دارم هزار و یک بهانه که خندان مبینیام
در کوششم که تلخ و پریشان مبینیام
میخندم و درونِ دلم خون به پاست باز
عمری نقاب میزنم آسان ... مبینیام!
انسان خودش عیارِ خودش را خراب کرد
جان میکنم که در صفِ انسان مبینیام
دلسردم از امید که واهیست هر زمان
در این زمانه کاش نمایان مبینیام
پنهان بمانم از همه اغیار تا که صبح
شاید دمید بخت و به سامان مبینیام
وقتی به خاک رفت تنم، روحِ خسته را
خواهد گریست یار «که عریان مبینیام»!
گویند آن که رفت دمی روی خوش ندید
بر من ببند چشم که بیجان مبینیام
پنجشنبه ۱۴ آذرماه ۱۳۹۸
از دفتر غزلیات علیرضا نورزادلاله