از مجموعه باغ زمستانی شعر سپید اثر محمدرضا خوشدل

هیج کس ندید قدم هایت را

لرزش قدومت را آن بالا

همه شاهد بودیم همه خاموش

و سینه هایی که می سوخت

سکوت مرگبار ما

بر دار دیدمت رقصان با باد

در خانه ات دکتر

سکوت مرگ بار ما و سینه هایی که می سوخت

سالم بر میرزا ، سالم بر خون حق و بر ایمان

تکرار تاریخ ، حاکمین ستمگر و چوبه های دار

سکوت مرگ بار ما و سینه هایی که می سوزد.

عمری دانسته به بیراه رفتن

بر طبل ابلیس کوفتن

چه آشیانه ها که به سوختن سپردند

چه داغ ها که بر دل ها گذاشتند

درد همین است

میداند به قهقرا رفتن است

همیشه قصد بازگشت بهانه اصرار هر تمرد بود

چراغ ها روشن ، راه نیک و شر چه پیدا ، هویدا

افسوس ، دانسته به تاریکی رفتن

ظلم است

هرگز خود را نمی بخشم

با همه این چراغ ها...

شاید معجزه ای

یا دست اطمینان پدری

فرزند گمشده خویش را به خانه برد.

پریشانحالی دورانمی ، عین نیاز و جودمی

سمبل آفرینش ، نفس سوسن باغ جوانی

گوهر ناب سخن ،

قد دلم ، دل سوزان ، دل بیمار .

دل افسرده و غمخوار

بی تو سال ها ، درد من قرن هاست ،

بوی تو ، قدیس زیبای عبادت

عمر دوران شبابی

معبد به معبد، کوی به کوی

خواستگه روح و روانم

بی تو حیرانی دشتم ، بی تو طعمه ددانم

مرحم درد گذشته ، آرام ساز زخم هایم

نهر گشتی بهر اشکم ، سیل گشتی بهر مشکم

غربت نایافته عشق، تو همان از جنس خاکی ،

تو مقدس بهر ایمان ، همچو بودا

آه من حیران من ، در شب درد ، شب خونبار

در خواب گشتم ،در پائیزی سرد

شیشه احساس را ،نا بخردانه بشکستم

در خواب بودم

که طوفان بر ساحلم زد -

باز غم دوست آتش بر خرمنم

در پائیزی تلخ

آنچنان ترسی بر جان دارم .

هراس از کوچ پرستوی این خانه

هرگزم نیست تاب سفرت

ای همسفر دلباختگی های قرن

در خواب بودم

نابخردانه سنگ بر کبوترها زدم

ترسم که ....

ترسم نیایی سوی تنهایی اینجا

دیگر نیستم اگر دیر باز آئی

ایمان دارم به قلب پاک صحرائیت

ساحل آرام دل

اینجا دشتی تشنه می گرید

تنها در حسرت صدای تو

من هستم

باز در حسرت باران

حدیث جوئیدن وصل و مراد است

جدا گشته ز نیزار

می گدازم ، می نویسم ، می خروشم،پنجه در دیوار و دشت

همه ایهام است و عجز

همه سو ،همه دنیا ، از هوا و کهکشان

از فرود آمدن قاصدکی گوشه باغ

از تمدن از فلک گویم تو را

می نویسم سطر به سطر ، بیکرانی، بی معانی

از هجوم قوم زهر آلود درد

دلتنگی ست قصه بارش ابر، قصه جوشش آب

ناله پر دود آتش

از میان یک جهان ذکر و سالم، از همه بانگ کالم

درد بی پاسخ همان یک دو حرف بود که بگذشت

ای بهانه خفته در این شهر کهن

ای خداوندا ، ای منتهای راه ما ، ای ابد

از تو می آیم و می شتابم پر شتاب تر ز نسیم

ماَمن مان از جنس توست،

لوح ما پوشیده نیست

ای داننده هر سر نهانی، قصه پوپک بدانی

اندوه ساحلم تو خوانی ،

درد تا صبح سوختنم را

همه سطر های عالم گفتنم را

ای من بی تاب پیموده سفر

پله ای بیش نیست ، قاصدک در راه نیست

قرن ماست و درد ماست

درد

فرو ریختن به تالاب زمان