به نام دوست
پیش از مهر ماه سال یک هزار و سیصد و نود و هشت هر چه سرودم و هر چه نوشتم در دسترسم نیستند!
شاید هرگز دیگر آن سروده ها و دفاتر به دستم نرسند و عمرم آن قدر طولانی نباشد که برای پیدا کردنشان کاری انجام بدهم! یک زندگی آن جاست که ترکش کردم و هر چه داشتم را آن جا جا گذاشته ام.

اما آنچه که امروز در دسترسم هست و آنچه که از این پس خواهم سرود در این مجموعه قرار می دهم.

انگار هیچ خوابم نخواهد برد

حلِ معما می‌کنم هر شب ...


تا چشم می‌بندم به تنهایی

احساسِ گرما می‌کنم هر شب!


حسرت به آتش می‌کشد شب را

احساسِ سرما می‌کنم هر شب


خود را دروغین داده‌ام عادت ...

با خویش دعوا می‌کنم هر شب!


از خانه بیرون می‌کنم خود را؛

بی‌خویش منها می‌کنم هر شب!


دردی که سی سال است می‌گیرد ...

رازی که افشا می‌کنم هر شب


فردا فراموشی و درد از نو

غم را محیا می‌کنم هر شب


تب داغِ دل را می‌کند اقرار

داغی که حاشا می‌کنم هر شب ...


سر می‌کنم با سایه‌ها ...، با ترس!

هذیانِ بی‌جا می‌کنم هر شب


تا صبح شاید تا غروبِ محض

در سجده غوغا می‌کنم هر شب


فردا که فردا شد به دیروزم

هوهو و هاها می‌کنم هر شب


کابوسِ تکرار است کار من ...

عمری همین را می‌کنم هر شب


محروم ز بیداری با خواب غریبم من!

این حالِ غریب از چیست؟ محتاج ِطبیبم من


در دایره محبوسم، در نقطه گرفتارم ...

در اسم مسلمان و مصلوبِ صلیبم من!


بی‌بهره ز نورم نور، در بندِ غرورم کور

از قلبِ تو دورم دور، مغلوبِ رقیبم من ...


سربارِ زمین گشتم، با درد عجین گشتم

هم آن و همین گشتم، مقسومِ ضریبم من!


خاک است سراپایم، تاک است مسمایم

پاک است دلم اما، محکوم به سیبم من!


اجزای حیاتم گم، سردرگمِ سردرگم

خم در خمِ مردم گم، مستانه عجیبم من!


لب تر نکنم با می، در سجده ز کِی تا کِی

از حرفِ الف تا دِی، همواره نشیبم من!


از فاصله نالان و از غصه پریشان و

اینجا خطِ پایان و دنبالِ نصیبم من!


پنجشنبه شانزدهم آبانماه ۱۳۹۸

من از امانِ تو دورم من از امینِ تو زخمی

من از کمانِ تو ترسان من از کمینِ تو زخمی


شبانه روزِ من اینجا پُر است از تب و خواهش

من از همانِ تو مَرهَم من از همینِ تو زخمی


چرا چرا تو دلم را به درد و غم دهی عادت؟

منم به جانِ تو شیدا منم به دینِ تو زخمی


به خاکِ پایِ تو افتاده‌ام ندارم از این باک

منم به نانِ تو مدیون منم به کینِ تو زخمی


ندانم از چه به دستت هزار هزار بهانه ست

که باشم از تو فراری و از زمینِ تو زخمی


چه حکمتی‌است ندانم برانی هم تو بخوانی

من از یسارِ تو خوشنود و از یمینِ تو زخمی


هشتم مهرماه ۱۳۹۸

درمانده شدم ای دل دست از سَرِ من بردار

بگذار بیارامم از عشق مگو این بار


از روزِ ازل قلبم تا لحظه‌یِ رستاخیز

از خاک به خاکستر با عشق و جفا شد یار


ما ریشه شدیم و خار همسایه‌یِ گلها شد

آموز و بکن توبه خوردیم تبر بسیار ...


عشق از من و تو ...، پاسخ دیدی که تنفر بود!

حالا که جواب این است از عشق مگو زنهار


تا موج حدیثی از مهمانی ساحل گفت

فهمید دلم خون است سهمِ من و ما هر بار


سه شنبه چهاردهم آبانماه ۱۳۹۸

بدجور شکسته دلم آرام ندارم

لبریز هم از نفرت و هم عشق به یارم


ترسم که از این زخمِ پر از درد بمیرم

شاید دگر این بار شود یکسره کارم


جوری که خیانت دلِ دیوانه‌ام آزرد

نه صبر و یقین ماند، و نه ایمان به نگارم


کاری که نه هجران و نه فقدان نتوانست

با مرگِ صداقت به سرم آمد و زارم


دل در صفِ عشاق جهان صدرنشین بود

تا این که خیانت شد و افتاد عیارم!


این هیچ به عقلم نرسید تا کنمش دور

حالا من و تنهایی و ترس است کنارم


از ملتِ عشقم که شدم بنده‌یِ نفرت

صد قافله صد راه زِ خود فاصله دارم


دوشنبه سیزدهم آبانماه ۱۳۹۸