هوش مصنوعی:
شاعر در این شعر از عشق و دلبستگی شدید خود به معشوق سخن میگوید. او از دیر رسیدن نامه معشوق شکایت دارد و بیان میکند که دلش از این انتظار خسته شده است. شاعر معشوق را بینظیر و کامل توصیف میکند و اعتراف میکند که اسیر زیبایی و محبت او شده است. او از ناگزیری عشق و محبت خود میگوید و آرزو میکند که بتواند لحظهای را در کنار معشوق بگذراند. در نهایت، شاعر از غم فراق مینالد و از معشوق میخواهد که به او توجه کند.
رده سنی:
16+
این شعر دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و احساسی است که ممکن است برای کودکان قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیههای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی دارد که معمولاً در نوجوانان و بزرگسالان یافت میشود.
شماره ۵۰ - جواب نامه ام از نزد دوست دیر آمد
جواب نامه ام از نزد دوست دیر آمد
دلم ز دیری آن از حیات سیر آمد ۱
بلی چگونه دلی از حیات گردد سیر
که زیر حلقه گیسوی او اسیر آمد ۲
رهائی دل از آن بند زلف ممکن نیست
ز بسکه دلکش و دلجوی و دلپذیر آمد ۳
من ابلهانه بجائی برم کمال و هنر
که در کمال و هنر فرد و بی نظیر آمد ۴
شعار او همه فضل است و شعر من ببرش
اگه چه غیرت شعری کم از شعیر آمد ۵
ستاره در بر نور قمر بود تاریک
سفال بر در گنج گهر حقیر آمد ۶
چه آفتی تو که چشم سیاه و زلف کجت
بلای جان جوان بند پای پیر آمد ۷
تو آن درخت بلندی که زهره بهر نماز
در آستان تو از آسمان بزیر آمد ۸
ز هرچه هست به گیتی توان گزیر ولی
مرا محبت و عشق تو ناگزیر آمد ۹
خوشا دمی که نهم دیده بر خطت بینم
ز مصر جانب بیت الحزن به شیر آمد ۱۰
ز پا فتاده و از دست رفته ام نظری
که التفات تو بر خسته دستگیر آمد ۱۱
مرا به شاه و وزیر احتیاج نیست از آنک
گدای کوی تو هم شاه و هم وزیر آمد ۱۲
امیریا غم بدرت بکاست همچو هلال
چرا شکایتت از آفتاب و تیر آمد ۱۳
دلم ز دیری آن از حیات سیر آمد ۱
بلی چگونه دلی از حیات گردد سیر
که زیر حلقه گیسوی او اسیر آمد ۲
رهائی دل از آن بند زلف ممکن نیست
ز بسکه دلکش و دلجوی و دلپذیر آمد ۳
من ابلهانه بجائی برم کمال و هنر
که در کمال و هنر فرد و بی نظیر آمد ۴
شعار او همه فضل است و شعر من ببرش
اگه چه غیرت شعری کم از شعیر آمد ۵
ستاره در بر نور قمر بود تاریک
سفال بر در گنج گهر حقیر آمد ۶
چه آفتی تو که چشم سیاه و زلف کجت
بلای جان جوان بند پای پیر آمد ۷
تو آن درخت بلندی که زهره بهر نماز
در آستان تو از آسمان بزیر آمد ۸
ز هرچه هست به گیتی توان گزیر ولی
مرا محبت و عشق تو ناگزیر آمد ۹
خوشا دمی که نهم دیده بر خطت بینم
ز مصر جانب بیت الحزن به شیر آمد ۱۰
ز پا فتاده و از دست رفته ام نظری
که التفات تو بر خسته دستگیر آمد ۱۱
مرا به شاه و وزیر احتیاج نیست از آنک
گدای کوی تو هم شاه و هم وزیر آمد ۱۲
امیریا غم بدرت بکاست همچو هلال
چرا شکایتت از آفتاب و تیر آمد ۱۳
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۳
۳۱۳
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۴۹ - مژده ای دل که ز ره قافله داد آمد
گوهر بعدی:شماره ۵۱ - تا خاتم فیروزه مرا یار فرستاد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.