آخرین عشق
آخرین حسرت
آخرین اشک

رز های صورتی اینجا

در انتظار چشمان با سلیقه ات

بیدار می نشینم به انتظارت

انتظار نجات دست غریب و گمگشته ات

امروز روز تست - آغاز دوباره من

روز هراس تو از دردی نا امید

که هر لحظه امروز جوششی ست در موج هایم

لحظه ، لحظه صداقت

و تنها فاصله ات را،

دست من لبریز خواهد کرد

در تو می خوانم خودم را

همه وجودم از تو سرشار

حرمت کبریایی خلوص است

بند بند عهدمان.

بگذر از من تا در اشک غرقه نگشته ام ،

تا بند پای محبت تو خوار نگشته ام.

تنها ، اینک، لحظه گریز است ،

بیا و بمان با من ،تا آخر

ای دیر آمده به دفتر شعرم

ای کهن راز دار سوخته های ایمانم

مگذار پیش از خاکسترم لبخند آفتاب را پس زنم

مگذار رقص سبزه های بهار را بر هم زنم

مگذار در خون خود غوطه زنم

در شرم دیدار سرو رویت

مگذار بغض عدو ، شعف دفن ایمانم شود

مگذار گر ِد تو بیافتم

مگذار شک کنم ،

به دل صادق و درمانده خویش

همسفر ، گذر اینجا ، جای تو نیست

سوی خود گیر و به لب بانگ بزن ،

یارب ، یارب خویش

من در این گور ،

می گریزم از درد غریبانه خویش

امروز با بهار می آیی ،

وقتی که تاب نیاورد درخت طول زمستان را

وقتی خوب می دانیم فردایی دیگر نیست

آخر این راه ، تنهایی ست

و کدامین باغ به پای بهار می افتد

التماس بهر کدامین جرم....

تا حسرت اینجا هست ،

عطش تلخ و تنهایی هست

شاید بپذیرد باغچه فردا بهاری نیست

دردمند و ناامید در قعر خاطره ها

تسلیم مرگ شدن.

بی اختیار خود آمده ایم

به صلاح تو پای می کشیم از خود

آخر این روز ، در انتهای شبی دیگر

صدای قدم تو باز سوی این ویرانه نیست

نیست دل های تنگی دیگر به امید دیدارت

،در انتظار خلوت با تو

مایوسانه به خود میزنی بانگ نهیبی سخت

همین جا باش

روح سرکش و توبه کار من

لحظه شمار قدوم سنگین و پر ترنم بهار

و هر لحظه شوق دیدارش

- رنجی ست پر طپش

وقتی بیائی ،دوباره چون سبزه های وحشی دشت

خواهم روئید و با لبخندت دوباره جوانه خواهم زد

همه درد ها را در تاری از زلف پریشانت خواهم آویخت

و با نسیم دالنگیزت

از اینجا کوچ خواهم نمود

در شوق دیدارت

ثانیه ها را می شمارم و نظاره گر گیج آدم ها خواهم بود.

انتهای عهد شباب است

جز دلی سوخته و امیدی خاموش،

حاصلم نیست.

نیست دگر فردایی روشن

و تنها لطف و شهامت تو

یوسف دربند تاریکخانه را

نوائی دوباره می دهد

در مناجات شبانه ام

وصل یار حافظ را زمزمه می کنم

و تنها نامت و دستان گرمت

نفس مرا تشویق می کند

در این سال پر خطر ، در زمستانی بی نهایت خاموش

وقتی همه چیز بوی مرگ می دهد

ترا باز یافتم در گوشه ای از این آسمان پر رمز

تنها ، نسیم، محرم کالممان بود

خواهیم کشید بر لوح فردا ، جوانه های بودنمان را

و حک خواهیم کرد، امید و تالش را

و زنده باد عشق

)تقدیم به همه دلخاموشان محبت (

نمی دانم حق و باطل را

نمی شناسم دوستی را.

امتحانی ست سخت یا تاوان ظلم است؟

نعمت و نور دوباره

لطف بی کران هستی ،

آنچنان بر سر امواج اسیرم

که هیچ ندانم نه خود را ، نه راه و نه مقصود

جه دنیایی ،

مرا از شب امیدی نیست

با تو خوشم ، شعر می خوانم و پرواز می کنم

هر چه می بینم غزلواره است . ،

همه عشق است و یار.

برای تو خواهم خواند.

رازهای بودنمان را ،وقتی که با هم نوشتیم ،

ترانه های سبز و پیروز را.

آنچنان در اعماق کویر چشمانت می روم

که قصد آمدنم نیست

بر تو سالم ،برلبخند زیبایت

بر مهرت و صداقت و لطافت حضورت

و فاصله ای که

از فرسنگ های این دنیا دور تر است

برتو سالم.

در لحظه هایی که میانمان یک وجب بیشتر نیست

و در یک لحظه ناب

شیون عشق را شنودم

حسرت لحظه های بر باد داده ، در دنیای تظاهر و ننگ

دریوزه گی تو را ، آرزو در دل دارند

وقتی با خنجرهای زهر آلود

مترصد ضربه آخر می گردند.

من مهری چون مادر آرزو کردم

عشقمان بس است و برگه ای ست

بر صفحات سنگی روزگار

به امید هوای تازه بودن