هوش مصنوعی: این شعر عاشقانه و عرفانی از حافظ است که در آن شاعر از عشق و جذبه‌های آن سخن می‌گوید. او از فداکاری در راه معشوق، زیبایی‌های او، و حالات روحی و عاشقانه خود می‌سراید. همچنین، اشاراتی به مفاهیم عرفانی مانند جان، سرمستی، و بهشت دارد.
رده سنی: 16+ متن دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و عرفانی است که درک آن ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر دشوار باشد. همچنین، برخی از اشارات شعر نیازمند دانش ادبی و فرهنگی است که معمولاً در سنین بالاتر کسب می‌شود.

شماره ۵۲۱ - گفتم که جان قربان کنم آن مه چو مهمان در رسد

گفتم که جان قربان کنم آن مه چو مهمان در رسد
جان خود کجا ماند دمی کآن آفت جان در رسد ۱

صد جان بهر مویی رود بر باد اگر آن شاخ گل
در جمع سرمستان خود کاکل پریشان در رسد ۲

ایمرغ جان خود نامه بر موقوف قاصد هم مشو
ترسم که تا قاصد رسد ناگاه فرمان در رسد ۳

مارا گریبان گر درد از دست غم نبود عجب
جایی که سرمستی چنین دست و گریبان در رسد ۴

چون سبزه باز از خرمی سر برزنم از خاک اگر
بر خاک آن سرو روان چون آب حیوان در رسد ۵

چوگان زلف او سرم گو کرد، گو باش اینچنین
باشد که یکبار دگر این گو بچوگان در رسد ۶

اهلی کجا دستش دهد گل چیدن از باغی چنین
باشد بخار راه او در باغ رضوان در رسد ۷
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۷
کانال گوهرین در ایتا
۲۵۵
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شماره ۵۲۰ - گفتم ار عاشق شوم گاهی غمی خواهم کشید
گوهر بعدی:شماره ۵۲۲ - کلک قضا که صورت ابروی او کشید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.