حرمت کبریایی خلوص است
بند بند عهدمان.
بگذر از من تا در اشک غرقه نگشته ام ،
تا بند پای محبت تو خوار نگشته ام.
تنها ، اینک، لحظه گریز است ،
بیا و بمان با من ،تا آخر
ای دیر آمده به دفتر شعرم
ای کهن راز دار سوخته های ایمانم
مگذار پیش از خاکسترم لبخند آفتاب را پس زنم
مگذار رقص سبزه های بهار را بر هم زنم
مگذار در خون خود غوطه زنم
در شرم دیدار سرو رویت
مگذار بغض عدو ، شعف دفن ایمانم شود
مگذار گر ِد تو بیافتم
مگذار شک کنم ،
به دل صادق و درمانده خویش
همسفر ، گذر اینجا ، جای تو نیست
سوی خود گیر و به لب بانگ بزن ،
یارب ، یارب خویش
من در این گور ،
می گریزم از درد غریبانه خویش