از سر ره - تا غبار افشاند جان - برخاستم
از سر ره - تا غبار افشاند جان - برخاستم
چون الف در وصل جانان از میان برخاستم ۱
غرق خون هر چند جام روزی ام چون لاله بود
از کنار خوان قسمت شادمان برخاستم ۲
مقصد از سامان هستی مهر تابان تو بود
همچو شبنم چهره چون دادی نشان برخاستم ۳
در لگد کوب حوادث جان دیگر یافتم
چون غبار از زیر پای کاروان برخاستم ۴
همچو بلبل با گرانجانان ندارم الفتی
طوطیان تا لب گشودند از میان برخاستم ۵
صحبت شوریده حالان مایه شوریدگی است
با «امین» هر گه نشستم بی امان برخاستم ۶
چون الف در وصل جانان از میان برخاستم ۱
غرق خون هر چند جام روزی ام چون لاله بود
از کنار خوان قسمت شادمان برخاستم ۲
مقصد از سامان هستی مهر تابان تو بود
همچو شبنم چهره چون دادی نشان برخاستم ۳
در لگد کوب حوادث جان دیگر یافتم
چون غبار از زیر پای کاروان برخاستم ۴
همچو بلبل با گرانجانان ندارم الفتی
طوطیان تا لب گشودند از میان برخاستم ۵
صحبت شوریده حالان مایه شوریدگی است
با «امین» هر گه نشستم بی امان برخاستم ۶
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۶
۲۱
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
گوهر بعدی:دِلا! ز معرکهی محنت و بلا مگریز
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.