یکی یک دانه قلبم

امروز حدیثت نشنودم و چراغت را در شکاف درب تاریک یافتم

و این وداع دیگر ما بود

من قصه خواستن تو را با باد سپردم

تا به ابد صدایمان را جاوید سازد

در پس کوچه های تاریک شهرت ،به دنبالت نخواهم آمد

امروز چشمم را بستم به آمدن و رفتنت

ترا نخواهم بخشید

و خود را

راکد و خسته همچو باتالقی گشته ام

که خواهد بلعید همه را در خود

همه خاطره ها را ، همه یاد هارا ، نام هارا

- آبادی

ماه باالی سر آبادی پیدا بود و تو کنار من

چون روحی زنده و تابناک بی تاب بودی

گوئیا فصل جسارت به پایان رسید

پس از هر دردی ، پس از پایان هر کس

کوله بار پرسش ها را بر در خانه دل می برم

و خواهش تو را نیز

با او در میان خواهم گذاشت

7کودک من

فریاد برآور ای کودک معصوم

ای زیبایی نهفته در عطر باران.

عشق تو در پی سفر پاییز بود

و فردایی دگر ،باز خواهد آمد

پرندگان زیبا

خودشان قبل از آواز کوچ گفتند

که شاید دیگر نیاید

مسافر سپید پوش تو .

آن زمان که در گذرگاه زمان ایستادی

می توانی حک کنی خطی به رخسار زمان

و قلب ها را بشکافی

تو برگ پاییزی هستی که غمگینانه از منظر چشم خویش فرو می ریزد

سوی نابودی روح

هر چند که هنوز برگی و هستی

آغاز تنهایی صنوبر

تحمل سرما و سوز زمستان ، وقتی پناهی ندارد

جز آغوش باز آسمان 83/8

پیراهن گل گلی ات را می پوشی

و به رنگ همه گلهای جهان در می آیی

همه جنگل ها را در قامت زیبای تو دیدم

و عطر وجودت

که مرا از همه آبشارهای جهان برحذر خواهد کرد

بی نیازی جهانت را فزون باد

جام تهی ات

آنچنان لبریز می کند

که همه زیبا را در تو خواهم

طعم همه عطر هایت

در شب و روز

مرمرین قامتت

آرامگه عمر من خواهد بود

لب تشنه و گمگشته ات

سیراب و سرشارم نمو

بهر غزل سرایی مداوم


بهر عزیمت تا لقای دوست


عزم کعبه در سر ، پای در رکاب تمنا


یار ماندگار همسفر دوستی


اراده بهر رهایی از رسن و هر گره


بسته ایم به اراده حلقه مستان عشق


دور ساختن دد و دیو از حریم خانه


پاسبانی از هر روزن و دیوار و کالبد


چنگ در امید لطف حضرت حق


ایمان و شهادت


تسلیم او گشتن


و قسم به نور و قسم به راه نور


که هرگز دگر باز نگردم


بهر آزمون و جهالت و هوس

فردا خواهم آمد

و در این وسعت خاک

هرکجا گلهای نیایش رست

همه را خواهم چید

و به تنهایی تو

که به اندازه یک بودن

در عمق ، وجود می گیرد

خواهم داد .

فردا خواهم آمد

و برایت گل نیلوفر و یاس را خواهم آورد

تا کنار زمزمه بانگ اذان ،

دل نورانی تو ، از نور سرشار شود .

فردا خواهم آمد

دستانم سرشار از مهر خداست ،

و اشک هایم از بودن او جاری است

و محبت را با پیرهنی از جنس بلور

که به اندازه آرامش من جا دارد

تک و تنها خواهم آورد

فردا خواهم آمد

و فریاد خواهم زد

ای صنوبرها ، ای اقاقیها ، ای شقایق ها ، ای کبوتر ها

سر سبز شوید ،

من نور خدا را ،

از ژرفای نگاهش دیدم ،

و به خدایی که در همین شب بوهاست ،

ایمان آوردم .





سیلی سرما در اوج زمستان ،

تن عریان درختان و جاده ای که انتهایش پیدا نبود.

درد و خطر بیداد می کند .

هر روز بوی مرگ می آید،

بوی نابودی محض.

تنها چراغی در پیش و امیدنجات در محرمی ست پیش روی.

در غفلتی که طراران ربوده اند رمه ات را....

و بازی را ادامه می دهی.... .

نیست می شود هر روز گلستان خرمی ،

چراگاهی ست شیرین ،

کویری خواهی شد که می آزارد رهگذر غریب را،

خار تلخ بیابانش


میروم باز از دشتی به دشت خرابم

می روم سوی بی وفایی

از درخت تلخ ، سخن ها به همراه خواهم آورد

از صداقت به دور گل خواهم آمد.

از پدر سرد به مام خاطره ها می آیم.

از سلام پدر وداع می کنم،از کویر خیس مه آلود.

از خدای بی نهایت می آیم.

از سرزمین زیبای اهورایی من.

دردها را به زمین خواهم نهاد

و تنها دردی که باقیست

من خویشتنم

که خواهم نهادش در حبل عظیم و نورانی.



نا امید از بازگشت من

نگران ، چشم زلالت

فرو رفته در غمین خوابی خیس

شعله هایی که تابت نیست ، سوزش درد پدر

تو صدای هجوم آوار را در ضمیر پاک پنهانت می شنوی

و صدای لغزش پای مرا.

ابلیس کوتاه مرگ ، عالِم به جهل خویش ، در پی آوارگی جان من وتو ،

می فروزد آتش کینه خویش

نامراد بی نام ترین پدر درد، همچو دد پی فرمانبری خشمی کوتاه

به امید روشنی باغچه خویش ، می سپارم دل پاکت به حکمت فراپرده ادراک

1+