هوش مصنوعی:
این متن شعری عرفانی است که در آن شاعر از ناتوانی در بیان عشق الهی سخن میگوید. او عشق را فراتر از درک و بیان میداند و از جدایی از معشوق الهی رنج میبرد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که عشق و دل با هم جاودانه میمانند و عقل و جان در برابر عشق فانی میشوند.
رده سنی:
18+
این متن حاوی مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۶۳۰ - چون نیاید سر عشقت در بیان
چون نیاید سر عشقت در بیان
همچو طفلان مهر دارم بر زبان ۱
چون عبارت محرم عشق تو نیست
چون دهد نامحرم از پیشان نشان ۲
آنک ازو سگ میکند پهلو تهی
دوستکانی چون خورد با پهلوان ۳
چون زبان در عشق تو بر هیچ نیست
لب فرو بستم قلم کردم زبان ۴
همچو مرغ نیم بسمل در رهت
در میان خاک و خون گشتم نهان ۵
دور از تو جان ز من گیرد کنار
گر مرا بیرون نیاری زین میان ۶
دوش عشق تو درآمد نیم شب
از رهی دزدیده یعنی راه جان ۷
گفت صد دریا ز خون دل بیار
تا در آشامم که مستم این زمان ۸
مرغ دل آوارهٔ دیرینه بود
باز یافت از عشق حالی آشیان ۹
در پرید و عشق را در بر گرفت
عقل و جان را کارد آمد به استخوان ۱۰
عقل فانی گشت و جان معدوم شد
عشق و دل ماندند با هم جاودان ۱۱
عشق با دل گشت و دل با عشق شد
زین عجبتر قصه نبود در جهان ۱۲
دیدن و دانستن اینجا باطل است
بودن آن کار نه علم و بیان ۱۳
چون بباشی فانی مطلق ز خویش
هست مطلق گردی اندر لامکان ۱۴
جان و جانان هر دو نتوان یافتن
گر همی جانانت باید جانفشان ۱۵
تا کی ای عطار گویی راز عشق
راز میگویی طلب کن رازدان ۱۶
همچو طفلان مهر دارم بر زبان ۱
چون عبارت محرم عشق تو نیست
چون دهد نامحرم از پیشان نشان ۲
آنک ازو سگ میکند پهلو تهی
دوستکانی چون خورد با پهلوان ۳
چون زبان در عشق تو بر هیچ نیست
لب فرو بستم قلم کردم زبان ۴
همچو مرغ نیم بسمل در رهت
در میان خاک و خون گشتم نهان ۵
دور از تو جان ز من گیرد کنار
گر مرا بیرون نیاری زین میان ۶
دوش عشق تو درآمد نیم شب
از رهی دزدیده یعنی راه جان ۷
گفت صد دریا ز خون دل بیار
تا در آشامم که مستم این زمان ۸
مرغ دل آوارهٔ دیرینه بود
باز یافت از عشق حالی آشیان ۹
در پرید و عشق را در بر گرفت
عقل و جان را کارد آمد به استخوان ۱۰
عقل فانی گشت و جان معدوم شد
عشق و دل ماندند با هم جاودان ۱۱
عشق با دل گشت و دل با عشق شد
زین عجبتر قصه نبود در جهان ۱۲
دیدن و دانستن اینجا باطل است
بودن آن کار نه علم و بیان ۱۳
چون بباشی فانی مطلق ز خویش
هست مطلق گردی اندر لامکان ۱۴
جان و جانان هر دو نتوان یافتن
گر همی جانانت باید جانفشان ۱۵
تا کی ای عطار گویی راز عشق
راز میگویی طلب کن رازدان ۱۶
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۶
۶۰۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۶۲۹ - چون قصهٔ زلف تو دراز است چگویم
گوهر بعدی:غزل ۶۳۱ - ای روی تو شمع بتپرستان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.