حدیث جوئیدن وصل و مراد است
جدا گشته ز نیزار
می گدازم ، می نویسم ، می خروشم،پنجه در دیوار و دشت
همه ایهام است و عجز
همه سو ،همه دنیا ، از هوا و کهکشان
از فرود آمدن قاصدکی گوشه باغ
از تمدن از فلک گویم تو را
می نویسم سطر به سطر ، بیکرانی، بی معانی
از هجوم قوم زهر آلود درد
دلتنگی ست قصه بارش ابر، قصه جوشش آب
ناله پر دود آتش
از میان یک جهان ذکر و سالم، از همه بانگ کالم
درد بی پاسخ همان یک دو حرف بود که بگذشت
ای بهانه خفته در این شهر کهن
ای خداوندا ، ای منتهای راه ما ، ای ابد
از تو می آیم و می شتابم پر شتاب تر ز نسیم
ماَمن مان از جنس توست،
لوح ما پوشیده نیست
ای داننده هر سر نهانی، قصه پوپک بدانی
اندوه ساحلم تو خوانی ،
درد تا صبح سوختنم را
همه سطر های عالم گفتنم را
ای من بی تاب پیموده سفر
پله ای بیش نیست ، قاصدک در راه نیست
قرن ماست و درد ماست
درد
فرو ریختن به تالاب زمان