هوش مصنوعی:
این شعر بلند به انتقاد شدید از مشروطه و پیامدهای آن در ایران میپردازد. شاعر مشروطه را منحوس، بیعدالت و عامل ظلم و ستم میداند. او از فساد حکومت، خیانت وزیران، فقر مردم، از بین رفتن ارزشهای دینی و اخلاقی، و نابودی کشور تحت عنوان مشروطه شکایت میکند. شاعر معتقد است مشروطه به جای عدالت، ظلم آورده و به جای پیشرفت، کشور را به نابودی کشانده است.
رده سنی:
18+
محتوا شامل انتقادات شدید سیاسی و اجتماعی، اشاره به مفاهیم پیچیده تاریخی و مذهبی، و استفاده از زبان ادبی سنگین است که برای درک کامل به بلوغ فکری و دانش تاریخی نیاز دارد.
شمارهٔ ۳ - در نکوهش مشروطه خواهان دروغی و زمامداران پس از بمباردمان رواق مطهر امام هشتم
این چه مشروطه منحوسی بود
که در رنج بر این خلق گشود ۱
این چه برق است که از خرمن ملک
برد بر چرخ نهم شعله و دود ۲
این چه عدل است که از ما بستد
هرچه بخشنده ی منان بخشود ۳
گرچه مشروطه نبود این ترتیب
جو بما داده و گندم بنمود ۴
زشت چونانکه کسی نام نهد
بعرقچین زن زانیه خود ۵
دوخت بر قامت ما پیرهنی
که نه زان تار عیان است و نه پود ۶
پیرهن پاره و یوسف در چاه
گرگ مسکین دهنش خون آلود ۷
کودک و مرد و زن و پیر و جوان
مؤمن و گبر و نصاری و جهود ۸
جانشان رنجه شد و دیده گریست
دلشان خست و بدنشان فرسود ۹
جز وزیران خیانتگر رذل
کس نبردست ازین سودا سود ۱۰
هر که آمد بسر مسند امر
ریش برکند و به سبلت افزود ۱۱
بن دیوان حرم را کاوید
بام ایوان کلیسا اندود ۱۲
زردگوشان را کردند امیر
چند تن روسیه کور کبود ۱۳
برد ازین دکه حمیت کالا
کرد ازین خانه سعادت بدرود ۱۴
ظلم و اجحاف و ستم یافت رواج
عدل و انصاف و کرم شد نابود ۱۵
سگ چوپان شده با گرگ انباز
بره را گرگ ستمکاره ربود ۱۶
زن فروشان را از حق نفرین
حق پرستان را از بنده درود ۱۷
هر که بدخواسته نیکی نبرد
آنکه جو کاشته گندم ندرود ۱۸
اندرین فکر بدم کز بالا
هاتف غیبم در گوش سرود ۱۹
دیده در خون جگر زد غوطه ۲۰
باد لعنت به چنین مشروطه ۲۱
نام این غول ز گیتی گم باد
بر زده شاخ و بریده دم باد ۲۲
رسم این جور که نامش شده عدل
همچو آئین محبت گم باد ۲۳
پی و شریان هواخواهانش
بدم مار و دم کژدم باد ۲۴
توسن همت مشروطه طلب
سوخته یال و شکسته سم باد ۲۵
جای این آیه منحوسه شوم
سوره نور و قل اللهم باد ۲۶
سینه چاک غم این مشروطه
سوده و کوفته چون گندم باد ۲۷
دامن و جیب وزیران دنی
پاره چون خیک و تهی چون خم باد ۲۸
آبشان یکسره در کوزه و جام
پر ز جراره چو خاک قم باد ۲۹
وندرین آتش سوزان تنشان
تا ابد سوخته چون هیزم باد ۳۰
مردم دیده ی دانش که رخش
دور از دیده ی این مردم باد ۳۱
گفت این دائره مقطوع النسل
چون خر اخته و پاپ رم باد ۳۲
دیده در خون جگر زد غوطه ۳۳
باد لعنت به چنین مشروطه ۳۴
راز داران همه غماز شدند
خائنان در حرم راز شدند ۳۵
زاغ با طوطی و بلبل با جغد
در صف باغ هم آواز شدند ۳۶
تخمها در دل مرغان ز غرور
جوجه کردند و به پرواز شدند ۳۷
پشه ها بر تن خلق آخته نیش
همچو جراره اهواز شدند ۳۸
هفت پستانان بر نطع قمار
همه استاد شش انداز شدند ۳۹
پست طبعان فرومایه دون
بر همه خلق سرافراز شدند ۴۰
خامه ها تیشه بنانها مثقب
پنجه ها سیخ و دهان گاز شدند ۴۱
مهره بازان دغا عربده جوی
چون حریفان دغل باز شدند ۴۲
پاسبانان به کمنداندازان
متفق گشته و انباز شدند ۴۳
عسسان با صف دزدان در شهر
همره و همدم و همراز شدند ۴۴
روبهان در پی نخجیر غزال
چون پلنگان بتک و تاز شدند ۴۵
بوالفضولان همگی مفضالند
بی اصولان همه طناز شدند ۴۶
جغدها یکسره طوطی گشتند
بومها یکسره شهباز شدند ۴۷
شاهدان جمله مجاهد شده اند
حقه بازان همه جانباز شدند ۴۸
فقرا ترک وطن کرده ز جوع
به بخارا و به قفقاز شدند ۴۹
دوش جمعی پی نان جان در کف
بر در دکه خباز شدند ۵۰
نان ندیدند و ز جان آمده سیر
گرسنه سوی سرا باز شدند ۵۱
چون رسیدند به منزلگه خویش
اندرین نکته هم آواز شدند ۵۲
دیده در خون جگر زد غوطه ۵۳
باد لعنت به چنین مشروطه ۵۴
عیب مشروطه بما معلوم است
نام مشروطه در ایران شوم است ۵۵
هر کرا گفتی مشروطه طلب
حال آن بر همه کس معلوم است ۵۶
این چه قانون که حرامی به حرم
محرم از حرمت و حق محروم است ۵۷
بختیاری پی تاراج نفوس
همعنان اجل محتوم است ۵۸
جز وزیران که پی سیم و زرند
هر کسی در طلب موهوم است ۵۹
زندگی سخت بود در بلدی
که فضا تار و هوا مسموم است ۶۰
آب اگر دیده شود غسلین است
نان اگر یافت شود زقوم است ۶۱
عدل اندر همه جا ممدوح است
ظلم اندر همه جا مذموم است ۶۲
لیک در کشور ما آنچه به گوش
ناخوش آید سخن مظلوم است ۶۳
پای رشوت چو در آید به میان
دست دین بسته و حق محکوم است ۶۴
گفت مشروطه و دیدم بی شرط
پی غارت چو سپاه روم است ۶۵
بوم را نام نهادند هزار
چون صدا کرد بدیدم بوم است ۶۶
ای ستمکاره مشروطه شکن
که رخت نحس و نگاهت شوم است ۶۷
شیر در چنگ تو بی چنگال است
پیل در جنگ تو بی خرطوم است ۶۸
عقل در کله تو مستهلک
عدل در معده تو مهضوم است ۶۹
مبر این جامه که در پیکر ما
یادگار از پدر مرحوم است ۷۰
مکش این طفل که در خانه ی ما
کودکی بی گنه و معصوم است ۷۱
یادم آمد سخنی کز ادبا
در دواوین ادب مرقوم است ۷۲
دیده در خون جگر زد غوطه ۷۳
باد لعنت به چنین مشروطه ۷۴
آه ازین فرقه مشروطه طلب
اف بر این مردم بی نام و نسب ۷۵
نام مشروطه از ایشان شده زشت
جان خلق آمده از غصه بلب ۷۶
گلشن دین را صرصر باشند
آتش کین را حمال حطب ۷۷
دشمن افسر و اورنگ عجم
خائن ملت و آئین عرب ۷۸
عجبی نیست خیانت ز ایشان
که امانت شد از ایشان اعجب ۷۹
دین دچار آمده در ورطه مرگ
دولت افتاده به دریای تعب ۸۰
از زمین جوشد فواره غم
وز هوا بارد باران غضب ۸۱
مردم خاکی و طوفان بلا
کشتی بادی و باب المندب ۸۲
راه باریکتر از رشته موی
روز تاریکتر از نیمه شب ۸۳
لاله در باغ چو نیش افعی
باده در جام چو زهر عقرب ۸۴
عدل مهجورتر از مهر و وفا
عقل گمنام تر از فضل و ادب ۸۵
آنکه می تاخت به میدان چو اسد
منهزم شد ز عدو چون ثعلب ۸۶
آنکه بودی چو مهلب در جنگ
خورده پنداری حب المهلب ۸۷
گشته مغلوب ز دشمن عمدا
گفته الملک لمن جاء غلب ۸۸
آنکه برکند ستون خیمه
بهر کین توزی چون ام وهب ۸۹
زر، ز بن سعد، ستد بست چو شمر
بازوی فاطمه دست زینب ۹۰
گرد کردند زر و سیم و شدند
شاد و خندان ز پی عیش و طرب ۹۱
پارکها دلکش و می ها سر جوش
عالم از نغمه پر از شور و شغب ۹۲
خفته در مهد پس از سلب شرف
در کنار صنم سیم سلب ۹۳
اوفتاده پس تخدیر عقول
با بتان در پی تحریک عصب ۹۴
یاد دارم که به صحرای حجاز
ره سپهر بودم زی کعبه رب ۹۵
نوجوانی به رهم پیش آمد
بسته دستارچه از سرخ قصب ۹۶
برخم کرد نگاهی و گذشت
از برم همچو ز مطلع کوکب ۹۷
دل برقص آمد و انگیخت مرا
تا بتازم پی رخشش اشهب ۹۸
چون مرا دید دوان از پی خویش
گفت و انگیخت بسرعت مرکب ۹۹
دیده در خون جگر زد غوطه ۱۰۰
باد لعنت به چنین مشروطه ۱۰۱
تخت جم افسر کاوس نماند
شرف و غیرت و ناموس نماند ۱۰۲
دولت و لشکر و کشور همه رفت
چتر و طبل و جرس و کوس نماند ۱۰۳
از ترقی و ز آزادی ملک
خاطری نیست که مأیوس نماند ۱۰۴
حرمت از دین پیمبر برخواست
احترام حرم طوس نماند ۱۰۵
توپ بستند در ایوان رضا
شوکت اسلام از روس نماند ۱۰۶
روضه ای را که مطاف ملک است
بر درش جای زمین بوس نماند ۱۰۷
نور اسلام ز قندیل برفت
شمع توحید بفانوس نماند ۱۰۸
کعبه در پیش کلیسا خم شد
مصحف اندر بر ناقوس نماند ۱۰۹
جای عباد به محراب دعا
جز خراباتی و سالوس نماند ۱۱۰
وزرا را همه زر گشت نصیب
بهر ما بهره جز افسوس نماند ۱۱۱
حشمتی نیست که بر باد نرفت
رایتی نیست که معکوس نماند ۱۱۲
زان همه سرکش پردل به مصاف
نیست یکتن که به قرپوس نماند ۱۱۳
غیر خون دل و پیراهن عار
بهر ما مشرب و ملبوس نماند ۱۱۴
مستبد گر چه فنا شد نامی
هم ز مشروطه منحوس نماند ۱۱۵
رفت شیطان ز صف خلد ولی
مار هم زه زد و طاوس نماند ۱۱۶
با وجودیکه بزعم وزرا
نفسی نیست که محبوس نماند ۱۱۷
مطلبی نیست که معلوم نشد
نکته ای نیست که محسوس نماند ۱۱۸
یار من گفت که بی پرده سخن
گوی در پرده که جاسوس نماند ۱۱۹
دیده در خون جگر زد غوطه ۱۲۰
باد لعنت به چنین مشروطه ۱۲۱
این نه مشروطه که استبداد است
شعله ی مزرعه ی ایجاد است ۱۲۲
سبب قحط و غلای عام است
وتد خیمه ذی الاوتاد است ۱۲۳
هود و صالح را گوئید پیام
که ز تو دور ثمود و عاد است ۱۲۴
آن وزیری که گلستان ارم
ساخت مانا خلف شداد است ۱۲۵
پیشکش کرده به همسایه وطن
مگرش میراث از اجداد است ۱۲۶
ملک را برده به بازار حراج
میزند چوب و پی مازاد است ۱۲۷
آن شنیدم که ازین ناخلفان
در کف بی شرفان اسناد است ۱۲۸
عاقلی گفت سند دادستند
غافلی گفت که این اسناد است ۱۲۹
گر ندادند سند باکی نیست
ور بدادند مرا ایراد است ۱۳۰
مملکت خاص رعیت باشد
این قرمساق یکی ز افراد است ۱۳۱
در دهان پدر روحانی
خردهای جگر اولاد است ۱۳۲
پسران همچو شهیدان احد
وین پدر آکلة الاکباد است ۱۳۳
هنر از جهل سته گشته مگر
جهل هشام و هنر سجاد است ۱۳۴
مالک کشوریان دلال است
قائد لشکریان قواد است ۱۳۵
قلم آن اره نجار است
نفس این چو دم حداد است ۱۳۶
ای قوی پنجه که در راه نفاق
ستمت راحله جورت زاد است ۱۳۷
تا توانی بدوان مرکب خویش
که خداوندت در مرصاد است ۱۳۸
دوش پیری به مریدی این ذکر
کرد تلقین که یکی ز اوراد است ۱۳۹
دیده در خون جگر زد غوطه ۱۴۰
باد لعنت به چنین مشروطه ۱۴۱
دارم اندر دل خونین نفسی
همچو مرغی که اسیر قفسی ۱۴۲
نفس اندر دل من محبوس است
بارالها برسان همنفسی ۱۴۳
هرچه بیدادگران جور کنند
نبود داور و فریاد رسی ۱۴۴
نه پی قافله آید بنظر
نه بگوش آید بانگ جرسی ۱۴۵
نره شیری شده نخجیر سگی
شاهبازی شده صید مگسی ۱۴۶
جام جم تخت سلیمان را دیو
برد یکدفعه نه پیشی نه پسی ۱۴۷
کدخدا خفته و کدبانو مست
نیست جز درد در این خانه کسی ۱۴۸
سگ ز بام آید و دزد از دیوار
چون نباشد به محلت عسسی ۱۴۹
آنکه در ارض طوی نخله طور
بود از نور جمالش قبسی ۱۵۰
خرمن دین را از برق طمع
کرد خاکستر و پنداشت خسی ۱۵۱
وآنکه بد عاقله کشور ما
شد اسیر هوس بوالهوسی ۱۵۲
ای ستمدیده ازین ملک خراب
راه تونی بسپر یا طبسی ۱۵۳
نرسی جانب مقصد ز طریق
گر رکابی نزنی بر فرسی ۱۵۴
پیر زالی شب سرما می پخت
شله ماشی و آش عدسی ۱۵۵
ناگهان نره گدائی در زد
گفت دارم ز درت ملتمسی ۱۵۶
پیره زن را بدم کار گرفت
دادها کرد و نبد دادرسی ۱۵۷
چون رها گشت از آن مخمصه زال
می شنیدم که همی گفت بسی ۱۵۸
دیده در خون جگر زد غوطه ۱۵۹
باد لعنت به چنین مشروطه ۱۶۰
عبقری رانده در این پرده سخن
تا بجنبید، بدل، فکرت من ۱۶۱
رشته ای بست ز ترجیع که بود
بس فروزنده تر از عقد پرن ۱۶۲
خرمنی از گهر آورد که برد
طبع من خوشه ای از آن خرمن ۱۶۳
همه جا بر متقدم فضل است
در بنای اثر و طبع سخن ۱۶۴
خاصه او ار که بود در همه کار
برتری بلکه مهی در همه فن ۱۶۵
یار عدل است و شریک انصاف
حامی شرع و نگهدار سنن ۱۶۶
منبع دانش و دریای هنر
حافظ غیرت و غمخوار وطن ۱۶۷
جان حکمت ز کمالش خرسند
چشم دانش به جمالش روشن ۱۶۸
نامه اش از مه و هور آکنده
خامه اش بر بچه حور آبستن ۱۶۹
دست دستوری شاهان را صدر
جان آسایش عالم را تن ۱۷۰
نفقاتش بی رنج سئوال
صدقاتش همه بی ثقلت من ۱۷۱
حقگذاری را بحری مواج
بردباری را کوهی ز آهن ۱۷۲
هنرش را چو درآرند به بیع
مشتری جان دهد او را به ثمن ۱۷۳
در دماغش نکند هیچ اثر
باده هرچند بود مردافکن ۱۷۴
صادق الوعد و وفی العهد است
نه چو یاران دگر عهد شکن ۱۷۵
تا فرشته نکند ابلیسی
نا خماهن ندهد ریماهن ۱۷۶
او چو خورشید و معالی چو فلک
او چو شمشاد معارف چو چمن ۱۷۷
ای خداوند از این بنده نماند
سخنی تازه در این دیر کهن ۱۷۸
تا به آهنگ دری برخواند
مطرب می زده با صوت حسن ۱۷۹
دیده در خون جگر زد غوطه ۱۸۰
باد لعنت به چنین مشروطه ۱۸۱
که در رنج بر این خلق گشود ۱
این چه برق است که از خرمن ملک
برد بر چرخ نهم شعله و دود ۲
این چه عدل است که از ما بستد
هرچه بخشنده ی منان بخشود ۳
گرچه مشروطه نبود این ترتیب
جو بما داده و گندم بنمود ۴
زشت چونانکه کسی نام نهد
بعرقچین زن زانیه خود ۵
دوخت بر قامت ما پیرهنی
که نه زان تار عیان است و نه پود ۶
پیرهن پاره و یوسف در چاه
گرگ مسکین دهنش خون آلود ۷
کودک و مرد و زن و پیر و جوان
مؤمن و گبر و نصاری و جهود ۸
جانشان رنجه شد و دیده گریست
دلشان خست و بدنشان فرسود ۹
جز وزیران خیانتگر رذل
کس نبردست ازین سودا سود ۱۰
هر که آمد بسر مسند امر
ریش برکند و به سبلت افزود ۱۱
بن دیوان حرم را کاوید
بام ایوان کلیسا اندود ۱۲
زردگوشان را کردند امیر
چند تن روسیه کور کبود ۱۳
برد ازین دکه حمیت کالا
کرد ازین خانه سعادت بدرود ۱۴
ظلم و اجحاف و ستم یافت رواج
عدل و انصاف و کرم شد نابود ۱۵
سگ چوپان شده با گرگ انباز
بره را گرگ ستمکاره ربود ۱۶
زن فروشان را از حق نفرین
حق پرستان را از بنده درود ۱۷
هر که بدخواسته نیکی نبرد
آنکه جو کاشته گندم ندرود ۱۸
اندرین فکر بدم کز بالا
هاتف غیبم در گوش سرود ۱۹
دیده در خون جگر زد غوطه ۲۰
باد لعنت به چنین مشروطه ۲۱
نام این غول ز گیتی گم باد
بر زده شاخ و بریده دم باد ۲۲
رسم این جور که نامش شده عدل
همچو آئین محبت گم باد ۲۳
پی و شریان هواخواهانش
بدم مار و دم کژدم باد ۲۴
توسن همت مشروطه طلب
سوخته یال و شکسته سم باد ۲۵
جای این آیه منحوسه شوم
سوره نور و قل اللهم باد ۲۶
سینه چاک غم این مشروطه
سوده و کوفته چون گندم باد ۲۷
دامن و جیب وزیران دنی
پاره چون خیک و تهی چون خم باد ۲۸
آبشان یکسره در کوزه و جام
پر ز جراره چو خاک قم باد ۲۹
وندرین آتش سوزان تنشان
تا ابد سوخته چون هیزم باد ۳۰
مردم دیده ی دانش که رخش
دور از دیده ی این مردم باد ۳۱
گفت این دائره مقطوع النسل
چون خر اخته و پاپ رم باد ۳۲
دیده در خون جگر زد غوطه ۳۳
باد لعنت به چنین مشروطه ۳۴
راز داران همه غماز شدند
خائنان در حرم راز شدند ۳۵
زاغ با طوطی و بلبل با جغد
در صف باغ هم آواز شدند ۳۶
تخمها در دل مرغان ز غرور
جوجه کردند و به پرواز شدند ۳۷
پشه ها بر تن خلق آخته نیش
همچو جراره اهواز شدند ۳۸
هفت پستانان بر نطع قمار
همه استاد شش انداز شدند ۳۹
پست طبعان فرومایه دون
بر همه خلق سرافراز شدند ۴۰
خامه ها تیشه بنانها مثقب
پنجه ها سیخ و دهان گاز شدند ۴۱
مهره بازان دغا عربده جوی
چون حریفان دغل باز شدند ۴۲
پاسبانان به کمنداندازان
متفق گشته و انباز شدند ۴۳
عسسان با صف دزدان در شهر
همره و همدم و همراز شدند ۴۴
روبهان در پی نخجیر غزال
چون پلنگان بتک و تاز شدند ۴۵
بوالفضولان همگی مفضالند
بی اصولان همه طناز شدند ۴۶
جغدها یکسره طوطی گشتند
بومها یکسره شهباز شدند ۴۷
شاهدان جمله مجاهد شده اند
حقه بازان همه جانباز شدند ۴۸
فقرا ترک وطن کرده ز جوع
به بخارا و به قفقاز شدند ۴۹
دوش جمعی پی نان جان در کف
بر در دکه خباز شدند ۵۰
نان ندیدند و ز جان آمده سیر
گرسنه سوی سرا باز شدند ۵۱
چون رسیدند به منزلگه خویش
اندرین نکته هم آواز شدند ۵۲
دیده در خون جگر زد غوطه ۵۳
باد لعنت به چنین مشروطه ۵۴
عیب مشروطه بما معلوم است
نام مشروطه در ایران شوم است ۵۵
هر کرا گفتی مشروطه طلب
حال آن بر همه کس معلوم است ۵۶
این چه قانون که حرامی به حرم
محرم از حرمت و حق محروم است ۵۷
بختیاری پی تاراج نفوس
همعنان اجل محتوم است ۵۸
جز وزیران که پی سیم و زرند
هر کسی در طلب موهوم است ۵۹
زندگی سخت بود در بلدی
که فضا تار و هوا مسموم است ۶۰
آب اگر دیده شود غسلین است
نان اگر یافت شود زقوم است ۶۱
عدل اندر همه جا ممدوح است
ظلم اندر همه جا مذموم است ۶۲
لیک در کشور ما آنچه به گوش
ناخوش آید سخن مظلوم است ۶۳
پای رشوت چو در آید به میان
دست دین بسته و حق محکوم است ۶۴
گفت مشروطه و دیدم بی شرط
پی غارت چو سپاه روم است ۶۵
بوم را نام نهادند هزار
چون صدا کرد بدیدم بوم است ۶۶
ای ستمکاره مشروطه شکن
که رخت نحس و نگاهت شوم است ۶۷
شیر در چنگ تو بی چنگال است
پیل در جنگ تو بی خرطوم است ۶۸
عقل در کله تو مستهلک
عدل در معده تو مهضوم است ۶۹
مبر این جامه که در پیکر ما
یادگار از پدر مرحوم است ۷۰
مکش این طفل که در خانه ی ما
کودکی بی گنه و معصوم است ۷۱
یادم آمد سخنی کز ادبا
در دواوین ادب مرقوم است ۷۲
دیده در خون جگر زد غوطه ۷۳
باد لعنت به چنین مشروطه ۷۴
آه ازین فرقه مشروطه طلب
اف بر این مردم بی نام و نسب ۷۵
نام مشروطه از ایشان شده زشت
جان خلق آمده از غصه بلب ۷۶
گلشن دین را صرصر باشند
آتش کین را حمال حطب ۷۷
دشمن افسر و اورنگ عجم
خائن ملت و آئین عرب ۷۸
عجبی نیست خیانت ز ایشان
که امانت شد از ایشان اعجب ۷۹
دین دچار آمده در ورطه مرگ
دولت افتاده به دریای تعب ۸۰
از زمین جوشد فواره غم
وز هوا بارد باران غضب ۸۱
مردم خاکی و طوفان بلا
کشتی بادی و باب المندب ۸۲
راه باریکتر از رشته موی
روز تاریکتر از نیمه شب ۸۳
لاله در باغ چو نیش افعی
باده در جام چو زهر عقرب ۸۴
عدل مهجورتر از مهر و وفا
عقل گمنام تر از فضل و ادب ۸۵
آنکه می تاخت به میدان چو اسد
منهزم شد ز عدو چون ثعلب ۸۶
آنکه بودی چو مهلب در جنگ
خورده پنداری حب المهلب ۸۷
گشته مغلوب ز دشمن عمدا
گفته الملک لمن جاء غلب ۸۸
آنکه برکند ستون خیمه
بهر کین توزی چون ام وهب ۸۹
زر، ز بن سعد، ستد بست چو شمر
بازوی فاطمه دست زینب ۹۰
گرد کردند زر و سیم و شدند
شاد و خندان ز پی عیش و طرب ۹۱
پارکها دلکش و می ها سر جوش
عالم از نغمه پر از شور و شغب ۹۲
خفته در مهد پس از سلب شرف
در کنار صنم سیم سلب ۹۳
اوفتاده پس تخدیر عقول
با بتان در پی تحریک عصب ۹۴
یاد دارم که به صحرای حجاز
ره سپهر بودم زی کعبه رب ۹۵
نوجوانی به رهم پیش آمد
بسته دستارچه از سرخ قصب ۹۶
برخم کرد نگاهی و گذشت
از برم همچو ز مطلع کوکب ۹۷
دل برقص آمد و انگیخت مرا
تا بتازم پی رخشش اشهب ۹۸
چون مرا دید دوان از پی خویش
گفت و انگیخت بسرعت مرکب ۹۹
دیده در خون جگر زد غوطه ۱۰۰
باد لعنت به چنین مشروطه ۱۰۱
تخت جم افسر کاوس نماند
شرف و غیرت و ناموس نماند ۱۰۲
دولت و لشکر و کشور همه رفت
چتر و طبل و جرس و کوس نماند ۱۰۳
از ترقی و ز آزادی ملک
خاطری نیست که مأیوس نماند ۱۰۴
حرمت از دین پیمبر برخواست
احترام حرم طوس نماند ۱۰۵
توپ بستند در ایوان رضا
شوکت اسلام از روس نماند ۱۰۶
روضه ای را که مطاف ملک است
بر درش جای زمین بوس نماند ۱۰۷
نور اسلام ز قندیل برفت
شمع توحید بفانوس نماند ۱۰۸
کعبه در پیش کلیسا خم شد
مصحف اندر بر ناقوس نماند ۱۰۹
جای عباد به محراب دعا
جز خراباتی و سالوس نماند ۱۱۰
وزرا را همه زر گشت نصیب
بهر ما بهره جز افسوس نماند ۱۱۱
حشمتی نیست که بر باد نرفت
رایتی نیست که معکوس نماند ۱۱۲
زان همه سرکش پردل به مصاف
نیست یکتن که به قرپوس نماند ۱۱۳
غیر خون دل و پیراهن عار
بهر ما مشرب و ملبوس نماند ۱۱۴
مستبد گر چه فنا شد نامی
هم ز مشروطه منحوس نماند ۱۱۵
رفت شیطان ز صف خلد ولی
مار هم زه زد و طاوس نماند ۱۱۶
با وجودیکه بزعم وزرا
نفسی نیست که محبوس نماند ۱۱۷
مطلبی نیست که معلوم نشد
نکته ای نیست که محسوس نماند ۱۱۸
یار من گفت که بی پرده سخن
گوی در پرده که جاسوس نماند ۱۱۹
دیده در خون جگر زد غوطه ۱۲۰
باد لعنت به چنین مشروطه ۱۲۱
این نه مشروطه که استبداد است
شعله ی مزرعه ی ایجاد است ۱۲۲
سبب قحط و غلای عام است
وتد خیمه ذی الاوتاد است ۱۲۳
هود و صالح را گوئید پیام
که ز تو دور ثمود و عاد است ۱۲۴
آن وزیری که گلستان ارم
ساخت مانا خلف شداد است ۱۲۵
پیشکش کرده به همسایه وطن
مگرش میراث از اجداد است ۱۲۶
ملک را برده به بازار حراج
میزند چوب و پی مازاد است ۱۲۷
آن شنیدم که ازین ناخلفان
در کف بی شرفان اسناد است ۱۲۸
عاقلی گفت سند دادستند
غافلی گفت که این اسناد است ۱۲۹
گر ندادند سند باکی نیست
ور بدادند مرا ایراد است ۱۳۰
مملکت خاص رعیت باشد
این قرمساق یکی ز افراد است ۱۳۱
در دهان پدر روحانی
خردهای جگر اولاد است ۱۳۲
پسران همچو شهیدان احد
وین پدر آکلة الاکباد است ۱۳۳
هنر از جهل سته گشته مگر
جهل هشام و هنر سجاد است ۱۳۴
مالک کشوریان دلال است
قائد لشکریان قواد است ۱۳۵
قلم آن اره نجار است
نفس این چو دم حداد است ۱۳۶
ای قوی پنجه که در راه نفاق
ستمت راحله جورت زاد است ۱۳۷
تا توانی بدوان مرکب خویش
که خداوندت در مرصاد است ۱۳۸
دوش پیری به مریدی این ذکر
کرد تلقین که یکی ز اوراد است ۱۳۹
دیده در خون جگر زد غوطه ۱۴۰
باد لعنت به چنین مشروطه ۱۴۱
دارم اندر دل خونین نفسی
همچو مرغی که اسیر قفسی ۱۴۲
نفس اندر دل من محبوس است
بارالها برسان همنفسی ۱۴۳
هرچه بیدادگران جور کنند
نبود داور و فریاد رسی ۱۴۴
نه پی قافله آید بنظر
نه بگوش آید بانگ جرسی ۱۴۵
نره شیری شده نخجیر سگی
شاهبازی شده صید مگسی ۱۴۶
جام جم تخت سلیمان را دیو
برد یکدفعه نه پیشی نه پسی ۱۴۷
کدخدا خفته و کدبانو مست
نیست جز درد در این خانه کسی ۱۴۸
سگ ز بام آید و دزد از دیوار
چون نباشد به محلت عسسی ۱۴۹
آنکه در ارض طوی نخله طور
بود از نور جمالش قبسی ۱۵۰
خرمن دین را از برق طمع
کرد خاکستر و پنداشت خسی ۱۵۱
وآنکه بد عاقله کشور ما
شد اسیر هوس بوالهوسی ۱۵۲
ای ستمدیده ازین ملک خراب
راه تونی بسپر یا طبسی ۱۵۳
نرسی جانب مقصد ز طریق
گر رکابی نزنی بر فرسی ۱۵۴
پیر زالی شب سرما می پخت
شله ماشی و آش عدسی ۱۵۵
ناگهان نره گدائی در زد
گفت دارم ز درت ملتمسی ۱۵۶
پیره زن را بدم کار گرفت
دادها کرد و نبد دادرسی ۱۵۷
چون رها گشت از آن مخمصه زال
می شنیدم که همی گفت بسی ۱۵۸
دیده در خون جگر زد غوطه ۱۵۹
باد لعنت به چنین مشروطه ۱۶۰
عبقری رانده در این پرده سخن
تا بجنبید، بدل، فکرت من ۱۶۱
رشته ای بست ز ترجیع که بود
بس فروزنده تر از عقد پرن ۱۶۲
خرمنی از گهر آورد که برد
طبع من خوشه ای از آن خرمن ۱۶۳
همه جا بر متقدم فضل است
در بنای اثر و طبع سخن ۱۶۴
خاصه او ار که بود در همه کار
برتری بلکه مهی در همه فن ۱۶۵
یار عدل است و شریک انصاف
حامی شرع و نگهدار سنن ۱۶۶
منبع دانش و دریای هنر
حافظ غیرت و غمخوار وطن ۱۶۷
جان حکمت ز کمالش خرسند
چشم دانش به جمالش روشن ۱۶۸
نامه اش از مه و هور آکنده
خامه اش بر بچه حور آبستن ۱۶۹
دست دستوری شاهان را صدر
جان آسایش عالم را تن ۱۷۰
نفقاتش بی رنج سئوال
صدقاتش همه بی ثقلت من ۱۷۱
حقگذاری را بحری مواج
بردباری را کوهی ز آهن ۱۷۲
هنرش را چو درآرند به بیع
مشتری جان دهد او را به ثمن ۱۷۳
در دماغش نکند هیچ اثر
باده هرچند بود مردافکن ۱۷۴
صادق الوعد و وفی العهد است
نه چو یاران دگر عهد شکن ۱۷۵
تا فرشته نکند ابلیسی
نا خماهن ندهد ریماهن ۱۷۶
او چو خورشید و معالی چو فلک
او چو شمشاد معارف چو چمن ۱۷۷
ای خداوند از این بنده نماند
سخنی تازه در این دیر کهن ۱۷۸
تا به آهنگ دری برخواند
مطرب می زده با صوت حسن ۱۷۹
دیده در خون جگر زد غوطه ۱۸۰
باد لعنت به چنین مشروطه ۱۸۱
قالب: ترجیع بند
تعداد ابیات: ۱۷۲
۲۸۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۲ - نگفتم از پس سختی بیاید روز آسانی
گوهر بعدی:شمارهٔ ۴ - در اندرز احزاب سیاسی باتحاد و ترک اختلاف
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.