هوش مصنوعی:
شاعر در این شعر از عشق و دلدادگی به معشوق سخن میگوید و از تأثیرات عمیق عشق بر روح و جان خود مینویسد. او از زلف معشوق و بوی آن به عنوان نمادی از جذابیت و وسوسههای عشق یاد میکند و بیان میکند که چگونه عشق او را از خود بیخبر کرده و تمام وجودش را تحت تأثیر قرار داده است. شاعر همچنین از ناامیدی و درد عشق سخن میگوید و اینکه چگونه معشوق از او دوری میکند و او را در رنج و اندوه رها کرده است.
رده سنی:
16+
این شعر دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی احساسی بیشتری دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند درد عشق و ناامیدی ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد یا نیاز به تفسیر و توضیح داشته باشد.
غزل ۵۳۳ - گر بوی یک شکن ز سر زلف دلبرم
گر بوی یک شکن ز سر زلف دلبرم
کفار بشنوند نگروند کافرم ۱
وز زلف او اگر سر مویی به من رسد
در دل نهم چو دیده و در جان بپرورم ۲
درهم ز دست دست سر زلفش از شکن
دستم نمیدهد که شکنهاش بشمرم ۳
تا برد دل ز من سر زلف معنبرش
از بوی دل شده است دماغی معنبرم ۴
جان من است گرچه نمیبینمش چو جان
بی جان چگونه عمر گرامی به سر برم ۵
از پای می درآیم و آگاه نیست کس
تا عشق آن نگار چه سر داشت در سرم ۶
غم میرسد به روی من از سوی آن نگار
شادی به روی غم که غم اوست رهبرم ۷
در عشق او دلی است مرا بی خبر ز خویش
وز هر چه زین گذشت خبر نیست دیگرم ۸
تا بو که پای باز نگیرد ز خاک خود
با خاک راه رهگذر او برابرم ۹
زان آمده است با من بیدل به در برون
کز دیرگاه خاک در آن سمن برم ۱۰
بر خاک خویش میگذرد همچو باد و من
بادی به دست مانده و بر خاک آن درم ۱۱
گفتم بیا و خانه فروشی بزن مرا
گفتا برو که من ز چنین ها نمیخرم ۱۲
گفتم که گوش دار ز عطار یک سخن
گفتا خمش که سر به سخن در نیاورم ۱۳
کفار بشنوند نگروند کافرم ۱
وز زلف او اگر سر مویی به من رسد
در دل نهم چو دیده و در جان بپرورم ۲
درهم ز دست دست سر زلفش از شکن
دستم نمیدهد که شکنهاش بشمرم ۳
تا برد دل ز من سر زلف معنبرش
از بوی دل شده است دماغی معنبرم ۴
جان من است گرچه نمیبینمش چو جان
بی جان چگونه عمر گرامی به سر برم ۵
از پای می درآیم و آگاه نیست کس
تا عشق آن نگار چه سر داشت در سرم ۶
غم میرسد به روی من از سوی آن نگار
شادی به روی غم که غم اوست رهبرم ۷
در عشق او دلی است مرا بی خبر ز خویش
وز هر چه زین گذشت خبر نیست دیگرم ۸
تا بو که پای باز نگیرد ز خاک خود
با خاک راه رهگذر او برابرم ۹
زان آمده است با من بیدل به در برون
کز دیرگاه خاک در آن سمن برم ۱۰
بر خاک خویش میگذرد همچو باد و من
بادی به دست مانده و بر خاک آن درم ۱۱
گفتم بیا و خانه فروشی بزن مرا
گفتا برو که من ز چنین ها نمیخرم ۱۲
گفتم که گوش دار ز عطار یک سخن
گفتا خمش که سر به سخن در نیاورم ۱۳
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۳
۴۴۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۵۳۲ - خبرت هست که خون شد جگرم
گوهر بعدی:غزل ۵۳۴ - گر از میان آتش دل دم برآورم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.