مدیح وی نه رسا می توان رساند