من از بیرحمیات رنجور و دلتنگم
شکستم صدهزاران بار و در جنگم
ندارم یاد، روزِ صلح و آرامش
هر آن از انفجاری گیجم و منگم
حضورت را غنیمت میشمارد دل
چه غم، از رنج سرشار و پُر آهنگم
نوایِ غم تمامِ عمر با من هست
و من با درد و با هر غم هماهنگم
نمانده بر سرم سودای آزادی
به این سلول عادت کرده چون سنگم
نمیدانی نمیدانی هوای دل!
بدآهنگ و پر از غم میزند چنگم
تظاهر میکنم با صبر میسازم
به ظاهر خوب هستم، شوخم و شنگم
تمامِ زندگی با من نمیسازد
خیانت میکند خود، میزند انگم!
به آرامش، به آسایش نبستم دل
ولی محتاجِ افیون و پیِ بنگم
در این پایان خدا تا کی بماند دل
و عزرائیل پس کی میزند زنگم؟
منِ لولیوَشِ رسوا نمیخواهم
بمانم؛ زندگی هی میکند رنگم!
سهشنبه ۰۱ بهمن ماه ۱۳۹۸
از دفتر غزلیات علیرضا نورزادلاله