همه خوابند و من بر دار در بیدار
همه خوبند و من دشوار در دشوار
جهان افسانهی درد است در ذهنم،
وَ دردم قصهی جهلیست خود بسیار
من از جانِ کلامِ شعر شرمنده
دل از شرمندگی تبدار و هم خونبار
منِ پرمدعای سر به دارِ دهر
چنین افکندهسر، در بازیِ بی دار
خوش و خرم نَفَس در نَفس آلوده ...
به زیرِ بارِ انبوهِ خطا بی بار!
وَ من بی یار و یاور در دیارِ مرگ
هزاران مشغله در کار و من بیعار
هزاران زخمِ کاری بر دل و دیده
هراسان در پی یک ثانیه دیدار
دلی که باز گویی! ریخت بیتوبه ...!
چه دودی خواست بیآتش وَ بی سیگار
چه سان سقفی به سر باشد! دلِ غافل؟
پناهِ بیپناهی نیست؛ بی دیوار
تو را آرامِ جان یادِ خدا هم نیست!
سر پرُباد بر سجده عبث مگذار ...
دلی را که نه قدر و منزلت دیده،
بفهم و بیمهابا بر کسی مسپار
به پشتِ خالیات صد پرتگاه آورد!
نگارین یارِ بیانصاف بیمقدار ...!
پنجشنبه ۲۸ آذرماه ۱۳۹۸