تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید
تصویر اثر

‌عصر یک روز سرد پاییزی
در درون کوچه ایستاده بدم
زیر آفتاب ناز و قشنگ
گرمی نور آفتاب می‌چسبید
من به دور دست کوچه خیره شدم
یک نفر آمد و مرا تا دید.
دل و قلب مرا به غارت برد
و نگاه مرا همی دزدید.

نگهم در نگاه او گم شد
مثل خورشید درسیاهی شب
کار خود را نمود چشمانش
من شدم عاشق دو چشمانش.

بعد از آن روز سرد پاییزی
در درونم بهار می‌جوشید.
آفتاب عشق از دلم پر زد .
رنگ شیرین عشق بر تنم پاشید
عشق آمد به روبروی خانه ما
پر گشود و نشست روی شانه ما


روزهای اول و نامه زدن
آمدن رفتن و سر کوچه
پرسه‌های شبانه زدن
تا که خلوت همی شود کوچه
بوسه از لای درب خانه زدن
دست هم گرفتن و با ترس
حرف‌های عاشقانه زدن
عصرهای جمعه قول و قرار
رفتن دوش را بهانه زدن
تا که آید به پیش من یک دم
سنگ بر درب خانه زدن

عشق از درونمان جوشید
عقل بیچاره بیهوده می‌کوشید


روزها می‌گذشت و عاشق‌تر
ما دوتا از برای هم بودیم
پشت پنجره تا صبح
بیدار از برای هم بودیم
کرکره روی دیوار خانه او
صبح یک روز عاقلان بستند
با همان عقل ناقص خود
فکر کردن که راه عشق را بستند
لیک نردبان شکسته بر دیوار
حرف‌های نگفته بسیار
دارد از عاشقی که می‌آمد
پله پله برای دیدن یار

عشق هم عالمی چه خوش دارد
روزگار اگر که بگذارد


روزها از پی هم آمدند رفتند
تا که یک شب مرا صدا بنمود
بغض کرده با صدایی سرد
راز را بر ملا بنمود
گفت ای عشق خوب دیرینم
تو بگو من چه‌ها بکنم
با من خسته دل تو می‌مانی
یا که امشب تو را رها بکنم
گفتمش _ کاش من نمی‌گفتم _
که رها کن مرا به هر سختی
گفتمش عشق من تو برو
در پی سرنوشت و خوشبختی

نیمه‌های همان شب مغموم
بانگ شادباش و شادی شد
آخرین قطره‌های اشک هر دو نفر
از کنار دو چشم جاری شد
بعد از آن کوچه گرد شب گشتم
شب نشینی و دود و قمار
جای بوسه بر لبان یار
بوسه بر لب سیگار


سالها می‌گذشت و در یک شب
در همان کوچه پر از گل یاس
یک سلام و ستاره سهیل شدی
کرد کوچه را دوباره پر احساس
قصه ناتمام گشت آغاز

این نوشته را بشنوید

این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
مجموعه های دیگری از همین نویسنده
تصویر مجموعه
روبروی خانه ما عشق ۱۴۰۵/۵/۲۹
خاطره بازی دوران معصومیت پاک جوانی و عاشقانه های زلال
تصویر مجموعه
بهانه دریا ۱۴۰۵/۵/۲۹
بهانه دریا .....

آتشی درون سینه من پا گرفته است
یا سرد سرد می‌شود و یا گرفته است

دیگر دلم بهانه بی‌جا نمی‌کند
عشقی درون سینه من پا گرفته است

آنکس که آمده بود از کرانه دریا
حالا دگر مدینه دل را گرفته است

پایین سرزمین دلم سرد و خالی است
سردی سراغ قسمت بالا گرفته است

دل بی سبب به آینه لبخند می‌زند
امروز شکل شادی و فردا گرفته است

امشب در این اتاق یکی گریه می‌کند
شاید دلی شکسته و گویا گرفته است

ای قطره‌های اشک چرا گریه می‌کنید
گویا دلی بهانه دریا گرفته است.